جعفرآبادمغان دیار شهیدان خدایی؛

خاطرات شهید «عیوض صادقی» از زبان خانواده و دوستان+تصاویر

خاطرات شهید «عیوض صادقی»  از زبان خانواده و دوستان+تصاویر
شهید عیوض صادقی 5خرداد ماه 1343 در روستای داشکسن از توابع شهرستان مشگین به دنیا آمد و به خاطر وضعیت نامناسب اقتصادی به جعفرآباد مغان نقل مکان کردند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از مغان امروز، شهید عیوض صادقی پنجم خرداد ماه 1343 در روستای داشکسن از توابع شهرستان مشگین‎شهر در یک خانواده مستضعف و فقیر به دنیا آمد، پدرش مختار کشاورز و مادرش نازخانم بی‎سواد و خانه‎دار بود .

, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از مغان امروز، شهید عیوض صادقی پنجم خرداد ماه 1343 در روستای داشکسن از توابع شهرستان مشگین‎شهر در یک خانواده مستضعف و فقیر به دنیا آمد، پدرش مختار کشاورز و مادرش نازخانم بی‎سواد و خانه‎دار بود ., شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از, مغان امروز، , مغان امروز, شهید عیوض صادقی پنجم خرداد ماه 1343 در روستای داشکسن از توابع شهرستان مشگین‎شهر در یک خانواده مستضعف و فقیر به دنیا آمد، پدرش مختار کشاورز و مادرش نازخانم بی‎سواد و خانه‎دار بود,  .,

 

,

عیوض چهارمین فرزند یک خانواده شش نفری در حالی چشم به جهان گشود که پدرش وضعیت مالی مناسبی نداشت و از طریق کارگری و زمین کشاورزی ناچیزی که داشت به امرار و معاش می پرداخت به خاطر همین وضعیت نامناسب و فقدان کار و کارگری پدر عیوض در دو سالگی او از روستای داشکسن به جعفرآباد مغان نقل مکان می کند و در کشت و صنعت مغان به نگهبانی مشغول می شود و زندگی خود را می گذراند .

, عیوض چهارمین فرزند یک خانواده شش نفری در حالی چشم به جهان گشود که پدرش وضعیت مالی مناسبی نداشت و از طریق کارگری و زمین کشاورزی ناچیزی که داشت به امرار و معاش می پرداخت به خاطر همین وضعیت نامناسب و فقدان کار و کارگری پدر عیوض در دو سالگی او از روستای داشکسن به جعفرآباد مغان نقل مکان می کند و در کشت و صنعت مغان به نگهبانی مشغول می شود و زندگی خود را می گذراند .,  .,

 

,

بخشی از خاطرات شهید عیوض صادقی  از زبان خانواده و دوستان

, بخشی از خاطرات شهید عیوض صادقی  از زبان خانواده و دوستان,

 

,

رئوفی پاک باخته

, رئوفی پاک باخته, رئوفی پاک باخته, رئوفی پاک باخته, رئوفی پاک باخته,

 

,

گلی مهام همسرشهید عیوض صادقی می گوید: مادر شهید عیوض مرا برای اولین بار در اردبیل دیده و پسندیده بود در آن زمان که اوج  جنگ بود و من نمی توانستم چه تصمیمی بگیرم و از آنجا که پدر و مادرم با آنها طی رفت و آمدی که داشتند و طبق آشنایی که به او و خانواده اش داشتند بر این امر مقدّس اصرار می کردند اما من نه آرزوی احساس قلبی و نه به خاطر انتخاب شخصی ، بلکه با قسمت الهی پذیرفتم و ما به منزل مادرش واقع درجعفرآباد مغان رفتیم و به طور خانوادگی و سنتی زندگی جدیدمان را شروع کردیم .

, می گوید: مادر شهید عیوض مرا برای اولین بار در اردبیل دیده و پسندیده بود در آن زمان که اوج  جنگ بود و من نمی توانستم چه تصمیمی بگیرم و از آنجا که پدر و مادرم با آنها طی رفت و آمدی که داشتند و طبق آشنایی که به او و خانواده اش داشتند بر این امر مقدّس اصرار می کردند اما من نه آرزوی احساس قلبی و نه به خاطر انتخاب شخصی ، بلکه با قسمت الهی پذیرفتم و ما به منزل مادرش واقع درجعفرآباد مغان رفتیم و به طور خانوادگی و سنتی زندگی جدیدمان را شروع کردیم .,  .,

 

,

او به دلیل محبتی که داشت و یا به دلیل سادگی و تواضعی که داشت با همه به سادگی و  متواضعا نه رفتار می کرد، در طول مرخصی که داشت پیش خانواده اش می رفت با آنها چند روز مرخصی را با خوبی می گذارنید، قبل از شهادتش که چند روزی مرخصی داشت پیش مادرش رفت و ما را به پدر و مادرش توصیه کرد گویا دیدار آخرش بود و برای او همه چیز واضح و روشن بود، بعد از تمام شدن مرخصی شهید ، به اردبیل آمدیم ، موقع خداحافظی یادم هست تنها فرزندش را (قبل از آن حتی به آن صورت بغل او نمی رفت و هیچگاه بدین شکل به پدرش نمی چسبید )،بغل گرفت، حامد طوری لباس پدرش را گرفته بود و با صدای بلند گریه می کرد که انگار چیزی از جدایی پدرش را حس می کرد من هر چه سعی کردم ، بغل من نیامد . بلاخره از هم خداحافظی کردیم و این آخرین دیدار او بود .

, او به دلیل محبتی که داشت و یا به دلیل سادگی و تواضعی که داشت با همه به سادگی و  متواضعا نه رفتار می کرد، در طول مرخصی که داشت پیش خانواده اش می رفت با آنها چند روز مرخصی را با خوبی می گذارنید، قبل از شهادتش که چند روزی مرخصی داشت پیش مادرش رفت و ما را به پدر و مادرش توصیه کرد گویا دیدار آخرش بود و برای او همه چیز واضح و روشن بود، بعد از تمام شدن مرخصی شهید ، به اردبیل آمدیم ، موقع خداحافظی یادم هست تنها فرزندش را (قبل از آن حتی به آن صورت بغل او نمی رفت و هیچگاه بدین شکل به پدرش نمی چسبید )،بغل گرفت، حامد طوری لباس پدرش را گرفته بود و با صدای بلند گریه می کرد که انگار چیزی از جدایی پدرش را حس می کرد من هر چه سعی کردم ، بغل من نیامد . بلاخره از هم خداحافظی کردیم و این آخرین دیدار او بود,  .,

 

,

باحجاب باشید

, باحجاب باشید, باحجاب باشید, باحجاب باشید,

 

,

خواهر شهید درباره دوره کودکی شهیدعیوض صادقی  می گوید: من دو سال از عیوض بزرگتر بودم معمولاً با هم بازی می کردیم . اگر چه ما آن موقع  5 و 6 سال بیشتر نداشتیم اما پدر اجازه نمی داد ما بدون روسری بازی کنیم می گفت که باید همیشه روسریتان را به سرتون ببندید می گفت باید با حجاب باشید به خاطر همین مسئله با ما دعوا می کرد .

, : من دو سال از عیوض بزرگتر بودم معمولاً با هم بازی می کردیم . اگر چه ما آن موقع  5 و 6 سال بیشتر نداشتیم اما پدر اجازه نمی داد ما بدون روسری بازی کنیم می گفت که باید همیشه روسریتان را به سرتون ببندید می گفت باید با حجاب باشید به خاطر همین مسئله با ما دعوا می کرد .,  .,

 

,

وقتی دوران کودکی عیوض فرا رسید . همچنان وضعیت مالی خانواده نامناسب است پدر از طریق نگهبانی در کشت و صنعت زندگی خود را می گذراند . عیوض نیز ضمن درس خواندن . در کنار آن به کارگری نیز می پرداخت  تا  هزینه تحصیل خود را فراهم نماید . تا باری از دوش پدر بردارد .

, وقتی دوران کودکی عیوض فرا رسید . ه, مچنان وضعیت مالی خانواده نامناسب است پدر از طریق نگهبانی در کشت و صنعت زندگی خود را می گذراند . عیوض نیز ضمن درس خواندن . در کنار آن به کارگری نیز می پرداخت  تا  هزینه تحصیل خود را فراهم نماید . تا باری از دوش پدر بردارد,  .,

 

,

 در آن موقع عیوض دوستان و هم بازیهایی هم داشت که بیشتر آنها از بچه های همسایه و فامیل بودند و در اوقات فراغت با هم به بازی می پرداختند .

,  در آن موقع عیوض دوستان و هم بازیهایی هم داشت که بیشتر آنها از بچه های همسایه و فامیل بودند و در اوقات فراغت با هم به بازی می پرداختند .,  .,

 

,

وقتی دوران نوجوانی عیوض فرا رسید او مقطع ابتدائی را به پایان می رساند و در سال 1356 جهت ادامه تحصیل به اردبیل می رود . در یک خانة اجاره ای در محله سلمان آباد سکونت می کند و در مدرسه راهنمایی شهید قمیمی اردبیل به تحصیل می پردازد . بعد از اتمام دورة راهنمایی در سال 1358 در رشته ادبیات مقطع متوسطه را با ثبت نام در دبیرستان شریعتی ( ابومسلم ) شروع می کند  .

, وقتی دوران نوجوانی عیوض فرا رسید او مقطع ابتدائی را به پایان می رساند و در سال 1356 جهت ادامه تحصیل به اردبیل می رود . در یک خانة اجاره ای در محله سلمان آباد سکونت می کند و در مدرسه راهنمایی شهید قمیمی اردبیل به تحصیل می پردازد . بعد از اتمام دورة راهنمایی در سال 1358 در رشته ادبیات مقطع متوسطه را با ثبت نام در دبیرستان شریعتی ( ابومسلم ) شروع می کند  .,   .,

 

,

و به دلیل علاقه ای که به درس و تحصیل داشته هر سال قبول شده و پله های موفقیت در تحصیل را طی می کند در دورة دبیرستان باز به دلیل شرایط نامناسب زندگی در کنار تحصیل به کارگری نیز می پردازد تا مخارج تحصیل و هزینه اجاره خانه را تأمین نماید .

, و به دلیل علاقه ای که به درس و تحصیل داشته هر سال قبول شده و پله های موفقیت در تحصیل را طی می کند در دورة دبیرستان باز به دلیل شرایط نامناسب زندگی در کنار تحصیل به کارگری نیز می پردازد تا مخارج تحصیل و هزینه اجاره خانه را تأمین نماید .,  .,

 

,

اوقات فراغت  او نماز خواندن بود

, اوقات فراغت  او نماز خواندن بود, اوقات فراغت  او نماز خواندن بود, اوقات فراغت  او نماز خواندن بود, اوقات فراغت,  او,  نماز خواندن بود,

 

,

خواهر شهید دورة نوجوانی شهید عیوض صادقی را چنین توصیف می‎کند: عیوض به درس و تحصیل مشغول بود زیاد اوقات فراغت نداشت . در اوقات فراغت از تحصیل معمولاً کاری می کرد تا هزینه های خودش را تأمین کند در ماههای محرم و رمضان معمولاً با مسجد بیشتر ارتباط داشت از نماز خود دست بردار نبود و در پایگاههای محل فعالیت می کرد .

, خواهر شهید دورة نوجوانی شهید عیوض صادقی را چنین توصیف می‎کند, عیوض به درس و تحصیل مشغول بود زیاد اوقات فراغت نداشت . در اوقات فراغت از تحصیل معمولاً کاری می کرد تا هزینه های خودش را تأمین کند در ماههای محرم و رمضان معمولاً با مسجد بیشتر ارتباط داشت از نماز خود دست بردار نبود و در پایگاههای محل فعالیت می کرد .,  .,

 

,

عیوض تنها پسر یک خانواده 9 نفری بود به همین خاطر خیلی مورد مهر و محبت اطرافیان بود . با اطرافیان و آشنایان دور و نزدیک نیز رابطة صمیمی داشت به خاطر تقوایی که داشت همه او را دوست داشتند به کارهای فنی نیز علاقه مند بود به طوریکه در لوله کشی آب  جعفر آباد نیز مشارکت داشت .

, عیوض تنها پسر یک خانواده 9 نفری بود به همین خاطر خیلی مورد مهر و محبت اطرافیان بود . با اطرافیان و آشنایان دور و نزدیک نیز رابطة صمیمی داشت به خاطر تقوایی که داشت همه او را دوست داشتند به کارهای فنی نیز علاقه مند بود به طوریکه در لوله کشی آب  جعفر آباد نیز مشارکت داشت .,  .,

 

,

عیوض دوستان زیادی داشت ولی با دو نفر از آنها یکی اکبر بهرامی و دیگری رجمان اصغری بیشتر از همه صمیمی بود اگر چه به پدر و مادر خود بیشتر از همه احترام می گذاشت و آنها را دوست می داشت .

, عیوض دوستان زیادی داشت ولی با دو نفر از آنها یکی اکبر بهرامی و دیگری رجمان اصغری بیشتر از همه صمیمی بود اگر چه به پدر و مادر خود بیشتر از همه احترام می گذاشت و آنها را دوست می داشت .,  .,

 

,

زمانی که دورة جوانی عیوض فرا رسید و فارغ التحصیل شد وارد ارتش شد و به عنوان کادر به استخدام ارتش درآمد و با درجة گروهبان دومی مشغول به خدمت شد .

, زمانی که دورة جوانی عیوض فرا رسید و فارغ التحصیل شد وارد ارتش شد و به عنوان کادر به استخدام ارتش درآمد و با درجة گروهبان دومی مشغول به خدمت شد .,  .,

 

,

در دوره جوانی عیوض همچنان دوستیهای خود را با دوستان و همکلاسان قدیمی خود ادامه می داد در اوقات فراغت خود یا بچه ها توپ بازی می کرد و بچه ها را سرگرم می کرد . وضعیت زندگی ما در آن دوره نسبت بهبود یافته بود . اگر مشکلی هم پیش می آمد شهید با صبر و حوصله آن را حل می کرد .

, در دوره جوانی عیوض همچنان دوستیهای خود را با دوستان و همکلاسان قدیمی خود ادامه می داد در اوقات فراغت خود یا بچه ها توپ بازی می کرد و بچه ها را سرگرم می کرد . وضعیت زندگی ما در آن دوره نسبت بهبود یافته بود . اگر مشکلی هم پیش می آمد شهید با صبر و حوصله آن را حل می کرد .,  .,

 

,

ازدواج ساده

, ازدواج ساده, ازدواج ساده, ازدواج ساده, ازدواج ساده,

 

,

خواهر عیوض در خصوص صبر و حوصله شهید می گوید: روزی خواستگار به یکی از خواهرانمان آمده بود پدر قبول نکرد و موافقت نکرد اما عیوض موافق ازدواج آنها بود آن موقع پدر عصبانی شد و یک سیلی به صورت عیوض زد که از دماغ او خون جاری شد . عیوض هیچ حرفی نزد و فقط اطاق را ترک کرد و یک ساعت بعد همه چیز به وضعیت عادی برگشت . و از اینکه پدرش به او سیلی زده اصلاً ناراحت نشد .

, خواهر عیوض در خصوص صبر و حوصله شهید می گوید, : روزی خواستگار به یکی از خواهرانمان آمده بود پدر قبول نکرد و موافقت نکرد اما عیوض موافق ازدواج آنها بود آن موقع پدر عصبانی شد و یک سیلی به صورت عیوض زد که از دماغ او خون جاری شد . عیوض هیچ حرفی نزد و فقط اطاق را ترک کرد و یک ساعت بعد همه چیز به وضعیت عادی برگشت . و از اینکه پدرش به او سیلی زده اصلاً ناراحت نشد .,

 

,

در سال 1367 عیوض به فکر ازدواج افتاد اگر چه خود در انتخاب همسر دخالت نداشت بلکه به  ملاحظه مادرش و پیشنهاد او ازدواج صورت گرفت مراسم عقد و عروسی به سادگی برگزار  گردید و در خانة پدری به زندگی خود ادامه دادند و حاصل این ازدواج بعد از یک سال پسر بچه بود . که امروز از شهید به یادگار مانده است .

, در سال 1367 عیوض به فکر ازدواج افتاد اگر چه خود در انتخاب همسر دخالت نداشت بلکه به  ملاحظه مادرش و پیشنهاد او ازدواج صورت گرفت مراسم عقد و عروسی به سادگی برگزار  گردید و در خانة پدری به زندگی خود ادامه دادند و حاصل این ازدواج بعد از یک سال پسر بچه بود . که امروز از شهید به یادگار مانده است .,  .,

 

,

عیوض، تو بهشتی هستی

, عیوض، تو بهشتی هستی, عیوض، تو بهشتی هستی, عیوض، تو بهشتی هستی, عیوض، تو بهشتی هستی,

 

,

خاطره‌ای از همسر شهید عیوض صادقی همسر شهید عیوض می گوید : وی بسیار مسئولیت پذیر بود و از نظر خصوصیات شخصیتی کمرو و خجالتی بود . از اینکه بچه دار شده  بود خوشحال  بود .

, خاطره‌ای از همسر شهید عیوض صادقی , همسر شهید عیوض می گوید : وی بسیار مسئولیت پذیر بود و از نظر خصوصیات شخصیتی کمرو و خجالتی بود . از اینکه بچه دار شده  بود خوشحال  بود ., همسر شهید عیوض,

 

,

خاطره ای که از شهید به یاد دارم این است که :روزی با هم نشسته بودیم به صورتش نگاه کردم و نا خود آگاه گفتم عیوض تو بهشتی هستی بعداً رفت و شهید شد هنوز آن جمله از خاطرم نمی رود .

, خاطره ای که از شهید به یاد دارم این است که :روزی با هم نشسته بودیم به صورتش نگاه کردم و نا خود آگاه گفتم عیوض تو بهشتی هستی بعداً رفت و شهید شد هنوز آن جمله از خاطرم نمی رود .,  :,  .,

 

,

آخرین دیدار با نوزاد5 ماهه

, آخرین دیدار با نوزاد5 ماهه, آخرین دیدار با نوزاد5 ماهه, آخرین دیدار با نوزاد5 ماهه,

 

,

خاطره دیگری که از او هرگز فراموش نمی کنم این بود روزی به مرخصی آمده بود و دوباره می خواست به جبهه برگردد . حامد پسر شهید آن موقع 5 ماهه بود . پسرش را در آغوش گرفت و بوسید موقعی که می خواست از او جدا شود حامد محکم به او چسبیده بود و نمی خواست از او جدا شود .  گو اینکه نوزاد هم فهمیده بود آخرین دیدار اوست .

, خاطره دیگری که از او هرگز فراموش نمی کنم این بود روزی به مرخصی آمده بود و دوباره می خواست به جبهه برگردد . حامد پسر شهید آن موقع 5 ماهه بود . پسرش را در آغوش گرفت و بوسید موقعی که می خواست از او جدا شود حامد محکم به او چسبیده بود و نمی خواست از او جدا شود .  گو اینکه نوزاد هم فهمیده بود آخرین دیدار اوست .,  .,

 

,

عیوض بعد از اتمام تحصیلات و گرفتن دیپلم به خدمت سربازی اعزام شد و پس از اتمام دورة سربازی با استخدام ارتش درآمد . او اعتقاد داشت که این جنگ به ایران تحمیل شده است و وظیفه همه است که از وطن خود در مقابل دشمنان حمایت کنند.

, عیوض بعد از اتمام تحصیلات و گرفتن دیپلم به خدمت سربازی اعزام شد و پس از اتمام دورة سربازی با استخدام ارتش درآمد . او اعتقاد داشت که این جنگ به ایران تحمیل شده است و وظیفه همه است که از وطن خود در مقابل دشمنان حمایت کنند.,

 

,

همین طرز فکر باعث شد که او به جبهه های جنگ اعزام شود پس از اعزام به جبهه توسط ارتش در تیپ 40 پیاده سراب به عنوان فرمانده دسته مشغول به خدمت شد و در عملیات خنثی سازی مین فعالیت کرد تا اینکه در تاریخ 9/7/1369 در اثر اصابت ترکش به بدن حاصل از تخریبات گلوله های جمع شده در عملیات پاکسازی منطقه در محل کلاشین اشنویه به فیض شهادت نائل آمد و در گلزار حضرت ابوالفضل جعفرآباد به خاک سپرده شد .

, همین طرز فکر باعث شد که او به جبهه های جنگ اعزام شود پس از اعزام به جبهه توسط ارتش در تیپ 40 پیاده سراب به عنوان فرمانده دسته مشغول به خدمت شد و در عملیات خنثی سازی مین فعالیت کرد تا اینکه در تاریخ 9/7/1369 در اثر اصابت ترکش به بدن حاصل از تخریبات گلوله های جمع شده در عملیات پاکسازی منطقه در محل کلاشین اشنویه به فیض شهادت نائل آمد و در گلزار حضرت ابوالفضل جعفرآباد به خاک سپرده شد .,  .,

 

,

لحظه شهادت، لب به غذا نزدیم

, لحظه شهادت، لب به غذا نزدیم, لحظه شهادت، لب به غذا نزدیم, لحظه شهادت، لب به غذا نزدیم, لحظه شهادت، لب به غذا نزدیم,

 

,

خواهر شهید درباره شهادت او می گوید : یک هفته از اربعین حسینی می گذشت قرار بود عیوض به  مرخصی بیاید ولی خبری نشد از هر کسی خبر گرفتیم  نتیجه ای نگرفتیم تا اینکه روزی در حیاط همسایه نشسته بودیم و رشته می بریدیم . حاج آقا صدیقی روحانی محل آمد و پدرم را صدا کرد و گفت که عیوض مجروح شده و پدرم را با خود به بیله سوار برد و چند ساعت بعد فهمیدیم که عیوض شهید شده است .

, خواهر شهید درباره شهادت او می گوید : یک هفته از اربعین حسینی می گذشت قرار بود عیوض به  مرخصی بیاید ولی خبری نشد از هر کسی خبر گرفتیم  نتیجه ای نگرفتیم تا اینکه روزی در حیاط همسایه نشسته بودیم و رشته می بریدیم . حاج آقا صدیقی روحانی محل آمد و پدرم را صدا کرد و گفت که عیوض مجروح شده و پدرم را با خود به بیله سوار برد و چند ساعت بعد فهمیدیم که عیوض شهید شده است ., خواهر شهید درباره شهادت او می گوید,  .,

 

,

چون عیوض تنها پسر خانواده بود برای ما دردناک بود هفته ها گریه کردیم و لب به غذا نزدیم .

, چون عیوض تنها پسر خانواده بود برای ما دردناک بود هفته ها گریه کردیم و لب به غذا نزدیم .,  .,

 

,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه