نویسنده دو کتاب تقدیر شده "لشکر خوبان" و "نورالدین پسر ایران":
رهبر بیش از همه مدعیان قدر کتاب را می داند/در ادبیات دفاع مقدس کارهای زیادی بر زمین مانده است
معصومه سپهری گفت: من و به گمانم هیچ نویسنده متعهد دیگری در هنگام نگارش یک کتاب و پیش و پس از آن به فکر آن نبودهایم که طوری بنویسیم که کارمان لایق دریافت تقریظ رهبری، یا توجه هنرمندان یا مسئولان قرار گیرد، یا به چاپ متعدد برسد، یا برایمان شهرت و اعتبار بیاورد...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از آناج، معصومه سپهری در آیین تجلیل از پدیدآورندگان لشکر خوبان با زبانی ادبی به سخنرانی پرداخت:
مدتهای طولانیست، از وقتی که خود را شناختهام به این فکر میکردم که آیا میشود جور دیگر زیست؟ جور بهتر بود؟
«ادبیات» گرچه دنیای لطیف و بیپایان و خواستنی بود... «فلسفه» گرچه به بلندای افکار و آمال بشر بود و گاه از عمق و اضطراب و پرسشهای بیپایانش میهراسیدم و دوستش میداشتم اما با وجود اینها باز فکر میکردم به جور دیگر بودن، جور دیگر زیستن...
وقتی در اوج عرض نیاز صادقانهام مجال نگریستن به یک فضای تاریخی هشت ساله را یافتم، دیدم که در هیجانات و مصائب جنگ، «انسان» چه ظرفیتهای عظیمی از خود به نمایش گذاشته و زشت و زیبای وجودش را عیان کرده است، حس کردم که میتوان در قامت معنای «شهادت آگاهانه» تفسیر بلندی از نیاز انسان به «جاودانگی» یافت.
,
,
,
,
,
,
, ,
,
, ,
جاودانگی در محضر بهترین و دوست داشتنی ترین حقیقت هستی؛ «ربّ» که خالق است و خلاق و شهید... رب بنده نوازی که پاسخ پرسش وجودم به درگاهش را در آغاز جوانیام داد که از رنگ و ریا و کذب و فریب مأیوس شده بودم. گویی مرا نگه داشت تا بایستم وببینم که خستگیهایم، دویدنهایم ، امید و هراسم در برابر بچههای جنگ که با آغوش باز به میدان نبرد شافته بودند، چقدر کوچک است... بله! این سرنوشت من و «لشکر خوبان» من است...
از بهمن 74 که پیشنهاد نگارشش را در شوقی تجربه نشده، پذیرفتم، تا قدم هایی کوچکی که برای شناخت و پژوهش در این حوزه برمیداشتم، قدمی نیز در درونم برای پاک شدن، شبیه شدن ، زلال شدن برای باور عمیق آن روح مطهر ساری در جبهه برمیداشتم. تلاش میکردم صاف شوم برای روبرو شدن با بزرگ انسانهایی که نامشان متفاوت است اما همه شهیدند، برادران شهید من ؛ بهترین جوانان وطنم؛ نام یکی حسین صفاشور بود، دیگری امیر اسداللهی، یکی محمد محمدپور بود و یکی حسین محمدیان، یکی محمدرضای مهرپاک بود و دیگری حمید غمسوار و آن دلاور؛ یوسف حقایی و فرماندهشان : مهدی باکری ....
کوشیدم به هر زحمتی که هست، به هر شیوهای که بلد بودم یا از خودشان یاد میگرفتم، با دویدنها، با سکوت کردن، با مهربان بودن، با مقاوم و امیدوار بودن، با صبورانه پیش رفتن سعی کردم خود را لایق اٌنسشان کنم. کوشیدم راهشان را بشناسم، راهی که آدم را «حق جو» و «حق گو» میکند. آدم را رها میکند از سنگینی خاک...
نمیدانم تا چه حد موفق بودهام اما اینجا که ایستادهام خدا را با همه وجود شکر میگویم که مرا برای آشنایی با این راه هدایت کرد، مرا با «عباس»های وطن آرمانیام آشنا کرد. آری او بود که مرا با یکی از بیادعاترین، دردمندترین و بزرگترین مجاهدان راهش در ادامه زندگی همسفر کرد و من در انس با لشکر خوبان آقا مهدی باکری آنقدر بزرگ شده بودم که بتوانم برای انتخاب زندگی با یک جانباز قطع نخاع دل و جرأت داشته باشم و «آری» بگویم. و چه قدر ممنون پدر و مادر عزیزم و خواهران و برادران مهربانم هستم که به افکارم احترام گذاشتند و در طول این زندگی پرفراز و نشیب مهربانانه همراهم شدند...
از رهبرم «آقای سرزمین آرمانیام» سپاسگزارم که پیش و بیش از همه مدعیان، قدر این کتابها را میدانند. در روزگاری که برخی از متولیان امر کتاب لشکر خوبان، فرصت معرفی و تبلیغ آن را هشت سال بعد از نخستین چاپش، از دست رفته میدانستند، رهبرم با مطالعه این کتاب و نگارش تقریظی ـ که کارشناسان دفتر نشر آثار مقام معظم رهبری میگفتند تا کنون برای هیچ کتابی چنین تقریظی با این تفصیل نگاشته نشده ـ دیگران را متوجه کوتاهیهایی که در حق این کتاب کرده بودند، نمود.
من و به گمانم هیچ نویسنده متعهد دیگری در هنگام نگارش یک کتاب و پیش و پس از آن به فکر آن نبودهایم که طوری بنویسیم که کارمان لایق دریافت تقریظ رهبری، یا توجه هنرمندان یا مسئولان قرار گیرد، یا به چاپ متعدد برسد، یا برایمان شهرت و اعتبار بیاورد...
لااقل از جانب خودم به عنوان کمترین فردی که با قلم مأنوس بوده، میگویم که برایم هیچ لذتی بالاتر از آن حس خوب «رضایت»ی نیست که در هنگام خلق یک تصویر خوب و کامل ارزانیام شده است. حسی که آن را یاری کوچکی برای راه خداوند متعال میدانم. مگر خودش نفرمود: « ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم» بارها هدایت و یاری «او» را لمس نمودهام و امیدوارم در این طریق ثابت قدمم بدارد.
خدا را شکر میگویم که یاریام کرد مأموریتم را درست انجام دهم. از راوی بزرگوار کتاب «لشکر خوبان»؛ آقای مهدیقلی رضایی و خانواده محترمش نیز صادقانه سپاسگزارم که در طول پنج سال همراهی با ایشان توانستم به درک و دریافتهای دیگری برسم.
و از مولایم حسین بن علی علیه السلام که در پانزده شهریور 92 در حریم آسمانیاش بودم و خواستم یاریام کنند تا بر تلخیهای دو سال گذشته غلبه کنم و راه را ادامه دهم و درست یک ماه بعد در پانزده مهر 92، در اتفاقی باور نکردنی با جمعی از رزمندگانی که گوشهای از زحمات و ایثارشان در لشکر خوبان آمده، در محضر رهبر فرزانهمان بودیم که محبت و لطف عجیبشان همهمان را غافلگیر و بار مسئولیتمان را گران تر کرد. میکوشم به اذن الهی با ادامه این مسیر و ارائه کارهای بهتر از ایشان به طور عملی تشکر نمایم.
یقین دارم هنوز کارهای بر زمین مانده بسیاری هست. امیدوارم به زودی کتاب دست نوشتههای شهید گمنام سردار بایرامعلی ورمزیاری منشتر شود. و خاطرات فرماندهانی چون سردار مصطفی مولوی که وقتی بعد از نگارش قریب 2000 صفحه خاطره از جنگ پای بخشی از خاطرات ایشان نشستم تازه حس کردم چه کارهای عظیمی در دفاع مقدسمان بوده که امثال بنده هنوز به آنها نزدیک هم نشدهایم!
امیدوارم «لشکر خوبان» ازین نیز پس زیست فرهنگی معقول و شایستهای داشته و یادآور شهیدانی باشد که با نثار هستی خود ما را به «بیداری» فرا میخوانند. چنین باد!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
,
ارسال دیدگاه