آغازی متفاوت سفرهای نوروزی؛
تجدید میثاق با اولین شهید مدافع حرم استان بوشهر
بعد از صرف صبحانه مختصری کنار گلزارشهدای روستای باشی بسم ا.... گفتیم و سفر را با نام خداو یاد شهدا آغاز کردیم و با خود عهد بستم تا جان در بدن دارم در راه حفظ یاد و خاطره شهیدان ۸ سال دفاع مقدس و شهیدان مدافع حرم حرمین شریفین از هیچ تلاشی دریغ نکنم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از "منبری ها" با شنیدن خبر شهادتش خیلی ناراحت شدم، اصلاً نمیشناختم و حتی اسمش رو هم نشنیده بودم ولی وقتی عکسش رو دیدم انگار سالها بود میشناختمش.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, "منبری ها" ,حس عجیبی بود، تا به حال اینقدر به قلبم فشار وارد نشده بود، به دور از اغراق اعتراف میکنم که ختی در مرگ عزیزانم اینچنین ناراحت نشده بودم.
,به دلیل تأخیر در پرواز هواپیمای حامل پیکر مطهر شهید، نتوانستم به مراسم استقبال بروم و از این بابت افسوس میخوردم. صبح روز تشییع خیلی زود خود را به محل مراسم رساندم. زمان برایم سنگین شده بود، ثانیهها به کندی میگذشت، در دلم آشوبی برپا بود که قبلاً تجربه نکرده بودم، پاهایم توان حرکت نداشت، نمی دانم چرا ولی فکر میکردم حال بقیه هم مثل من است، اما نبود.
,بعد از سلام و احوالپرسی مختصری با دوستان و آشنایانی که در مراسم حضور داشتند، گوشهای ایستادم و منتظر آمدن تابوت پیکر مطهر بودم، مداحی و سخنرانی میکردند ولی انگار کَر شده بودم، هیچ صدایی نمیشنیدم، در دلم با خدا، حضرت زینب (س) و این شهید عزیز نجوا میکردم.
,بر خلاف گوش هایم که چیزی نمیشنید، چشم هایم تیز بود و در جمعیت دنبال دیدن تابوت بود، به محض خارج کردن تابوت از نمازخانه بسیج، چشم هایم تار شد، اشک امان نمیداد که با دل سیر به تابوت مطهرش نگاه کنم، فضای غیر قابل وصفی حاکم بود. عِطر حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب (س) بر مشام میرسید. روضه غریبی حضرت زینب (س) بعد از واقعه عاشورا و اسارت و حال ترس از اسارت مجدد به دست تکفیریها جان و دل همه را می فشُرد.
,در فاصله زمانی بسیار کوتاهی تابوت مطهر پیکر شهید را به خارج از ناحیه بوشهر انتقال دادند و تابوت دست به دست میرفت تا به روستای پدری و جایگاه ابدیش رسید.
, ,
,
, خیلی دوست داشتم به آن روستا بروم و اندوه قلبم را که حال کمتر شده بود با حضور تا آخر مراسم تسکین دهم. پرسیدم ولی مطلع شدم که متأسفانه وسیله برای رفت و برگشت تدارک ندیده بودند. کنار درب ورودی ناحیه بسیج مرکزی ایستاده بودم، ناراحت و پریشان با چشمان تَرَم رفتن تابوت روی سر و دست مردم را دنبال میکردم، در همین حال بودم که یکی از آشنایان به سمت من و دوستم آمد و گفت ما میخواهیم برای ادامه مراسم به روستای باشی برویم و برای دونفر جا داریم، در آن لحظه انگار بهترین هدیه عالم را بهم دادن، برای رفتن سر از پا نمیشناختم.
,به سمت روستای باشی که از توابع شهرستان تنگستان است راه افتادیم، ترافیک نیمه سنگین حاکی از استقبال مردم خونگرم و شهیدپرور بود، به آرامگاه روستا رسیدیم. پیکر پاک و مطهر شهید را برای وداع با خانواده به منزل پدریاش بردند.
,بعد از اقامه نماز و در حین انجام مراسم خاکسپاری، وصیت نامه شهید محمد احمدی جوان توسط برادرش قرائت شد و مداحی، سینه زنی و ذکر مصیبت اهل بیت (س) از دیگر برنامههای مراسم خاکسپاری که اجرا شد.
,مراسم تمام شد و ما به شهر خود برگشتیم، ولی یاد و خاطره شهید را باخود بردم، پوستر شهید را از بنده خدایی گرفتم و در اتاقم نصب کردم، از آن روز دنبال فرصتی بودم که برای زیارت و تجدید میثاق با آرمان های بلند شهید مجدداً به روستای باشی بروم ولی به هر دری زدم در این چند ماه توفیق حاصل نشد.
, ,
,
, دیشب که فهمیدم قرار است برای گردش نوروزی به جنوب استان برویم و میشود از مسیری رفت که به روستای باشی هم سری بزنیم، شوق عجیبی در دلم حس کردم، با توکل به خدا و توسل به خود شهید بزرگوار، خانواده را متقاعد کردم که برای رفتن تغییر مسیر بدهند و سفر خود را با زیارت قبر مطهر شهید احمدی جوان، جوان تنگسیری آغاز کنیم.
,به آرامگاه روستای باشی که رسیدیم بدون معطلی کنار قبر شهید رفتم و عقده دل خالی کردم، پدرم آب آورد و غبار از سنگ سفید و قشنگ قبرش گرفتم و توتیای چشم کردم، زیارت عاشورا خواندم و از شهید طلب شفاعت کردم.
,بعد از صرف صبحانه مختصری کنار گلزار شهدای روستای باشی بسم ا.... گفتیم و سفر را با نام خداو یاد شهدا آغاز کردیم و با خود عهد بستم تا جان در بدن دارم در راه حفظ یاد و خاطره شهیدان ۸ سال دفاع مقدس و شهیدان مدافع حرم حرمین شریفین از هیچ تلاشی دریغ نکنم.
,اللهم الرزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک
,
زینب حسینی
,
/انتهای پیام
]
ارسال دیدگاه