راهیان نور،

دانشجو به حاج حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد

دانشجو به حاج حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد
چقدر قشر دانشجو به حاج‌حسین و امثال او نیازمند است.حاج حسین پیوندی از جوان امروز به شهید دیروز میزند که نیازِ جوان است.حاج‌حسین ادبیات جذاب دارد.ادبیات جوان‌پسند و گیرا و منتقل‌کننده‌پیام و زبان‌دراز.کاش از این روایت‌گرها در فضای دانشجویی بیشتر‌وجود داشت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دانشجویان بیدار؛ 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دانشجویان بیدار,
یادداشت/سرکار خانم سلیمانی:
نوجوان بودم و خام؛پدرم همه‌ی سعی‌ خودش را میکرد تا با انقلاب و جنگ و رزمندگان و رهبرم آشنا بشم اما من غرق در بچگی و تحصیل و نقاشی و ...بودم و هرگز التفاتم نبود و ابداً در هوای انقلاب و دغدغه پدر نفس نمی‌کشیدم.عروجی که دنبالش بودم صرفاً دانشگاهِ شمال رفتن بود اما پدرم می‌خواست یک انسان کامل باشم؛این را از چشم‌هایش وقتی در کتابخانه‌ها دنبال کتاب‌های جذاب انقلابی می‌گشت یا گوش‌هایش زمانی که در سخنرانی‌ها غرق می‌شد که توشه‌ایی برای من جداکنند،می‌فهمیدم.
 
کمی بیشتر برای کارهای پدرم وقت گذاشتم؛در میان شعرهای امام و کتاب‌های مختلف و افراد اطرافم یک صدا  بدجور توی گوشم می‌پیچید.یک صدا بدجور قبل خواب من را تا نیمه‌های شب بیدار و هوشیار و متحیر نگه‌می‌داشت.صدایی که نرم و پرزدار و سبز و مهربان به دیواره‌های گوشم کشیده‌می‌شد و تا قلبم پایین می‌رفت؛وقتی به قلبم می‌رسید خستگی خوشایندی روی بطن راستم احساس میکردم.یک خستگی خوشایند که می‌خواستم بماند.
همین چند روز گذشته کنار نهر خیّن بود که این صدای نورانی را نفس کشیدم.وقتی نشستم روی سکّو ها که راوی بیاد و روایت کند؛هوا خیلی گرم‌تر از آن بود که بخواهم تاریخ جنگ گوش کنم و گرمای گلوله.های خارج شده از اسلحه ها را تصور کنم.دلم صدای نرم و دریایی حاج حسین را میخواست که آرام پشت میکروفون نفس بکشد و ماجرای« نورانی شدن آسمان در شب عملیات غواصی »را بگوید.دلم صدای حاج حسین را میخواست که بگوید:«رزمنده‌های انقلاب دنبال حق باشید».
 
حاج حسین لب نهر خیّن با صداش جزر و مد میکرد؛با دمش مد و با بازدمش جزر...صدای حاج حسین،چشم پریده‌ی حاج حسین،حرف‌های حاج حسین...وقتی شروع به روایت کرد فقط از خدا خواستم تا دلم نترکیده ،بغض‌م رو بشکنه!
 
حاج حسین که روایت می‌کند همه ساکت می‌شوند؛نه این‌که بخوابند،نه!سر تا پا گوش می‌شوند.حق هم دارند.حاج حسین به مخاطبش احترام می‌گذارد،برای مخاطبش ارزش قائل می‌شود.حاج حسین با صدایش جادو می‌کند شاید هم یک جادو را درست روایت می‌کند.نمی‌دانم پای منبر حاج‌حسین چه اتفاقی می‌افتد اما همه سرتا‌پاگوش می‌شوند و حاج حسین دهن؛بعد روایت همه دستِ‌دعا و دلِ‌شکسته می‌شوند و حاج‌حسین نور...
چقدر قشر دانشجو به حاج‌حسین و امثال او نیازمند است.حاج حسین پیوندی از جوان امروز به شهید دیروز میزند که نیازِ جوان است.حاج‌حسین ادبیات جذاب دارد.ادبیات جوان‌پسند و گیرا و منتقل‌کننده‌پیام و زبان‌دراز.کاش از این روایت‌گرها در فضای دانشجویی بیشتر‌وجود داشت.دانشجو به حاج‌حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.کسی که جوان را جذب کند و از حق بگوید؛نه اینکه برود روی منبر که صرفا رفته باشد.
دانشجو مثل پیرمردهای مسجد یا زنان قدیمی بازار نیست،دانشجو مخاطب خاص یک راوی است که دنبال حرف‌های جدیدتری‌ست که توی کتابهای تاریخِ‌جنگ و ...نیست،دنبال ناگفته‌ها،نا‌شنیده‌ها،تلنگرهای روحی و غریب...
 
دانشجو به حاج حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.
 پایان خبر/
,
یادداشت/سرکار خانم سلیمانی:
نوجوان بودم و خام؛پدرم همه‌ی سعی‌ خودش را میکرد تا با انقلاب و جنگ و رزمندگان و رهبرم آشنا بشم اما من غرق در بچگی و تحصیل و نقاشی و ...بودم و هرگز التفاتم نبود و ابداً در هوای انقلاب و دغدغه پدر نفس نمی‌کشیدم.عروجی که دنبالش بودم صرفاً دانشگاهِ شمال رفتن بود اما پدرم می‌خواست یک انسان کامل باشم؛این را از چشم‌هایش وقتی در کتابخانه‌ها دنبال کتاب‌های جذاب انقلابی می‌گشت یا گوش‌هایش زمانی که در سخنرانی‌ها غرق می‌شد که توشه‌ایی برای من جداکنند،می‌فهمیدم.
 
کمی بیشتر برای کارهای پدرم وقت گذاشتم؛در میان شعرهای امام و کتاب‌های مختلف و افراد اطرافم یک صدا  بدجور توی گوشم می‌پیچید.یک صدا بدجور قبل خواب من را تا نیمه‌های شب بیدار و هوشیار و متحیر نگه‌می‌داشت.صدایی که نرم و پرزدار و سبز و مهربان به دیواره‌های گوشم کشیده‌می‌شد و تا قلبم پایین می‌رفت؛وقتی به قلبم می‌رسید خستگی خوشایندی روی بطن راستم احساس میکردم.یک خستگی خوشایند که می‌خواستم بماند.
همین چند روز گذشته کنار نهر خیّن بود که این صدای نورانی را نفس کشیدم.وقتی نشستم روی سکّو ها که راوی بیاد و روایت کند؛هوا خیلی گرم‌تر از آن بود که بخواهم تاریخ جنگ گوش کنم و گرمای گلوله.های خارج شده از اسلحه ها را تصور کنم.دلم صدای نرم و دریایی حاج حسین را میخواست که آرام پشت میکروفون نفس بکشد و ماجرای« نورانی شدن آسمان در شب عملیات غواصی »را بگوید.دلم صدای حاج حسین را میخواست که بگوید:«رزمنده‌های انقلاب دنبال حق باشید».
 
حاج حسین لب نهر خیّن با صداش جزر و مد میکرد؛با دمش مد و با بازدمش جزر...صدای حاج حسین،چشم پریده‌ی حاج حسین،حرف‌های حاج حسین...وقتی شروع به روایت کرد فقط از خدا خواستم تا دلم نترکیده ،بغض‌م رو بشکنه!
 
حاج حسین که روایت می‌کند همه ساکت می‌شوند؛نه این‌که بخوابند،نه!سر تا پا گوش می‌شوند.حق هم دارند.حاج حسین به مخاطبش احترام می‌گذارد،برای مخاطبش ارزش قائل می‌شود.حاج حسین با صدایش جادو می‌کند شاید هم یک جادو را درست روایت می‌کند.نمی‌دانم پای منبر حاج‌حسین چه اتفاقی می‌افتد اما همه سرتا‌پاگوش می‌شوند و حاج حسین دهن؛بعد روایت همه دستِ‌دعا و دلِ‌شکسته می‌شوند و حاج‌حسین نور...
چقدر قشر دانشجو به حاج‌حسین و امثال او نیازمند است.حاج حسین پیوندی از جوان امروز به شهید دیروز میزند که نیازِ جوان است.حاج‌حسین ادبیات جذاب دارد.ادبیات جوان‌پسند و گیرا و منتقل‌کننده‌پیام و زبان‌دراز.کاش از این روایت‌گرها در فضای دانشجویی بیشتر‌وجود داشت.دانشجو به حاج‌حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.کسی که جوان را جذب کند و از حق بگوید؛نه اینکه برود روی منبر که صرفا رفته باشد.
دانشجو مثل پیرمردهای مسجد یا زنان قدیمی بازار نیست،دانشجو مخاطب خاص یک راوی است که دنبال حرف‌های جدیدتری‌ست که توی کتابهای تاریخِ‌جنگ و ...نیست،دنبال ناگفته‌ها،نا‌شنیده‌ها،تلنگرهای روحی و غریب...
 
دانشجو به حاج حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.
 پایان خبر/
,
یادداشت/سرکار خانم سلیمانی:
نوجوان بودم و خام؛پدرم همه‌ی سعی‌ خودش را میکرد تا با انقلاب و جنگ و رزمندگان و رهبرم آشنا بشم اما من غرق در بچگی و تحصیل و نقاشی و ...بودم و هرگز التفاتم نبود و ابداً در هوای انقلاب و دغدغه پدر نفس نمی‌کشیدم.عروجی که دنبالش بودم صرفاً دانشگاهِ شمال رفتن بود اما پدرم می‌خواست یک انسان کامل باشم؛این را از چشم‌هایش وقتی در کتابخانه‌ها دنبال کتاب‌های جذاب انقلابی می‌گشت یا گوش‌هایش زمانی که در سخنرانی‌ها غرق می‌شد که توشه‌ایی برای من جداکنند،می‌فهمیدم.
 
کمی بیشتر برای کارهای پدرم وقت گذاشتم؛در میان شعرهای امام و کتاب‌های مختلف و افراد اطرافم یک صدا  بدجور توی گوشم می‌پیچید.یک صدا بدجور قبل خواب من را تا نیمه‌های شب بیدار و هوشیار و متحیر نگه‌می‌داشت.صدایی که نرم و پرزدار و سبز و مهربان به دیواره‌های گوشم کشیده‌می‌شد و تا قلبم پایین می‌رفت؛وقتی به قلبم می‌رسید خستگی خوشایندی روی بطن راستم احساس میکردم.یک خستگی خوشایند که می‌خواستم بماند.
همین چند روز گذشته کنار نهر خیّن بود که این صدای نورانی را نفس کشیدم.وقتی نشستم روی سکّو ها که راوی بیاد و روایت کند؛هوا خیلی گرم‌تر از آن بود که بخواهم تاریخ جنگ گوش کنم و گرمای گلوله.های خارج شده از اسلحه ها را تصور کنم.دلم صدای نرم و دریایی حاج حسین را میخواست که آرام پشت میکروفون نفس بکشد و ماجرای« نورانی شدن آسمان در شب عملیات غواصی »را بگوید.دلم صدای حاج حسین را میخواست که بگوید:«رزمنده‌های انقلاب دنبال حق باشید».
 
حاج حسین لب نهر خیّن با صداش جزر و مد میکرد؛با دمش مد و با بازدمش جزر...صدای حاج حسین،چشم پریده‌ی حاج حسین،حرف‌های حاج حسین...وقتی شروع به روایت کرد فقط از خدا خواستم تا دلم نترکیده ،بغض‌م رو بشکنه!
 
حاج حسین که روایت می‌کند همه ساکت می‌شوند؛نه این‌که بخوابند،نه!سر تا پا گوش می‌شوند.حق هم دارند.حاج حسین به مخاطبش احترام می‌گذارد،برای مخاطبش ارزش قائل می‌شود.حاج حسین با صدایش جادو می‌کند شاید هم یک جادو را درست روایت می‌کند.نمی‌دانم پای منبر حاج‌حسین چه اتفاقی می‌افتد اما همه سرتا‌پاگوش می‌شوند و حاج حسین دهن؛بعد روایت همه دستِ‌دعا و دلِ‌شکسته می‌شوند و حاج‌حسین نور...
چقدر قشر دانشجو به حاج‌حسین و امثال او نیازمند است.حاج حسین پیوندی از جوان امروز به شهید دیروز میزند که نیازِ جوان است.حاج‌حسین ادبیات جذاب دارد.ادبیات جوان‌پسند و گیرا و منتقل‌کننده‌پیام و زبان‌دراز.کاش از این روایت‌گرها در فضای دانشجویی بیشتر‌وجود داشت.دانشجو به حاج‌حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.کسی که جوان را جذب کند و از حق بگوید؛نه اینکه برود روی منبر که صرفا رفته باشد.
دانشجو مثل پیرمردهای مسجد یا زنان قدیمی بازار نیست،دانشجو مخاطب خاص یک راوی است که دنبال حرف‌های جدیدتری‌ست که توی کتابهای تاریخِ‌جنگ و ...نیست،دنبال ناگفته‌ها،نا‌شنیده‌ها،تلنگرهای روحی و غریب...
 
دانشجو به حاج حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.
 پایان خبر/
,
یادداشت/سرکار خانم سلیمانی:
, یادداشت/سرکار خانم سلیمانی:, یادداشت/سرکار خانم سلیمانی:,
نوجوان بودم و خام؛پدرم همه‌ی سعی‌ خودش را میکرد تا با انقلاب و جنگ و رزمندگان و رهبرم آشنا بشم اما من غرق در بچگی و تحصیل و نقاشی و ...بودم و هرگز التفاتم نبود و ابداً در هوای انقلاب و دغدغه پدر نفس نمی‌کشیدم.عروجی که دنبالش بودم صرفاً دانشگاهِ شمال رفتن بود اما پدرم می‌خواست یک انسان کامل باشم؛این را از چشم‌هایش وقتی در کتابخانه‌ها دنبال کتاب‌های جذاب انقلابی می‌گشت یا گوش‌هایش زمانی که در سخنرانی‌ها غرق می‌شد که توشه‌ایی برای من جداکنند،می‌فهمیدم.
,
 
,
کمی بیشتر برای کارهای پدرم وقت گذاشتم؛در میان شعرهای امام و کتاب‌های مختلف و افراد اطرافم یک صدا  بدجور توی گوشم می‌پیچید.یک صدا بدجور قبل خواب من را تا نیمه‌های شب بیدار و هوشیار و متحیر نگه‌می‌داشت.صدایی که نرم و پرزدار و سبز و مهربان به دیواره‌های گوشم کشیده‌می‌شد و تا قلبم پایین می‌رفت؛وقتی به قلبم می‌رسید خستگی خوشایندی روی بطن راستم احساس میکردم.یک خستگی خوشایند که می‌خواستم بماند.
,
همین چند روز گذشته کنار نهر خیّن بود که این صدای نورانی را نفس کشیدم.وقتی نشستم روی سکّو ها که راوی بیاد و روایت کند؛هوا خیلی گرم‌تر از آن بود که بخواهم تاریخ جنگ گوش کنم و گرمای گلوله.های خارج شده از اسلحه ها را تصور کنم.دلم صدای نرم و دریایی حاج حسین را میخواست که آرام پشت میکروفون نفس بکشد و ماجرای« نورانی شدن آسمان در شب عملیات غواصی »را بگوید.دلم صدای حاج حسین را میخواست که بگوید:«رزمنده‌های انقلاب دنبال حق باشید».
,
 
,
حاج حسین لب نهر خیّن با صداش جزر و مد میکرد؛با دمش مد و با بازدمش جزر...صدای حاج حسین،چشم پریده‌ی حاج حسین،حرف‌های حاج حسین...وقتی شروع به روایت کرد فقط از خدا خواستم تا دلم نترکیده ،بغض‌م رو بشکنه!
,
, ,
 
,
حاج حسین که روایت می‌کند همه ساکت می‌شوند؛نه این‌که بخوابند،نه!سر تا پا گوش می‌شوند.حق هم دارند.حاج حسین به مخاطبش احترام می‌گذارد،برای مخاطبش ارزش قائل می‌شود.حاج حسین با صدایش جادو می‌کند شاید هم یک جادو را درست روایت می‌کند.نمی‌دانم پای منبر حاج‌حسین چه اتفاقی می‌افتد اما همه سرتا‌پاگوش می‌شوند و حاج حسین دهن؛بعد روایت همه دستِ‌دعا و دلِ‌شکسته می‌شوند و حاج‌حسین نور...
,
چقدر قشر دانشجو به حاج‌حسین و امثال او نیازمند است.حاج حسین پیوندی از جوان امروز به شهید دیروز میزند که نیازِ جوان است.حاج‌حسین ادبیات جذاب دارد.ادبیات جوان‌پسند و گیرا و منتقل‌کننده‌پیام و زبان‌دراز.کاش از این روایت‌گرها در فضای دانشجویی بیشتر‌وجود داشت.دانشجو به حاج‌حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.کسی که جوان را جذب کند و از حق بگوید؛نه اینکه برود روی منبر که صرفا رفته باشد.
,
دانشجو مثل پیرمردهای مسجد یا زنان قدیمی بازار نیست،دانشجو مخاطب خاص یک راوی است که دنبال حرف‌های جدیدتری‌ست که توی کتابهای تاریخِ‌جنگ و ...نیست،دنبال ناگفته‌ها،نا‌شنیده‌ها،تلنگرهای روحی و غریب...
,
 
,
دانشجو به حاج حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.
, دانشجو به حاج حسین و امثال او به مثابه هوا نیاز دارد.,
 پایان خبر/
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه