گفتگو با تنها بانوی تعمیر کار کرمانی؛

پیشرفت در سایه ی عدم اتکا به دیگران است/عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

پیشرفت در سایه ی عدم اتکا به دیگران است/عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم
لاله موذن نعمت الهی گفت: می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زنان کویر، سرمای عصر زمستانی دستهایش را قرمز کرده است. لطافت زنانه ی دستانش در لایه ی سیاهی پنهان شده است و چسب زخمی در کف یکی از دستانش جانی دوباره بر همتش داده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنان کویر,

تند تند و با انرژی سخن می گوید از دستانش کمک می گیرد تا در بیان کلامش کمکش کنند. دخترک زیرکی است،چهره اش از جوانی اش خبر می دهد اما از سن و سالش هیچ نمی گوید.

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

در سرش آمال بسیاری است و قول هایی که حتی به دریا نیز داده است.صدف هایی که بر روی میز کاری اش قرار دارند یادآور عهد لاله با دریا هستند. او که با همت بسیار و امید به آینده بر عهد خود وفادار است.

بانو فن کارگاهی بود که بعد از مدت ها تلاش لاله موذن زاده جان گرفته بود، کارگاهی که در کنار همه ی آچار و پیج و مهره هایش در دل خود کتابخانه ی کوچکی را جای داده است.

لاله موذن نعمت الهی

لاله موذن نعمت الهی دخترک تحصیلکرده ای است که در رشته ی مهندسی برق و الکترونیک کارشناسی اش را گرفته است و دارای پنج برادر و یک خواهر است، او می گوید: خانواده ام که از وضع مالی به نسبت خوبی برخوردار هستند در ماهان زندگی می کنند.
 

لالپه موذن نعمت الهی این بار سوژه ای شد برای " زنان کویر " تا بانوان بدانند با پشتکار و همت می توان قدم ها و قدم ها برداشت، از لاله موذن نعمت الهی و آنچه بر او گذشت تا بدین جا رسد پرسیدیم .

 

رویایی که به واقعیت پیوست

لاله گفت : در دوران بچگی دوست داشتم کارگاهی داشتم که انواع تعمیرات را در آن انجام دهم یا خانه ای که بتوانم تولید لوازم الکترونیکی را داشته باشم با گذشت زمان متوجه شدم که باید علاقه مند کار فنی باشم؛ به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را مهندسی برق و الکترونیک  انتخاب کردم و با علاقه تحصیل کردم.

لاله موذن نعمت الهی

دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود

خانم نعمت الهی ادامه می دهد: رویای من این بود که اگر رشته ی برق و الکترونیک را انتخاب کنم حتما دست به آچار می شوم اما با ورود به دانشگاه شوک بزرگی به من وارد شد؛ دانشگاه نیاز مرا برطرف نکرد اما تجزیه و تحلیل من را قوی ساخت.

وی افزود: بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نخواستم مانند سایر همکلاسی هایم به دنبال کار دولتی بروم راستش کار دولتی و پشت میز نشستن مرا راضی نمی کرد برای همین به فکر کار در زمینه تعمیر وسایل برقی خانگی افتادم که علاقه ام هم در آن بود.
 لاله تاکید کرد: خواسته ی من با آمال و آرزوهای پدرم فرق داشت او همواره تاکید داشت تا سراغ کارهای دولتی بروم و در این راه قدم بردارم اما از آنجا که با خود دوست بودم می دانستم که کار دولتی نه تنها نیاز و آرزوی مرا تامین نخواهد کرد بلکه با کار دولتی آرامش نخواهم داشت.

لاله موذن نعمت الهی

افهمی، اوستایی که استاد لاله شد

لاله در ادامه توضیح داد:در محله ی ما فردی بود که در مکانی تعمیرگاه لوازم برقی داشت.می دانستم که با توجه به پیش زمینه ای که در کارهای فنی از بانوان است مرا نخواهند پذیرفت اما استاد افهمی مرا به شاگردی خود پذیرفت.

او توضیح داد:سال آخر دانشگاه فنی حرفه ای آموزش plc  داشت در کلاس ها ثبت نام کردم؛ بنابراین صبح ها کلاس های آموزش plc در فنی حرفه ای می دیدم، عصرها دانشگاه می رفتم و از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهرها در مغازه  استاد افهمی شاگردی می کردم، در این دوران آموختم که که فنی کار باید صبور باشد و با حوصله کار کند.

یکسال به سختی گذشت و این بار باز هم پدرم بود که مخالف رفتن من نزد استاد افهمی بود.، افهمی اوستایی بود که استاد من شد، افهمی پیرمردی بود که گرچه  صبر و حوصله شان کم بود اما سه سال مرا تحمل کردند.

موذن نعمت الهی تشریح کرد: برای بدست آوردن دل پدرم در پژوهشکده ی تعلیم و تربیت و مدارس غیر انتفاعی رباتیک آموزش می دادم  و در کنارش نزد استاد فن و حرفه ی تعمیرکاری را می آموختم ؛ وقتی استاد افهمی علاقه و پشتکار مرا دید تمام تجربیات سی ساله ی خود را در اختیار من قرار داد،  افهمی خود در رشته ی الکتروتکنیک تحصیلکرده بود، در سه سال شاگردی استاد هرگز به من اجازه ی جارو زدن مغازه اش را نداد ولی من داوطلبانه این کار را انجام دادم.

همتی که استقلال را به دنبال داشت

 

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

کرایه مغازه ام سیصد و پنجاه هزار تومان بود، برای بار اول تنها و بدون حمایت پدر برایم سخت بود. پدرم فقط آمد و قرار داد را بست و گفت : "همین" .

لاله موذن نعمت الهی

خودم می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.

یکسال و دو ماه شبانه روز در مغازه کار کردم دستم را جلوی کسی دراز نکردم و توانستم هر ماه به موقع کرایه ی مغازه ام را تامین کنم ، در کنارش پول تو جیبی هم داشتم، تا پدر و مادرم ببینند که مستقل شده ام و احتیاجاتم را خودم برآورده می کنم.

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

در اوایل دیدگاه خوبی نسبت با این نداشتند که یک خانم چنین کاری را انجام دهد اما با برخورد مناسب و عملکرد صحیحم درتعمیر وسایل اعتماد افراد را جلب کردم.

 جالب است بدانید هم چراغی هایم بعدها به من گفتند که تصور می کردیم سه ماه نشده مغازه را تعطیل خواهی کرد.

به خودم گفته بودم که اگر نتوانی از حقت دفاع کنی تمام خانم ها را زیر سوال خواهی برد و اگر در این عرصه موفق نباشم، دیدگاه جامعه نسبت به خانم ها نامناسب خواهد بود.

 

اگر از پدر و یا جامعه توقع کنی، باختی...

زمانی که در مغازه بودم نه جامعه مرا قبول می کرد و نه پدر و مادرم وتنها خودم بودم که بایستی حامی خودم باشم، با صبوری و گریه های شبانه این دوران را گذراندم.

بعضی ها با این تفکر که من شغلی پیدا نکرده ام و اکنون مجبور شده ام دست به آچار بزنم به مغازه می آمدند و این طرز تفکر برایم خیلی سخت بود.حدود یکسال و دو ماه تنها بودم.

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

لاله موذن نعمت الهی

در این مدت سرمایه ام را برای آموختن به کار گرفتم و تهران رفتم دوره های آموزشی مونتاژ سبزی خردکن را رفتم و در کرمان نمایندگی این کار را پیرفتم و شروع به مونتاژ کردم.پولی که به دست می آوردم دوست داشتم صرف پیشرفتم شود.

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

کلام استاندار تا ابد راهنمای کارم است

بعد از مصاحبه با ایرنا و درخواست دیداربا استاندار جناب آقای رزم حسینی در این مصاحبه، تقریبا سه ماه پیش در حالیکه هنوز آسیاباد بودم ایشان به همراه مدیر کل امور بانوان مهمان مغازه ام در آسیاباد شدند.

در زندگی هر کسی گاهی افراد ظاهر می شوند که تاثیر بسزایی در زندگی ات خواهند داشت. افراد زیادی نزد من آمدند که از قضا مسئولیت های دولتی با منصب های بالایی داشته اند اما آقای رزم حسینی با کلامشان به من انرژی دادند.

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

لاله موذن نعمت الهی

یکسال و دوماه پدرم هر روز به من زنگ می زد که به فکر کار دولتی باشم یعنی هر روز از صبح با انرژی شروع به کار می کردم و عصر هنگام با گفته ی پدرم تمام انرژی و انگیزه هایم متزلزل می شد. می بایست انرژی خود را حفظ کنم ضمن این که درمقابل دیگران نیز بایستم، آن شب که آقای رزم حسینی به مغازه ی من آمدند با پدرم تماس گرفت و با او صحبت کرد، نمی دانم چه گفتند اما از آن به بعد پدرم آرامتر شده اند.

بعد از استاندار آقای اسحاق جهانگیری نیز میهمان مغازه ی کوچک من شدند، جهانگیری نیز در بر روی صندلی حقیر من نشست و به من گفت خانم نعمت الهی می خواهی چکار کنی؟

آن لحظه بود که غرورم را شکستم آن گاه بود که خواسته ایم را بیان کردم چون می دانستم کاری را با حمایت ایشان انجام دهم که خیلی از خانم ها را می توان در این مسیر هدایت کرد؛ تا پیش از این هر گاه مسئول و یا فردی به من می گفت به چه چیزی نیاز داری تا کارت را ادامه دهی ، چیزی نمی گفتم اما در برابر آقای جهانگیری غرورم را زیر پا گذاشتم و از اهداف و خواسته هایم گفتم.

لاله ادامه داد: مکان بانو فن اکنون با حمایت های مسئولین به من داده شده است. بانوفن ، آموزش؛ خدمات ،تولید ، بازاریابی و فروش از اهداف بانو فن است و عضو می پذیرد تا بتواند بانوان را در این زمینه توانا کند یادمان باشد در هر کاری نیاز به علم، تجربه و فن است.

 

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

آینده را چگونه می بینید: حال قشنگ است تلاش کن شاید لحظه ای دیگر نباشیم ولی زمانی که می خواهی بمیری می دانی تلاشت را کرده ای. رسیدن برایم مهم نیست چون هر لحظه ممکن است بمیرم و این به من قدرت میدهد این که می دانم شاید تا لحظه ی دیگر نباشم به من قدرت می دهد.

لاله در پایان گفت: مدت زمانی کوتاه را برنامه ریزی کرده ام برای خوشحال کردن آقای جهانگیری و میرکمالداری و یک زمانی طولانی در نظر گرفته ام برای تشکر از افکار آقای رزم حسینی.

انتهای پیام/گ

,

تند تند و با انرژی سخن می گوید از دستانش کمک می گیرد تا در بیان کلامش کمکش کنند. دخترک زیرکی است،چهره اش از جوانی اش خبر می دهد اما از سن و سالش هیچ نمی گوید.

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

در سرش آمال بسیاری است و قول هایی که حتی به دریا نیز داده است.صدف هایی که بر روی میز کاری اش قرار دارند یادآور عهد لاله با دریا هستند. او که با همت بسیار و امید به آینده بر عهد خود وفادار است.

بانو فن کارگاهی بود که بعد از مدت ها تلاش لاله موذن زاده جان گرفته بود، کارگاهی که در کنار همه ی آچار و پیج و مهره هایش در دل خود کتابخانه ی کوچکی را جای داده است.

لاله موذن نعمت الهی

لاله موذن نعمت الهی دخترک تحصیلکرده ای است که در رشته ی مهندسی برق و الکترونیک کارشناسی اش را گرفته است و دارای پنج برادر و یک خواهر است، او می گوید: خانواده ام که از وضع مالی به نسبت خوبی برخوردار هستند در ماهان زندگی می کنند.
 

لالپه موذن نعمت الهی این بار سوژه ای شد برای " زنان کویر " تا بانوان بدانند با پشتکار و همت می توان قدم ها و قدم ها برداشت، از لاله موذن نعمت الهی و آنچه بر او گذشت تا بدین جا رسد پرسیدیم .

 

رویایی که به واقعیت پیوست

لاله گفت : در دوران بچگی دوست داشتم کارگاهی داشتم که انواع تعمیرات را در آن انجام دهم یا خانه ای که بتوانم تولید لوازم الکترونیکی را داشته باشم با گذشت زمان متوجه شدم که باید علاقه مند کار فنی باشم؛ به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را مهندسی برق و الکترونیک  انتخاب کردم و با علاقه تحصیل کردم.

لاله موذن نعمت الهی

دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود

خانم نعمت الهی ادامه می دهد: رویای من این بود که اگر رشته ی برق و الکترونیک را انتخاب کنم حتما دست به آچار می شوم اما با ورود به دانشگاه شوک بزرگی به من وارد شد؛ دانشگاه نیاز مرا برطرف نکرد اما تجزیه و تحلیل من را قوی ساخت.

وی افزود: بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نخواستم مانند سایر همکلاسی هایم به دنبال کار دولتی بروم راستش کار دولتی و پشت میز نشستن مرا راضی نمی کرد برای همین به فکر کار در زمینه تعمیر وسایل برقی خانگی افتادم که علاقه ام هم در آن بود.
 لاله تاکید کرد: خواسته ی من با آمال و آرزوهای پدرم فرق داشت او همواره تاکید داشت تا سراغ کارهای دولتی بروم و در این راه قدم بردارم اما از آنجا که با خود دوست بودم می دانستم که کار دولتی نه تنها نیاز و آرزوی مرا تامین نخواهد کرد بلکه با کار دولتی آرامش نخواهم داشت.

لاله موذن نعمت الهی

افهمی، اوستایی که استاد لاله شد

لاله در ادامه توضیح داد:در محله ی ما فردی بود که در مکانی تعمیرگاه لوازم برقی داشت.می دانستم که با توجه به پیش زمینه ای که در کارهای فنی از بانوان است مرا نخواهند پذیرفت اما استاد افهمی مرا به شاگردی خود پذیرفت.

او توضیح داد:سال آخر دانشگاه فنی حرفه ای آموزش plc  داشت در کلاس ها ثبت نام کردم؛ بنابراین صبح ها کلاس های آموزش plc در فنی حرفه ای می دیدم، عصرها دانشگاه می رفتم و از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهرها در مغازه  استاد افهمی شاگردی می کردم، در این دوران آموختم که که فنی کار باید صبور باشد و با حوصله کار کند.

یکسال به سختی گذشت و این بار باز هم پدرم بود که مخالف رفتن من نزد استاد افهمی بود.، افهمی اوستایی بود که استاد من شد، افهمی پیرمردی بود که گرچه  صبر و حوصله شان کم بود اما سه سال مرا تحمل کردند.

موذن نعمت الهی تشریح کرد: برای بدست آوردن دل پدرم در پژوهشکده ی تعلیم و تربیت و مدارس غیر انتفاعی رباتیک آموزش می دادم  و در کنارش نزد استاد فن و حرفه ی تعمیرکاری را می آموختم ؛ وقتی استاد افهمی علاقه و پشتکار مرا دید تمام تجربیات سی ساله ی خود را در اختیار من قرار داد،  افهمی خود در رشته ی الکتروتکنیک تحصیلکرده بود، در سه سال شاگردی استاد هرگز به من اجازه ی جارو زدن مغازه اش را نداد ولی من داوطلبانه این کار را انجام دادم.

همتی که استقلال را به دنبال داشت

 

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

کرایه مغازه ام سیصد و پنجاه هزار تومان بود، برای بار اول تنها و بدون حمایت پدر برایم سخت بود. پدرم فقط آمد و قرار داد را بست و گفت : "همین" .

لاله موذن نعمت الهی

خودم می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.

یکسال و دو ماه شبانه روز در مغازه کار کردم دستم را جلوی کسی دراز نکردم و توانستم هر ماه به موقع کرایه ی مغازه ام را تامین کنم ، در کنارش پول تو جیبی هم داشتم، تا پدر و مادرم ببینند که مستقل شده ام و احتیاجاتم را خودم برآورده می کنم.

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

در اوایل دیدگاه خوبی نسبت با این نداشتند که یک خانم چنین کاری را انجام دهد اما با برخورد مناسب و عملکرد صحیحم درتعمیر وسایل اعتماد افراد را جلب کردم.

 جالب است بدانید هم چراغی هایم بعدها به من گفتند که تصور می کردیم سه ماه نشده مغازه را تعطیل خواهی کرد.

به خودم گفته بودم که اگر نتوانی از حقت دفاع کنی تمام خانم ها را زیر سوال خواهی برد و اگر در این عرصه موفق نباشم، دیدگاه جامعه نسبت به خانم ها نامناسب خواهد بود.

 

اگر از پدر و یا جامعه توقع کنی، باختی...

زمانی که در مغازه بودم نه جامعه مرا قبول می کرد و نه پدر و مادرم وتنها خودم بودم که بایستی حامی خودم باشم، با صبوری و گریه های شبانه این دوران را گذراندم.

بعضی ها با این تفکر که من شغلی پیدا نکرده ام و اکنون مجبور شده ام دست به آچار بزنم به مغازه می آمدند و این طرز تفکر برایم خیلی سخت بود.حدود یکسال و دو ماه تنها بودم.

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

لاله موذن نعمت الهی

در این مدت سرمایه ام را برای آموختن به کار گرفتم و تهران رفتم دوره های آموزشی مونتاژ سبزی خردکن را رفتم و در کرمان نمایندگی این کار را پیرفتم و شروع به مونتاژ کردم.پولی که به دست می آوردم دوست داشتم صرف پیشرفتم شود.

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

کلام استاندار تا ابد راهنمای کارم است

بعد از مصاحبه با ایرنا و درخواست دیداربا استاندار جناب آقای رزم حسینی در این مصاحبه، تقریبا سه ماه پیش در حالیکه هنوز آسیاباد بودم ایشان به همراه مدیر کل امور بانوان مهمان مغازه ام در آسیاباد شدند.

در زندگی هر کسی گاهی افراد ظاهر می شوند که تاثیر بسزایی در زندگی ات خواهند داشت. افراد زیادی نزد من آمدند که از قضا مسئولیت های دولتی با منصب های بالایی داشته اند اما آقای رزم حسینی با کلامشان به من انرژی دادند.

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

لاله موذن نعمت الهی

یکسال و دوماه پدرم هر روز به من زنگ می زد که به فکر کار دولتی باشم یعنی هر روز از صبح با انرژی شروع به کار می کردم و عصر هنگام با گفته ی پدرم تمام انرژی و انگیزه هایم متزلزل می شد. می بایست انرژی خود را حفظ کنم ضمن این که درمقابل دیگران نیز بایستم، آن شب که آقای رزم حسینی به مغازه ی من آمدند با پدرم تماس گرفت و با او صحبت کرد، نمی دانم چه گفتند اما از آن به بعد پدرم آرامتر شده اند.

بعد از استاندار آقای اسحاق جهانگیری نیز میهمان مغازه ی کوچک من شدند، جهانگیری نیز در بر روی صندلی حقیر من نشست و به من گفت خانم نعمت الهی می خواهی چکار کنی؟

آن لحظه بود که غرورم را شکستم آن گاه بود که خواسته ایم را بیان کردم چون می دانستم کاری را با حمایت ایشان انجام دهم که خیلی از خانم ها را می توان در این مسیر هدایت کرد؛ تا پیش از این هر گاه مسئول و یا فردی به من می گفت به چه چیزی نیاز داری تا کارت را ادامه دهی ، چیزی نمی گفتم اما در برابر آقای جهانگیری غرورم را زیر پا گذاشتم و از اهداف و خواسته هایم گفتم.

لاله ادامه داد: مکان بانو فن اکنون با حمایت های مسئولین به من داده شده است. بانوفن ، آموزش؛ خدمات ،تولید ، بازاریابی و فروش از اهداف بانو فن است و عضو می پذیرد تا بتواند بانوان را در این زمینه توانا کند یادمان باشد در هر کاری نیاز به علم، تجربه و فن است.

 

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

آینده را چگونه می بینید: حال قشنگ است تلاش کن شاید لحظه ای دیگر نباشیم ولی زمانی که می خواهی بمیری می دانی تلاشت را کرده ای. رسیدن برایم مهم نیست چون هر لحظه ممکن است بمیرم و این به من قدرت میدهد این که می دانم شاید تا لحظه ی دیگر نباشم به من قدرت می دهد.

لاله در پایان گفت: مدت زمانی کوتاه را برنامه ریزی کرده ام برای خوشحال کردن آقای جهانگیری و میرکمالداری و یک زمانی طولانی در نظر گرفته ام برای تشکر از افکار آقای رزم حسینی.

انتهای پیام/گ

,

تند تند و با انرژی سخن می گوید از دستانش کمک می گیرد تا در بیان کلامش کمکش کنند. دخترک زیرکی است،چهره اش از جوانی اش خبر می دهد اما از سن و سالش هیچ نمی گوید.

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

در سرش آمال بسیاری است و قول هایی که حتی به دریا نیز داده است.صدف هایی که بر روی میز کاری اش قرار دارند یادآور عهد لاله با دریا هستند. او که با همت بسیار و امید به آینده بر عهد خود وفادار است.

بانو فن کارگاهی بود که بعد از مدت ها تلاش لاله موذن زاده جان گرفته بود، کارگاهی که در کنار همه ی آچار و پیج و مهره هایش در دل خود کتابخانه ی کوچکی را جای داده است.

لاله موذن نعمت الهی

لاله موذن نعمت الهی دخترک تحصیلکرده ای است که در رشته ی مهندسی برق و الکترونیک کارشناسی اش را گرفته است و دارای پنج برادر و یک خواهر است، او می گوید: خانواده ام که از وضع مالی به نسبت خوبی برخوردار هستند در ماهان زندگی می کنند.
 

لالپه موذن نعمت الهی این بار سوژه ای شد برای " زنان کویر " تا بانوان بدانند با پشتکار و همت می توان قدم ها و قدم ها برداشت، از لاله موذن نعمت الهی و آنچه بر او گذشت تا بدین جا رسد پرسیدیم .

 

رویایی که به واقعیت پیوست

لاله گفت : در دوران بچگی دوست داشتم کارگاهی داشتم که انواع تعمیرات را در آن انجام دهم یا خانه ای که بتوانم تولید لوازم الکترونیکی را داشته باشم با گذشت زمان متوجه شدم که باید علاقه مند کار فنی باشم؛ به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را مهندسی برق و الکترونیک  انتخاب کردم و با علاقه تحصیل کردم.

لاله موذن نعمت الهی

دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود

خانم نعمت الهی ادامه می دهد: رویای من این بود که اگر رشته ی برق و الکترونیک را انتخاب کنم حتما دست به آچار می شوم اما با ورود به دانشگاه شوک بزرگی به من وارد شد؛ دانشگاه نیاز مرا برطرف نکرد اما تجزیه و تحلیل من را قوی ساخت.

وی افزود: بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نخواستم مانند سایر همکلاسی هایم به دنبال کار دولتی بروم راستش کار دولتی و پشت میز نشستن مرا راضی نمی کرد برای همین به فکر کار در زمینه تعمیر وسایل برقی خانگی افتادم که علاقه ام هم در آن بود.
 لاله تاکید کرد: خواسته ی من با آمال و آرزوهای پدرم فرق داشت او همواره تاکید داشت تا سراغ کارهای دولتی بروم و در این راه قدم بردارم اما از آنجا که با خود دوست بودم می دانستم که کار دولتی نه تنها نیاز و آرزوی مرا تامین نخواهد کرد بلکه با کار دولتی آرامش نخواهم داشت.

لاله موذن نعمت الهی

افهمی، اوستایی که استاد لاله شد

لاله در ادامه توضیح داد:در محله ی ما فردی بود که در مکانی تعمیرگاه لوازم برقی داشت.می دانستم که با توجه به پیش زمینه ای که در کارهای فنی از بانوان است مرا نخواهند پذیرفت اما استاد افهمی مرا به شاگردی خود پذیرفت.

او توضیح داد:سال آخر دانشگاه فنی حرفه ای آموزش plc  داشت در کلاس ها ثبت نام کردم؛ بنابراین صبح ها کلاس های آموزش plc در فنی حرفه ای می دیدم، عصرها دانشگاه می رفتم و از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهرها در مغازه  استاد افهمی شاگردی می کردم، در این دوران آموختم که که فنی کار باید صبور باشد و با حوصله کار کند.

یکسال به سختی گذشت و این بار باز هم پدرم بود که مخالف رفتن من نزد استاد افهمی بود.، افهمی اوستایی بود که استاد من شد، افهمی پیرمردی بود که گرچه  صبر و حوصله شان کم بود اما سه سال مرا تحمل کردند.

موذن نعمت الهی تشریح کرد: برای بدست آوردن دل پدرم در پژوهشکده ی تعلیم و تربیت و مدارس غیر انتفاعی رباتیک آموزش می دادم  و در کنارش نزد استاد فن و حرفه ی تعمیرکاری را می آموختم ؛ وقتی استاد افهمی علاقه و پشتکار مرا دید تمام تجربیات سی ساله ی خود را در اختیار من قرار داد،  افهمی خود در رشته ی الکتروتکنیک تحصیلکرده بود، در سه سال شاگردی استاد هرگز به من اجازه ی جارو زدن مغازه اش را نداد ولی من داوطلبانه این کار را انجام دادم.

همتی که استقلال را به دنبال داشت

 

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

کرایه مغازه ام سیصد و پنجاه هزار تومان بود، برای بار اول تنها و بدون حمایت پدر برایم سخت بود. پدرم فقط آمد و قرار داد را بست و گفت : "همین" .

لاله موذن نعمت الهی

خودم می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.

یکسال و دو ماه شبانه روز در مغازه کار کردم دستم را جلوی کسی دراز نکردم و توانستم هر ماه به موقع کرایه ی مغازه ام را تامین کنم ، در کنارش پول تو جیبی هم داشتم، تا پدر و مادرم ببینند که مستقل شده ام و احتیاجاتم را خودم برآورده می کنم.

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

در اوایل دیدگاه خوبی نسبت با این نداشتند که یک خانم چنین کاری را انجام دهد اما با برخورد مناسب و عملکرد صحیحم درتعمیر وسایل اعتماد افراد را جلب کردم.

 جالب است بدانید هم چراغی هایم بعدها به من گفتند که تصور می کردیم سه ماه نشده مغازه را تعطیل خواهی کرد.

به خودم گفته بودم که اگر نتوانی از حقت دفاع کنی تمام خانم ها را زیر سوال خواهی برد و اگر در این عرصه موفق نباشم، دیدگاه جامعه نسبت به خانم ها نامناسب خواهد بود.

 

اگر از پدر و یا جامعه توقع کنی، باختی...

زمانی که در مغازه بودم نه جامعه مرا قبول می کرد و نه پدر و مادرم وتنها خودم بودم که بایستی حامی خودم باشم، با صبوری و گریه های شبانه این دوران را گذراندم.

بعضی ها با این تفکر که من شغلی پیدا نکرده ام و اکنون مجبور شده ام دست به آچار بزنم به مغازه می آمدند و این طرز تفکر برایم خیلی سخت بود.حدود یکسال و دو ماه تنها بودم.

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

لاله موذن نعمت الهی

در این مدت سرمایه ام را برای آموختن به کار گرفتم و تهران رفتم دوره های آموزشی مونتاژ سبزی خردکن را رفتم و در کرمان نمایندگی این کار را پیرفتم و شروع به مونتاژ کردم.پولی که به دست می آوردم دوست داشتم صرف پیشرفتم شود.

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

کلام استاندار تا ابد راهنمای کارم است

بعد از مصاحبه با ایرنا و درخواست دیداربا استاندار جناب آقای رزم حسینی در این مصاحبه، تقریبا سه ماه پیش در حالیکه هنوز آسیاباد بودم ایشان به همراه مدیر کل امور بانوان مهمان مغازه ام در آسیاباد شدند.

در زندگی هر کسی گاهی افراد ظاهر می شوند که تاثیر بسزایی در زندگی ات خواهند داشت. افراد زیادی نزد من آمدند که از قضا مسئولیت های دولتی با منصب های بالایی داشته اند اما آقای رزم حسینی با کلامشان به من انرژی دادند.

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

لاله موذن نعمت الهی

یکسال و دوماه پدرم هر روز به من زنگ می زد که به فکر کار دولتی باشم یعنی هر روز از صبح با انرژی شروع به کار می کردم و عصر هنگام با گفته ی پدرم تمام انرژی و انگیزه هایم متزلزل می شد. می بایست انرژی خود را حفظ کنم ضمن این که درمقابل دیگران نیز بایستم، آن شب که آقای رزم حسینی به مغازه ی من آمدند با پدرم تماس گرفت و با او صحبت کرد، نمی دانم چه گفتند اما از آن به بعد پدرم آرامتر شده اند.

بعد از استاندار آقای اسحاق جهانگیری نیز میهمان مغازه ی کوچک من شدند، جهانگیری نیز در بر روی صندلی حقیر من نشست و به من گفت خانم نعمت الهی می خواهی چکار کنی؟

آن لحظه بود که غرورم را شکستم آن گاه بود که خواسته ایم را بیان کردم چون می دانستم کاری را با حمایت ایشان انجام دهم که خیلی از خانم ها را می توان در این مسیر هدایت کرد؛ تا پیش از این هر گاه مسئول و یا فردی به من می گفت به چه چیزی نیاز داری تا کارت را ادامه دهی ، چیزی نمی گفتم اما در برابر آقای جهانگیری غرورم را زیر پا گذاشتم و از اهداف و خواسته هایم گفتم.

لاله ادامه داد: مکان بانو فن اکنون با حمایت های مسئولین به من داده شده است. بانوفن ، آموزش؛ خدمات ،تولید ، بازاریابی و فروش از اهداف بانو فن است و عضو می پذیرد تا بتواند بانوان را در این زمینه توانا کند یادمان باشد در هر کاری نیاز به علم، تجربه و فن است.

 

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

آینده را چگونه می بینید: حال قشنگ است تلاش کن شاید لحظه ای دیگر نباشیم ولی زمانی که می خواهی بمیری می دانی تلاشت را کرده ای. رسیدن برایم مهم نیست چون هر لحظه ممکن است بمیرم و این به من قدرت میدهد این که می دانم شاید تا لحظه ی دیگر نباشم به من قدرت می دهد.

لاله در پایان گفت: مدت زمانی کوتاه را برنامه ریزی کرده ام برای خوشحال کردن آقای جهانگیری و میرکمالداری و یک زمانی طولانی در نظر گرفته ام برای تشکر از افکار آقای رزم حسینی.

انتهای پیام/گ

,

تند تند و با انرژی سخن می گوید از دستانش کمک می گیرد تا در بیان کلامش کمکش کنند. دخترک زیرکی است،چهره اش از جوانی اش خبر می دهد اما از سن و سالش هیچ نمی گوید.

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

در سرش آمال بسیاری است و قول هایی که حتی به دریا نیز داده است.صدف هایی که بر روی میز کاری اش قرار دارند یادآور عهد لاله با دریا هستند. او که با همت بسیار و امید به آینده بر عهد خود وفادار است.

بانو فن کارگاهی بود که بعد از مدت ها تلاش لاله موذن زاده جان گرفته بود، کارگاهی که در کنار همه ی آچار و پیج و مهره هایش در دل خود کتابخانه ی کوچکی را جای داده است.

لاله موذن نعمت الهی

لاله موذن نعمت الهی دخترک تحصیلکرده ای است که در رشته ی مهندسی برق و الکترونیک کارشناسی اش را گرفته است و دارای پنج برادر و یک خواهر است، او می گوید: خانواده ام که از وضع مالی به نسبت خوبی برخوردار هستند در ماهان زندگی می کنند.
 

لالپه موذن نعمت الهی این بار سوژه ای شد برای " زنان کویر " تا بانوان بدانند با پشتکار و همت می توان قدم ها و قدم ها برداشت، از لاله موذن نعمت الهی و آنچه بر او گذشت تا بدین جا رسد پرسیدیم .

 

رویایی که به واقعیت پیوست

لاله گفت : در دوران بچگی دوست داشتم کارگاهی داشتم که انواع تعمیرات را در آن انجام دهم یا خانه ای که بتوانم تولید لوازم الکترونیکی را داشته باشم با گذشت زمان متوجه شدم که باید علاقه مند کار فنی باشم؛ به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را مهندسی برق و الکترونیک  انتخاب کردم و با علاقه تحصیل کردم.

لاله موذن نعمت الهی

دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود

خانم نعمت الهی ادامه می دهد: رویای من این بود که اگر رشته ی برق و الکترونیک را انتخاب کنم حتما دست به آچار می شوم اما با ورود به دانشگاه شوک بزرگی به من وارد شد؛ دانشگاه نیاز مرا برطرف نکرد اما تجزیه و تحلیل من را قوی ساخت.

وی افزود: بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نخواستم مانند سایر همکلاسی هایم به دنبال کار دولتی بروم راستش کار دولتی و پشت میز نشستن مرا راضی نمی کرد برای همین به فکر کار در زمینه تعمیر وسایل برقی خانگی افتادم که علاقه ام هم در آن بود.
 لاله تاکید کرد: خواسته ی من با آمال و آرزوهای پدرم فرق داشت او همواره تاکید داشت تا سراغ کارهای دولتی بروم و در این راه قدم بردارم اما از آنجا که با خود دوست بودم می دانستم که کار دولتی نه تنها نیاز و آرزوی مرا تامین نخواهد کرد بلکه با کار دولتی آرامش نخواهم داشت.

لاله موذن نعمت الهی

افهمی، اوستایی که استاد لاله شد

لاله در ادامه توضیح داد:در محله ی ما فردی بود که در مکانی تعمیرگاه لوازم برقی داشت.می دانستم که با توجه به پیش زمینه ای که در کارهای فنی از بانوان است مرا نخواهند پذیرفت اما استاد افهمی مرا به شاگردی خود پذیرفت.

او توضیح داد:سال آخر دانشگاه فنی حرفه ای آموزش plc  داشت در کلاس ها ثبت نام کردم؛ بنابراین صبح ها کلاس های آموزش plc در فنی حرفه ای می دیدم، عصرها دانشگاه می رفتم و از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهرها در مغازه  استاد افهمی شاگردی می کردم، در این دوران آموختم که که فنی کار باید صبور باشد و با حوصله کار کند.

یکسال به سختی گذشت و این بار باز هم پدرم بود که مخالف رفتن من نزد استاد افهمی بود.، افهمی اوستایی بود که استاد من شد، افهمی پیرمردی بود که گرچه  صبر و حوصله شان کم بود اما سه سال مرا تحمل کردند.

موذن نعمت الهی تشریح کرد: برای بدست آوردن دل پدرم در پژوهشکده ی تعلیم و تربیت و مدارس غیر انتفاعی رباتیک آموزش می دادم  و در کنارش نزد استاد فن و حرفه ی تعمیرکاری را می آموختم ؛ وقتی استاد افهمی علاقه و پشتکار مرا دید تمام تجربیات سی ساله ی خود را در اختیار من قرار داد،  افهمی خود در رشته ی الکتروتکنیک تحصیلکرده بود، در سه سال شاگردی استاد هرگز به من اجازه ی جارو زدن مغازه اش را نداد ولی من داوطلبانه این کار را انجام دادم.

همتی که استقلال را به دنبال داشت

 

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

کرایه مغازه ام سیصد و پنجاه هزار تومان بود، برای بار اول تنها و بدون حمایت پدر برایم سخت بود. پدرم فقط آمد و قرار داد را بست و گفت : "همین" .

لاله موذن نعمت الهی

خودم می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.

یکسال و دو ماه شبانه روز در مغازه کار کردم دستم را جلوی کسی دراز نکردم و توانستم هر ماه به موقع کرایه ی مغازه ام را تامین کنم ، در کنارش پول تو جیبی هم داشتم، تا پدر و مادرم ببینند که مستقل شده ام و احتیاجاتم را خودم برآورده می کنم.

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

در اوایل دیدگاه خوبی نسبت با این نداشتند که یک خانم چنین کاری را انجام دهد اما با برخورد مناسب و عملکرد صحیحم درتعمیر وسایل اعتماد افراد را جلب کردم.

 جالب است بدانید هم چراغی هایم بعدها به من گفتند که تصور می کردیم سه ماه نشده مغازه را تعطیل خواهی کرد.

به خودم گفته بودم که اگر نتوانی از حقت دفاع کنی تمام خانم ها را زیر سوال خواهی برد و اگر در این عرصه موفق نباشم، دیدگاه جامعه نسبت به خانم ها نامناسب خواهد بود.

 

اگر از پدر و یا جامعه توقع کنی، باختی...

زمانی که در مغازه بودم نه جامعه مرا قبول می کرد و نه پدر و مادرم وتنها خودم بودم که بایستی حامی خودم باشم، با صبوری و گریه های شبانه این دوران را گذراندم.

بعضی ها با این تفکر که من شغلی پیدا نکرده ام و اکنون مجبور شده ام دست به آچار بزنم به مغازه می آمدند و این طرز تفکر برایم خیلی سخت بود.حدود یکسال و دو ماه تنها بودم.

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

لاله موذن نعمت الهی

در این مدت سرمایه ام را برای آموختن به کار گرفتم و تهران رفتم دوره های آموزشی مونتاژ سبزی خردکن را رفتم و در کرمان نمایندگی این کار را پیرفتم و شروع به مونتاژ کردم.پولی که به دست می آوردم دوست داشتم صرف پیشرفتم شود.

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

کلام استاندار تا ابد راهنمای کارم است

بعد از مصاحبه با ایرنا و درخواست دیداربا استاندار جناب آقای رزم حسینی در این مصاحبه، تقریبا سه ماه پیش در حالیکه هنوز آسیاباد بودم ایشان به همراه مدیر کل امور بانوان مهمان مغازه ام در آسیاباد شدند.

در زندگی هر کسی گاهی افراد ظاهر می شوند که تاثیر بسزایی در زندگی ات خواهند داشت. افراد زیادی نزد من آمدند که از قضا مسئولیت های دولتی با منصب های بالایی داشته اند اما آقای رزم حسینی با کلامشان به من انرژی دادند.

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

لاله موذن نعمت الهی

یکسال و دوماه پدرم هر روز به من زنگ می زد که به فکر کار دولتی باشم یعنی هر روز از صبح با انرژی شروع به کار می کردم و عصر هنگام با گفته ی پدرم تمام انرژی و انگیزه هایم متزلزل می شد. می بایست انرژی خود را حفظ کنم ضمن این که درمقابل دیگران نیز بایستم، آن شب که آقای رزم حسینی به مغازه ی من آمدند با پدرم تماس گرفت و با او صحبت کرد، نمی دانم چه گفتند اما از آن به بعد پدرم آرامتر شده اند.

بعد از استاندار آقای اسحاق جهانگیری نیز میهمان مغازه ی کوچک من شدند، جهانگیری نیز در بر روی صندلی حقیر من نشست و به من گفت خانم نعمت الهی می خواهی چکار کنی؟

آن لحظه بود که غرورم را شکستم آن گاه بود که خواسته ایم را بیان کردم چون می دانستم کاری را با حمایت ایشان انجام دهم که خیلی از خانم ها را می توان در این مسیر هدایت کرد؛ تا پیش از این هر گاه مسئول و یا فردی به من می گفت به چه چیزی نیاز داری تا کارت را ادامه دهی ، چیزی نمی گفتم اما در برابر آقای جهانگیری غرورم را زیر پا گذاشتم و از اهداف و خواسته هایم گفتم.

لاله ادامه داد: مکان بانو فن اکنون با حمایت های مسئولین به من داده شده است. بانوفن ، آموزش؛ خدمات ،تولید ، بازاریابی و فروش از اهداف بانو فن است و عضو می پذیرد تا بتواند بانوان را در این زمینه توانا کند یادمان باشد در هر کاری نیاز به علم، تجربه و فن است.

 

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

آینده را چگونه می بینید: حال قشنگ است تلاش کن شاید لحظه ای دیگر نباشیم ولی زمانی که می خواهی بمیری می دانی تلاشت را کرده ای. رسیدن برایم مهم نیست چون هر لحظه ممکن است بمیرم و این به من قدرت میدهد این که می دانم شاید تا لحظه ی دیگر نباشم به من قدرت می دهد.

لاله در پایان گفت: مدت زمانی کوتاه را برنامه ریزی کرده ام برای خوشحال کردن آقای جهانگیری و میرکمالداری و یک زمانی طولانی در نظر گرفته ام برای تشکر از افکار آقای رزم حسینی.

انتهای پیام/گ

,

تند تند و با انرژی سخن می گوید از دستانش کمک می گیرد تا در بیان کلامش کمکش کنند. دخترک زیرکی است،چهره اش از جوانی اش خبر می دهد اما از سن و سالش هیچ نمی گوید.

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

در سرش آمال بسیاری است و قول هایی که حتی به دریا نیز داده است.صدف هایی که بر روی میز کاری اش قرار دارند یادآور عهد لاله با دریا هستند. او که با همت بسیار و امید به آینده بر عهد خود وفادار است.

بانو فن کارگاهی بود که بعد از مدت ها تلاش لاله موذن زاده جان گرفته بود، کارگاهی که در کنار همه ی آچار و پیج و مهره هایش در دل خود کتابخانه ی کوچکی را جای داده است.

لاله موذن نعمت الهی

لاله موذن نعمت الهی دخترک تحصیلکرده ای است که در رشته ی مهندسی برق و الکترونیک کارشناسی اش را گرفته است و دارای پنج برادر و یک خواهر است، او می گوید: خانواده ام که از وضع مالی به نسبت خوبی برخوردار هستند در ماهان زندگی می کنند.
 

لالپه موذن نعمت الهی این بار سوژه ای شد برای " زنان کویر " تا بانوان بدانند با پشتکار و همت می توان قدم ها و قدم ها برداشت، از لاله موذن نعمت الهی و آنچه بر او گذشت تا بدین جا رسد پرسیدیم .

 

رویایی که به واقعیت پیوست

لاله گفت : در دوران بچگی دوست داشتم کارگاهی داشتم که انواع تعمیرات را در آن انجام دهم یا خانه ای که بتوانم تولید لوازم الکترونیکی را داشته باشم با گذشت زمان متوجه شدم که باید علاقه مند کار فنی باشم؛ به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را مهندسی برق و الکترونیک  انتخاب کردم و با علاقه تحصیل کردم.

لاله موذن نعمت الهی

دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود

خانم نعمت الهی ادامه می دهد: رویای من این بود که اگر رشته ی برق و الکترونیک را انتخاب کنم حتما دست به آچار می شوم اما با ورود به دانشگاه شوک بزرگی به من وارد شد؛ دانشگاه نیاز مرا برطرف نکرد اما تجزیه و تحلیل من را قوی ساخت.

وی افزود: بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نخواستم مانند سایر همکلاسی هایم به دنبال کار دولتی بروم راستش کار دولتی و پشت میز نشستن مرا راضی نمی کرد برای همین به فکر کار در زمینه تعمیر وسایل برقی خانگی افتادم که علاقه ام هم در آن بود.
 لاله تاکید کرد: خواسته ی من با آمال و آرزوهای پدرم فرق داشت او همواره تاکید داشت تا سراغ کارهای دولتی بروم و در این راه قدم بردارم اما از آنجا که با خود دوست بودم می دانستم که کار دولتی نه تنها نیاز و آرزوی مرا تامین نخواهد کرد بلکه با کار دولتی آرامش نخواهم داشت.

لاله موذن نعمت الهی

افهمی، اوستایی که استاد لاله شد

لاله در ادامه توضیح داد:در محله ی ما فردی بود که در مکانی تعمیرگاه لوازم برقی داشت.می دانستم که با توجه به پیش زمینه ای که در کارهای فنی از بانوان است مرا نخواهند پذیرفت اما استاد افهمی مرا به شاگردی خود پذیرفت.

او توضیح داد:سال آخر دانشگاه فنی حرفه ای آموزش plc  داشت در کلاس ها ثبت نام کردم؛ بنابراین صبح ها کلاس های آموزش plc در فنی حرفه ای می دیدم، عصرها دانشگاه می رفتم و از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهرها در مغازه  استاد افهمی شاگردی می کردم، در این دوران آموختم که که فنی کار باید صبور باشد و با حوصله کار کند.

یکسال به سختی گذشت و این بار باز هم پدرم بود که مخالف رفتن من نزد استاد افهمی بود.، افهمی اوستایی بود که استاد من شد، افهمی پیرمردی بود که گرچه  صبر و حوصله شان کم بود اما سه سال مرا تحمل کردند.

موذن نعمت الهی تشریح کرد: برای بدست آوردن دل پدرم در پژوهشکده ی تعلیم و تربیت و مدارس غیر انتفاعی رباتیک آموزش می دادم  و در کنارش نزد استاد فن و حرفه ی تعمیرکاری را می آموختم ؛ وقتی استاد افهمی علاقه و پشتکار مرا دید تمام تجربیات سی ساله ی خود را در اختیار من قرار داد،  افهمی خود در رشته ی الکتروتکنیک تحصیلکرده بود، در سه سال شاگردی استاد هرگز به من اجازه ی جارو زدن مغازه اش را نداد ولی من داوطلبانه این کار را انجام دادم.

همتی که استقلال را به دنبال داشت

 

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

کرایه مغازه ام سیصد و پنجاه هزار تومان بود، برای بار اول تنها و بدون حمایت پدر برایم سخت بود. پدرم فقط آمد و قرار داد را بست و گفت : "همین" .

لاله موذن نعمت الهی

خودم می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.

یکسال و دو ماه شبانه روز در مغازه کار کردم دستم را جلوی کسی دراز نکردم و توانستم هر ماه به موقع کرایه ی مغازه ام را تامین کنم ، در کنارش پول تو جیبی هم داشتم، تا پدر و مادرم ببینند که مستقل شده ام و احتیاجاتم را خودم برآورده می کنم.

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

در اوایل دیدگاه خوبی نسبت با این نداشتند که یک خانم چنین کاری را انجام دهد اما با برخورد مناسب و عملکرد صحیحم درتعمیر وسایل اعتماد افراد را جلب کردم.

 جالب است بدانید هم چراغی هایم بعدها به من گفتند که تصور می کردیم سه ماه نشده مغازه را تعطیل خواهی کرد.

به خودم گفته بودم که اگر نتوانی از حقت دفاع کنی تمام خانم ها را زیر سوال خواهی برد و اگر در این عرصه موفق نباشم، دیدگاه جامعه نسبت به خانم ها نامناسب خواهد بود.

 

اگر از پدر و یا جامعه توقع کنی، باختی...

زمانی که در مغازه بودم نه جامعه مرا قبول می کرد و نه پدر و مادرم وتنها خودم بودم که بایستی حامی خودم باشم، با صبوری و گریه های شبانه این دوران را گذراندم.

بعضی ها با این تفکر که من شغلی پیدا نکرده ام و اکنون مجبور شده ام دست به آچار بزنم به مغازه می آمدند و این طرز تفکر برایم خیلی سخت بود.حدود یکسال و دو ماه تنها بودم.

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

لاله موذن نعمت الهی

در این مدت سرمایه ام را برای آموختن به کار گرفتم و تهران رفتم دوره های آموزشی مونتاژ سبزی خردکن را رفتم و در کرمان نمایندگی این کار را پیرفتم و شروع به مونتاژ کردم.پولی که به دست می آوردم دوست داشتم صرف پیشرفتم شود.

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

کلام استاندار تا ابد راهنمای کارم است

بعد از مصاحبه با ایرنا و درخواست دیداربا استاندار جناب آقای رزم حسینی در این مصاحبه، تقریبا سه ماه پیش در حالیکه هنوز آسیاباد بودم ایشان به همراه مدیر کل امور بانوان مهمان مغازه ام در آسیاباد شدند.

در زندگی هر کسی گاهی افراد ظاهر می شوند که تاثیر بسزایی در زندگی ات خواهند داشت. افراد زیادی نزد من آمدند که از قضا مسئولیت های دولتی با منصب های بالایی داشته اند اما آقای رزم حسینی با کلامشان به من انرژی دادند.

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

لاله موذن نعمت الهی

یکسال و دوماه پدرم هر روز به من زنگ می زد که به فکر کار دولتی باشم یعنی هر روز از صبح با انرژی شروع به کار می کردم و عصر هنگام با گفته ی پدرم تمام انرژی و انگیزه هایم متزلزل می شد. می بایست انرژی خود را حفظ کنم ضمن این که درمقابل دیگران نیز بایستم، آن شب که آقای رزم حسینی به مغازه ی من آمدند با پدرم تماس گرفت و با او صحبت کرد، نمی دانم چه گفتند اما از آن به بعد پدرم آرامتر شده اند.

بعد از استاندار آقای اسحاق جهانگیری نیز میهمان مغازه ی کوچک من شدند، جهانگیری نیز در بر روی صندلی حقیر من نشست و به من گفت خانم نعمت الهی می خواهی چکار کنی؟

آن لحظه بود که غرورم را شکستم آن گاه بود که خواسته ایم را بیان کردم چون می دانستم کاری را با حمایت ایشان انجام دهم که خیلی از خانم ها را می توان در این مسیر هدایت کرد؛ تا پیش از این هر گاه مسئول و یا فردی به من می گفت به چه چیزی نیاز داری تا کارت را ادامه دهی ، چیزی نمی گفتم اما در برابر آقای جهانگیری غرورم را زیر پا گذاشتم و از اهداف و خواسته هایم گفتم.

لاله ادامه داد: مکان بانو فن اکنون با حمایت های مسئولین به من داده شده است. بانوفن ، آموزش؛ خدمات ،تولید ، بازاریابی و فروش از اهداف بانو فن است و عضو می پذیرد تا بتواند بانوان را در این زمینه توانا کند یادمان باشد در هر کاری نیاز به علم، تجربه و فن است.

 

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

آینده را چگونه می بینید: حال قشنگ است تلاش کن شاید لحظه ای دیگر نباشیم ولی زمانی که می خواهی بمیری می دانی تلاشت را کرده ای. رسیدن برایم مهم نیست چون هر لحظه ممکن است بمیرم و این به من قدرت میدهد این که می دانم شاید تا لحظه ی دیگر نباشم به من قدرت می دهد.

لاله در پایان گفت: مدت زمانی کوتاه را برنامه ریزی کرده ام برای خوشحال کردن آقای جهانگیری و میرکمالداری و یک زمانی طولانی در نظر گرفته ام برای تشکر از افکار آقای رزم حسینی.

انتهای پیام/گ

,

تند تند و با انرژی سخن می گوید از دستانش کمک می گیرد تا در بیان کلامش کمکش کنند. دخترک زیرکی است،چهره اش از جوانی اش خبر می دهد اما از سن و سالش هیچ نمی گوید.

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

در سرش آمال بسیاری است و قول هایی که حتی به دریا نیز داده است.صدف هایی که بر روی میز کاری اش قرار دارند یادآور عهد لاله با دریا هستند. او که با همت بسیار و امید به آینده بر عهد خود وفادار است.

بانو فن کارگاهی بود که بعد از مدت ها تلاش لاله موذن زاده جان گرفته بود، کارگاهی که در کنار همه ی آچار و پیج و مهره هایش در دل خود کتابخانه ی کوچکی را جای داده است.

لاله موذن نعمت الهی

لاله موذن نعمت الهی دخترک تحصیلکرده ای است که در رشته ی مهندسی برق و الکترونیک کارشناسی اش را گرفته است و دارای پنج برادر و یک خواهر است، او می گوید: خانواده ام که از وضع مالی به نسبت خوبی برخوردار هستند در ماهان زندگی می کنند.
 

لالپه موذن نعمت الهی این بار سوژه ای شد برای " زنان کویر " تا بانوان بدانند با پشتکار و همت می توان قدم ها و قدم ها برداشت، از لاله موذن نعمت الهی و آنچه بر او گذشت تا بدین جا رسد پرسیدیم .

 

رویایی که به واقعیت پیوست

لاله گفت : در دوران بچگی دوست داشتم کارگاهی داشتم که انواع تعمیرات را در آن انجام دهم یا خانه ای که بتوانم تولید لوازم الکترونیکی را داشته باشم با گذشت زمان متوجه شدم که باید علاقه مند کار فنی باشم؛ به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را مهندسی برق و الکترونیک  انتخاب کردم و با علاقه تحصیل کردم.

لاله موذن نعمت الهی

دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود

خانم نعمت الهی ادامه می دهد: رویای من این بود که اگر رشته ی برق و الکترونیک را انتخاب کنم حتما دست به آچار می شوم اما با ورود به دانشگاه شوک بزرگی به من وارد شد؛ دانشگاه نیاز مرا برطرف نکرد اما تجزیه و تحلیل من را قوی ساخت.

وی افزود: بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نخواستم مانند سایر همکلاسی هایم به دنبال کار دولتی بروم راستش کار دولتی و پشت میز نشستن مرا راضی نمی کرد برای همین به فکر کار در زمینه تعمیر وسایل برقی خانگی افتادم که علاقه ام هم در آن بود.
 لاله تاکید کرد: خواسته ی من با آمال و آرزوهای پدرم فرق داشت او همواره تاکید داشت تا سراغ کارهای دولتی بروم و در این راه قدم بردارم اما از آنجا که با خود دوست بودم می دانستم که کار دولتی نه تنها نیاز و آرزوی مرا تامین نخواهد کرد بلکه با کار دولتی آرامش نخواهم داشت.

لاله موذن نعمت الهی

افهمی، اوستایی که استاد لاله شد

لاله در ادامه توضیح داد:در محله ی ما فردی بود که در مکانی تعمیرگاه لوازم برقی داشت.می دانستم که با توجه به پیش زمینه ای که در کارهای فنی از بانوان است مرا نخواهند پذیرفت اما استاد افهمی مرا به شاگردی خود پذیرفت.

او توضیح داد:سال آخر دانشگاه فنی حرفه ای آموزش plc  داشت در کلاس ها ثبت نام کردم؛ بنابراین صبح ها کلاس های آموزش plc در فنی حرفه ای می دیدم، عصرها دانشگاه می رفتم و از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهرها در مغازه  استاد افهمی شاگردی می کردم، در این دوران آموختم که که فنی کار باید صبور باشد و با حوصله کار کند.

یکسال به سختی گذشت و این بار باز هم پدرم بود که مخالف رفتن من نزد استاد افهمی بود.، افهمی اوستایی بود که استاد من شد، افهمی پیرمردی بود که گرچه  صبر و حوصله شان کم بود اما سه سال مرا تحمل کردند.

موذن نعمت الهی تشریح کرد: برای بدست آوردن دل پدرم در پژوهشکده ی تعلیم و تربیت و مدارس غیر انتفاعی رباتیک آموزش می دادم  و در کنارش نزد استاد فن و حرفه ی تعمیرکاری را می آموختم ؛ وقتی استاد افهمی علاقه و پشتکار مرا دید تمام تجربیات سی ساله ی خود را در اختیار من قرار داد،  افهمی خود در رشته ی الکتروتکنیک تحصیلکرده بود، در سه سال شاگردی استاد هرگز به من اجازه ی جارو زدن مغازه اش را نداد ولی من داوطلبانه این کار را انجام دادم.

همتی که استقلال را به دنبال داشت

 

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

کرایه مغازه ام سیصد و پنجاه هزار تومان بود، برای بار اول تنها و بدون حمایت پدر برایم سخت بود. پدرم فقط آمد و قرار داد را بست و گفت : "همین" .

لاله موذن نعمت الهی

خودم می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.

یکسال و دو ماه شبانه روز در مغازه کار کردم دستم را جلوی کسی دراز نکردم و توانستم هر ماه به موقع کرایه ی مغازه ام را تامین کنم ، در کنارش پول تو جیبی هم داشتم، تا پدر و مادرم ببینند که مستقل شده ام و احتیاجاتم را خودم برآورده می کنم.

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

در اوایل دیدگاه خوبی نسبت با این نداشتند که یک خانم چنین کاری را انجام دهد اما با برخورد مناسب و عملکرد صحیحم درتعمیر وسایل اعتماد افراد را جلب کردم.

 جالب است بدانید هم چراغی هایم بعدها به من گفتند که تصور می کردیم سه ماه نشده مغازه را تعطیل خواهی کرد.

به خودم گفته بودم که اگر نتوانی از حقت دفاع کنی تمام خانم ها را زیر سوال خواهی برد و اگر در این عرصه موفق نباشم، دیدگاه جامعه نسبت به خانم ها نامناسب خواهد بود.

 

اگر از پدر و یا جامعه توقع کنی، باختی...

زمانی که در مغازه بودم نه جامعه مرا قبول می کرد و نه پدر و مادرم وتنها خودم بودم که بایستی حامی خودم باشم، با صبوری و گریه های شبانه این دوران را گذراندم.

بعضی ها با این تفکر که من شغلی پیدا نکرده ام و اکنون مجبور شده ام دست به آچار بزنم به مغازه می آمدند و این طرز تفکر برایم خیلی سخت بود.حدود یکسال و دو ماه تنها بودم.

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

لاله موذن نعمت الهی

در این مدت سرمایه ام را برای آموختن به کار گرفتم و تهران رفتم دوره های آموزشی مونتاژ سبزی خردکن را رفتم و در کرمان نمایندگی این کار را پیرفتم و شروع به مونتاژ کردم.پولی که به دست می آوردم دوست داشتم صرف پیشرفتم شود.

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

کلام استاندار تا ابد راهنمای کارم است

بعد از مصاحبه با ایرنا و درخواست دیداربا استاندار جناب آقای رزم حسینی در این مصاحبه، تقریبا سه ماه پیش در حالیکه هنوز آسیاباد بودم ایشان به همراه مدیر کل امور بانوان مهمان مغازه ام در آسیاباد شدند.

در زندگی هر کسی گاهی افراد ظاهر می شوند که تاثیر بسزایی در زندگی ات خواهند داشت. افراد زیادی نزد من آمدند که از قضا مسئولیت های دولتی با منصب های بالایی داشته اند اما آقای رزم حسینی با کلامشان به من انرژی دادند.

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

لاله موذن نعمت الهی

یکسال و دوماه پدرم هر روز به من زنگ می زد که به فکر کار دولتی باشم یعنی هر روز از صبح با انرژی شروع به کار می کردم و عصر هنگام با گفته ی پدرم تمام انرژی و انگیزه هایم متزلزل می شد. می بایست انرژی خود را حفظ کنم ضمن این که درمقابل دیگران نیز بایستم، آن شب که آقای رزم حسینی به مغازه ی من آمدند با پدرم تماس گرفت و با او صحبت کرد، نمی دانم چه گفتند اما از آن به بعد پدرم آرامتر شده اند.

بعد از استاندار آقای اسحاق جهانگیری نیز میهمان مغازه ی کوچک من شدند، جهانگیری نیز در بر روی صندلی حقیر من نشست و به من گفت خانم نعمت الهی می خواهی چکار کنی؟

آن لحظه بود که غرورم را شکستم آن گاه بود که خواسته ایم را بیان کردم چون می دانستم کاری را با حمایت ایشان انجام دهم که خیلی از خانم ها را می توان در این مسیر هدایت کرد؛ تا پیش از این هر گاه مسئول و یا فردی به من می گفت به چه چیزی نیاز داری تا کارت را ادامه دهی ، چیزی نمی گفتم اما در برابر آقای جهانگیری غرورم را زیر پا گذاشتم و از اهداف و خواسته هایم گفتم.

لاله ادامه داد: مکان بانو فن اکنون با حمایت های مسئولین به من داده شده است. بانوفن ، آموزش؛ خدمات ،تولید ، بازاریابی و فروش از اهداف بانو فن است و عضو می پذیرد تا بتواند بانوان را در این زمینه توانا کند یادمان باشد در هر کاری نیاز به علم، تجربه و فن است.

 

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

آینده را چگونه می بینید: حال قشنگ است تلاش کن شاید لحظه ای دیگر نباشیم ولی زمانی که می خواهی بمیری می دانی تلاشت را کرده ای. رسیدن برایم مهم نیست چون هر لحظه ممکن است بمیرم و این به من قدرت میدهد این که می دانم شاید تا لحظه ی دیگر نباشم به من قدرت می دهد.

لاله در پایان گفت: مدت زمانی کوتاه را برنامه ریزی کرده ام برای خوشحال کردن آقای جهانگیری و میرکمالداری و یک زمانی طولانی در نظر گرفته ام برای تشکر از افکار آقای رزم حسینی.

انتهای پیام/گ

,

تند تند و با انرژی سخن می گوید از دستانش کمک می گیرد تا در بیان کلامش کمکش کنند. دخترک زیرکی است،چهره اش از جوانی اش خبر می دهد اما از سن و سالش هیچ نمی گوید.

,

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

,

لاله می گوید سن و سال برایم مهم نیست اما هر گاه به اهداف و آرزوهایم رسیدم آن وقت است که باید به گذشته نگاه کرد و خبر از سن و سال گرفت.

,

بانو فن نام مکانی است که اکنون او صاحبش است؛رویایی از دوران کودکی که اکنون به واقعیت پیوسته است ، تعمیر وسایل خانگی... اما این هنوز لاله را قانع نکرده است.

,

در سرش آمال بسیاری است و قول هایی که حتی به دریا نیز داده است.صدف هایی که بر روی میز کاری اش قرار دارند یادآور عهد لاله با دریا هستند. او که با همت بسیار و امید به آینده بر عهد خود وفادار است.

,

بانو فن کارگاهی بود که بعد از مدت ها تلاش لاله موذن زاده جان گرفته بود، کارگاهی که در کنار همه ی آچار و پیج و مهره هایش در دل خود کتابخانه ی کوچکی را جای داده است.

,

لاله موذن نعمت الهی

, لاله موذن نعمت الهی,

لاله موذن نعمت الهی دخترک تحصیلکرده ای است که در رشته ی مهندسی برق و الکترونیک کارشناسی اش را گرفته است و دارای پنج برادر و یک خواهر است، او می گوید: خانواده ام که از وضع مالی به نسبت خوبی برخوردار هستند در ماهان زندگی می کنند.
 

,
,

لالپه موذن نعمت الهی این بار سوژه ای شد برای " زنان کویر " تا بانوان بدانند با پشتکار و همت می توان قدم ها و قدم ها برداشت، از لاله موذن نعمت الهی و آنچه بر او گذشت تا بدین جا رسد پرسیدیم .

,

 

,

رویایی که به واقعیت پیوست

, رویایی که به واقعیت پیوست,

لاله گفت : در دوران بچگی دوست داشتم کارگاهی داشتم که انواع تعمیرات را در آن انجام دهم یا خانه ای که بتوانم تولید لوازم الکترونیکی را داشته باشم با گذشت زمان متوجه شدم که باید علاقه مند کار فنی باشم؛ به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را مهندسی برق و الکترونیک  انتخاب کردم و با علاقه تحصیل کردم.

,

لاله موذن نعمت الهی

, لاله موذن نعمت الهی,

دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود

, دانشگاه شوکی بر خواسته ها و آرزوهایم بود,

خانم نعمت الهی ادامه می دهد: رویای من این بود که اگر رشته ی برق و الکترونیک را انتخاب کنم حتما دست به آچار می شوم اما با ورود به دانشگاه شوک بزرگی به من وارد شد؛ دانشگاه نیاز مرا برطرف نکرد اما تجزیه و تحلیل من را قوی ساخت.

,

وی افزود: بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نخواستم مانند سایر همکلاسی هایم به دنبال کار دولتی بروم راستش کار دولتی و پشت میز نشستن مرا راضی نمی کرد برای همین به فکر کار در زمینه تعمیر وسایل برقی خانگی افتادم که علاقه ام هم در آن بود.
 لاله تاکید کرد: خواسته ی من با آمال و آرزوهای پدرم فرق داشت او همواره تاکید داشت تا سراغ کارهای دولتی بروم و در این راه قدم بردارم اما از آنجا که با خود دوست بودم می دانستم که کار دولتی نه تنها نیاز و آرزوی مرا تامین نخواهد کرد بلکه با کار دولتی آرامش نخواهم داشت.

,
,

لاله موذن نعمت الهی

, لاله موذن نعمت الهی,

افهمی، اوستایی که استاد لاله شد

,

لاله در ادامه توضیح داد:در محله ی ما فردی بود که در مکانی تعمیرگاه لوازم برقی داشت.می دانستم که با توجه به پیش زمینه ای که در کارهای فنی از بانوان است مرا نخواهند پذیرفت اما استاد افهمی مرا به شاگردی خود پذیرفت.

,

او توضیح داد:سال آخر دانشگاه فنی حرفه ای آموزش plc  داشت در کلاس ها ثبت نام کردم؛ بنابراین صبح ها کلاس های آموزش plc در فنی حرفه ای می دیدم، عصرها دانشگاه می رفتم و از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهرها در مغازه  استاد افهمی شاگردی می کردم، در این دوران آموختم که که فنی کار باید صبور باشد و با حوصله کار کند.

,

یکسال به سختی گذشت و این بار باز هم پدرم بود که مخالف رفتن من نزد استاد افهمی بود.، افهمی اوستایی بود که استاد من شد، افهمی پیرمردی بود که گرچه  صبر و حوصله شان کم بود اما سه سال مرا تحمل کردند.

,

موذن نعمت الهی تشریح کرد: برای بدست آوردن دل پدرم در پژوهشکده ی تعلیم و تربیت و مدارس غیر انتفاعی رباتیک آموزش می دادم  و در کنارش نزد استاد فن و حرفه ی تعمیرکاری را می آموختم ؛ وقتی استاد افهمی علاقه و پشتکار مرا دید تمام تجربیات سی ساله ی خود را در اختیار من قرار داد،  افهمی خود در رشته ی الکتروتکنیک تحصیلکرده بود، در سه سال شاگردی استاد هرگز به من اجازه ی جارو زدن مغازه اش را نداد ولی من داوطلبانه این کار را انجام دادم.

,

همتی که استقلال را به دنبال داشت

, همتی که استقلال را به دنبال داشت,

 

,

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

,

بعد از سه سال مستقل شدم، استاد افهمی به من این اطمینان را داد که می توانم مستقل شوم؛  اما این بار نیز پدرم مخالف بود،  در آن زمان با وجود توان مالی پدر و برادانم اما بخاطر مخالفت هایی که با کارم داشتند پشتوانه ای نداشتم و نمی توانستم بگویم که نیاز به اجاره کردن مغازه دارم اما به خواست خداوند بالاخره توانستم مغازه ای را با تمام امکاناتش اجاره کنم.در آسیاباد جنوبی مغازه کرایه کردم.

,

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

,

بعد از باز کردن مغازه پسرهایی که سر کوچه در آن محل می نشستند این کار را ترک کردند فکر می کنم برایشان سخت بود . حتی گاهی در خانه ها که می رفتم برای تعمیر وسایل ، این اتفاقات می افتاد که مادری به فرزند پسرش بگوید " خجالت بکش یک دختر دارد کار می کند و شما این جا نشسته ای "

,

کسی می تواند پیشرفت کند که نگاهش را از دست همه کوتاه کند

,

کرایه مغازه ام سیصد و پنجاه هزار تومان بود، برای بار اول تنها و بدون حمایت پدر برایم سخت بود. پدرم فقط آمد و قرار داد را بست و گفت : "همین" .

,

لاله موذن نعمت الهی

, لاله موذن نعمت الهی,

خودم می دانستم که اگر نگاه به دست پدرم کنم باخته ام . کسی می تواند پیشرفت کند که بغیر از خدا، نگاهش از دست همه کوتاه شود.

,

یکسال و دو ماه شبانه روز در مغازه کار کردم دستم را جلوی کسی دراز نکردم و توانستم هر ماه به موقع کرایه ی مغازه ام را تامین کنم ، در کنارش پول تو جیبی هم داشتم، تا پدر و مادرم ببینند که مستقل شده ام و احتیاجاتم را خودم برآورده می کنم.

,

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

,

عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم

, عدم موفقیتم را ندای شکست بانوان می دانستم,

در اوایل دیدگاه خوبی نسبت با این نداشتند که یک خانم چنین کاری را انجام دهد اما با برخورد مناسب و عملکرد صحیحم درتعمیر وسایل اعتماد افراد را جلب کردم.

,

 جالب است بدانید هم چراغی هایم بعدها به من گفتند که تصور می کردیم سه ماه نشده مغازه را تعطیل خواهی کرد.

,

به خودم گفته بودم که اگر نتوانی از حقت دفاع کنی تمام خانم ها را زیر سوال خواهی برد و اگر در این عرصه موفق نباشم، دیدگاه جامعه نسبت به خانم ها نامناسب خواهد بود.

,

 

,

 

,

اگر از پدر و یا جامعه توقع کنی، باختی...

,

زمانی که در مغازه بودم نه جامعه مرا قبول می کرد و نه پدر و مادرم وتنها خودم بودم که بایستی حامی خودم باشم، با صبوری و گریه های شبانه این دوران را گذراندم.

,

بعضی ها با این تفکر که من شغلی پیدا نکرده ام و اکنون مجبور شده ام دست به آچار بزنم به مغازه می آمدند و این طرز تفکر برایم خیلی سخت بود.حدود یکسال و دو ماه تنها بودم.

,

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

لاله موذن نعمت الهی

,

خودم را خیلی دوست داشتم نمی خواستم کسی به همت و تلاش من توهین کند . من این سختی ها را پذیرفته بودم و نیاز به ترحم نداشتم.

,

لاله موذن نعمت الهی

, لاله موذن نعمت الهی,

در این مدت سرمایه ام را برای آموختن به کار گرفتم و تهران رفتم دوره های آموزشی مونتاژ سبزی خردکن را رفتم و در کرمان نمایندگی این کار را پیرفتم و شروع به مونتاژ کردم.پولی که به دست می آوردم دوست داشتم صرف پیشرفتم شود.

,

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

,

سه چهار ماه در زمینه ی مونتاژ سبزی خوردکن پرداختم بعد از آن اموزش تعمیر لامپ های کم مصرف را دیدم و شروع به انجام این کار کردم.

,

کلام استاندار تا ابد راهنمای کارم است

,

بعد از مصاحبه با ایرنا و درخواست دیداربا استاندار جناب آقای رزم حسینی در این مصاحبه، تقریبا سه ماه پیش در حالیکه هنوز آسیاباد بودم ایشان به همراه مدیر کل امور بانوان مهمان مغازه ام در آسیاباد شدند.

,

در زندگی هر کسی گاهی افراد ظاهر می شوند که تاثیر بسزایی در زندگی ات خواهند داشت. افراد زیادی نزد من آمدند که از قضا مسئولیت های دولتی با منصب های بالایی داشته اند اما آقای رزم حسینی با کلامشان به من انرژی دادند.

,

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

لاله موذن نعمت الهی

,

استاندار به من گفت: می دانم خیلی حرف ها به تو زده می شود ولی آفرین خسته نشو، تا زمانی که زنده هستم آقای رزم حسینی با این کلامش راهنمای کارم است.من انتظار همین را داشتم و احساس کردم که آقای رزم حسینی توانایی مرا دید.

,

لاله موذن نعمت الهی

, لاله موذن نعمت الهی,

یکسال و دوماه پدرم هر روز به من زنگ می زد که به فکر کار دولتی باشم یعنی هر روز از صبح با انرژی شروع به کار می کردم و عصر هنگام با گفته ی پدرم تمام انرژی و انگیزه هایم متزلزل می شد. می بایست انرژی خود را حفظ کنم ضمن این که درمقابل دیگران نیز بایستم، آن شب که آقای رزم حسینی به مغازه ی من آمدند با پدرم تماس گرفت و با او صحبت کرد، نمی دانم چه گفتند اما از آن به بعد پدرم آرامتر شده اند.

,

بعد از استاندار آقای اسحاق جهانگیری نیز میهمان مغازه ی کوچک من شدند، جهانگیری نیز در بر روی صندلی حقیر من نشست و به من گفت خانم نعمت الهی می خواهی چکار کنی؟

,

آن لحظه بود که غرورم را شکستم آن گاه بود که خواسته ایم را بیان کردم چون می دانستم کاری را با حمایت ایشان انجام دهم که خیلی از خانم ها را می توان در این مسیر هدایت کرد؛ تا پیش از این هر گاه مسئول و یا فردی به من می گفت به چه چیزی نیاز داری تا کارت را ادامه دهی ، چیزی نمی گفتم اما در برابر آقای جهانگیری غرورم را زیر پا گذاشتم و از اهداف و خواسته هایم گفتم.

,

لاله ادامه داد: مکان بانو فن اکنون با حمایت های مسئولین به من داده شده است. بانوفن ، آموزش؛ خدمات ،تولید ، بازاریابی و فروش از اهداف بانو فن است و عضو می پذیرد تا بتواند بانوان را در این زمینه توانا کند یادمان باشد در هر کاری نیاز به علم، تجربه و فن است.

,

 

,

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

,

از لاله پرسیدم چه پیشنهادی به جوانان داری، در پاسخ گفت: همیشه نگویید که هیچ کس کمک به ما نمی کند ، زمانی که تواناییی خودتان را نشان دادید آنگاه دیگران برای موفق شدن شما گام بر خواهند داشت و شما را کمک می کنند.

,

آینده را چگونه می بینید: حال قشنگ است تلاش کن شاید لحظه ای دیگر نباشیم ولی زمانی که می خواهی بمیری می دانی تلاشت را کرده ای. رسیدن برایم مهم نیست چون هر لحظه ممکن است بمیرم و این به من قدرت میدهد این که می دانم شاید تا لحظه ی دیگر نباشم به من قدرت می دهد.

,

لاله در پایان گفت: مدت زمانی کوتاه را برنامه ریزی کرده ام برای خوشحال کردن آقای جهانگیری و میرکمالداری و یک زمانی طولانی در نظر گرفته ام برای تشکر از افکار آقای رزم حسینی.

,

انتهای پیام/گ

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه