روستای حسن حافظ، بهشتی در دل طبیعت گلپایگان
اینجا حسن حافظ است زادگاه انسانهایی بزرگ و ریشه دار در شهر و مردمی که ارق به محله شان سبب گشته بعد سالها زندگی در شهرهای دور و نزدیک هر گاه فرصتی هر چند اندک دست دهد به سویش بال گشایند. خانه های قدیمی رباط این روزها جان پناه آدمهای با صفا و خسته از روزگار است که از دود و ماشین به طبیعت پناه برده اند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از گلپانا، اولین روزهای چشم باز کردن شهرم در بهار است که خسته از دل مشغولیهای زندگی ماشینی و تکاپو برای رسیدن به هیچ(!) ، دفتر کارم را به قصد سفر به روستای اجدادیم ترک میکنم. از هیاهوی زندگی ماشینی ، از قلب شهر محله پارک شهر میگذرم و بعد از عبور از مسافتی تابلویی آرام جانم میشود: روستای حسن حافظ
پشت این تابلو آغاز رودخانه ای است که از میان رباط می گذرد. راستی رباط! کلمه ای که از کودکی همیشه گوشه ذهن کنجکاوم به دنبال یافتن معنی اش بودم..
هر چند که رباط از دورانهای اولیه اسلام و حتی قبل از آن به معنی پاسگاههای مرزی در اطراف شهرها به کار می رفت اما از قرون چهارم و پنجم هجری به بعد با ورود ترکان آسیای میانه به ایران و رواج تصوف توسط آنان، رباط کاربری اولیه خود را از دست داد و از این پس به مفهوم خانقاه و مراکز خیریه درآمد و هر کدام از آنها توسط یک پیر و مرشد صوفی اداره شده و مخارج آنها را مردم محل پرداخت می کردند. اینکه صوفی گری چگونه به ایران راه یافت و دلایل گرایش مردم به این پدیده مخرب یا بنا به نظر برخی سازنده، چه بود، بحثی بسیار طولانی است که در حوصله این نوشتار کوتاه اینترنتی نمی گنجد ولی این مقدار می توان گفت که در قرون هشتم و نهم هجری تقریبا همه شهرها و روستاهای ایران واجد تعداد زیادی خانقاه و رباط بودند و تقریبا همه مردم تابع و یا مرید یکی از مشایخ صوفیه بودند.
و اما حسن حافظ..در دو طرف رودخانه درختان تنومند و سر به فلک کشیده حکایت از قدمت رباط دارد هر چند دیری است تعدادی از درختان به دلیلی نامشخص از هستی ساقط شده اند..
این جا محله اجدادی من است. از میان کوچه باغهای زیبا میگذرم و صدای خنده دوران کودکیم در گوشم طنین انداز میشود، گرمی دستان پدر و پدربزرگم را عمیقا در دستانم حس میکنم. برای لحظه ای فراموش میکنم که سالها از دوران کودکی گذشته، از ماشین پیاده میشوم و دوربین به دست قدم به قدم بکرترین هوای شهر را با تک تک سلولهایم نفس میکشم. اینجا حسن حافظ است زادگاه انسانهایی بزرگ و ریشه دار در شهر و مردمی که ارق به محله شان سبب گشته بعد سالها زندگی در شهرهای دور و نزدیک هر گاه فرصتی هر چند اندک دست دهد به سویش بال گشایند. خانه های قدیمی رباط این روزها جان پناه آدمهای با صفا و خسته از روزگار است که از دود و ماشین به طبیعت پناه برده اند.
از کوچه ها میگذرم .. از جلوی برخی خانه ها که رد میشوم عطر نان تازه مشامم را پر میکند، جالب است در این عصر که گاه انجام ساده ترین کارها را به ماشین ها واگذار میکنیم مردمداین دیار هنوز همت پخت نان محلی دارند.
در امتداد رودخانه حرکت میکنم، صدای رویایی آب، آواز مرغابی ها، گنجشکان و گویش شیرین مردم محل همه مرا به وجد می آورد. چه روز زیبایی است امروز..
مسیر نسبتا طولانی امام زاده علاءالدین را در پیش میگیرم برای این منظور باید حسن حافظ را تا آخر بروم تا آنجا که تابلویی آغاز «رکابدار» را نوید میدهد.
از مزارع و زمینهای سرسبز میگذرم..از بهشت مادر… و بالاخره گنبد طلایی امام زاده از پشت درختان بید روبرویش چشمک زده و به انتظارم پایان میدهد.
امام زاده سید علاءالدین
این بقعه حد فاصل دو روستای حسن حافظ و رکابدار در محیطی زیبا بین دشت و مزارع کشاورزی و در نزدیکی ارتفاعات شهرستان به فاصله تقریبی ۵ کیلومتر از مرکز شهر قرار گرفته است.
نسبت این سید بزرگوار به امام علی علیه السلام میرسد.
در امام زاده شجره نامه ویا تاریخچه دقیقی یافت نمیشود در تنها سند موجود در اطراف ضریح چنین آمده: « هذا مرقد سید خلیلی معروف به سید علاء الدین که در سال ۱۳۰۵ ه ق مجددا برای سومین تجدید بقا شده است.»
گنبد کوچک طلایی و دو گلدسته این بقعه در سالهای اخیر نصب گردیده است و بنای امامزاده فاقد تزیینات داخلی از قبیل گچ بری، آینه کاری و.. است.
بقعه دارای دو اتاق مرتبط است.در اتاق کوچک ورودی ضریح واقع شده و از شبستان که فضای بیشتری دارد جهت عبادت و مراسم مذهبی استفاده میگردد.
سفرم به رباط زیبای حسن حافظ تمام میشود و من سرشار از انرژی و اکسیژنی که این گردش به تک تک سلولهایم تزریق کرده راهی خانه ام میشوم. چقدر برای فرداها انگیزه دارم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه