یکی از مبارزین زمان انقلاب؛
از سخنرانی های انقلابی ساعت یک نیمه شب در مسجد تا مشارکت مهدیشهری ها در پایین کشیدن مجسمه شاه در سمنان
محمد رضا جلالی فر سرباز انقلابی آن روزهای سال 57 از فعالیت های انقلابی اش در مهدیشهر و خاطرات تلخ و شیرین ایام انقلاب گفت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از خبرنگار نیزوا، بهمن 57 یادآور روزهای تلخ و شیرینی است که جوانان انقلابی فصل نوینی از مبارزات را رقم زدند و در نهایت با هدایت و رهبری امام خمینی در 22 بهمن سرانجام خوش مبارزات خود علیه رژیم طاغوت شاهنشاهی را دیدند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نیزوا,جوانان مبارز و انقلابی آن روزها کم نبودند. جوانانی که تمام هم و غم آنها شکل گیری انقلابی بود که در راستای آن بارها و بارها جان خود را به خطر انداخته بودند.
,مهدیشهر نیز آن روزهای پرهیاهوی شکل گیری انقلاب، مبارزین علیه شاه کم نداشت. مبارزینی که با شجاعت تمام در شهر مهدیشهر و حتی شهرهای اطراف تظاهراتی را رقم می زدند و صف اول قیام علیه حکومت شاهنشاهی بودند.
,محمدرضا جلالی فر یکی از مبارزین ایام انقلاب در دهه 57 است که با وی به گفتگو نشستیم. او که اکنون 58 سال دارد و در زمان انقلاب جوانی 21 ساله بوده است، مبارزات مردم مهدیشهر در آن روزهای انقلاب را برایمان روایت کرد.
,

, نیزوا: چه زمانی وارد فعالیت های مبارزاتی انقلاب شدید؟
,در سال 52 یک گروهی تشکیل شده بود که بعدا همین ها رهبری تظاهرات در انقلاب را بر عهده داشتند. فعالیت این گروه در قالب آموزش قرآن و احکام و حفظ قرآن بود و حاج آقا سیادتی از روحانیون مشهور سمنان که اصالتا مهدیشهری بود هم در این جلسات شرکت می کردند. آن زمان من نوجوان و دنباله رو برادرم که 10 سال از من بزرگتر است بودم و هر دو در این گروه بودیم.
,در این جلسات ابتدا 10-12 نفر شرکت می کردند و کم کم به تعداد افراد اضافه شدند و هر چه به انقلاب نزدیک تر می شدیم تعداد افراد نیز زیادتر می شدند تا اینکه تعداد از 50 نفر هم بیشتر شدند. اما از این میان هسته مرکزی و فعالین اصلی یک حلقه 7-8 نفری بودیم که در مباحث سیاسی خیلی فعال بودیم من هم با توجه به اینکه اوایل جوانی ام بود و مجرد و دغدغه زندگی نداشتم پیگیر و علاقمند مسائل بودم و هم و غم ما سیاست شده بود.
,نیزوا: جرقه های انقلاب کی در گروه زده شد؟
,برخی از اشخاص گروه از همان سال 42 از امام صحبت می کردند و عکس امام را هم داشتند البته ما از شخصیت و سیاست امام مطلع بودیم اما به آن صورت مباحثی در این خصوص و در جلسات نمی کردیم تا اینکه در سال 56 بعد از واقعه شهدای تبریز کم کم گروه ما هم وارد سیاست شد و با حضور یکی از افراد که در مباحث انقلابی خبره بود ما را هم به سمت انقلاب برد.
,یک بار در یکی از جلسات در منزل یکی از اعضای گروه برگزار می شد یکی از مهمانان صاحب منزل از ما اجازه خواست که در جلسات ما شرکت کند و وقتی جلسات ما را دید که فقط در مباحث قرآن و احکام و حوزه دین صحبت می کنیم گفت حیف است که چنین جمع و جوانانی را تشکیل دادید ولی مباحث شما فقط در همین حد دینی خلاصه می شود الآن امام از نجف دارد پیام می دهد و اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی اش می آید شما هم یک مقدار در این بحث ها وارد شوید و همان روز یک رادیویی آورد و برنامه هایی که از رادیو پخش می شد را برای اولین بار شنیدیم . این شخص از هفته های بعد هم در جلسات ما شرکت کرد و با خودش نوار و کتاب و اعلامیه های حضرت امام را آورد و بعد آن 2 سوم وقت جلسه صرف مباحثی از این دست می شد و هر چه به سال 57 نزدیک تر می شدیم مباحث داغ تر می شد.
,نیزوا: تظاهرات علیه رژیم شاه چگونه رقم می خورد؟
,بعد از چهلم شهدای قم بود که اعتراضات علیه رژیم شاه همه گیر شد در مهدیشهر خبری از آن اعتراضات نبود و ما به سمنان مرکزیت استان می رفتیم اما آنجا هم خبری از آن حال و هوا ی تظاهرات و انقلاب نبود. یکی از آقایان مبارز از منطقه جهادیه سمنان تعدادی از انقلابیون را جمع می کرد و به مسجد امام می برد و از مهدیشهر هم تعدادی حدود 50 نفر جمع می شدیم و به مسجد امام می رفتیم و همراه مردم جهادیه نصف جمعیت را تشکیل می دادیم و از همانجا تظاهرات می کردیم و شعار می دادیم. بعد از 10 دقیقه که پاسبان ها می آمدند همه فرار می کردیم و متفرق می شدیم.
,

, من در آن زمان سال 56 سرباز شده بودم و 24 ماه باید خدمت می کردم اما در کل 11 ماه سربازی بودم و من بعد آن تقریبا در خرداد سال 57 بود که از سربازی فرار کردم و در بحبوبه انقلاب دائما سرباز فراری بودم.
,نیزوا: چرا فرار کردید؟
,محل سربازی من پادگان چهل دختر شاهرود بود و با توجه به اینکه نجار بودم در سربازی نیز در پست فنی مهندسی خدمت می کردم پنجشنبه و جمعه ها همیشه به مهدیشهر می آمدم اینجا هم که می آمدم در گروه و مباحث آن شرکت می کردم. امام خمینی آن موقع دستور داده بودند که سربازها پادگان ها را ترک کنند البته خطاب حضرت امام به سربازانی بود که در خیابان ها جلوی مردم قرار می گرفتند ولی ما این را به خودمان گرفتیم و از پادگان فرار کردیم.
,نیزوا: وقتی فرار کردید شما را تعقیب نمی کردند؟
,فرار ما به گونه ای بود که بیشتر از 15 روز تجاوز نمی کرد. آن موقع قانون اینطور بود که در صبحگاه نظامی همیشه اسامی را می خواندند و کسی که بیشتر از 15 روز غیبتش طول می کشید حکمشان اعدام بود. در آن زمان من و چند نفر دیگر که درجه دار هم بودند فرار می کردیم و چهارده روز که طول می کشید شب به پادگان بر می گشتیم و یک زندان می کشیدیم و یک تعهد از ما می گرفتند که دیگر فرار نکنیم ما هم تعهد می دادیم و یک روز می ماندیم و باز بعدازظهر فردا فرار می کردیم.
,نیزوا: چگونه به راحتی فرار می کردید؟
,فرار ما خیلی راحت بود. پادگان یک ماشین آتش نشانی داشت که راننده اش شاگرد من و نجار بود و چون گواهینامه داشت ماشین تحویل وی بود که هر شب برای سربازان پمپ آب که آنها هم از نیروهای واحد پست مهندسی بودند غذا می برد که ما سوار ماشین آتش نشانی می شدیم و وقتی ماشین از پادگان بیرون می رفت پیاده می شدیم و لباس شخصی می پوشیدیم و به سمت مهدیشهر راه می افتادیم.
,نیزوا: به فرارهایتان حساس نمی شدند تا شما را تحت کنترل داشته باشند فرار نکنید؟
,افسری که مافوق ما بود خودش از انقلابی ها بود و خیلی به ما گیر نمی داد و چون فهمیده بود که سیاسی هستم با من راه می آمد. البته واحد ضد اطلاعات پادگان یک مقدار به من مشکوک شده بودند و کم و بیش نیز از همان ابتدای سربازی به خاطر اینکه مرتب نمازم را به وقت می خواندم کم و بیش تحت نظر بودم اما کم کم بی خیال من شدند.
,نیزوا: جز گروه شما، گروه های انقلابی دیگری در مهدیشهر فعال بودند؟
,گروه انقلابی فقط ما بودیم اما گروهای منافقین نیز بودند که البته ابتدا نمی دانستیم که منافقین هستند و چند ماه بعد از انقلاب متوجه شدیم. همان موقع هم آنها با ما نمی جوشیدند. زحمات را ما می کشیدیم و راهپیمایی را تشکیل می دادیم ولی به محض اینکه جمعیت شلوغ می شد می آمدند جلو و پرچم های خود را سر دست می گرفتند ولی ما به آنها اعتراض می کردیم.
,نیزوا: اولین تظاهرات مهدیشهر چه زمانی برگزار شد؟
,دقیقا یادم نمی آید اما فکر می کنم در دی ماه 57 بود. البته ما برنا مه ها و سخنرانی های سیاسی از قبل داشتیم و بیشتر روشنگری ها در قالب همین مساجد و سخنرانی هادر محرم و صفر و رمضان بود که مردم زیادی جمع می شدند. آن موقع برنا مه های فرهنگی و هیئت امنای مسجد جامع صاحب الزمان بیشتر دست گروه ما بود و ما سعی می کردیم سخنرانانی دعوت کنیم که مردم را روشنگری کنند و از انقلاب بگویند. به صورت رسمی نیز سخنران های سیاسی که آوردیم در رمضان همان سال بود که مرداد ماه می شد. در تمام یک ماه رمضان دکتر هاشمیان از اساتید دانشگاه که اصالتا شهمیرزادی بود را می آوردیم آن هم در ساعت یک نیمه شب که مسجد هم از جمعیت پر می شد و تمام کوچه ها و خیابان های اطراف مسجد را فرش می کردیم و هر شب حدود 5 هزار نفر جمع می شدند و سخنرانی گوش می کردند.
,نیزوا: چرا زمان سخنرانی را ساعت یک نیمه شب گذاشته بودید؟
,سخنران ما صحبت های تند و داغی علیه شاه می کرد و بسیار نیز مسلط حرف می زد از آن طرف هم چون وی قبل از سخنرانی در مهدیشهردر چند جای دیگر منبر داشت ساعت یک بعد نیمه شب تازه نوبت به ما می رسید.
,برادرم به عنوان نماینده گروه رفته بود شهربانی و تعهد داده بود سخنرانی که می آید حرفی از شاه و نظام و سیاست نزند و فقط از مسائل دینی بگوید.سخنران خیلی زیرکانه مطالب را بیان می کرد و آنچنان واضح و باز مطلب نمی گفت ولی یک گوشه ای اشاره می کرد و مردم هم آنچه که لازم بود منظور وی را می گرفتند. ساواکی ها هم یک روز درمیان برادرم را به شهربانی می بردند که این سخنران شما چه می گوید چرا از سیاست حرف می زند و برادرم هم تعهد می داد و می گفت که با وی حرف می زنیم که دیگر چنین مسائلی نگوید. نهایتا که ماه رمضان تمام شد برادرم را به عنوان رهبر این برنامه ها شناسایی و دستگیر کردند و به زندان بردند.
,

, نیزوا: ساواک هیچگاه برای دستگیری سخنران اقدام نکرد؟
,چرا اقدام می کردند اما آقای هاشمیان بسیار زرنگ تر از این حرف ها بود و خیلی با مهارت و با احتیاط رفت و آمد می کرد.
,نیزوا: اعلامیه های امام را چگونه تهیه می کردید؟
,اعلامیه ها را همان فردی که مباحث سیاسی و انقلابی را وارد گروه ما کرد و به عنوان رهبر گروه ما شده بود می آورد و ما در منزل یکی از افراد گروه تکثیر می کردیم. در همان زمان سخنرانی های ماه رمضان در مسجد صاحب الزمان ما اعلامیه های امام را در آنجا پخش می کردیم. در پشت بام مسجد چند تا دریچه داشت که به دلیل زمین شیب دار پشت بام همسطح کوچه می شد وقتی برای روضه خواندن برق ها را خاموش می کردند ما چند نفر می رفتیم و از دریچه بالای مسجد اعلامیه ها را به پایین می ریختیم. یک سری را هم زیر جا مهری مسجد می گذاشتیم و هر کسی که دنبال اعلامیه بود از قبل می دانست و از آنجا اعلامیه را پنهانی بر می داشت.
,نیزوا: گفتید برادر شما را ساواک گرفتند و زندانی کردند، چه وقت از زندان آزادش کردند؟
,فردای روز عید فطر برادرم را گرفتند. ابتدا نمی دانستیم که چه وضعیتی دارد و در کجا زندانی است تا اینکه بعد از 15 روز وی را در زندان گرگان پیدا کردیم و یک ملاقات خیلی کوتاه هم توانستیم باهم داشته باشیم. حدود دو ماه در بازداشت موقت بود تا دادگاهش تشکیل و محکومیت وی را صادر کنند اما زمان نخست وزیری شریف امامی شد که اولین کاری که امامی کرد تا خود را خوب جلوه دهد و التهابات انقلابی را بخواباند تعدادی از زندانیان سیاسی را آزاد کرد که برادرم نیز جزو همان زندانیان آزاد شد.
,نیزوا: زمان ورود امام به کشور برای استقبال به تهران نرفتید؟
,به همراه دوستان برخی روزها به تهران می رفتیم و در تظاهرات شرکت می کردیم. یک روز قبل از 12 بهمن از پادگان فرار کردم و آمده بودم مهدیشهر و با بقیه قرار گذاشته بودیم که زمان بازگشت امام به تهران برویم که آن روز صبح متاسفانه ماشین ما روشن نشد دوستان دیگر رفتند و من و برادرم و دو سه نفر دیگر ماندیم و همراه کاروان شادی به یمن بازگشت امام به میهن به سمنان رفتیم آنجا به منزل یکی از اعضای گروه رفتیم تا برنامه ورود امام را از تلویزیون تماشا کنیم . دو سه دقیقه تلویزیون ورود امام را نشان داد اما یک دفعه برنامه قطع شد و تصویر شاه را نشان داد که بعضی ها خیلی عصبانی شده بودند و تلویزون ها را شکستند.
,

, نیزوا: چرا مهدیشهری ها می رفتند سمنان راهپیمایی می کردند؟
,در راهپیمایی هایی که در سمنان برگزار می شد نصف آنها مهدیشهری بودند و چون نترس بودند و محافظه کار هم نبودند سریع دست به کار می شدند و اقدام می کردند اکثرا هم در خط اول می ایستادند. حاج آقا سیادتی که اصالتا مهدیشهری است خودش ساکن سمنان و امام جماعت مسجد بود و رهبری تظاهرات را بر عهده داشت مردم دور وی جمع می شدند. همان شبی هم که مجسمه شاه را در سمنان پایین کشیدند مهدیشهری ها دخیل بودند که مخصوصا آن شب به همین خاطر به سمنان رفته بودند.
,نیزوا: عکس هایی از آن برنا مه ها و تظاهرات دارید؟
,,
از تظاهرات سمنان عکسی ندارم ولی تظاهراتی که در مهدیشهر برپا می شد چند عکس دست من و برادرم هست. متاسفانه عکس های آن زمان یک جا آرشیو نشده و عکاسی که عکس می گرفت همان زمان عکس ها را به اشخاصی که در تصویر بودند می فروخت و هر کسی که در آن بحبوحه بود ممکن است چندین عکس داشته باشد.
,




,
,
,
, نیزوا: اوضاع شهر بعد از 12 بهمن چگونه بود؟
,بعد از بازگشت امام به کشور مردم دلگرم شده بودند و اوضاع به نفع رقم می خورد. امنیت شهر در دست مردم افتاده بود و هر چند محله را باهم تقسیم بندی و منطقه بندی کرده بودیم و مردم داوطلبانه نام نویسی می کردند و و در هر منطقه ای شب ها کشیک می دادند. شهربانی هم دیگر کاری از دستش بر نمی آمد و رژیم هم دیگر خسته شده بود.
,نیزوا: 22 بهمن کجا بودید و خبر پیروزی انقلاب را چگونه شنیدید؟
,قبل از 12 بهمن که از پادگان فرار کردم و به مهدیشهر آمده بودم 18 بهمن به پادگان برگشتم و یک شب در زندان بودم به من گفتند دیگر با تو تعارف نداریم الان بیستمین بار است که داری فرار می کنی و برای تنبیه همان شب 22 بهمن مرا برای پست نگهبانی گذاشتند. آن شب برف می آمد و من از افسر نگهبان خواهش کردم که در نزدیک پادگان پست نگهبانی مرا بگذارد در اطراف پادگان چند تا پست برق بود و آنجا باید نگهبانی میدادم. یک رادیویی هم بچه ها برایم آورده بودند تا گوش کنم. از روز 21 بهمن با تحرکاتی که انجام شده بود و خیلی از مکان ها به دست انقلابی ها افتاده بود مشخص بود که انقلاب دیگر پیروز است تقریبا ساعت یک نیمه شب بود که شنیدم سرود " الله الله " را پخش می کنند و برای اولین بار بود که آن سرود را می شنیدم زمانی که این سرود پخش می شد مو به تنم سیخ می شد و بعد از آن مرتب تا صبح اعلامیه می خواندند و می گفتند انقلابی ها فلان مکان را تصرف کردند و ... همان شب که انقلابی ها صدا و سیما را گرفته بودند، مرحوم محلاتی به صدا و سیما رفت و اعلام کرد اینجا تهران است صدای انقلاب اسلامی ایران.
,

, نیزوا: بالاخره بعد از پیروزی انقلاب 24 ماه خدمت خود را تمام کردید یا نه ؟
,صبح 22 بهمن در پادگان ماندم و جشن و برنامه برگزار شد. 24 بهمن بود که ارتش همبستگی خود را با ملت اعلام کرد و همان روز هم من مرخصی گرفتم و به مهدیشهر آمدم. بنا بود خدمت من خرداد 58 تمام شود اما به خاطر پیروزی انقلاب یک ماه تخفیف خدمت به همه خورده بود و پایان خدمتم اردیبهشت می شد. بعد از چند روز که مرخصی ام تمام شد به پادگان برگشتم و باز دوباره در اسفند ماه چون هنوز مرخصی آن سال من باقی مانده بود به مرخصی آمدم و وقتی 28 اسفند به پادگان برگشتم دیدم همه هم دوره ای هایم رفتند و پادگان خالی است و گفتند دیگر نیاز نیست پادگان بمانید و بروید و ما هم برگشتیم. یعنی در واقع خدمتم همان 11 ماه اول بود و بقیه را دائما سرباز فراری بودم و خدمتی نبود.
,نیزوا: از اینکه در گفتگوی با ما شرکت کردید بسیار سپاسگذاریم.
,من هم از شما تشکر می کنم که به رویدادهای انقلاب اهمیت می دهید.
,انتهای پیام/رض
]
ارسال دیدگاه