گزارشی از دیدار با خانواده دو شهید:

وجه اشتراک دو مادر شهید/ مادری که شهادت فرزندش رابه دیگران تبریک گفت

وجه اشتراک دو مادر شهید/ مادری که شهادت فرزندش رابه دیگران تبریک گفت
مادرشهید احمد صمیمی ترک : به خاطر شهادت فرزندم نه اشکی ریختم و نه ناراحت بودم و حتی به اقوام و آشنایان بابت این موضوع تبریک می گفتم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از زن امروز ، ساعت 18 شب گذشت (18 بهمن ) میزبان خانه دو مادرشهید هستیم مادرانی که با هم وجه تشابه دارند هر دو عزیزترین هایشان را برای انقلاب داده اند و در طول دیدار صبر و استقامت را چهره شان می توان دید به خصوص مادر شهید احمد صمیمی ترک مادری که خود خبر شهادت فرزندش را به دیگران می دهد...

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زن امروز ,

 

 اولین مقصد ما خانه مادرشهید احمد صمیمی ترک است مادرش درب خانه منتظر میهمانانش ایستاده است کمی زودتر از بقیه رسیدم با رویی گشاده از من استقبال می کند و می گوید: هنوز کسی نیامده است از او می خواهم که به داخل منزل برویم و قدری از فرزندش برایم بگوید.

 

مادر شهید با بیان اینکه پدر شهید در شهربانی کار می کرد  گفت:سه فرزند داشتیم دو دختر و یک پسر که همان احمد است. احمد تا سوم راهنمایی درس خوانده بود و فعالیتهای انقلابی اش شروع شد، بعد از انقلاب نیز به سپاه رفت و آنجا هم محافظ امام جمعه شد.

 

وی افزود: احمد به جبهه رفته بود و من نیز از او خبری نداشتم به سپاه رفتم تا خبری از او بگیرم . وقتی متوجه شدند که من مادر احمد هستم به من گفتند بروید خودمان خبرتان می کنیم ,درحالی که همان موقع جسد احمد را از منطقه آورده بودند و در سردخانه بود,چون تصور می کردند من طاقت ندارم چراکه احمد تنها پسرم بود.

 

 

مادرشهید گفت: برای یک مادر سخت است که فرزندش شهید شود اما گریه من باعث می شد اجر شهیدم از بین برود. وقتی متوجه شدم که احمد به شهادت رسیده، به ستاد مرکزی رفتم و خود را خاله احمد صمیمی ترک معرفی کردم و از آنها خواستم که خبری از احمد به من بدهند تا به خانواده و اقوام بدهم و اما آنها از گفتن خبر ممانعت می کردند. یقین کردم که احمد به شهادت رسیده است. از آنجا به بازار رفتم و سماور بزرگی را خریدم و به خانه رفتم و مشغول تهیه پذیرایی برای میهمانها شدم.

 

 

به دخترهایم تماس گرفتم که برادرتان آمده است بیایید دیدنش، تعجب کردند که احمد هر وقت از جبهه می آمد خودش به دیدن ما می آمد این بار چه شده است؟ دخترهایم تازمانی که حجله شهادت احمد را در داخل کوچه ندیدند متوجه نشدند وقتی فهمیدند بی تابی می کردند و من به آنها گفتم راضی نیستم که گریه کنید.

 

 

برای دیدن پیکرش دوباره به سپاه رفتم آنجا تنها یک جمله به او گفتم" احمدجان شیرم حلالت.. مرا  پیش خدا رو سفید کردی و در راه خوبی قدم گذاشتی " نه اشکی ریختم و نه ناراحت بودم و حتی به اقوام و آشنایان بابت این موضوع تبریک می گفتم.

 

 

یکی از مسئولین آن زمان که در مراسم تشییع شید حضور داشت سراغ مادر شهید را می گرفت ، وقتی متوجه شد مادر شهیدم من هستم تعجب کرد که چرا ناراحت نیستم و اشک نمی ریزم،به او گفتم برای شهید اشک نمی ریزند پسر من در راهی قدم گذاشت که راه اسلام و انقلاب است و من افتخار می کنم.

 

 

تمام این سالها هر وقت خانواده شهیدی را دیدم که گلایه می کنند ناراحت می شدم و هرگز به دیدار مادرشهیدی نمی روم که گلایه کند. ما فرزندانمان را در راه نقلاب دادیم و هیچ چشم داشتی نداشتیم.

 

 

هرگز دیگران را به خاطر این مسائل ناراحت نکردم اما به خاطر دارم که یکی از آشنایان می گفت: مادر ،تو که فرزند پسری نداری که فردا پای تابوتت را بگیرد. من خیلی ناراحت شدم و به خانه آمدم و بسیار گریه کردم موقع اذان بود وضو گرفتم و پای سجاده ام نشستم با خودم می گفتم هیچ کسی از من یاد نمی کند حتی به خانه ام نمی آید.  لحظه ای نگذشت که فردی به داخل خانه آمد و گوشه اتاق نشست.

 

 

من تعجب کردم و از او پرسیدم که شما چه کسی هستید؟ گفت : رهبر شما هستم. باور نکردم و گفتم رهبر ما سید است و عبای مشکی دارد!!! دوباره گفت من رهبر شما هستم و فرزندت مرا فریستاده تا به شما بگویم گریه نکنید . وقتی متوجه شدم که امام زمان (عج) است با او درد و دل کردم که مقروضم و خانه ام اجاره ای است پولی ندارم. احساس کردم در رویا هستم. بعد از چند دقیقه ای رفتند و آنجایی که نشسته بودند نگاهی انداختم سه هزار تومانی روی فرش گذاشته بود که اثر انگشت روی آن بود و بعد از آن که به دیگران گفتم و پولها برای خودشان  بردند. بعدها امام جمعه بیرجندکه این موضوع را بریشان تعریف کردم گفتند اگر نمی گفتید دوباره به سراغتان می آمدند.

 

 

حالا من تنها شدم و پدر احمد سالهاست که عمرش را به شما داده و از دنیا رفته است گاهی که با احمد تنها می شوم و به عکسش نگاه می کنم دلتنگش می شوم و از خانه بیرون می روم. اینها را که می گوید بغض گلویش را می گیرد و قطره ای اشک مرهم می شود بر دل این مادر .

 

 

مادر شهید صمیمی ترک صبورانه از آن زمان می گوید و من در دل می گویم این همه صبر و مقاومت از کجا می آید اودر نگاهم می خواند که ذهنم به کجا رفته است می گوید:صبر من بر شهادت فرزندم به این خاطر بود که اگر احمد امروز می خواست به جبهه برود دو روز جلوتر او را می فرستادم و من از ته دل راضی بودم که فرزندم در راه خدا به جبهه برود و شهید شود و هرکاری که کردم برای انقلاب و نظام بوده است.

 

 

مادر شهید صمیمی ترک می گوید : یک روز که به مزار شهدا رفته بودم مادر شهیدی دیدم که بسیار گریه و بی تابی می کرد به او گفتم گریه نکن اجرت شهیدت ضایع می شود. این مادر شهید نمی دانست که من  هم مادرشهیدم و گفت شما حال مرا درک نمی کنید  شما فرزندتان شهید نشده است. و به او  قبر احمدم را به او نشان دادم و گفتم فرزندمن نیز شهید شده است.

 

 

دفتر خاطرات و آلبوم عکس شهید را ورق می زنم . برگ برگ دفترش با خط شهید نوشته شده است ،فصلهایی از تولد تا شهادت، فصل آخر" مرگ" نام دارد جست و جو می کنم که شاید نوشته باشد شهید خواهم شد اما نوشته است "مرگ حق است" . یاد آن جمله معروف می افتم که اگر شهید نشدیم، می میریم و چه حق زیبایی نصیب احمد شده است.

 

 

آقای اصغری مدیر ورزش و جوانان بیرجند نیز با یادآوری خاطراتی از شهید گفت: شهید احمد صمیمی ترک ،چریک بسیار قوی و جوان بود و در همان ابتدای انقلاب به خاطر فعالیت منافقین محافظ امام جمعه شهر شد و  فرمانده اش شهید سید احمد رحیمی بود.

 

آقای حسینی مقدم داماد خانواده شهید گفت: چندسال پیش نامه ای به مسئولین نوشتیم که مکانی به اسم شهید نامگذاری کنند، خیابان یا کوچه ای یا مکانی، تا نامش زنده بماند اما هیچ کاری انجام ندادند.

 

وی افزود: شهید،  برادر یا فرزندی ندارد که نامش ادامه داشته باشد ، بنابراین بودن نام شهید برسر در مدرسه و میدان یادش را زنده نگه می دارد. هرچند وقتی اسم شهید بردفتر خداوند ثبت باشد دفتر دنیایی مهم نیست اما نباید شهدا غریب بمانند.

 

مدیرکل ورزش و جوانان تاکید کرد: فعلا مکانی که بتوان به نام شهید نامگذاری کرد نداریم اما در آینده سالن ورزشی اداره کل افتتاح می شود که حتما به نام شهید نامگذاری خواهیم کرد.

 

آرام آرام وقت دیدار به پایان می رسد و عکسی دسته جمعی یادگاری می شود از حضور ما در کنار مادرشهید احمد صمیمی ترک .

 

مقصد بعدی خانه مادر شهید سید علیرضا رحیمی ،برادر شهید سید احمد رحیمی، است.وجه اشتراک شهید صمیمی ترک و رحیمی در ورزشکار بودنشان است. مادر شهیدرحیمی  مدتی است که دربستر بیماری بوده است . روی صندلی چوبی اش نشسته و وقتی ما  رسیدیم بلند می شود و از ما استقبال می کند و می گوید: بیش از دوماه است بیمارم و چند روزی است که کمی حالم بهتر است.

 

 

مادرشهید رحیمی گفت: از اینکه به دیدن خانواده شهدا می آیید ممنونم و توقعی ندارم ، شهدا برای رضای خدا رفتند و هرکسی کاری برای آنها انجام می دهد باید رضای خدا را درنظر بگیرد.

 

وی افزود: علی پسر خوب و آرام و مظلومی بود گاهی که از او شکایت می کردم که مادر چرا با برخی رفت و آمد می کنی می گفت مادر بچه های خوبی هستند،بعدها متوجه می شدم اخلاق علی بر روی آنها هم تاثیر گذاشته است و یکی از دوستانش که هنوز مفقودالاثر است با تشویق علی به جبهه می رود وهمان دفعه اول  12 تانک را منهدم می کند و به شهادت می رسد.

 

 

 اشک از چشمان مادر می غلتد و انگار طاقت بیان این موضوعات را ندارد و بیشتر از پسر بزرگش یاد می کند و می گوید" احمد خود می دانست که به شهادت می رسد یک دفعه که به خانه آمده بود گفت مادر من دفعه بعد شهید خواهم شد و اینطور هم شد "

 

وی افزود احمد آن قدر متواضع بود وهمیشه با لباس بسیجی به جبهه می رفت و کسی او را به عنوان فرمانده نمی شناخت و بعدها سردار قالیباف گفته بود شهید احمد رحیمی فرمانده من بوده است و شایدکسی باور نکند.

 

کسالت مادرشهید مجالی نمی دهد تا بیشتر از خاطرات فرزندانش بپرسیم،اما هم چنان که نامی از شهیدانش می آوریم گوشه چشمانش بارانی می شود.و برای ما همین چند لحظه میهمان خانواده شهدا بودن به درسهایی که از شهدا و مادرانی که به لطافت گل اما چون کوه قوی و استوار می ارزد. مادرانی که ایستادند تا لحظه ای فرزندانشان در راهی که می روند تردید نکنند و امروز نیز آسایش و آرامشی که داریم مدیون خون پاک شهدا و استقامت مادرانی به لطافت گل هستیم.

انتهای پیام/گ

,

 

,

 اولین مقصد ما خانه مادرشهید احمد صمیمی ترک است مادرش درب خانه منتظر میهمانانش ایستاده است کمی زودتر از بقیه رسیدم با رویی گشاده از من استقبال می کند و می گوید: هنوز کسی نیامده است از او می خواهم که به داخل منزل برویم و قدری از فرزندش برایم بگوید.

,

 

,

مادر شهید با بیان اینکه پدر شهید در شهربانی کار می کرد  گفت:سه فرزند داشتیم دو دختر و یک پسر که همان احمد است. احمد تا سوم راهنمایی درس خوانده بود و فعالیتهای انقلابی اش شروع شد، بعد از انقلاب نیز به سپاه رفت و آنجا هم محافظ امام جمعه شد.

,

 

,

وی افزود: احمد به جبهه رفته بود و من نیز از او خبری نداشتم به سپاه رفتم تا خبری از او بگیرم . وقتی متوجه شدند که من مادر احمد هستم به من گفتند بروید خودمان خبرتان می کنیم ,درحالی که همان موقع جسد احمد را از منطقه آورده بودند و در سردخانه بود,چون تصور می کردند من طاقت ندارم چراکه احمد تنها پسرم بود.

,

 

,

 

,

مادرشهید گفت: برای یک مادر سخت است که فرزندش شهید شود اما گریه من باعث می شد اجر شهیدم از بین برود. وقتی متوجه شدم که احمد به شهادت رسیده، به ستاد مرکزی رفتم و خود را خاله احمد صمیمی ترک معرفی کردم و از آنها خواستم که خبری از احمد به من بدهند تا به خانواده و اقوام بدهم و اما آنها از گفتن خبر ممانعت می کردند. یقین کردم که احمد به شهادت رسیده است. از آنجا به بازار رفتم و سماور بزرگی را خریدم و به خانه رفتم و مشغول تهیه پذیرایی برای میهمانها شدم.

,

 

,

 

,

به دخترهایم تماس گرفتم که برادرتان آمده است بیایید دیدنش، تعجب کردند که احمد هر وقت از جبهه می آمد خودش به دیدن ما می آمد این بار چه شده است؟ دخترهایم تازمانی که حجله شهادت احمد را در داخل کوچه ندیدند متوجه نشدند وقتی فهمیدند بی تابی می کردند و من به آنها گفتم راضی نیستم که گریه کنید.

,

 

,

 

,

برای دیدن پیکرش دوباره به سپاه رفتم آنجا تنها یک جمله به او گفتم" احمدجان شیرم حلالت.. مرا  پیش خدا رو سفید کردی و در راه خوبی قدم گذاشتی " نه اشکی ریختم و نه ناراحت بودم و حتی به اقوام و آشنایان بابت این موضوع تبریک می گفتم.

,

 

,

 

,

یکی از مسئولین آن زمان که در مراسم تشییع شید حضور داشت سراغ مادر شهید را می گرفت ، وقتی متوجه شد مادر شهیدم من هستم تعجب کرد که چرا ناراحت نیستم و اشک نمی ریزم،به او گفتم برای شهید اشک نمی ریزند پسر من در راهی قدم گذاشت که راه اسلام و انقلاب است و من افتخار می کنم.

,

 

,

 

,

تمام این سالها هر وقت خانواده شهیدی را دیدم که گلایه می کنند ناراحت می شدم و هرگز به دیدار مادرشهیدی نمی روم که گلایه کند. ما فرزندانمان را در راه نقلاب دادیم و هیچ چشم داشتی نداشتیم.

,

 

,

 

,

هرگز دیگران را به خاطر این مسائل ناراحت نکردم اما به خاطر دارم که یکی از آشنایان می گفت: مادر ،تو که فرزند پسری نداری که فردا پای تابوتت را بگیرد. من خیلی ناراحت شدم و به خانه آمدم و بسیار گریه کردم موقع اذان بود وضو گرفتم و پای سجاده ام نشستم با خودم می گفتم هیچ کسی از من یاد نمی کند حتی به خانه ام نمی آید.  لحظه ای نگذشت که فردی به داخل خانه آمد و گوشه اتاق نشست.

,

 

,

 

,

من تعجب کردم و از او پرسیدم که شما چه کسی هستید؟ گفت : رهبر شما هستم. باور نکردم و گفتم رهبر ما سید است و عبای مشکی دارد!!! دوباره گفت من رهبر شما هستم و فرزندت مرا فریستاده تا به شما بگویم گریه نکنید . وقتی متوجه شدم که امام زمان (عج) است با او درد و دل کردم که مقروضم و خانه ام اجاره ای است پولی ندارم. احساس کردم در رویا هستم. بعد از چند دقیقه ای رفتند و آنجایی که نشسته بودند نگاهی انداختم سه هزار تومانی روی فرش گذاشته بود که اثر انگشت روی آن بود و بعد از آن که به دیگران گفتم و پولها برای خودشان  بردند. بعدها امام جمعه بیرجندکه این موضوع را بریشان تعریف کردم گفتند اگر نمی گفتید دوباره به سراغتان می آمدند.

,

 

,

 

,

حالا من تنها شدم و پدر احمد سالهاست که عمرش را به شما داده و از دنیا رفته است گاهی که با احمد تنها می شوم و به عکسش نگاه می کنم دلتنگش می شوم و از خانه بیرون می روم. اینها را که می گوید بغض گلویش را می گیرد و قطره ای اشک مرهم می شود بر دل این مادر .

,

 

,

 

,

مادر شهید صمیمی ترک صبورانه از آن زمان می گوید و من در دل می گویم این همه صبر و مقاومت از کجا می آید اودر نگاهم می خواند که ذهنم به کجا رفته است می گوید:صبر من بر شهادت فرزندم به این خاطر بود که اگر احمد امروز می خواست به جبهه برود دو روز جلوتر او را می فرستادم و من از ته دل راضی بودم که فرزندم در راه خدا به جبهه برود و شهید شود و هرکاری که کردم برای انقلاب و نظام بوده است.

,

 

,

 

,

مادر شهید صمیمی ترک می گوید : یک روز که به مزار شهدا رفته بودم مادر شهیدی دیدم که بسیار گریه و بی تابی می کرد به او گفتم گریه نکن اجرت شهیدت ضایع می شود. این مادر شهید نمی دانست که من  هم مادرشهیدم و گفت شما حال مرا درک نمی کنید  شما فرزندتان شهید نشده است. و به او  قبر احمدم را به او نشان دادم و گفتم فرزندمن نیز شهید شده است.

,

 

,

 

,

دفتر خاطرات و آلبوم عکس شهید را ورق می زنم . برگ برگ دفترش با خط شهید نوشته شده است ،فصلهایی از تولد تا شهادت، فصل آخر" مرگ" نام دارد جست و جو می کنم که شاید نوشته باشد شهید خواهم شد اما نوشته است "مرگ حق است" . یاد آن جمله معروف می افتم که اگر شهید نشدیم، می میریم و چه حق زیبایی نصیب احمد شده است.

,

 

,

 

,

آقای اصغری مدیر ورزش و جوانان بیرجند نیز با یادآوری خاطراتی از شهید گفت: شهید احمد صمیمی ترک ،چریک بسیار قوی و جوان بود و در همان ابتدای انقلاب به خاطر فعالیت منافقین محافظ امام جمعه شهر شد و  فرمانده اش شهید سید احمد رحیمی بود.

,

 

,

آقای حسینی مقدم داماد خانواده شهید گفت: چندسال پیش نامه ای به مسئولین نوشتیم که مکانی به اسم شهید نامگذاری کنند، خیابان یا کوچه ای یا مکانی، تا نامش زنده بماند اما هیچ کاری انجام ندادند.

,

 

,

وی افزود: شهید،  برادر یا فرزندی ندارد که نامش ادامه داشته باشد ، بنابراین بودن نام شهید برسر در مدرسه و میدان یادش را زنده نگه می دارد. هرچند وقتی اسم شهید بردفتر خداوند ثبت باشد دفتر دنیایی مهم نیست اما نباید شهدا غریب بمانند.

,

 

,

مدیرکل ورزش و جوانان تاکید کرد: فعلا مکانی که بتوان به نام شهید نامگذاری کرد نداریم اما در آینده سالن ورزشی اداره کل افتتاح می شود که حتما به نام شهید نامگذاری خواهیم کرد.

,

 

,

آرام آرام وقت دیدار به پایان می رسد و عکسی دسته جمعی یادگاری می شود از حضور ما در کنار مادرشهید احمد صمیمی ترک .

,

 

,

مقصد بعدی خانه مادر شهید سید علیرضا رحیمی ،برادر شهید سید احمد رحیمی، است.وجه اشتراک شهید صمیمی ترک و رحیمی در ورزشکار بودنشان است. مادر شهیدرحیمی  مدتی است که دربستر بیماری بوده است . روی صندلی چوبی اش نشسته و وقتی ما  رسیدیم بلند می شود و از ما استقبال می کند و می گوید: بیش از دوماه است بیمارم و چند روزی است که کمی حالم بهتر است.

,

 

,

 

,

مادرشهید رحیمی گفت: از اینکه به دیدن خانواده شهدا می آیید ممنونم و توقعی ندارم ، شهدا برای رضای خدا رفتند و هرکسی کاری برای آنها انجام می دهد باید رضای خدا را درنظر بگیرد.

,

 

,

وی افزود: علی پسر خوب و آرام و مظلومی بود گاهی که از او شکایت می کردم که مادر چرا با برخی رفت و آمد می کنی می گفت مادر بچه های خوبی هستند،بعدها متوجه می شدم اخلاق علی بر روی آنها هم تاثیر گذاشته است و یکی از دوستانش که هنوز مفقودالاثر است با تشویق علی به جبهه می رود وهمان دفعه اول  12 تانک را منهدم می کند و به شهادت می رسد.

,

 

,

 

,

 اشک از چشمان مادر می غلتد و انگار طاقت بیان این موضوعات را ندارد و بیشتر از پسر بزرگش یاد می کند و می گوید" احمد خود می دانست که به شهادت می رسد یک دفعه که به خانه آمده بود گفت مادر من دفعه بعد شهید خواهم شد و اینطور هم شد "

,

 

,

وی افزود احمد آن قدر متواضع بود وهمیشه با لباس بسیجی به جبهه می رفت و کسی او را به عنوان فرمانده نمی شناخت و بعدها سردار قالیباف گفته بود شهید احمد رحیمی فرمانده من بوده است و شایدکسی باور نکند.

,

 

,

کسالت مادرشهید مجالی نمی دهد تا بیشتر از خاطرات فرزندانش بپرسیم،اما هم چنان که نامی از شهیدانش می آوریم گوشه چشمانش بارانی می شود.و برای ما همین چند لحظه میهمان خانواده شهدا بودن به درسهایی که از شهدا و مادرانی که به لطافت گل اما چون کوه قوی و استوار می ارزد. مادرانی که ایستادند تا لحظه ای فرزندانشان در راهی که می روند تردید نکنند و امروز نیز آسایش و آرامشی که داریم مدیون خون پاک شهدا و استقامت مادرانی به لطافت گل هستیم.

,

انتهای پیام/گ

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه