وقایع نگاری دیدار با مقام معظم رهبری
حاشیه ای بر یک متن
ساعت 9 شب به موعد قرار رسیدم. بهمن ماه این روزهای تبریز زیاد هم حال و هوای زمستانی ندارد، هوا سرد است اما سوز ندارد. اتوبوس منتظر بود و چند نفری از همراهان زودتر آمده و به طرفه العینی صندلیهای باحال اتوبوس را به تصرف! در آورده بودند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا ، به نقل از تبریز بیدار ؛ در مسافرت اتوبوسی از قماش مجردی دوست دارم در تکصندلی بنشینم. اینطوری تمرکزم برای خواندن کتاب و نوشتن مطلب و یا حتی گوش کردن با هندزفری به اصوات مختلفه تلفن همراهم بهتر است و دلچسبتر...
, شبکه اطلاع رسانی دانا, تبریز بیدار,,
ایرانی جماعت است و تاخیر در رسیدن به قرار، قانونی نانوشته! ساعت از 30/9 شب گذشته و تازه با زنگ زدن به آقایان متاخر اتوبوس تکمیل می شود و با سلام و صلوات راه می افتادیم. متوسل می شوم به دیوان حافظ موجود در تلفن همراهم و تفالی میگیرم. خواجه میگوید:
,
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز ـ فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند ـ گر از آن یار سفر کرده پیامی داری
,
,
تعبیر فال را هم نگاه می کنم. حافظ است و دل خوش بودنش به فرداها... او اسرار عالم درون میداند و بی سبب نیست که در کنج دلها جا خوش کرده است.
,,
از پلیس راه تبریز که رد میشویم برو بچههای دست اندرکار برگه کاغذی بینمان پخش میکنند که سرودی است که قرار است دسته جمعی در محضر رهبر معظم انقلاب خوانده شود. این رسم چند ساله آذریها در دیدار با رهبری است که در ابتدای مراسم سرودی خوانده میشود. اسم سرود «شانلی رهبریم» است. سرود که چه عرض کنم، شعر آن چنان محکم و استخوان دار نبود، سکتههای متمادی در وزنها بیداد میکرد و معلوم بود که در فضای تعجیل سروده شده است. ضمن آن که به لحاظ محتوایی نیز شیرین و تاثیر گذار نبود، شعر در چنین حالتی که قرار است در مقام جلوه ولایت خوانده شود باید از برخی الهامات مرید و مرادی و عشق و ارادت ناب و سلیس به جوش آید، باید چنان واژگانی در تارو پود مصراعها جاری باشد که مو بر اندام سیخ شود، نه آن که چینش کلمات ترکی و فارسی و عربی در کنار هم باشد و ملودی و ترانه به آن نیاید. انتخاب شعر را که نپسندیدم، مخصوصا که مقام معظم رهبری خود یک شاعر به تمام معناست و دیدهایم که به این گونه موارد حساس هم هستند.
,,
ویدئو ـ تلویزیون داخل اتوبوس فیلمسینمایی پخش کرده با شرکت زرد بازیگران نسل نو! با قصهی آبکی و نخنمای از قماش ازدواج دختر و پسرهای این روزگار و البته کارگردان برای اینکه مجوز پخش بگیرد تِم دفاع مقدس را به معجون فیلمش آمیخته تا باری بهر جهت سر و ته ماجرا به هم بیاید و نه سیخ بسوزد و نه کباب، چیزی در مایه های شتر گاو پلنگ!
بی خیال فیلم میشوم و هندزفر تلفن همراه را توی گوشم میچپانم؛ یک شب آتش در نیستانی فتاد... آتش در نیستان... خوابم میگیرد.
,
,
حوالی ساعت 6 صبح به تهران رسیدیم. گردنم خشک شده، دنبال مسجدی هستیم برای ادای دوگانه صبح. بعد از نماز به اتوبوس بر میگردیم، کارتهای ملاقاتمان را میدهند و سفارشهای قبل دیدار از قبیل این که مثلا وسایل اضافی مثل تلفن همراه و دسته کلید و غیره ذلک را با خود نبریم والخ....
,,
از تقاطع خیابان فلسطین پای پیاده راه می افتیم به سمت انتهایش. چیزی حول و حوش دو ایستگاه. تک و توک نیروهای انتظامی حضور دارند. پیادهرو را بچههای همزبان مصادره کردهاند. لهجه اکثریت تبریزی است تا اطراف، به انتها خیابان که میرسی درب بزرگی است که فعلا بسته است و در سمت راستش داربستی تعبیه شده برای استقرار و صف بندی مهمانان و البته رعایت نوبت. دویست ـ سیصد نفری در نوبت ایستادهاند تا مراحل بازرسی را بگذرانند، نگاه کنجکاو همه مهمانان به اطراف هست.
,,
یادم رفت بگویم که سفارش مسوولین تیمها و رابطین در حین عزیمت نه امنیتی بود نه حفاظتی، بلکه صرفا توصیه بود به ملاحظه همسایههای بیت رهبری از این باب که در فاصله نوبت بازرسی از شعار دهی و صلوات گویی پرهیز شود من باب عدم مزاحمت به همسایگان.
,,
در نوبت ایستادهام هر طیفی را میبینی نگاه های چپ و راستهای متداول جامعه، از افراد با محاسن و چفیه آوریخته کلیشه رایج حزباللهیهای دهه شصت تا یقه دیپلماتهای با ته ریش و کت و شلوار، از روحانی و طلاب جوان حوزهها ته برو بچههای ریش بزی و مو سیخی، تو گویی اینجا همه یک گره مشترک دارند لااقل برای دل خوشکُنَک فردایشان.
,,
چند نفر از مسئولین استانی میآیند و از آن سوی داربست که مخصوص به اصطلاح مهمانان ویژه است، میگذرند و به داخل میروند، شیطنت بچه مسجدیهای نوجوان شروع می شود که آن مهمانانVIP هستند، شوخیهایشان هم نمکین است و ساده، انگشتر عقیق و چفیه و عکس رهبری در سینه تک و توک دیده میشود. درختان اطراف محوطه بلند بالا و پر از شاخهاند البته بدون برگ به رسم این فصل سال. روی ساختمانهای بلند مرتبه اطراف کبوترهایی هو هو میکنند سر صبحی، بلبل و قمری هم روی درختان بودند نه یکی دو تا که لااقل تا دهتایشان را شمردم که سر و صدا راه انداخته و پرواز می کردند و دوباره روی شاخه دیگر مینشستند... با خود می گویم بلبل آن هم در داخل شهر!؟ و چه عجیب که گیر آدمیزاد نمی افتند. قفس و نخجیر در این حوالی چه سوالی بی ربطی است!
,,
توی همین صف ها و جمعیت بعضیها هستند که به اصطلاح قاچاقی آمدهاند، یعنی کارت ملاقات ندارند، مدام ملتمسانه از این و آن میپرسند کارت اضافی داری؟ نمیدانم آداب چگونه است و مگر کارت اضافی هم هست؟
,,
موقع باز شدن درب اولِ بازرسی، مردی حدود 55 ساله با فشار به داخل میرود و پای نگهبان جلوی درب را لگد میکند، مامور بر میگردد و خیلی مودبانه میگوید: اخوی! چه خبر هست؟ کمی آرامتر... مرد خجالت میکشد و بر میگردد پیشانی مامور را می بوسد و حلیت میطلبد.
,,
از مامورین بازرسی گیت اول و دوم عبور میکنم، ادب و لبخند لحظهای از آن ها دور نیست، از سر تا نوک پایت را با وسواس میگردند اما طوری در آن یک دقیقه بازرسی با تو انس میگیرند و عذرخواهی که انگار سالهاست با آنها دوست هستی...
,,
بازرسی بعدی و بعدی را نیز میگذرانم و وارد حسینه معروف امام خمینی میشوم. اگر بخواهی به یک نابلد این حسینه و ساختمانهای اطراف را در کوتاهترین واژه توصیف کنی که باید بگویی " سادگی" همین! روی زمین زیلوهای ضخیمی پهن شده و اطراف حسینه نیز صندلیهای پلاستیکی چیده شده است. جایی پیدا میکنم و روی صندلی مینشینم. کنار دستیام می گوید 5000 نفر از استان آذربایجانشرقی آمدهاند...
,,
ساعت از 5/8 گذشته و حسینیه هنوز پر نشده است. مهمانان خیلی آرام آرام میآیند که بازرسیها باعث کندی این امر شده است. شعارها شروع میشود... میانداران شعارهای مختلف میگویند و مردم هم پشت حرف آنها ... هر میانداری که صدای بمتری دارد که همراهی شعارهایش بیشتر میشود... کاکل همه شعارها آذربایجان اویاخدی ـ انقلابا دایاخدی...
,,
چند باری سرود آماده شده تمرین میشود... ساعت حدود 10 است حسینیه مملو از آدمیزاد است، جا برای سوزن انداختم هم نیست... حوصله مردم از انتظار به سر آمده... شعارها عوض میشود: آقا ما منتظریم... آقا ما منتظریم...
,,
درب ورودی بالکن طبقه بالا باز میشود و مردم حضرت آقا را بین سر دری میبینند، همه ناخودآگاه بلند میشوند، هر کسی هر شعاری به ذهنش میرسد میگوید، دیگر میاندار و غیره مفهومش را از دست داده، برخی چشمها گریان است، برخی دست بر سینه مبهوت مانده، دست خدا بر سر ماست ـ خامنه ای رهبر ماست... هجوم مردم به سمت جلو صحن راه را برای پشت درب ماندهها باز می کند تا به داخل حسینیه بیایند. سرود شانلی رهبر اجرا میشود.
,سمت خانمها کم از این سمت شلوغ نیست... خانمها بهتر از آقایان احساساتشان را بیان میکنند گریه و شعارهای آنها خیلی واضحتر و علنیتر است...
,,
رهبری به ابراز احساسات مردم پاسخ داده و مینشیند... فضا کمی آرام میشود و شعارها نیز... امام جمعه تبریز گزارشی از فعالیتهای مذهبی ـ انقلابی یک سال اخیر تبریز را ارائه میدهد. ساعت 20/10 آقا سخنانشان را آغاز میکنند.
,,
تکریم واقعه 29 بهمن تبریز ، مسائل و اتفاقات اخیر جامعه، توپ و تشر جانانه به آمریکا که هنوز مردم ایران را نشناخته...
,,
گویا کسی که برای تکبیرگویی ما بین برخی سخنان حضرت آقا انتخاب شده، اصلا فارسی بلد نیست و اصلا نمیداند که چه موقع تکبیر سر دهد، چرا که به هر فعل تام سخنان آقا تکبیر میگفت، تا این که حضرت آقا به شوخی و به زبان ترکی گفتند: قویساز بیزده دانیشاروخ....
,,
حرفهای ایشان یک ساعتی طول کشید و بعد دوباره احساسات مردمی و شعارها فضای حسیینه را به تسخیر خود در آورد... از حسینیه خارج میشوم، با تعجب میبینم که خیل انبوهی از مردم در محوطه اطراف حسینه و زیر باران نشسته و به صحبتها گوش میدادند... در آن باران و سرمای زمستان صبح بهمن ماه.
,,
باران میآید، در تهرانی پر از دود و دم. قطرات باران عینکم را خیس کرده.... باران میآید بارانی که 29 بهمن 1356 را به امروز گره زده است، چه کسی باور میکرد که قیام جلو مسجد قزلی در36 سال پیش امروز بارانی را نویدمان خواهد داد... آن روز حتی خوش خیالترین مردم نیز این تصور را نمیکردند. چه عجیب است که طوطیان بالای درختان محوطه با بالهای خیس در این باران پرواز می کنند و آزادنه جشن گرفتهاند، آزادی آن هم در فضای شهر بتونی را...
,,
باران میآید و من مست حرفهایی هستم از جنس مقاومت و پایداری، خم بر نیاوردن مقابل زورگویان، اتحاد و همبستگی که لقلقه مکرر این مردم بارانی است...
,,
سوار اتوبوس راهی تبریزم، باران پنجره اتوبوس را خیسِ خیس کرده است، اتوبوسهای تبریزی برگ دیگری از تاریخ را در جاده تهران ـ تبریز می نگارند.
,,
]
ارسال دیدگاه