دریچه ای نو ؛
پیرمرد ؛چشم و چراغ کاروانسرای خرم آباد/ از تنهایی؛ دلبسته این دکان شده ام
پا به بازار خرم آباد که می گذاری سرجمع ابتدا وانتهایش صد قدم نمی شود.همین صدقدم تورا می برد به سال های خیلی دور.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا و به نقل از سفیرافلاک، پا به بازار خرم آباد که می گذاری سرجمع ابتدا وانتهایش صد قدم نمی شود.همین صدقدم تورا می برد به سال های خیلی دور.آن سال ها که مردم این دیار ساده وبی آلایش آنچه را مایحتاج روزمره وماهانه وسالانه شان بود می خریدند؛نه کمتر ونه بیشتر.مثل این روزها نبود که تا چشم ببیند دل از دست برود ودسته دسته پول خرج اجناسی شود که جز تجمل واسراف چیزی در برندارد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,بازار را که می گذرانی می رسی به کاروانسرایی قدیمی که سال هاست زرق وبرق جواهرات وطلا، آن را به نگین بازار خرم آباد تبدیل کرده است.راهرو راکه می گذرانی می رسی به حیاط کوچک کاروانسرا که اگر چشمت را خوب تیز کنی یکی دومغازه سمساری وقدیمی هنوز سرپا به روزگار لبخند می زنند.
,

, مشغول تماشای اجناس قدیمی که می شوم لبخند پیرمردی کوچک اندام من را به خود می آورد.صحبت با افراد قدیمی وبازار به آدم دلگرمی می دهد.برخی از افراد مسن زیاد به جوانان امروزی اعتماد ندارند وراحت گره دل را نمی گشایند.نفس را بیرون داده وارد دکان کوچک پیرمرد می شوم.با دوستش مشغول گفت وگوست.
,

, حسین مصیبیان،بازاری قدیمی ؛اهل بروجرد اما موسفید کرده خرم آباد است.حاج حسین 90سال دارد وبه گفته خودش نصف عمرش را دربازار خرم آباد گذرانده است.شغل ابتدایی حاج حسین دباغی بوده که ناملایمت های روزگار؛آن را ازاوگرفته است.
,وی می گوید:روزی که وارد کاروانسرای خرم آباد شدم خبری از زرگری وطلا وعیار نبود.جز چند دکان علوفه وپنبه زن وخواروبار چیزی نبود.تجارچهار پایشان را به دکان ها می بستند ودمی دراینجا استراحت می کردند.شغل من دباغی بود.پوست حیوانات را دباغی می کردم اما مغازه داران همیشه ازمن گله داشتند.می گفتند "شغلت کثیف است"دکانت بومی دهد".
,

, حاج حسین تنها زندگی می کند.به قول خودش از وقتی همسرش را از دست داده دکان ودوستان شده اند پای ثابت وقت گذرانی های روزگارش.
,حاج حسین ادامه می دهد:به دلیل اعتراض دکان داران آن زمان؛شغل دباغی را گذاشتم کنار وشدم سمسار کاروان سرای خرم آباد.حالا سال ها اینجا با رفقای قدیمی بین این اسباب واثاثیه جامانده از گذشته خاطره می گوییم وروزگار می گذرانیم.
,حاج مصیبیان تلنگری هم به گذشته بازار می زند:یک روز فرح همسر شاه درسفر به خرم آباد ازاینجا دیدن کرد.بعد از آن مدتی به این بازار "فرح" می گفتند.بعدانقلاب ،بازار نام های زیادی به خود گرفت:دوازده برجی؛پله پله ؛بازار وروگردی ها و... .
,پیرمرد سرزنده است.نمی دانم یاد گذشته اورا سرپا نگه داشته یا دم خوش رفقا.هرچه هست صفا وصمیمیت ودوستی است.درطول صحبتم رفقا یکی یکی وارد دکانش می شوند.دم گرم پیرمرد درآنها نیز اثرکرده ؛هریکی چیزی می گوید.همه می خواهند خاطراتشان را مرور کنند.
,ازحاج حسین می پرسم:شغلت رادوست داری؟ بالهجه زیبایی بروجردی می گوید:می گذرانیم....کسی دیگر جنس سمساری نمی خرد...سماور ودستبند وکاسه و کوزه قدیمی به کار هیچ کس نمی آید.ازتنهایی است که به این مغازه دل بسته ام.... .
,

, مغازه کوچک جای همه را ندارد.مصاحبه را همین جا پایان می دهم.می خواهم حاج حسین با دوستانش تنها باشد.می خواهند امروز هم بیان مکررات داشته باشند.چند عکس زیبا می شود ختم امروز بازدیدم از کاروانسرای خرم آباد....جایی که بارها دیده بودم ولی امروز جوری دیگر....
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه