طواف رنگ ها بر سجده گاه شهید شعار نویس/شهیدی که مانند حضرت زهرا(س) به شهادت رسید

طواف رنگ ها بر سجده گاه شهید شعار نویس/شهیدی که مانند حضرت زهرا(س) به شهادت رسید
شهید حسن یوسفی از شهدای شهر خنجین که در سال 64 در عملیات والفجر8 به درجه رفیع شهادت رسید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از فراهان خبر، روحانی شهید حسن یوسفی در سال 1345 در یک خانواده مذهبی و انقلابی و متوسط به دنیا آمد، او را حسن نام نهادند، الحق که این نام برازنده او می باشد، کودکی جذاب و دوست داشتنی بود، اطرافیان علاقه بخصوصی نسبت به او داشتند و او نیز در هر سن و سالی نسبت به موقعیتش شخصیت برجسته ای داشت.

وقتی طفل خردسالی بیش نبود کمک حال پدر و مادر بود،وی در دوران تحصیل و 2 سال و اندی که در حوزه علمیه تحصیل نمود، از نظر درسی، اخلاقی، عبادی ،سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عالی و ممتاز بود.

اوائل پیروزی انقلاب نوجوانی بیش نبود، وقتی معلمین مدرسه، جهادگران جهادسازندگی و حتی پرسنل درمانگاه آن روزهای روستا او را شناختند شدیداً به او علاقمند شدند چون شخصیت او در رشد و نبوغ و ذاتش مطابقتی با سن و سالش نداشت از همان اوائل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی با سپاه و جهاد و مدرسه و حتی درمانگاه بطور مستمر در ارتباط فرهنگی بود بسیار زحمت می کشید و حتی مسئولیت اداره کتابخانه عمومی خنجین را بر عهده داشت.

گاهی اتفاق می افتاد که در هفت چندین شبانه روز خانه نمی آمد در کنار این فعالیتها به درس و مشق علاقه بسیاری داشت و همیشه با نمرات عالی قبول می شد و چند بار از سوی اداره آموزش و پرورش وفس مورد تشویق قرار گرفت.

شهید یوسفی به حضرت امام (ره) علاقه شدیدی داشت،وی قبل از اینکه به سن تکلیف برسد نماز می خواند و روزه می گرفت و در نمازجماعت مسجد همیشه حاضر بود.

وی به ارشاد و راهنمائی افراد اهمیت فراوانی قائل می شد و با وجود سن کم خیلی مواقع روستائیان را در مسجد جمع می کرد برای آنها سخنرانی می نمود بخاطر بی تکلف بودنش مردم او را دوست داشتند با وجود اینکه در دروس دبیرستانی در سال اول بسیار موفق بود و با نبود امکانات و محرومیت روستا با نمرات عالی در رشته تجربی قبول شد اما بدلیل علاقه به دروس حوزوی، بار سفر بست و راهی حوزه علمیه المهدی اراک شد و در آنجا مشغول تحصیل شد.

در زمان تحصیل در حوزه سرآمد طلاب حوزه علمیه بود، خیل مشتاقان طلاب قلبهایشان به سوی او متمایل شد، در مدت تحصیلش در حوزه علمیه بیش از پیش به حضرت امام خمینی (ره) و مقام ولایت فقیه دلباخت، در این راستا به مطالعه کتب مختلف در این زمینه اقدام نمود و بعد از شهادتش این گنجینه با ارزش را به یادگار گذاشت.

از مدت تحصیل در حوزه و چند سال قبل از آن ارتباط تنگاتنگی با نهادی انقلاب بخصوص جهاد و سپاه داشت و فعالیتهای تبلیغی و ارشادی آنها را عهده گرفت.

در کنار تحصیل در حوزه علمیه و کسب معنویات  الهی از جبهه و جنگ هم غافل نشد و بارها به جبهه های نور علیه ظلمت شتافت و در کنار رزمندگان اسلام به ادای دین و وظیفه پرداخت ایشان با وجود اینکه در زمان شهادت 19 سال سن داشتند ولی قبل از آن یعنی از حدود 14 ، 15 سالگی مورد توجه و پذیرش و محبت خاص و عام بودند چهره نورانی قلب پاک بر خورد متین زبان گویا از ایشان شخصیتی برجسته و قابل توجه در بین اهالی دوستان و طلاب ایجاد کرده بود بطوری که هر کس اولین برخورد مجذوبش می شد.


شهید یوسفی  از زمانی که خود را شناخت خدایش را هم شناخت و از این جهت آزارش به احدی نرسید سرانجام این اسوه اخلاق و عبادت و این جان خسته از زندان خاکی تن تاب دوری معشوق و معبود را از دست داد و روح بلندش اول از کلاس درس به مکتب شهادت از بین خلق به میان بهترین بندگان خدا و از خانه به مسلخ عشق رهنمون شد و سرانجام جان تشنه به جام الست بربکم را در تاریخ 1364/11/10 درعملیات والفجر 8 در حالیکه ترکش گلوله توپ به پهلویش اصابت کرد و در حالت سجده در برابر خداوند هستی بخش در طبق اخلاص نهاد و در حالیکه سجدگاهش به خون سرخش مزین شده بود به سوی معشوق پر کشید و ما خاکیان را در غم و اندوهش فرو برد.

خاطره ای از مادر شهید حسن یوسفی؛


حدود دو سال مانده به شهادت فرزندم ایشان که در حوزه علمیه امام المهدی (عج) اراک درس می خواند، فصل تابستان و موقع برداشت خرمن به خنجین آمده بود و زکات گندم پدرش را حساب کرد و تاکید نمود که پدرجان حتما این مقدار را جدا کن و به مستحقین بده، بعد به اراک رفت هفته بعد آمد سوال کرد : مادر آیا پدرم زکات را پرداخت نموده یا نه؟، در  جواب گفتم: مقداری کار داشت نتوانسته انشاالله این هفته این کار را خواهد کرد بعد هم رفت سپاه خنجین و صبح شنبه وقتی خواست به اراک برود گفت: مادرجان، آیا متوجه شدی که این هفته که من خانه بودم یک لقمه غذا نخوردم و رفت سپاه، گفتم؛ حسن جان چرا اینکار را کردی؟ گفت؛« مادرجان چون پدرم هنوز زکات گندم را نداده و اگر این هفته هم زکات را ندهد اصلاً خنجین نمی آیم و پدرش هم همان روز شنبه وظیفه شرعی را انجام داد».


خاطره ای از پدر شهید حسن یوسفی؛

وقتی در سال 1345 فرزندم حسن به دنیا آمد، انگشت کوچک دست راستش به رنگ قرمز بود بعد از آن من همیشه منتظر واقعه ای بودم و این همیشه در ذهنم بود تا اینکه در سال 1357 اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران شبی خواب دیدم که فرزندم فراز بام بلندی است در حالیکه او را تماشا می کردم، هوا طوفانی شد، دیگر نمی توانستم او را ببینم وقتی طوفان فروکش کرد دیدم حسن هم نیست.

بعد از این خواب هم نسبت به او حس غریبی داشتم تا اینکه وقتی در حوزه علمیه تحصیل می کرد و چندین بار به جبهه اعزام شد، تا اینکه بار آخر اعزام شد، چندین نامه هم نوشته بود و در نامه آخر عنوان کرده بود؛ «پدر جان مرا حسین (ع) فرزند فاطمه(س) به جبهه دعوت کرده است»، وقتی این جمله را شنیدم با خودم گفتم این بار حسن شهید می شود و یقین دارم که این سفر او بازگشتی جز شهادت ندارد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, فراهان خبر,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, خاطره ای از مادر شهید حسن یوسفی؛,
,
,
,
,
,
, خاطره ای از پدر شهید حسن یوسفی؛,
,
,
,
,




 

,
, ,
,
,

خاطره ای از برادر شهید حسن یوسفی؛


برادرم حسن وقتی نوجوانی بیش نبود به نماز و روزه و احترام به بزرگتر و حتی کوچکترها حساسیت فوق العاده ای داشت، یادم هست وقتی حضرت امام (ره) ملت شریف ایران را به گرفتن روزه در روزهای پنجشنبه و دوشنبه سفارش کرده او به محض دریافت این پیام حضرت امام (ره) در این روزها روزه می گرفت، هم چنین یادم هست ایشان بدون اینکه در زمینه خطاطی پیش استادی رفته بسیار خط عالی می نوشت، وقتی به سن نوجوانی بود نماز غفیله را روی کاغذ مقوایی نوشت جهت نصب در مسجد صاحب الزمان خنجین دوستانش زیاد اصرار کردند که اسمت را زیر آن بنویس قبول نمی کرد با اکراه پذیرفت و نوشت و آنرا در مسجد نصب کردند چند روز طول نکشید که به من اصرار کرد که بروم و آنرا به خانه بیاورم تا اسمش را که زیر آن نوشته بود قیچی کند و بالاخره من آوردم و او خودش آن قسمت را قیچی کرد و آن نوشته هنوز در مسجد مذکور موجود است.

خاطره ی جانباز آقای نجفی؛ همرزم شهید در لحظه شهادت؛

بعد از آزاد سازی شهر فاو در عملیات والفجر 8 من به اتفاق شهید معظم حسن یوسفی ماموریت داشتیم که در شهر فاو دیوار نویسی کنیم که در اطراف کارخانه نمک و چند جای دیگر اینکار را انجام دادیم، لازم به ذکر است موقعی که ایشان خط می نوشتند گلوله های فراوانی شلیک می شد و من بعضی موقع از خوف دراز می کشیدم یا دنبال سر پناه بودم ولی ایشان انگار هیچ توجهی به آن سروصداها نداشت و این باعث می شد که من شرمنده شوم.

خلاصه رزمندگان اسلام متوجه شدند دشمن درصدد پاتک هست لذا به دستور فرمانده ما باید به عقب بر می گشتیم چند خاکریز را رد کردیم که پاتک دشمن شروع شد که در ضمن چند سطل رنگ و قلم مو هم دست شهید یوسفی بود که یک لحظه من حس کردم بین زمین و هوا هستم وقتی بخود آمدم چشمهایم نمی دید و من همه چیز را فراموش کرده بودم تا اینکه چشمهایم را مالیدم یک لحظه متوجه شدم پاهایم از محل زانو قطع شده از هوش رفتم، وقتی بهوش آمدم بخاطرم آمد که من همراه برادر یوسفی بودم در ضمن به ایشان علاقه فوق العاده ای داشتم در نتیجه می خواستم او را پیدا کنم با رنج و زحمت نشستم به اطراف نگاه کردم در عین ناباوری دیدم ایشان در حالت سجده است اول فکر کردم شاید او بخاطر مسئله ای در این موقعیت سجده نموده بهمین خاطر گفتم برادر یوسفی، من پاهایم قطع شده و شما الان سجده کرده اید! به من کمک کن، جواب نیامد حدس زدم اتفاقی افتاده و به علت علاقه شدید آن فاصله حدود 20 متری را با پاهای قطع شده با هزار رنج و زحمت طی کردم به ایشان رسیدم صحنه عجیبی بود سطلهای رنگ افتاده بودند رنگهای مختلف زمینه جالبی را درست کرده بودند ناگهان متوجه شدم نقطه ای که برادر یوسفی سجده کرد از خونش رنگین است خوب دقت کردم دیدم ترکش گلوله توپ پهلویش را همچون پهلوی بی بی دو عالم فاطمه زهرا(س) مجروح کرده بود و ایشان در همان حالت سجده به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

, خاطره ای از برادر شهید حسن یوسفی؛,
,
,
,
,
, خاطره ی جانباز آقای نجفی؛ همرزم شهید در لحظه شهادت؛ ,
,
,
,
,

 

,


انتهای پیام/

,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه