به مناسبت سالگرد شهادت شهید باکری؛
اسارتِ «آقا مهدی» در «آنسوی دجله»!
اسفند که میشود، «آقا مهدی» هم میآید «اینوَر»؛ پیشِ ما. خودش که نه. میگویند «مفقودالاثر» است! اسم و عکسش. میآید «اینور» تا ما برایش بزرگداشت بگیریم. میآیند و از او میگویند. ساعتی، چنین میگذرد و «خداحافظ سردار»![
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از تبریزبیدار، در تمام این سالها، همّ و غمّ همهی ما اینشده که حرفهای تازهای از سرنوشت آقا مهدی بشنویم. از روز آخر. از ساعتِ آخر.دنبال کسی میگردیم که ماجرایِ «آنسویِ دجله» را از زوایهای نو برایمان تعریفکند. هر چه جزئیتر و هیجانبرانگیزتر، بهتر. اوجِ مجالسِ ما برای آقا مهدی آنجاستکه راویان، صحنهی آخرِ حیاتِ مادی آقا مهدی را روایت کنند؛ آنجا که او در «آنسویدجله» مجروح شده و پیکر مجروحش را گذاشتهاند توی قایق و دارند میآورند «اینسویدجله» که ناگهان قایق، مورد اصابتِ آرپیجی یا خمپارهی دشمن قرار میگیرد و پایاو، هیچگاه به «اینسوی دجله» نمیرسد!
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, تبریزبیدار,
قصهی «آنسوی دجله»یِ آقا مهدیِ ما، شده استعین قصهی ظهر عاشورایِ حسین شهید(ع). از حسینِ پیش از عاشورا، مگر چه میگویند وچه میشنویم و مگر چه میدانیم؟! درست که عاشورا، عصارهی تمام حیاتِ حسین بنعلی(ع) است اما، او پیش از عاشورا هم «زیسته» است. آن زیستنی که میوهاش در عاشوراچیده میشود. و حالا، ما همهی زندگی حسین(ع) را گذاشتهایم کنار و تنها ازعاشورایش میگوییم؛ آنهم نه از همهی عاشورایش؛ از دقایقی از آن. حسینِ پیش ازعاشورا، به ما خواهد گفت که حسین، چگونه حسین شد. و عاشورا چرا پیش آمد و کهها،پیش آوردندش؟ آنوقت، حسابِ کار دستمان میآید و میدانیم که چی به چی است. سادهسازیحیاتِ حسین بن علی(ع) و گذر از همهی سالها و روزهای پیش از عاشورا، یعنی فرار ازمسئولیت و انصراف از حسینی بودن و حسینی زیستن.
عاشورا، نتیجه بود برای حسین(ع) و «آنسویدجله» نتیجه بود برای آقا مهدی. او پیش از «آنسوی دجله» سالها زیسته بود. آنزیستنی که به «آنسوی دجله» ختم شد. [به یاد بیاوریدگفتگوی «احمد کاظمی» با آقا مهدی و اصرار احمد برای آمدنِ مهدی به «اینور» و توصیفآقامهدی از آن سوی دجله را]
ما، «آنسوی دجله» را کردهایم «پایانِسردار». میخواهیم سکانس آخر حیاتش را، جایگزینِ «همهی حیاتش» کنیم. به یک معنا،او را در آنسوی دجله، به اسارت میفرستیم و به حبسش میاندازیم. آقا مهدیِ دَمِآخر، بیآزار است. کاری به کار کسی ندارد. اصلاً کاری از دستش برنمیآید.
ما امروز به آقا مهدیِ اینسوی دجله نیازداریم. به آقا مهدیِ زندهی جاوید. و نه آقا مهدیِ محبوس در آنسوی دجله و نه آقامهدیِ به اسارت رفته در خاطراتِ گنگ. و نه آقا مهدیِ مفقودالاثر!
تکیه و تمرکز بر سکانس آخرِ زندگی آقا مهدی،مشکوک است. کما اینکه سالها بعد، کاشف به عمل آمد که چه کسانی و با چه نیاتی،حسین بن علی(ع) را در عاشورای سال ۶۰ هجری محاصره و محبوس کرده بودند. همانها که«بیشرمانه زیستن» و با معاویه بستن و با یزید نشستن، عادت و عبادتشان شده بود.
ما به آقا مهدیِ اینسوی دجله نیاز داریم. پس«همهی آقا مهدی» باید روایت شود؛ حقطلبیاش، عدالتخواهیاش، ظلمستیزیاش، تقواو وَرَعش، تواضعش، اقتدارش، ریاستش، صیانتش از بیتالمال، مردمداریاش، شهرداریاش،سرداریاش و سربداریاش.
آقا مهدیِ اینسوی دجله، مگر اشرافیتِ زیرِپوستخزیدهی مسئولین را برمیتافت؟ که حالا همان اشرافِ متشرعِ شبهانقلابی، بنشینند ومرثیهی آنسوی دجله برایش بخوانند و آبغوره بچکانند؟
خدایش بیامرزد؛ او در اینسوی دجله، با هر چهتبعیض و زیادهخوری و زیادهخواهی، حتی بهاندازهی چند قاچِ ناقابلِ خربزه، درگیرو گلاویز بود. و حالا او را کَتبسته مینشانند روبروی همانهایی که تبعیض و زیادهخوریو زیادهخواهی را تئوریزه و مشروع میکنند.
تصورش هم حتی محال است که آقا مهدی در اینسویدجله، مثلاً شهردار یا نماینده یا فرماندار یا استاندار باشد و در حوزهیمسئولیتش، کسانی در آلونک زندگی کنند و خودش، به نام ماموریت، یک خط در میان،پرواز کند تا کیش و قشم. یا اینکه به نامِ «کسب تجربه از ممالک متجدد» هامبورگ واستانبول و توکیو را گَز کند.
تنها از یک آقا مهدیِ آنسوی دجلهای برمیآیدکه برایش بزرگداشت بگیرند و عدهای سینهسوزان و اشکریزان، مستقیم از کاخ و ویلابروند توی مراسمش و او، کاری به کارِشان نداشته باشد. وگرنه آقا مهدیِ اینسویدجله، چنان شرمنده میکند این جماعت را که بروند و دیگر دور و بَرش آفتابی نشوند!
*
جریانِ موزهنشین کردنِ خمینی عزیز(ره) وشهدایش، جریانی رسمی است. رسمی و اصلی. فکر نکنیم که روندِ اخراجِ امام و شهدا از«اینجا_حالا» تصادفی است. امثالِ باکری باید بروند موزه، تا راه برای بدعتهایپساانقلابی باز شود. امام و شهدایِ محترم و مقدسِ موزهنشین، هم هستند و همنیستند. حاضرند برای امامِ موزهنشین، میلیاردها تومان هزینه کنند اما برای امامِ زندهیاینزمانی، دریغ از یک ریال! برای شهدایِ موزهنشین، تا دلتان بخواهد همایش ونمایش برگزار میکنند، اما نوبت به شهدای کوچه و بازار و وزارت و وکالت و صدارت کهمیرسد، بخشنامه میسازند و میفرستندشان به آنسوی دجله.
*
و یک قصه از این سوی دجله:
«ظهر است. هوای دمکرده نفس را پسمیزند. بیآنکه تکان بخوری خیس عرق میشوی. توی انبار روی پتو نشستهام. ناگهانصدای ترمز ماشین میشنوم. «حتماً برای گرفتن کلمن آمدهاند» با خودم میگویم ومنتظر میمانم. اما یکدفعه کسی وارد میشود که قلبم را از شادی پر میکند.غافلگیر میشوم. کسالت و کلافگیام نمیدانم کجا میرود.
- سلام! خسته نباشی.
- سلام آقا مهدی، شما هم خستهنباشید. بفرمایید!
مثل همیشه نگاه سریعی به قفسههاو وسایل میاندازد. میدانم که عجله دارد. همیشه همینطور است.
- یک دقیقه، فقط یک دقیقهبفرمایید بنشینید. خواهش میکنم!
انگار دو دل است. بالاخره میآیدو روی پتو مینشیند. دل توی دلم نیست. او کسی است که با یک نگاه، خستگی را از یادآدم میبرد و تحمل مشکلات و سختیها را آسان میکند. به سمت یخچال دستی میروم.یکی از خربزهها را برمیدارم. بلافاصله پارهاش میکنم و ریف خربزهی خنک را قاچقاچمیکنم.
- بفرمایید! توی این هوا میچسبد!
دستش را دراز میکند. با دو انگشتسبابه و شصت، اولین قاچ را میگیرد. میخواهد قاچ خربزه را بردارد اما ناگهان دستشرا پس میکشد. جای انگشتانش بر روی قاچ خربزه میماند.
- چی شد آقا مهدی؟ چرا میل نمیکنید؟
سکوت میکند و نگاه مهربانش را بهمن میدوزد. قلبم میخواهد از جا کنده شود.
- به خدا از پول خودم خریدهامآقا مهدی. خربزه را برای شما قاچ کردم. چرا نمیخورید؟
فرمانده همچنان سکوت کرده است.
- تو را به روح شهیدان قسم، آخرچرا نمیخورید؟
با صدایی که تا آخر عمر در درونمتکرار میشود میگوید: «بچهها توی خط نمیتوانند خربزه به این خنکی بخورند.»
از کتاب «راهیان شط»، بازنوشته عبدالمجید نجفی، چاپ دوم
,
قصهی «آنسوی دجله»یِ آقا مهدیِ ما، شده استعین قصهی ظهر عاشورایِ حسین شهید(ع). از حسینِ پیش از عاشورا، مگر چه میگویند وچه میشنویم و مگر چه میدانیم؟! درست که عاشورا، عصارهی تمام حیاتِ حسین بنعلی(ع) است اما، او پیش از عاشورا هم «زیسته» است. آن زیستنی که میوهاش در عاشوراچیده میشود. و حالا، ما همهی زندگی حسین(ع) را گذاشتهایم کنار و تنها ازعاشورایش میگوییم؛ آنهم نه از همهی عاشورایش؛ از دقایقی از آن. حسینِ پیش ازعاشورا، به ما خواهد گفت که حسین، چگونه حسین شد. و عاشورا چرا پیش آمد و کهها،پیش آوردندش؟ آنوقت، حسابِ کار دستمان میآید و میدانیم که چی به چی است. سادهسازیحیاتِ حسین بن علی(ع) و گذر از همهی سالها و روزهای پیش از عاشورا، یعنی فرار ازمسئولیت و انصراف از حسینی بودن و حسینی زیستن.
,عاشورا، نتیجه بود برای حسین(ع) و «آنسویدجله» نتیجه بود برای آقا مهدی. او پیش از «آنسوی دجله» سالها زیسته بود. آنزیستنی که به «آنسوی دجله» ختم شد. [به یاد بیاوریدگفتگوی «احمد کاظمی» با آقا مهدی و اصرار احمد برای آمدنِ مهدی به «اینور» و توصیفآقامهدی از آن سوی دجله را]
,ما، «آنسوی دجله» را کردهایم «پایانِسردار». میخواهیم سکانس آخر حیاتش را، جایگزینِ «همهی حیاتش» کنیم. به یک معنا،او را در آنسوی دجله، به اسارت میفرستیم و به حبسش میاندازیم. آقا مهدیِ دَمِآخر، بیآزار است. کاری به کار کسی ندارد. اصلاً کاری از دستش برنمیآید.
,ما امروز به آقا مهدیِ اینسوی دجله نیازداریم. به آقا مهدیِ زندهی جاوید. و نه آقا مهدیِ محبوس در آنسوی دجله و نه آقامهدیِ به اسارت رفته در خاطراتِ گنگ. و نه آقا مهدیِ مفقودالاثر!
,تکیه و تمرکز بر سکانس آخرِ زندگی آقا مهدی،مشکوک است. کما اینکه سالها بعد، کاشف به عمل آمد که چه کسانی و با چه نیاتی،حسین بن علی(ع) را در عاشورای سال ۶۰ هجری محاصره و محبوس کرده بودند. همانها که«بیشرمانه زیستن» و با معاویه بستن و با یزید نشستن، عادت و عبادتشان شده بود.
,ما به آقا مهدیِ اینسوی دجله نیاز داریم. پس«همهی آقا مهدی» باید روایت شود؛ حقطلبیاش، عدالتخواهیاش، ظلمستیزیاش، تقواو وَرَعش، تواضعش، اقتدارش، ریاستش، صیانتش از بیتالمال، مردمداریاش، شهرداریاش،سرداریاش و سربداریاش.
,آقا مهدیِ اینسوی دجله، مگر اشرافیتِ زیرِپوستخزیدهی مسئولین را برمیتافت؟ که حالا همان اشرافِ متشرعِ شبهانقلابی، بنشینند ومرثیهی آنسوی دجله برایش بخوانند و آبغوره بچکانند؟
,خدایش بیامرزد؛ او در اینسوی دجله، با هر چهتبعیض و زیادهخوری و زیادهخواهی، حتی بهاندازهی چند قاچِ ناقابلِ خربزه، درگیرو گلاویز بود. و حالا او را کَتبسته مینشانند روبروی همانهایی که تبعیض و زیادهخوریو زیادهخواهی را تئوریزه و مشروع میکنند.
,تصورش هم حتی محال است که آقا مهدی در اینسویدجله، مثلاً شهردار یا نماینده یا فرماندار یا استاندار باشد و در حوزهیمسئولیتش، کسانی در آلونک زندگی کنند و خودش، به نام ماموریت، یک خط در میان،پرواز کند تا کیش و قشم. یا اینکه به نامِ «کسب تجربه از ممالک متجدد» هامبورگ واستانبول و توکیو را گَز کند.
,تنها از یک آقا مهدیِ آنسوی دجلهای برمیآیدکه برایش بزرگداشت بگیرند و عدهای سینهسوزان و اشکریزان، مستقیم از کاخ و ویلابروند توی مراسمش و او، کاری به کارِشان نداشته باشد. وگرنه آقا مهدیِ اینسویدجله، چنان شرمنده میکند این جماعت را که بروند و دیگر دور و بَرش آفتابی نشوند!
,*
,جریانِ موزهنشین کردنِ خمینی عزیز(ره) وشهدایش، جریانی رسمی است. رسمی و اصلی. فکر نکنیم که روندِ اخراجِ امام و شهدا از«اینجا_حالا» تصادفی است. امثالِ باکری باید بروند موزه، تا راه برای بدعتهایپساانقلابی باز شود. امام و شهدایِ محترم و مقدسِ موزهنشین، هم هستند و همنیستند. حاضرند برای امامِ موزهنشین، میلیاردها تومان هزینه کنند اما برای امامِ زندهیاینزمانی، دریغ از یک ریال! برای شهدایِ موزهنشین، تا دلتان بخواهد همایش ونمایش برگزار میکنند، اما نوبت به شهدای کوچه و بازار و وزارت و وکالت و صدارت کهمیرسد، بخشنامه میسازند و میفرستندشان به آنسوی دجله.
,*
,و یک قصه از این سوی دجله:
,«ظهر است. هوای دمکرده نفس را پسمیزند. بیآنکه تکان بخوری خیس عرق میشوی. توی انبار روی پتو نشستهام. ناگهانصدای ترمز ماشین میشنوم. «حتماً برای گرفتن کلمن آمدهاند» با خودم میگویم ومنتظر میمانم. اما یکدفعه کسی وارد میشود که قلبم را از شادی پر میکند.غافلگیر میشوم. کسالت و کلافگیام نمیدانم کجا میرود.
,- سلام! خسته نباشی.
,- سلام آقا مهدی، شما هم خستهنباشید. بفرمایید!
,مثل همیشه نگاه سریعی به قفسههاو وسایل میاندازد. میدانم که عجله دارد. همیشه همینطور است.
,- یک دقیقه، فقط یک دقیقهبفرمایید بنشینید. خواهش میکنم!
,انگار دو دل است. بالاخره میآیدو روی پتو مینشیند. دل توی دلم نیست. او کسی است که با یک نگاه، خستگی را از یادآدم میبرد و تحمل مشکلات و سختیها را آسان میکند. به سمت یخچال دستی میروم.یکی از خربزهها را برمیدارم. بلافاصله پارهاش میکنم و ریف خربزهی خنک را قاچقاچمیکنم.
,- بفرمایید! توی این هوا میچسبد!
,دستش را دراز میکند. با دو انگشتسبابه و شصت، اولین قاچ را میگیرد. میخواهد قاچ خربزه را بردارد اما ناگهان دستشرا پس میکشد. جای انگشتانش بر روی قاچ خربزه میماند.
,- چی شد آقا مهدی؟ چرا میل نمیکنید؟
,سکوت میکند و نگاه مهربانش را بهمن میدوزد. قلبم میخواهد از جا کنده شود.
,- به خدا از پول خودم خریدهامآقا مهدی. خربزه را برای شما قاچ کردم. چرا نمیخورید؟
,فرمانده همچنان سکوت کرده است.
,- تو را به روح شهیدان قسم، آخرچرا نمیخورید؟
,با صدایی که تا آخر عمر در درونمتکرار میشود میگوید: «بچهها توی خط نمیتوانند خربزه به این خنکی بخورند.»
,,
از کتاب «راهیان شط»، بازنوشته عبدالمجید نجفی، چاپ دوم
,,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه