نگاهی کوتاه بر زندگی پاسدار شهید قاسم جهانبخش
قاسم هنوز پا در سن پنج سالگی نگذاشته بود که کنار سجاده ی مادر می نشست و با او به نماز می ایستاد. همانند نوجوانی که تازه به سن تلکیف رسیده بود و سوالات بی شماری راجع به دین و مذهب داشت. سوالاتی که با سن و قد او تطابقی نداشت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای اصفهان ،
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای اصفهان,نام پدر: محمدعلی
,تاریخ تولد: ۷/۱/۴۲
,تاریخ شهادت: ۷/۱/۶۱
,محل شهادت: شوش
,نام عملیات: فتح المبین
,سمت: پاسدار
,مزار: گلزار شهدای اصفهان
,

, تابستان ۱۳۵۶
,حرف زور
, حرف زور,قاسم هنوز پا در سن پنج سالگی نگذاشته بود که کنار سجاده ی مادر می نشست و با او به نماز می ایستاد. همانند نوجوانی که تازه به سن تلکیف رسیده بود و سوالات بی شماری راجع به دین و مذهب داشت. سوالاتی که با سن و قد او تطابقی نداشت.
,می پرسید: چرا نماز می خوانیم؟ ائمه یعنی چه؟ چرا امام حسین به کربلا رفت؟
,اما مادر با صبر و حوصله ساعتها وقت می گذاشت و او را قانع می کرد. به همراه برادران در جلسات قرآن که منزل حاج آقا کمال برگزار می شد شرکت می کردند. بارها به خاطر صوت زیبا و روخوانی صحیح قرآن جایزه گرفت. زمانی که وارد دبستان کاشفی شد با ذوق و اشتیاق خاص در برنامه های صبحگاهی شرکت می کرد و قرآن می خواند. او عطوفت و مهربانی خاصی نسبت به کودکان هم سن و سال خود داشت. انگار در صدایش جاذبه ای بود که بچه ها را به سمت خود می کشید. زمانی که مادر به دبستان می رفت معلمان همیشه از این موضوع احساس شگفت زده می کردند که: رفتار قاسم همچون معلم با دانش آموز است، او استعداد خارق العاده ای در جذب همکلاسی هایش دارد.
,قاسم با برادر کوچکش علی خیلی راحت کنار می آمد. او در پیش چشم افراد خانواده فردی بسیار مظلوم جلوه می کرد که این موضوع باعث نگرانی خانواده نسبت به آینده ی او می شد که مبادا به خاطر خلق و خوی او، دیگران از محبت بیش از اندازه او سوء استفاده کنند. ذهن همه درگیر بود. تا اینکه یک روز، قاسم با پسر همسایه در کوچه مشغول بازی بودند؛ یکدفعه آتش دعوای شدیدی میان آنها شعله ور و هر لحظه دامنه ی این آتش بزرگ و بزرگتر می شد. خانواده ها به کوچه آمدند که به این دعوا خاتمه دهند. مادر که خشم و عصبانیت را در چشمان قاسم دید گفت: شما بزرگتری باید گذشت کنی، از قدیم میگن بخشش از بزرگان است.
,قاسم باد در غبغبه اش انداخت و گفت: کوچکتری و بزرگتری سر جای خودش ولی من زیر بار حرف زور نمیرم.
,

, ,
مامور ساواک
, مامور ساواک,صدای یا الله گفتن قاسم در حیاط پیچید. زن برادر که در حیاط مشغول پهن کردن لباسهایش بود با عجله به سمت اتاقشان رفت. پدر که تازه از کار برگشته بود و می خواست وارد اتاقش شود صدای قاسم او را به خود آورد که گفت: الله یارت، بابا چرا هنوز دم در وایسادی؟ بیا تو.
,قاسم با لبخند وارد خانه شد رو به پدر کرد و گفت: سلام بابا خدا قوت، امروز می خواستم بیام مغازه کمکتون کنم ولی راهپیمایی بود. فرصت نکردم. ان شالله فردا
,_ ان شالله
,پدر هنوز پا در اتاقش نگذاشته بود که قاسم بدون مقدمه گفت: بابا میشه اتاقتو بدی به من؟ راستش میخوام دوستامو دعوت کنم خونه مشکل جا دارم. به هرحال زن داداش و مادر تو خونه اند. این اتاق از اتاقای بقیه دورتره. خانمها راحتترند.
,پدر بدون لحظه ای تردید گفت: پس من وسایلمو جمع کنم و ببرم. شما برو وسایلتو بیار از امشب این اتاق مال شما.
,قاسم لبخند زنان گفت: چشم بابا.
,نیمه شب که مادر از خواب بیدار شد و به حیاط آمد، متوجه شد که برق اتاق قاسم روشن است. زیر لب گفت: خدا خیرت بده قاسم، حتما یادت رفته که برقا خاموش کنی.
,به سمت اتاق رفت قاسم را دید که با حالت خاصی مشغول عبادت و صحبت با خداست، حتی متوجه نشد که مادر پشت در اتاق ایستاده و اشک می ریزد و به حال او غبطه می خورد.
,از فردا رفت و آمد دوستان قاسم به خانه شروع شد. تنها درگیری ذهنی آنها فعالیت های انقلاب بود. زمزمه هایی از تشکیل انجمن اسلامی در دبیرستان هراتی شنیده می شد که بالاخره تلاششان به ثمر نشست و انجمن اسلامی را تشکیل دادند.
,یک روز که قاسم و دوستانش، بچه های دبیرستان را گرد هم جمع کرده بودند تا برای راهپیمایی به سمت میدان امام ببرند. مامور ساواک به نام ناجی، که مدتی بود قاسم را زیر نظر داشت به سمت آنها آمد و سیلی محکمی به صورت قاسم زد که پخش بر زمین شد. ناجی در حالی که دستانش می لرزید و خشم از چهره اش لبریز بود گفت: دفعه ی آخرت باشه می بینم بچه ها را جمع می کنی واسه راهپیمایی وگرنه بلایی سرت می یارم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی.
,ناجی از آنجا دور شد. بچه ها دور قاسم جمع شدند. صورت او کبود شده و احساس سوزش شدیدی را در گوشش می کرد. یکی از بچه ها دستش را به طرفش دراز کرد و گفت: دست منو بگیر و بلند شو.
,قاسم لبخندی زد گفت: چیزی نشده. خودم بلند میشم، ولی سیلی که از ناجی خوردم ارزششو داشت.
,

, فروردین سال۱۳۶۰_سال چهارم ریاضی
,تا آزادی
, تا آزادی,مردمی که از ظلم و ستم به ستوه آمده بودند. چشم به راه رهاننده ای بودند که عدالت را بر قرار کند. دیگر زندگی در انزوا برایشان بی معنا شده بود، تا اینکه گامهای مصمم و مشت های گره شده و خونهای پاکی که بر زمین جاری شد، برایشان بوی آزادی را با خود به همراه آورد. بوی عطری نمناک، همچون هاله ای سراسرِ کشور را در برگرفت. تنها یاد و خاطره ی تعداد زیادی از جوانان و نوجوانان در دلها تا همیشه زنده ماند و مردم آنها را قهرمان خواندند. دیگر مردم دلهای پریشان و ناامید نداشتند. بلکه شور و حرارت گرم امید در وجودشان زبانه می کشید. بعد از پیروزی انقلاب، قاسم بخاطر حُسن خلق و شجاعت و شهامتی که از خود به نمایش گذاشته بود به سپاه دعوت شد و در جلسه ای از او خواستند که به زرین شهر و فولاد شهر برای آموزش های ایدئولوژی و قرآن برود. او هم با کمال میل پذیرفت.
,فردای آن روز بعد از تمام شدن دبیرستان به خانه بر گشت. سوار بر موتور گازی شد و جاده ای خاکی و سخت را پیمود تا به فولاد شهر و زرین شهر برسد. اولین باری که به آنجا رفت گویی که در دنیای دیگری قدم گذاشته، هنوز تعدادی به طرفداری از شاه برمی خواستند. کودکان با اسلام احساس غریبگی می کردند اما معصومیت و نجابتی که در چشمان کودکان دید، در مسیر برگشت به اصفهان ناخواسته او را بر آن داشت که با خود عهد کند که مردم را با بقیه همگام و همصدا کند. برای زیباتر نواختن آهنگ آزادی، شکر خدا را به جا آورد که چنین هدف مقدسی را در مسیر زندگی اش قرار داده است. در مسیر بیاد آورد که به دانش آموزانش هم قول داده که آخر هفته ها آنها را به گردش ببرد. کلاسها شروع شد و آخر هفته هم از راه رسید و قاسم به قولش عمل کرد و آنها را به گردش در اصفهان برد. مدتی از برگزاری کلاسها گذشت. زمانیکه در جلسه شورای سپاه راجع به فعالیتها و موفقیت های قاسم سخن به میان آمد به او مسئولیت دیگری هم واگذار کردند که علاوه بر کلاسها در زرین شهر و فولاد شهر، در کانون شهید مطهری هم برای مردان میانسال کلاس های آموزشی برگزار کند. وقتی مسئول کانون با قاسم وارد کلاس شدند و او را به عنوان مربی آموزش قرآن به بقیه معرفی کرد نگاهی به قد و قامتش کردند. شروع به خندیدن کردند. یکی از میان بلند شد در حالیکه لبخند بر لبانش هنوز باقی بود گفت: این پسربچه قراره مربی ما بشه؟ نگاه به شناسنامه اش کردید؟
,صورت قاسم گل انداخت و عرق سردی بر پیشانیش نشست. مسیرش را سخت و ناهموار می دید و می دانست، زمان طولانی نیاز هست که او را بعنوان مربی بپذیرند و قطعاً مورد آزار و اذیت لفظی قرار خواهد گرفت. اما آیه ای از قرآن را بخاطر آورد که: انسان موجودی عجول و کم صبر است. تصمیم گرفت قلبش را به دست خدا بدهد و از او طلب صبر و استقامت کند. صدای مسئول کانون او را به خود آورد که گفت: «شما نگران نباشید. این مربی نوجوان ما درس خودشو پس داده. مطمئن باشید که با مرور زمان همه چیزا درست میشه.»
,بعد از پایان جمله اش آنجا را ترک کرد. قاسم با آنها تنها شد. صدایش را صاف کرد. در حین درس دادن لرزش خاصی در صدایش پیچیده بود که خنده ی آنها را دو صد چندان کرد. چند دقیقه به پایان کلاس مانده بود. قاسم تصمیم گرفت که توانایی خود در تلاوت قرآن را، به عرصه ی نمایش بگذارد تا باور کنند که او می تواند مربی خوبی برایشان باشد. او چند آیه از قرآن را با صدای زیبایش تلاوت کرد. همه بر سر جایشان میخ شدند و باور اینکه این صدای خوش و رسا از حنجره ی این نوجوان است کمی برایشان دور از ذهن بود. قاسم زمانیکه در چهره ی شگفت زده آنها خیره شد با خود گفت: وقتی که صدای خنده ی شما قطع شده یعنی اینکه خدا هنوز هوای منو داره.
,قاسم در پایان کلاس برای فرج امام زمان دعا و برای همه آرزوی موفقیت و سعادت کرد. از آن روز به بعد کمتر مورد تمسخر قرار می گرفت و با جان دل به حرفهایش گوش می کردند. او سه روز در هفته را به کانون می رفت. زمان کلاسها موقت بود. در آن زمان کوتاه توانسته بود به خوبی قرآن را آموزش دهد. قاسم همچون باغبان دلسوز که با شور و شوق برای گُلهای باغچه اش کود و خاک مرغوب تهیه می کرد و از تاثیر شگرف باد و باران هم غافل نبود که در رشد و شکوفایی گلها موثر بودند. دوره ی آموزش به پایان رسیده بود و موقع امتحان پس دادن بود. آنها توانستند با نمرات خوب در قرائت و روخوانی قبول شوند. آن موقع بود که لبخند بر لبان قاسم نقش بست و زیر لب گفت: خدایا شکرت که منو تو مسیر قرآن قرار دادی. امروز روزیه که من باید بخندم.
,

, سرباز امام الزمان (عج)
,مادر سفره را پهن کرد و چای را دم کرد. دید که اینبار قاسم برای رفتن به سپاه عجله ای ندارد و با قلقلک و خنده ناهید را برای صبحانه خوردن از خواب بیدار می کند. مادر کنارش نشست دلش تاب نیاورد و گفت: چه عجب نشستی و می خواهی با ما صبحانه بخوری؟
,– مامان از این به بعد پولامو جمع می کنم و می برمتون مکه
,– نه مادر من، پولاتو جمع کن و خودت تا جوونی برو مکه
,– مامان دیگه بهم ثابت شد که من سرباز امام الزمانم
,مادر در چشمان معصوم و سیاه قاسم خیره شد و قاسم ادامه داد: دیشب خواب دیدم رفتم خونه ی خدا و چند نفری کنار کعبه نشسته بودیم و مشغول مناجات و عبادتیم که یکدفعه دیوار کعبه شکافته شد و آقایی از کعبه بیرون اومد و به دیوار تکیه کرد. عباشو کنار زدند و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و مشغول جنگیدن شد و ما هم به دنبالش حرکت کردیم و باهاش جنگیدیم.
,مادر که دانه های مروارید از گونه هایش سرازیر بود گفت: ان شالله
,– مامان منو دیگه قاسم صدا نزنید. از امروز اسم من مهدی است.
,

, آخرین مرخصی
, آخرین مرخصی,بعد از باران طولانی آسمان صاف و حجم وسیعی از سطح زمین شسته شده بود. قاسم پشت در سپاه منتظر ایستاده بود که جوانی خنده بر لب بیرون آمد و گفت: بابا دمت گرم، شب شد و تو هنوز اینجا منتظری؟
,_ موافقت کردند؟
,_ بله با مرخصی دو روزه موافقت کردند. امشب راه میفتی و شنبه ان شالله اینجایی
,قاسم در پوست خود نمی گنجید. جوان را در آغوش گرفت و بوسید: ان شالله هر آرزویی داری برآورده بشه.
,جوان لبخندی بر لب نشاند وگفت: برو لباستو عوض کن. مث موش آب کشیده شدی.
,قاسم با خداحافظی گرمی آنجا را ترک کرد. باد سرد زمستان در زیر پوست لباسش نفوذ کرده بود و تکان می خورد. قاسم و هر آنچه که در اطراف او بودند در زیر چتر نورانی مهتاب می درخشیدند. او خیلی آرام وبی صدا وارد خانه شد و سریع کوله پشتی اش را آماده و حرکت کرد. مادر که از نگرانی و بی خبری تاب نیاورد پیگیر شد و شنید که به جبهه رفته است. نه مادر، نه دیگرانی که در اطراف او بودند حال و هوای قاسم را درک نمی کردند که چه جاذبه و قدرتی او را به سمت جبهه ها می کشاند که فراموش می کند دیگران را از رفت و آمدهایش مطلع کند. شنبه خیلی زود از راه رسید و قاسم در راه برگشت به اصفهان بود. او اشک خود را از همراهیانش پنهان می کرد. هر چه به اصفهان نزدیکتر می شد غمزده تر و فکر او منحرف می شد و در خیالش به سمت جبهه ها پرواز می کرد. زندگی در پیش چشمانش حقیر و کوچکتر به نظر می رسید. به نظر او این امر استثنایی و غیر عادی نبود که دیگر میلی به برگشت به خانه و شهر خود نداشت. در ذهن او آن سو، سمت جبهه ها تا چشم کار می کرد پهنه ی بی کران خوشی ها و کامروایی ها بود.
,او زمانیکه پا در اصفهان گذاشت به سمت فولاد شهر رفت و خود را سر موقع به کلاس رساند. در کلاس به شاگردانش قول داد که، سالی نو که در راه است، سیزده فرودین آنها را به گردش ببرد. زمانیکه به خانه رسید احساسی غریب داشت. شاید شبیه دلشوره یا نه شبیه هیجانی ناشناخته که او را روی پا نگه نمی داشت. از مادر خواست که این بار هم او را تا سپاه همراهی کند و رضایت بدهد که قاسم هم چون برادرش رضا جزء رزمندگانی باشد که در جبهه ها خدمت می کند و دیگر به پشت جبهه ها باز نگردد تا اتمام جنگ. مادر بخاطر دلخوشی و آرامش قاسم این کار را کرد. با هم به سپاه رفتند. اصرارهای مادر و التماس های قاسم یک طرف و امتناع و رد کردن خواسته ی قاسم یک طرف دیگر. قائم مقام سپاه تنها با مرخصی پانزده روز او موافقت کردند که این نیز برای قاسم کافی بود که خود را مجدد برای رفتن به جبهه های جنوب آماده کند. مادر از خوشحالی قاسم خوشحال شد و او را برای جبهه رفتن بدرقه کرد. قاسم هنگام رفتن، برمی گشت به مادر خیره می شد. می خواست از دیدار مادر لبریز شود اما راهی که در پیش رو داشت او را مصمم تر می کرد که دیگر به عقب نگاه نکند و چشم از زیبایی اشکهای مادر بگیرد و عازم سفر شود.
,

,

, درجه ی رفیع
, درجه ی رفیع,بهار بوی بهار می داد اما هنوز خانه ی ما رنگی از بهار نداشت. غبار سیاهی بر دل مادر و بقیه نشسته بود. ما بی قاسم سال را تحویل می کردیم و او بر سر سفره ی خمپاره و گلوله بود. مادر بر سر سفره آرزو کرد که سال آینده جنگ به پایان برسد و همه مردم با دلی پر امید سال را شروع کنند. چند روزی از عید می گذشت. خانومی که قرص کامل صورتش را پوشانده بود مکرر به در می کوبید. مادر در را باز کرد. آن خانم شتاب زده سراغ قاسم را گرفت. می خواست بداند که کی او از جبهه بر می گردد. مادر متعجب در چهره ی خانم خیره شد و بدون مقدمه گفت: شرمنده شما با قاسمم چیکار داری؟
,_ من مادر دو فرزند شهیدم که آقای جهانبخش اونها را با خودش به خونه ی شما میاره. بعد از شهادت همسرم بود که کلاسهای قرآن تو فولادشهر برگزار شد. ایشون اینقدر با بچه های من صمیمی شد که اونا دوری پدرشونو از یاد بردند و تنها دلخوشیشون کلاس ها بود و دیدن پسر شما، مدام بهونه گیری می کنند دیگه خسته ام کردم.
,_ خدا کمکت کنه، ببخشید که نشناختمتون، بفرمایید تو، تعارف می کنید.
,_ عجله دارم، با پدر شوهرم اومدم سرکوچه منتظره.
,مادر تنها می دانست که قاسم به مرخصی پانزده روزه رفته که به زودی به پایان می رسد. خانم با چشمانی سرشار از اشتیاق از آنجا رفت. مادر هنوز به داخل خانه نرفته بود که مردی حدودا چهل ساله در خانه را زد، او هم به دنبال قاسم می گشت که مادر همان جمله ی قبلی را تکرار کرد. اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و گفت: من پدر یکی از شاگردان آقای جهانبخش تو فولادشهرم. دیشب در عالم خواب چیزای عجیبی دیدم که به دنبال تعبیرشم. با خودم گفتم هم بیام برای شما تعریف کنم و هم جویای حال پسرتون بشم.
,مادر بسیار اصرار کرد که به داخل منزل بیاید ولی مرد امتناع کرد و گفت: سیده خانوم ایام عید و مهمانم از اهواز اومدند. باید زود برگردم. فقط میخوام خوابی که دیدما بگم و برم.
,مادر که سراپا گوش بود گفت: خوشحال می شدم می اومدید گلویی تازه می کردید ولی هر طور صلاح میدونید. بفرمایید
,_ در خواب تعداد زیادی جوان و نوجوان دیدم که دور هم جمع بودند و مشغول صحبت و خنده. از آنها پرسیدم اینجا چه خبره؟ شماها کی هستید؟ یکیشون گفت: ما شهداییم که دور هم جمع شدیم. قاسم به وقت نماز ما را می بره پشت سر امام حسین نماز می خونیم. اینو گفت و از خواب بیدار شدم.
,مادر منقلب شد. تمام هیکلش همچون بید می لرزید و اشک بی اختیار از چشمانش جاری شد. مرد جوان از اینکه مادر را آشفته کرده بود، ادامه داد: حالتون خوبه؟ بخدا وقتی از خواب بیدار شدم تعبیرم این بود که ایشون مقامش بخاطر قرآن و نمازی که به بچه های ما آموزش داده، بالاست.
,مادر در میان گریه می خندید و گفت:بله حق با شماست. خبر خوبی بهم دادید. غبار غم از دلم شسته شد. دلم آروم گرفت. خوشحالم که می شنوم مقام قاسمم پیش خدا خیلی رفیعه…
,مرد از آنجا دور شد. مادر در فکر فرو رفت. این دو ملاقات در یک روز و پشت سر هم از یک اتفاقی سخن می گفت که از آن هنوز پرده برداشته نشده بود.
,رمز یا زهرا
, رمز یا زهرا,بوی بهار در شوش پیچیده بود. نخلها سرسبز و دشت ها پر گل و جویبارها لبریز بود. نظامی های عراقی در کمین بودند. با دلهایی لرزان که رعب و وحشت تمام وجودشان را پُر کرده بود قدم بر می داشتند و به سمت رزمنده ها درحرکت بودند. صدای قیژ قیژ تانکها به گوش می رسید. گرد و خاک بر نخلهای سر به فلک کشیده نشسته و همه چیز رنگ خاکستری به خود گرفته بود. قاسم با دیگر رزمنده ها در میدان نبرد بودند. نوجوانانی بودند که لباس بر تن لاغر و نهیفشان زار می زد، اما قدرت توکل دلهایشان را قرص کرده بود. عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا آغاز شد. طوفانی عظیم بر پا شد. رگبار گلوله و خمپاره بر سر رزمنده ها می بارید و آنها را چون گلی پَرپَر می کرد و بر زمین می ریخت. ذکر یا زهرا در آسمان پیچیده بود. گلوله ای به پهلوی قاسم خورد. یکی از رزمنده ها که متوجه شده بود گفت: قاسم تیر خوردی؟
,قاسم گفت: جلو را ببینید.. امام زمان اونجا ایستاده. عجله کنید عقب نمونیم.
,قاسم قدمهایش کند شده بود. بقیه رزمنده ها از او جلو زدند که ناگهان خمپاره ای به او اصابت کرد و تمام بدنش سوخت.
,,

, اسفند۱۳۵۹_ جبهه شوش_ قاسم به همراه با برادر شهید مرتضی جوادی و تقی جاودان
,,

,

, آخرین اردو با شاگردانش
,,

, قاسم در کنار آیت الله بهشتی_ در زمان پاسداری از آیت الله
,,

, سوسنگرد_ده روز قبل از شهادت قاسم
,,

,

,

, دبیرستان هراتی فروردین سال ۱۳۶۰
,,

, سال ۱۳۵۹_حزب جمهوری اسلامی
,,

, درمسیر خط شیر جبهه محمدیه روز ۵/۱۲/۵۹٫ حسین قدسی_ شجاعی
,,

, مرداد ماه ۱۳۵۹_اردوی_ کوه صفه_ شاگردان فولادشهر
,,

, با همکاری خواهر بزرگوار شهید، نفیسه آقاتهرانی
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه