صحبت های مهدیقلی رضایی در مراسم پاسداشت "لشکر خوبان":

از آخرین صحبت های شهید باکری تا شرط شفاعت شهید

از آخرین صحبت های شهید باکری تا شرط شفاعت شهید
راوی کتاب تقدیر شده «لشکر خوبان» ضمن بیان خاطراتی، آخرین صحبت های شهید مهدی باکری را بازگو کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از تبریز بیدار ؛ مهدی قلی رضایی در مراسم پاسداشت پدیدآورندگان کتاب "لشکر خوبان" که در تبریز برگزار شد، گفت: سلام می کنم به حضرت ولی عصر(عج) که همواره حضورش را در جبهه ها احساس می کردیم؛ هنگامی که زخمی می شدیم انتظار داشتیم قبل از هر کس دیگر او بر بالینمان حاضر شود.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, تبریز بیدار,

 

,

او در ادامه نقل خاطره ای از شهید صادق ورمزیاری در بیان انگیزه اش از روایت "لشکر خوبان" گفت: در عملیات مسلم بن عقیل من از ناحیه پا مجروح شده بودم؛ شهید ورمزیاری را هم دیدم که از ناحیه سینه ترکش خورده است؛ چاره ای نبود و باید عقب نشینی می کردیم؛ کشان کشان خود را به پشت خط رساندم و نگران از این که بعثی ها که برای تیر خلاص زدن به مجروح ها می آیند، نکند در مواجهه با صادق ورمزیاری که با لباس کادر سپاه بود، قصاوت بکنند و سر از تن او جدا کنند؛ خواست خدا بود که او از آن صحنه جان سالم به در ببرد؛ از او درباره چگونگی جان سالم به در بردن از آن مهلکه پرسیدیم و او جواب های سربالا داد؛ چند ماه بعد که او شهید شد، دستنوشته های روزانه اش دست ما افتاد؛ دیدیم شهید ورمزیاری نوشته است «من را گذاشتند و رفتند؛ عراقی ها آمدند برای تیر خلاص زدن؛ می ترسیدم سرم را ببرند؛ دیدم یکی به طرف من می آید؛ شبیه آن ها نبود. چهره اش فرق می کرد؛ آب خواستم؛ با دست هایش آب داد؛ کمک خواستم؛ گفت دارند می آیند؛ و رفت سر بالین دیگری. دوستانم از من پرسیدند چگونه زنده ماندی، من نگفتم؛ اما می نویسم که روزی شرح ماجرا را بدانند.»

,

 

,

دل های پاره پاره را دیدم

,

رضایی در ادامه گفت: درود می فرستم به روح بنیانگذار کبیر انقلاب که با نگاهش لشکری جان می گرفت؛ روزی آخر جنگ که گفت «اگر آبرویى داشته ‏ام با خدا معامله کرده ‏ام.» و «بدا به حال من که هنوز مانده ‏ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیده ‏ام.» خودم دیدم خاک هایی را که بر سرها فرود می آیند و دل هایی را که پاره پاره می شوند.

,

 

,

راوی کتاب تقدیر شده «لشکر خوبان» با اشاره به مظلومیت شهدای عملیات های بدر و خیبر گفت: شب عملیات بدر علی تجلایی را دیدم که به نقطه رهایی آمده بود؛ خود را قایم کرده بود که کسی او را نشناسد و مانع از حضورش در خط اول نشود؛ همینطور در خاطرم هست آخرین صحبت های شهید آقا مهدی باکری را که گفت «لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم یادتان نرود؛ الحمد الله و لااله الا الله یادتان نرود.».

,

 

,

تصمیم گرفتیم نگوییم «حمید»

,

مهدیقلی رضایی در ادامه به بیان خاطره ای از شهید باکری پرداخت: در گردان چهار حمید داشتیم؛ حمید الهیاری، حمید قلعه ای و دو عزیز دیگر که نامشان در خاطرم نیست؛ وقتی آن ها را به اسم کوچک صدا می زدیم، احساس می کردیم چشمان آقا مهدی سمت جزیره مجنون می دود و دلش یاد شهید حمید باکری می افتد؛ تصمیم گرفتیم دیگر آن چهار عزیز را به نام کوچک صدا نزنیم.

,

 

,

معاون استانداری که ظرف بسیجی ها را می شست

,

وی ادامه داد: در این محفل باید یادی هم بکنیم از شهید ابوالحسن آل اسحاق؛ روزهای نخستی که به گردان ما آمده بود، با افتادگی تمام، ظرف ها را می شست و ما هم خوشحال بودیم که برادر ایثارگری در گردان پیدا شده و اصلا اجازه نمی دهد ما به زحمت بیافتیم؛ بعدها او را شناختیم و فهمیدیم که او نخستین فرمانده سپاه تبریز و معاون استاندار ایلام است.

,

 

,

شرط شفاعت شهید

,

راوی کتاب "لشکر خوبان" یک خاطره دیگر هم داشت: شهید احمد منیر یوسفی نامه ای نوشته بود و از من خواسته بود اگر شهید شوم، او را شفاعت کنم؛ من هم عین آن نامه را رونویسی کردم و دادم که او هم قول شفاعت بدهد؛ من ژست شهادت گرفتم و امضا کردم، اما دیدم او پایین نامه من نوشته است «به شرطی که در این راه بماند و ادامه دهد.»

,

 

,

برای انتقال وقایع جنگ، کسی محق تر از شما نیست

,

رضایی در پایان ضمن دعوت از همرزمانش برای بیان خاطرات و مکتوب کردن آن، گفت: خودتان قلم بردارید؛ برای انتقال وقایع بیشمار هشت سال جنگ تحمیلی به نسل آینده، کسی محق تر از شما نیست.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه