به یادماندنی ترین خاطره که مجری قدر صدا و سیما در اهواز تعریف کرد
هیچ موقع یادم نمی رود شب عملیات آن زیارت عاشورایی را که رزمندگان اجرا کردند و بعد از آن زیارت عاشورا به عبارتی عملیات والفجر چهار داشت آغاز می شد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا محمدرحمان نظام اسلامی مجری قدر صدا و سیما که امروز جهت مجریگری یادواره شهدا به اهواز سفر کرده، در گفت و گو با اهواز نوین، به یادماندنی ترین خاطره ای را که در طول همراهیش با رسانه ملی برایش اتفاق افتاده بود اینچنین تعریف کرد : شاید اگر بخواهم در میان دهها و صدها خاطره 32 سال همراهی خودم با رسانه ملی در این فرصت مجال کوتاه خدمتتان عرض بکنم... باید به محرم سال 1362 اشاره بکنم. عملیات والفجر چهار که در غرب کشور و در ارتفاعات مشرف به بانه و مریوان صورت گرفت.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, اهواز نوین,هیچ موقع یادم نمی رود شب عملیات آن زیارت عاشورایی را که رزمندگان اجرا کردند و بعد از آن زیارت عاشورا به عبارتی عملیات والفجر چهار داشت آغاز می شد.
,با صدا و فریاد یک جوان 16 ساله به خودم آمدم که با جمله « آقای خبرنگار...آقای خبرنگار...» مرا به طرف خودش صدا می کرد. وقتی که برگشتم دیدم یک جوان 17 – 16 ساله به نظر می آمد. جوان کم سنی که اشک در چشمانش جمع شده بود . هق هق گریه شانه هایش را تکان می داد و هی می گفت : « تو را بخدا آقای خبرنگار ... من دیدم که شما با فرماندهان لشکر مصاحبه کردی، بیا واسطه شو و از فرمانده خواهش کن که اجازه بدهد من هم امشب همراه بچه ها در عملیات شرکت کنم. »
,من به او گفتم : « شرط آمدن به جبهه اطاعت از فرماندهی است و اگر خدای ناکرده این را مراعات نکنی در موارد بعدیش جای سؤال هست. » ولی او مثل ابر بهار گریه می کرد و می گفت : « فرمانده اجازه نمی دهد من امشب در عملیات شرکت کنم...» گفتم : « خب حتما دلیلی دارد، دلیلش را پرسیده ای؟ » در جواب من گفت : « آره، چون یک پای من مادرزادی فلج است فرمانده می گوید که شاید دست و پاگیر بچه ها شوی. پس تو در عملیات نباید شرکت کنی.» دلداریش دادم. او را در آغوش گرفتم ، بوسیدم و گفتم : « آفرین به غیرتت، آفرین به قلب پاکت، ولی خب هرچه فرمانده می گوید تو باید اطاعت بکنی. »
,یک جمله ای گفت که سالهاست این جمله اش در مقابل دیدگان من هست. جمله اش این بود که : « یعنی من برای رفتن روی مین هم لیاقت ندارم؟! »
,در پاسخش عرض کردم : « نه، تو بزرگتر از این حرفهایی، همین که الان با این پای فلجبه منطقه آمده ای ، احساس تکلیف و مسؤولیت بزرگی را از خودت نشان داده ای. »
,این در ذهن شما باشد که این قضیه در تابستان اتفاق افتاد. چند ماهی گذشت. رسیدیم به اسفند ماه همان سال 1362. شد عملیات خیبر، یازده اسفند1362، منطقه طلائیه. عملیات خیبر که صورت گرفت من در همان عملیات ساعت 11 صبح مجروح شدم و پایم قطع شد. من را آوردند اهواز، تبریز و بعد هم تهران. بیمارستان شهید مصطفی خمینی بستری بودم. حالا دیگر سال تحویل شده بود. فروردین1363 پیش روی ما بود، یک روز دیدم درب اتاق مرا می زنند. یک نفر با لهجه اصفهلنی گفت : « آقا مهمان نمی خواهید؟ » من گفتم: « بفرمائید قدمتان روی چشم » دیدم یک جوانی روی چرخ ویلچر نشسته وارد اتاق شد. خب من هم حال مناسبی نداشتم. تازه از تبریز آورده بودنم به تهران، گفت : « أخوی من را نشناختی؟ بابا منم علیرضا باقری ... شب عملیات والفجر چهار که آمدم و ازت خواهش می کردم که آقای خبرنگار بیابا فرمانده ام صحبت کن بگذارد من هم بروم توی عملیات شرکت کنم... »
,من دیدم تنها پای سالم جوان 17-16 ساله قطع شده ، گفتم : « آقای باقری، چه شده ؟ کی مجروح شدی ؟ »
,گفت : « اگر چه در عملیات والفجر چهار توفیق شرکت نداشتم، اما در عملیات بعدی شرکت کردم و یک هدیه داشتم، پای راستم که سالم بود آن را تقدیم به آستان الهی کردم.
,خیلی برای من جالب بود روحیه و ایمان والای آن جوان پاک 17-16 ساله اصفهانی که اینک در خمینی شهر سکنا دارد و داستان پهلوانی و قهرمانی او را من برای پزشک معالج خودم تعریف کردم. آقای دکتر عکاشه – خدا هرجا که هست حفظش کند – وقتی برایش گفتم این جوان چه کاری کرده و چه خاطره ای دارد؛ به من گفت : « آقای نظام اسلامی، هر چه از خدا علم آموخته ام و تخصص پزشکی پیدا کرده ام بکار می بندم که آن یک دانه پای مادرزادی فلجش را برایش درست کنم» و دکتر عکاشه به قولش عمل کرد و با چندین عمل پی در پی آن پای فلج مادرزادی علی باقری را برایش درست کرد و او الان در اصفهان ساکن هست و تشکیل خانواده داده و خداوند چند فرزند به او هدیه داده. همیشه داستان این جوان بسیجی در طول سالهای کاری من نمادی از پهلوانی و مردانگی همه جوانان بسیجی این مرز وبوم محسوب می شود.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه