همراه با کاراون 12 شهید گمنام در همدان؛

و حالا پس از سال ها چشم انتظاری، قصه مظلومیت آغاز می شود...

و حالا پس از سال ها چشم انتظاری، قصه مظلومیت آغاز می شود...
حالا که این قصه میخواهد تمام بشود مادر نای ایستادن ندارد،کسی را نمیشناسد،کمرش راست نمیشود و تنها تکلمی است که طبیب پرهیز میدهد مادری را از شنیدن خبر آمدن فرزندی هرچند نحیف..هرچند بی سر...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صبح الوند؛ مونا اسکندری خادم کاروان شهدای گمنام در یادداشتی نوشت:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صبح الوند,

بالای سرش قرآن میگیرند مادر را میبوسد شاید هم درآغوش بگیردش خداحافظی میکند بند پوتین میبندد و میرود.

,

و قصه انتظار شروع میشود.

,

ثانیه ها کش می آیند، جمع های خانوادگی غریب میشود، خنده ها بدون او تلخ می شود و چشمها به در خشک می شود و گوشها به صدای تقه ی دری تیز...

,

بیست و نه سال لالایی مادر بزرگ برای نوه هایش ، آمدن یلی است که رفت تا مقابل دشمن بایستد.

,

بیست و نه سال سبزه گذاشتن جای دلبندی که نیست .

,

بیست و نه سال ماندن لقمه در گلو از غذایی که او دوست داشت و آه کشیدن از دیدن کارت عروسی .

,

حسرت دامادی..خریدی..عصای دستی...

,

حالا که این قصه میخواهد تمام بشود مادر نای ایستادن ندارد، کسی را نمی شناسد، کمرش راست نمی شود و تنها تکلمی است که طبیب پرهیز میدهد مادری را از شنیدن خبر آمدن فرزندی هرچند نحیف..هرچند بی سر...

,

حالا قصه مظلومیت آغاز می شود.

,

قصه مادری که برای داشتن تنها قدرت تکلمش باید بی خبر از آمدن پیکر فرزندش باشد.

,

دفتر انتظار او باید باز باشد تا روزی دیگر...

,

شهید هاشم آزاد بخت، بی خبر از مادر در گلزار شهدای تویسرکان با خانواده اش دیدار تازه میکند تا فردا روزی به خاک سپرده شود.

,

, ,

 

,

, ,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه