برشی از خاطرات روزهای انقلاب در شاهین شهر؛

از سقوط مجسمه تا سرنگونی حکومت طاغوت/ کارناوال شادی نیروهای ارتشی در ۱۱ محرم

از سقوط مجسمه تا سرنگونی حکومت طاغوت/ کارناوال شادی نیروهای ارتشی در ۱۱ محرم
بگیر و ببندها هیچ تأثیری در روند پیشرفت انقلاب نداشت؛ بلکه عزم مردم را بیشتر می‌کرد و با پیروی از دستورهای رهبر کبیر انقلاب و اعلامیه‌ها و نوارهای فرمایشات ایشان سرانجام طاغوت سرنگون و به زباله‌دان تاریخ فرستاده شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شاهین نا، امام راحل(ره) همواره نقش زنان در انقلاب را مورد توجه قرار داده و در عصر استفاده ابزاری از زن در تبلیغات و تجارت، سخن از کرامات آنان به میان می آورد و می فرمود: «از دامن زن، مرد به معراج می رود.» و این سخن شیوا در اوج مبارزات و کوران انقلاب معنا می یابد. آنجا که زنان، مردها را برای شرکت در تظاهرات، شکستن حکومت نظامی، پخش اعلامیه و حتی مبارزات مسلحانه تشویق می کردند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شاهین نا,

هرچند گفتن و نوشتن از روزهای خاطره انگیز خون و حماسه سال ۵۷ تنها در ایام دهه فجر و بعد هم حکایت تعطیلی این فصل از تاریخ تا بهمن سال آینده! رسم چند ساله رسانه ها شده است، اما شاید ننوشتن در چنین فضای تکراری و کلیشه ای، بهتر از نوشتن باشد، چراکه با طرح حضور مردان در صحنه های انقلاب و پخش تصاویر مختلف از حماسه آنان در شبکه های مختلف تلویزیونی و عدم پرداختن شایسته به حضور زنان و دختران و به عبارت بهتر، نقش خانواده ها در انقلاب ضرورت می یابد که به نقش بانوان بیش تر توجه شود.

,

آری نوشتن از حال و هوای روزهای انقلاب، گفت وگو با کسانی را می طلبد که حال و هوای آن روزها را درک و واقعیت آن روزها را لمس کرده باشند و اکنون در مواجهه با استحاله ای که در حال وقوع است دردمندانه سخن بگویند.

,

خانم فرشته صرامی از فعالین و مبارزین روزهای سال ۵۷ در اصفهان و شاهین شهر می باشد که هر روز شاهد راه پیمایی های عظیم مردمی و تجمعات اعتراض آمیز محلی بود و هیچگاه آن روزهای خون و حماسه را فراموش نمی کند.

,

صرامی در گریزی کوتاه به روزهای پرافتخار انقلاب اینجنین می گوید؛ در عاشورای سال۵۷٫ مردم اصفهان پس از مدت‌ها تلاش و تظاهرات، علی‌رغم حکومت نظامی به میادین شهر آمدند و مجسمه‌های آن جرثومه‌ی فساد را با غریو مرگ بر شاه به زیر کشیدند. “ناجی” فرمانده حکومت نظامی اصفهان با دهانی کف کرده و خروشان بر صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شده و فریاد می زد:”… اگر به فرمان اعلیحضرت نبود این شهر و مردمش را قلع و قمع می‌کردم و…!”. فردای آن روز یعنی ۱۱ محرم عده‌ای از ارتشیان سرسپرده، همراه خانواده‌هایشان با ماشین‌ها در خیابان‌ها کاروان شادی به راه انداختند و بوق زدند که شاه پیروز شد!؟

در شاهین‌شهر هم این کارناوال مضحک در خیابان فردوسی به راه افتاده بود. برای نماز مغرب و عشاء به مسجدالمهدی تنها مسجد شهر می‌رفتیم که با این هیاهوی مردم فریب روبرو شدیم. با دیدن چهره توهم‌زده‌ی بعضی از همسایگان برای تغییر جوّ ایجاد شده، شعار مرگ بر شاه و مرگ بر خائن سر دادم و به چند دختری که از پنجره‌های ماشین با موهای افشان بیرون آمده، تظاهر به شادی می‌کردند و فریاد جاوید شاه سر می‌دادند، گفتم:”چه اتفاق تازه‌ای افتاده که اینقدر خوشحالید؟ از سقوط مجسمه‌ها به سقوط خود شاه می‌رسیم. در عزای امام حسین(ع) کارناوال شادی راه انداخته‌اید؟ از خدا و ائمه شرم نمی‌کنید؟” همسایه‌ها به جوش آمدند و با هم شعار مرگ بر شاه سر دادیم تا ماشین‌ها گذشتند و ما به مسجد رفتیم.

ساعت ۹ شب که به اتفاق خانواده و میهمانان مشغول خوردن شام بودیم، صدای زنگ در بلند شد. در را باز کردت و دیدم سرباز مسلحی پشت در، نام من را به زبان آورد. گفتم: «خودم هستم». گفت: «به دستور فرمانده نظامی شاهین‌شهر شما بازداشت هستید و باید با ما بیائید». خواستم در را ببندم که پایش را لای در گذاشت. همسرم را صدا زدم. وقتی همسرم بیرون آمد سرباز با تحکم گفت: «خانم باید دستگیر شود». شوهرم با آرامش پرسید: «چرا؟ اشتباه نشده؟» فرمانده نظامی از درون ماشین با صدای بلند پاسخ داد: «خیر. گزارش شده این خانم در تظاهرات شبانه شرکت می‌کنه و توی کوچه و خیابون شعار می‌ده». گفتم: «گزارشگرتون حتماً از همسایه‌هایی بوده که از من دلخورند و شاید مشکلی هم بین ما به‌وجود آمده است». گفت: «نه گزارش ما درسته. یک عده کمونیست می‌خوان امنیت این مملکت را به خطر بیندازند و شورش کنن». گفتم: «خدا ان شاءالله تمام کسانی را که برای این مملکت نقشه‌ی شوم و بد دارن، هلاک کنه. راستی این کمونیست‌ها کیان؟ چی می‌گن؟» گفت: «بگذریم از این حرف‌ها ولی ما برادران شما محکم و استوار جلوشون می‌ایستیم و وطن را از این آشوب نجاتمی‌دیم». گفتم: «خدا تمام برادرهامونو حفظ کنه. خدا به ناجیان این آب و خاک کمک کنه.

فرماندار نظامی که این دعاها را در حق خودش و سایر ارتشی‌ها می‌دانست، خوشحال و مغرور گفت: «خانم مراقب باش در این توطئه‌ها شرکت نکنی و گرنه با گزارش بعدی در هرجا که باشی بدون اخطار و خبر دستگیر می‌شی». گفتم: «ان شاءالله کار به اون جاها نمی‌کشه و هرچه زودتر این آشوب‌ها تمام می‌شه». منظور من پیروزی انقلاب بود و خیال او پیروزی حکومت نظامی.

با کمک همسرم با لطایف‌الحیل و تظاهر به بی‌خبری از اوضاع، فرمانده نظامی را که با عینک دودی و کلاه ایمنی در ماشینی با شیشه‌های دودی نشسته بود، قانع کردیم که گزارش مخبر اشتباه بوده و غرض‌ورزی کرده! دست آخر گفت:”این دفعه را ندیده می‌گیرم ولی اگر گزارش دیگری آمد یا در تظاهرات شبانه شرکت کردی یا شعار دادی دیگر بدون خبر هرجا که بودی دستگیر می‌شوی.” و رفع زحمت کردند.

هرچند که صبح فردا شنیدیم که همان شب چند نفر از آقایان از جمله: «حاج‌آقا خشنود» را که از فعالان پرشور انقلابی و چهره‌ای شناخته شده بودند را دستگیر کردند و پس از چند روز اذیت و آزار آزاد شدند. اما این بگیر و ببندها هیچ تأثیری در روند پیشرفت انقلاب نداشت؛ بلکه عزم مردم را بیشتر می‌کرد و با پیروی از دستورهای رهبر کبیر انقلاب و اعلامیه‌ها و نوارهای فرمایشات ایشان سرانجام طاغوت سرنگون و به زباله‌دان تاریخ فرستاده شد و پیروزی انقلاب اسلامی و فتح‌الفتوح رهبر و مردم فرا رسید. «جاء الحق و زهق الباطل بحمدا…».

انتهای پیام/

,

صرامی در گریزی کوتاه به روزهای پرافتخار انقلاب اینجنین می گوید؛ در عاشورای سال۵۷٫ مردم اصفهان پس از مدت‌ها تلاش و تظاهرات، علی‌رغم حکومت نظامی به میادین شهر آمدند و مجسمه‌های آن جرثومه‌ی فساد را با غریو مرگ بر شاه به زیر کشیدند. “ناجی” فرمانده حکومت نظامی اصفهان با دهانی کف کرده و خروشان بر صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شده و فریاد می زد:”… اگر به فرمان اعلیحضرت نبود این شهر و مردمش را قلع و قمع می‌کردم و…!”. فردای آن روز یعنی ۱۱ محرم عده‌ای از ارتشیان سرسپرده، همراه خانواده‌هایشان با ماشین‌ها در خیابان‌ها کاروان شادی به راه انداختند و بوق زدند که شاه پیروز شد!؟

در شاهین‌شهر هم این کارناوال مضحک در خیابان فردوسی به راه افتاده بود. برای نماز مغرب و عشاء به مسجدالمهدی تنها مسجد شهر می‌رفتیم که با این هیاهوی مردم فریب روبرو شدیم. با دیدن چهره توهم‌زده‌ی بعضی از همسایگان برای تغییر جوّ ایجاد شده، شعار مرگ بر شاه و مرگ بر خائن سر دادم و به چند دختری که از پنجره‌های ماشین با موهای افشان بیرون آمده، تظاهر به شادی می‌کردند و فریاد جاوید شاه سر می‌دادند، گفتم:”چه اتفاق تازه‌ای افتاده که اینقدر خوشحالید؟ از سقوط مجسمه‌ها به سقوط خود شاه می‌رسیم. در عزای امام حسین(ع) کارناوال شادی راه انداخته‌اید؟ از خدا و ائمه شرم نمی‌کنید؟” همسایه‌ها به جوش آمدند و با هم شعار مرگ بر شاه سر دادیم تا ماشین‌ها گذشتند و ما به مسجد رفتیم.

ساعت ۹ شب که به اتفاق خانواده و میهمانان مشغول خوردن شام بودیم، صدای زنگ در بلند شد. در را باز کردت و دیدم سرباز مسلحی پشت در، نام من را به زبان آورد. گفتم: «خودم هستم». گفت: «به دستور فرمانده نظامی شاهین‌شهر شما بازداشت هستید و باید با ما بیائید». خواستم در را ببندم که پایش را لای در گذاشت. همسرم را صدا زدم. وقتی همسرم بیرون آمد سرباز با تحکم گفت: «خانم باید دستگیر شود». شوهرم با آرامش پرسید: «چرا؟ اشتباه نشده؟» فرمانده نظامی از درون ماشین با صدای بلند پاسخ داد: «خیر. گزارش شده این خانم در تظاهرات شبانه شرکت می‌کنه و توی کوچه و خیابون شعار می‌ده». گفتم: «گزارشگرتون حتماً از همسایه‌هایی بوده که از من دلخورند و شاید مشکلی هم بین ما به‌وجود آمده است». گفت: «نه گزارش ما درسته. یک عده کمونیست می‌خوان امنیت این مملکت را به خطر بیندازند و شورش کنن». گفتم: «خدا ان شاءالله تمام کسانی را که برای این مملکت نقشه‌ی شوم و بد دارن، هلاک کنه. راستی این کمونیست‌ها کیان؟ چی می‌گن؟» گفت: «بگذریم از این حرف‌ها ولی ما برادران شما محکم و استوار جلوشون می‌ایستیم و وطن را از این آشوب نجاتمی‌دیم». گفتم: «خدا تمام برادرهامونو حفظ کنه. خدا به ناجیان این آب و خاک کمک کنه.

فرماندار نظامی که این دعاها را در حق خودش و سایر ارتشی‌ها می‌دانست، خوشحال و مغرور گفت: «خانم مراقب باش در این توطئه‌ها شرکت نکنی و گرنه با گزارش بعدی در هرجا که باشی بدون اخطار و خبر دستگیر می‌شی». گفتم: «ان شاءالله کار به اون جاها نمی‌کشه و هرچه زودتر این آشوب‌ها تمام می‌شه». منظور من پیروزی انقلاب بود و خیال او پیروزی حکومت نظامی.

با کمک همسرم با لطایف‌الحیل و تظاهر به بی‌خبری از اوضاع، فرمانده نظامی را که با عینک دودی و کلاه ایمنی در ماشینی با شیشه‌های دودی نشسته بود، قانع کردیم که گزارش مخبر اشتباه بوده و غرض‌ورزی کرده! دست آخر گفت:”این دفعه را ندیده می‌گیرم ولی اگر گزارش دیگری آمد یا در تظاهرات شبانه شرکت کردی یا شعار دادی دیگر بدون خبر هرجا که بودی دستگیر می‌شوی.” و رفع زحمت کردند.

هرچند که صبح فردا شنیدیم که همان شب چند نفر از آقایان از جمله: «حاج‌آقا خشنود» را که از فعالان پرشور انقلابی و چهره‌ای شناخته شده بودند را دستگیر کردند و پس از چند روز اذیت و آزار آزاد شدند. اما این بگیر و ببندها هیچ تأثیری در روند پیشرفت انقلاب نداشت؛ بلکه عزم مردم را بیشتر می‌کرد و با پیروی از دستورهای رهبر کبیر انقلاب و اعلامیه‌ها و نوارهای فرمایشات ایشان سرانجام طاغوت سرنگون و به زباله‌دان تاریخ فرستاده شد و پیروزی انقلاب اسلامی و فتح‌الفتوح رهبر و مردم فرا رسید. «جاء الحق و زهق الباطل بحمدا…».

انتهای پیام/

,

صرامی در گریزی کوتاه به روزهای پرافتخار انقلاب اینجنین می گوید؛ در عاشورای سال۵۷٫ مردم اصفهان پس از مدت‌ها تلاش و تظاهرات، علی‌رغم حکومت نظامی به میادین شهر آمدند و مجسمه‌های آن جرثومه‌ی فساد را با غریو مرگ بر شاه به زیر کشیدند. “ناجی” فرمانده حکومت نظامی اصفهان با دهانی کف کرده و خروشان بر صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شده و فریاد می زد:”… اگر به فرمان اعلیحضرت نبود این شهر و مردمش را قلع و قمع می‌کردم و…!”. فردای آن روز یعنی ۱۱ محرم عده‌ای از ارتشیان سرسپرده، همراه خانواده‌هایشان با ماشین‌ها در خیابان‌ها کاروان شادی به راه انداختند و بوق زدند که شاه پیروز شد!؟

,

در شاهین‌شهر هم این کارناوال مضحک در خیابان فردوسی به راه افتاده بود. برای نماز مغرب و عشاء به مسجدالمهدی تنها مسجد شهر می‌رفتیم که با این هیاهوی مردم فریب روبرو شدیم. با دیدن چهره توهم‌زده‌ی بعضی از همسایگان برای تغییر جوّ ایجاد شده، شعار مرگ بر شاه و مرگ بر خائن سر دادم و به چند دختری که از پنجره‌های ماشین با موهای افشان بیرون آمده، تظاهر به شادی می‌کردند و فریاد جاوید شاه سر می‌دادند، گفتم:”چه اتفاق تازه‌ای افتاده که اینقدر خوشحالید؟ از سقوط مجسمه‌ها به سقوط خود شاه می‌رسیم. در عزای امام حسین(ع) کارناوال شادی راه انداخته‌اید؟ از خدا و ائمه شرم نمی‌کنید؟” همسایه‌ها به جوش آمدند و با هم شعار مرگ بر شاه سر دادیم تا ماشین‌ها گذشتند و ما به مسجد رفتیم.

,

ساعت ۹ شب که به اتفاق خانواده و میهمانان مشغول خوردن شام بودیم، صدای زنگ در بلند شد. در را باز کردت و دیدم سرباز مسلحی پشت در، نام من را به زبان آورد. گفتم: «خودم هستم». گفت: «به دستور فرمانده نظامی شاهین‌شهر شما بازداشت هستید و باید با ما بیائید». خواستم در را ببندم که پایش را لای در گذاشت. همسرم را صدا زدم. وقتی همسرم بیرون آمد سرباز با تحکم گفت: «خانم باید دستگیر شود». شوهرم با آرامش پرسید: «چرا؟ اشتباه نشده؟» فرمانده نظامی از درون ماشین با صدای بلند پاسخ داد: «خیر. گزارش شده این خانم در تظاهرات شبانه شرکت می‌کنه و توی کوچه و خیابون شعار می‌ده». گفتم: «گزارشگرتون حتماً از همسایه‌هایی بوده که از من دلخورند و شاید مشکلی هم بین ما به‌وجود آمده است». گفت: «نه گزارش ما درسته. یک عده کمونیست می‌خوان امنیت این مملکت را به خطر بیندازند و شورش کنن». گفتم: «خدا ان شاءالله تمام کسانی را که برای این مملکت نقشه‌ی شوم و بد دارن، هلاک کنه. راستی این کمونیست‌ها کیان؟ چی می‌گن؟» گفت: «بگذریم از این حرف‌ها ولی ما برادران شما محکم و استوار جلوشون می‌ایستیم و وطن را از این آشوب نجاتمی‌دیم». گفتم: «خدا تمام برادرهامونو حفظ کنه. خدا به ناجیان این آب و خاک کمک کنه.

,

فرماندار نظامی که این دعاها را در حق خودش و سایر ارتشی‌ها می‌دانست، خوشحال و مغرور گفت: «خانم مراقب باش در این توطئه‌ها شرکت نکنی و گرنه با گزارش بعدی در هرجا که باشی بدون اخطار و خبر دستگیر می‌شی». گفتم: «ان شاءالله کار به اون جاها نمی‌کشه و هرچه زودتر این آشوب‌ها تمام می‌شه». منظور من پیروزی انقلاب بود و خیال او پیروزی حکومت نظامی.

,

با کمک همسرم با لطایف‌الحیل و تظاهر به بی‌خبری از اوضاع، فرمانده نظامی را که با عینک دودی و کلاه ایمنی در ماشینی با شیشه‌های دودی نشسته بود، قانع کردیم که گزارش مخبر اشتباه بوده و غرض‌ورزی کرده! دست آخر گفت:”این دفعه را ندیده می‌گیرم ولی اگر گزارش دیگری آمد یا در تظاهرات شبانه شرکت کردی یا شعار دادی دیگر بدون خبر هرجا که بودی دستگیر می‌شوی.” و رفع زحمت کردند.

,

هرچند که صبح فردا شنیدیم که همان شب چند نفر از آقایان از جمله: «حاج‌آقا خشنود» را که از فعالان پرشور انقلابی و چهره‌ای شناخته شده بودند را دستگیر کردند و پس از چند روز اذیت و آزار آزاد شدند. اما این بگیر و ببندها هیچ تأثیری در روند پیشرفت انقلاب نداشت؛ بلکه عزم مردم را بیشتر می‌کرد و با پیروی از دستورهای رهبر کبیر انقلاب و اعلامیه‌ها و نوارهای فرمایشات ایشان سرانجام طاغوت سرنگون و به زباله‌دان تاریخ فرستاده شد و پیروزی انقلاب اسلامی و فتح‌الفتوح رهبر و مردم فرا رسید. «جاء الحق و زهق الباطل بحمدا…».

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه