آقا مهدی دلگیر از ناهماهنگی ها به شهادت رسید
بیسیم چی شهید باکری روایت می کند: دشمن با عزم جزم آقا مهدی را زیر نظر داشت تا اینکه او را در آن سوی دجله به چنگ انداخت و من ماندم و آن لحظه ی حسرت بار ...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آناج، 25 اسفند ماه روز شهادت سردار رشید اسلام، شهید آقا مهدی باکری است که به روایت آزادگان، دشمن دون از شهادتش به عنوان فتح الفتوح یاد می کند اما بر همان قاعده ی پیر خمین که فرمود: بکشید ما را، ملت ما بیدار تر می شوند، فتح الفتوح باکری ها، دل های بیدار است ...
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,در ادامه بخش دوم گفت و گو با عبدالرزاق میراب، بیسیم چی شهید مهدی باکری و جانیاز هشت سال دفاع مقدس را می خوانید؛
,

, آناج: از بدر بگویید و از شهادت سردارش:
, آناج: از بدر بگویید و از شهادت سردارش:, آناج: از بدر بگویید و از شهادت سردارش:, آناج: از بدر بگویید و از شهادت سردارش:,قبل از عملیات بدر فرماندهان جنگ به خدمت حضرت امام رسیده بودند و در آنجا به امام قول دادند که در این جنگ ان شاالله مانند امام حسین (ع) جنگ کرده و به شهادت می رسیم و شما از این بابت نگرانی نداشته باشید. حتی این موضوع را به لشگریان خود رسانده و گفتند ما به امام قول داده ایم و از از شما نیز می خواهیم در این عملیات جانانه بجنگید و اگر کسی چه از لحاظ روحی چه از لحاظ جسمانی آمادگی ندارد می تواند در عملیات شرکت نکند چون هیچ اجباری در کار نیست اما بچه ها ناراحت شدند و شعار سر دادند که فرمانده آزاده آماده ایم آماده.
,آقا مهدی در این جنگ نیز مثل خیبر، بی تابی می کرد. زمان عملیات رسید گردانها کمین را شکستند و ما حرکت کرده وصبح به سیل بند که بچه ها گرفته بودند، رسیدیم. وقتی بچه ها آقا مهدی را دیدند ناراحت شدند و با هزار خواهش و تمنا قسمش دادند که به خط نیاید؛ گفتند ما فرماندهان زیادی را از دست داده ایم و دیگر کافی است؛ لطفا شما فقط پشت خط باشید و دستورات را به ما برسانید. ولی شهید باکری نپذیرفت و گفت: نمی شود شما ها را در میان توپ و تانک و آتش تنها بگذارم و خودم پشت خط بمانم.
,ماجرای زیارت امام رضا(ع) و حال عجیب شهید باکری
,در بدر حتی نیروها هم حال دگرگونی داشتند، انگار برای همه روشن بود که آقا مهدی دیگر بر نخواهد گشت. جالب است این خاطره را هم بشنوید که حاج صادق آهنگران تعریف می کرد قبل عملیات بدر به زیارت امام رضا(ع) مشرف شدیم و آنجا متوجه شدم آقا مهدی حال عجیبی دارد؛ ضریح امام(ع) را گرفته و با حالی عجیب اششک می ریخت. پس از بازگشت به محل اسکان احوالاتش را جویا شده و پرسیدم به یاد برادرت حمید افتاده ای؟ گفت اصلا این طور نیست ... قسمش دادم تا از افکار باخبر شوم؛ گفت ازامام رضا(ع) خواستم تا شفاعتم کند بلکه در این عملیات ششهید شوم، چون دیگر تحمل دوری شهیدان را ندارم ...
,حتی در دیداری که قبل عملیات بدر با حضرت امام داشتند به ایشان گفته بودند که دعا کنید من در این جنگ شهید شوم و حضرت امام فرموده بود: اسلام به شما نیاز دارد مصلحت خدا هر چه باشد همان می شود.
,برخی می خواهند اقا مهدی را مخالف با ولایت فقیه معرفی کنند
,شهید باکری نسبت به اوامر ولی فقیه و امام خمینی(ره) حساسیت بسیاری داشت؛ هرچند که برخی به چنین ادعا می کنند که او و برادرش مخالف ولایت فقیه بودند در حالی که آقا حمید و آقا مهدی هیچگونه تناقضی با ولایت فقیه نداشتند. تمام اوامر امام را پیروی می کردند و حتی از گفته های ایشان نیز نکته برداری می کردند تا مو به مو اجرا کنند..
,عملیات شروع شد؛ اولین لشگری بودیم که وارد منطقه شدیم و بعد از مستقرشدن آقا مهدی به قرارگاه بی سیم زد و گفت که مرحله اول را به خوبی پشت سر گذاشته ایم و خواستار دستور بعدی عملیات شدند البته لشگرهای همجوار ما هنوز به منطقه نرسیده بودند.
,آقا مهدی به بالای سیل بند رفته و به آقای جمشید نظمی گفتند چند آر پی جی زن را آماده کند تا در محل های تعیین شده مستقر شوند. گفتند: اگر از این نقطه ها راه را نبدیم دشمن نیروهای ما را تار و مار می کند.
,وضوی راز و نماز نیاز ...
,ما دجله را گرفته و تعداد زیادی از نفرات دشمن را از پای درآوردیم. وقتی آقا مهدی موقعیت را خوب و مناسب دید با صدای بلند به رزمندگان گفت: برادران فرصت مناسبی است که در آب دجله وضو گرفته و به عشق اباعبدالله(ع) نماز شکر به جای آورید و برای پیروزی حزب الله و شکست دشمن از خدا یاری بخواهید.
,ماجرای "عبور"!
,پس از اقامه ی نماز ظهر و عصر، آقا مهدی جهت چگونگی عبور از دجله با جمشید نظمی مشورت می کرد که در همین حین وقتی بچه ها کلمه عبور را شنیدند، چند نفر به سرعت خود را به آب انداختند!(دجله نیز بر خلاف ظاهرش که آرام است بسیار تند می باشد)؛ آقا مهدی گفت الله بنده لری چه می کنید؟! گفتند شما گفتید عبور کنیم، ما هم داریم عبور می کنیم! آقا مهدی با تعجب گفت من داشتم با جمشید نظمی مشورت می کردم، هنوز که تصمیمی نگرفته ایم! بچه ها گفتند آقا مهدی ما از اول قول داده ایم که هر چه بگویی اطاعت کنیم، اگر خیال عبور بر سر دارید بدانید که ما آماده ایم از دجله عبور کنیم. همه اینها حاکی از محبتی بود که بچه ها به آقا مهدی داشتند.
,پس از این صحبت ها، آقا مهدی پرسید چه کسی طریقه ی راندن ایفا(ماشین نظامی) را می داند؟ حسین پارچه باف، با اینکه بلد نبود گفت من بلدم! گفت پس سوار شو و راه بیافت؛ به من هم دستور داد تا به عقبه بیسیم یبزنم و بگویم دو عدد قایق و چند وسیله ی دیگر را بر ایفا بار زده و برایمان بفرستند. حسین پارچه باف سوار شد و داشت با ایفا ور می رفت و نمی توانست روشنش کند! آقا مهدی هم داشت نگاهش می کرد. آقا جمشید گفت این بنده خدا اصلا رانندگی بلد نیست. آقا مهدی گفت الله بنده سی پس چرا گفتی بلدم؟! گفت چون همه اینها از زمانی که از منطقه خارج شدند قسم یاد کرده اند که تمام حرف های شما را اطاعت کنند چه بلد باشیم چه نباشند.
,بعد آقا مهدی خودش ماشین را روشن کرد و درآنجا شخصی معروف به احمد فری بود(شخصی بود که در زمان شاه خطا هایی مرتکب بود ولی به قول خودش آمده بود تا همانند حبیب بن مظاهر در این راه بخشیده شود) جلو آمد و گفت من بلدم، آقا مهدی ماشین را روشن کرد و به دست احمد فری داد و گفت: برو و قایق ها و بلم ها را بیاور. احمد آقا رفت و آنها را آورد و ما شب از دجله عبور کردیم.
,هنوز همه لشگر ها نرسیده بودند و آقا مهدی با قرار گاه هماهنگ کرد تا اجازه بدهند ما آن سوی دجله رفته و سازمان دشمن را برهم بزنیم. گفتند شما دجله را رد کنید و به روستایی که آن سوی رود قرار دارد، بروید. ما به روستا رسیده و دشمن را غافلگیر کردیم و درگیری شدیدی رخ داد. از قرار گاه دستور آمد که با توجه به اینکه نیرو کم دارید به این طرف دجله برگردید اما آقا مهدی تدبیری کرد و گفت ما با زحمت دجله را رد کرده ایم نمی شود دوباره بازگردیم؛ لذا از مقر اجازه پدافند گرفت. نیروهای جدیدی به بچه های پدافند ملحق شدند و این مرحله از عملیات با موفقیت انجام شد.
,

,
, فرمانده باید در خط مقدم کنار سرباز باشد نه اتاق فرماندهی!
,از قرارگاه بی سیم زدند و خواستند که باکری به قرار گاه برگردد؛ از سوی قرارگاه از سوی محور دیگری ماموریت تازه ای به آقا مهدی داده شد! قرار شد ما عملیاتی که محول شده بود را به سر هنگ جلالی فرمانده لشگر 28 کردستان تحویل دهیم و از طرف دیگر، روستاها ی بصره و دجله را رد کنیم و ادامه عملیات خود را انجام دهیم. جلالی که با آقا مهدی شوخی هم داشت، گفت آقا مهدی! جای فرمانده لشگر اینجا نیست؛ آقا مهدی گفت پس کجاست؟! گفت با توجه به قوانین نظامی که من می دانم فرمانده باید در اتاق فرماندهی در اهواز باشد و از آنجا گردان را هدایت کند. آقا مهدی در پاسخ گفت از ما بعید است این حرف ها! فرمانده باید دوشادوش نیروهایش در خط مقدم، برابر آتش دشمن سینه سپر کند.
,آقا مهدی به بچه ها گفت سریع تر ماشینی بیاورند و جلالی را به پشت خط برسانند و به جلالی گفت به پشت خط که رسید نیرو ها را بفرستد تا خط را تحویل بگیرند تا ما عملیات را ادامه دهیم. سپس آقای مولوی را توجیه کرد که نیرو ها را آماه کند تا با رسیدن گردان آقای بازگشا و بقیه نیروهای جمشید نظمی عملیات را ادامه دهیم.
,قرار براین بود که یک گردان از ما و یک گردان از لشگر 8 نجف، عملیات را انجام دهیم. آقا مهدی و آقای کاظمی در حال طرح ریزی و چک کردن نقش ها بودند که آقا مهدی مرا صدا زد و گفت: میراب حواست باشد وقتی اصغر قصاب (فرمانده گردان امام حسین(ع)) رسید بگو نزد من بیایند تا توجیه شان کنم و اگر علی تجلایی را هم دیدی بگو کارش دارم. وقتی اصغر قصاب را دیدم پیام آقامهدی را به او رساندم بعد هم علی تجلایی را دیدم و گفتم که آقا مهدی شما را خواسته است؛ تجلایی رفت و آقا مهدی به او گفت که شما دیگر با لشگر نروید چون فرمانده کل (محسن رضایی) دستور داده شما به ما کمک کنید.
,آناج: چطور شد که از سردارتان جدا ماندید؟
,آن زمان شبها مهتابی بود؛ قرار شد بعد از رفتن مهتاب و در تاریکی کامل شب، عملیات را شروع کنیم. گردان امام حسین پیش رفته و عملیات را با موفقیت انجام داد اما مشکلی پیش آمد باعث شد لشگر ما را با لشگر 8 الحاق کنند تا راه ورود دشمن از خلائی که بین آن دو بود، بسته شود. آقا مهدی گفت آقای کاظمی کم کم افتاب طلوع می کند و هوا روشن می شود تو هم فرمانده گردانت را میشناسی من هم بهتر است که دست آنها را به دست هم دهیم و این شکاف را پر کنیم. گردان ها یکی شدند و آقا مهدی و آقای کاظمی مجبور شدند بروند تا خاکریز ها را ببنداند.
,آن لحظه ی حسرت بار ...
,مسیر ماشین رو نبود و آقا مهدی و احمد کاظمی با موتور رفتند و تمام عمر مرا حسرت به دل گذاشتند؛ چون مرا با خود همراه نکردند ... آقا مهدی بیسیم را از من گرفت (که این هم از خاکی بودن یک فرمانده لشگر است که خود بی سیم را بر می دارد و وارد عمل می شود) و به من سفارش کرد کنار علی تجلایی به گوش باشم تا اگر نیاز شد خبر بدهند و ما هم به آنها بپیوندیم، اینجا بود که آخرین دیدار من با شهید باکری رقم خورد.
,شهید تجلایی به من گفت حمله دشمن نزدیک است به گردان سیدالشهدا ودیگر گردان های جدید دیگری که به منطقه آمده بودند، این پیام را برسانم که نیروهایشان را در کنار خاکریز ها پراکنده کرده و برای خود سنگر درست کنند.
,چند قدم بیشتر نمانده بود به مقصد برسم که دشمن حمله شدیدی را آغاز کرد؛ از همه جا گلوله و آتش می بارید و لحظه ای با خود گفتم صبر کنم تا آتش تمام شود اما زود منصرف شدم چون فهمیدم که خدا امتحانم می کند؛ لذا با خود گفتم چه فرقی می کند کدام فرمانده این دستور را بدهد مهم این است که وظیفه من مخابره است و باید به وظیفه ام عمل کنم. سریع خود را به جمشید نظمی رساندم و پیام شهید تجلایی را به او دادم.
,در حال بازگشت یک هلی کوپتر عراقی بچه های ما را غافگیر کرده و در کمترین ارتفاع شروع به تیرباران کرد. همان لحظه بود که یک گلوله به پای من اصابت کرد اما باز خدا را شاکرم که حدقل توانستم پیام را برسانم و از امتحان الهی سربلند بیرون آمدم.
,محمد زاده فرمانده ادوات را دیدم که آقا مهدی از او خواسته بود به آنها بپیوندد؛ گفت میراب پایت تیر خورده است! وقتی نگاه کردم دیدم خون با فشار از پوتین من بیرون می زند؛ امدادگری را بالای سرم آورده و پایم را پانسمان کردند. امدادگر گفت وضعیت پایم وخیم است و باید به عقب باز گردم من شروع به گریه کردم که من به عقب بر نخواهم گشت اما شهید تجلایی خواست به عقب برگردم و پس از مداوای اساسی دوباره به خط بیایم.
,بیهوش شده بودم؛ وقتی به هوش آمدم دیدم در بیمارستان فاطمه زهرا هستم. با گریه التماس کردم و گفتم آقا مهدی منتظر من است و من باید برگردم؛ اما گفتند تو با پای تیر خورده نمی توانی راه بروی. دوباره بی هوش شدم تا زمانیکه چشم باز کردم و دیدیم که در فرودگاه اهواز هستم و دارند مرا به تبریز برمی گردانند.
,تا چند روز که در بیمارستان بستری بودم از شهادت آقا مهدی خبر نداشتم. او بیست و پنجم اسفند شهید شده بود اما من خبر شهادتش را روز سی ام از احد مقیمی و دیگر بچه ها که به تبریز آمدند تا برای آقا مهدی مراسم بگیرند، شنیدم.
,آناج: چرا علیرغم اصرار قرارگاه آقا مهدی حاضر به عقب نشینی نشد؟
,تا جایی که اطلاع دارم بعد من یک سری ناهماهنگی هایی پیش آمده؛ اما دشمن نیز پاتک شدیدی زده و وضعیت آشفته شده بود. آقا مهدی احساس مسئولیت کرده و خود پیش رفته بود تا نیروهای محاصره شده را از حصار دشمن نجات بدهد که موفق نیز شد اما همان جا آقامهدی را با تیر زده بودند.
,دشمن در کل عملیات هم بیسیم آقامهدی و هم خودش را رصد می کرد و با عزم جزم او را تحت نظر داشتند تا به شهادت برسانند. خوف دشن ازباکری به حدی بود که حتی به جنازه اش هم رحم نکردند و قایقی را که حامل پیکر آن بزگوار بود را با آر پی چی زدند و پیکرش هم به دستمان نرسید.
,بعد ها آزاده هایمان از جمله آقای کریمیان فرمانده سپاه عاشورا تعریف می کردند: ما در اردوگاه بودیم که صدای هل هله و خوشحالی عراقی ها آمد؛ بلند گو اعلام کردند یکی از فرماندهان رشید کل سپاه اسلام کشته است. می گفت با شنیدن این خبرهمه غم بزرگی اردوگاه را فراگرفت و ناراحتی مان قابل وصف نبود. ...
,اما از همان ابتدا آقا مهدی آرزوی شهادت در این عملیات را داشت اما به نظر من او با دلی پر و با ناراحتی از این همه ناهماهنگی و عدم همکاری بعضی ها ما را ترک کرد و به خدا پیوست.
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه