همسر شهید مدافع حرم:

وقتی لباس سپاه را برتن داشت از دیدنش لذت می بردم/ 12سال پیش گوشه دفترش نوشته بود سوریه+تصاویر

وقتی لباس سپاه را برتن داشت از دیدنش لذت می بردم/ 12سال پیش گوشه دفترش نوشته بود سوریه+تصاویر
بعد از شهادت شهید سامانلو، محمد حسین به تصور اینکه هنوز هم پدرش از سوریه با او تماس می گیرد به محض اینکه تلفن خانه زنگ می خورد گوشی را برمی دارد و مدام بابا بابا می کند وقتی می بیند که فرد دیگری است گوشی را تحویل می دهد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛  به  نقل از  سایت خبری ثامن؛درب خانه را که میزنیم علی به استقبالمان می آید مهربان و خوش برخورد است زرنگ و پر جنب و جوش مثل بچه های دهه شصت؛ وارد خانه که می شویم مادر علی به ما خوش آمد می گوید چهره اش پر از صداقت و دلتنگی است، دلتنگی برای مردی که اگر او و امثال او نبودند عید اینقدر برایمان زیبا نبود این آسایش و راحتی در خانه هایمان  نبود و به قول رهبر عزیزمان باید در همدان و کرمانشاه می جنگیدیم.اینجا خانه مردی از تبار عاشوراییان مدافع حرم پاسدار شهید سعید سامانلو است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت خبری ثامن,

صحبت هایش رنگ توکل و ولایت داشت

همسر شهید از روزهای آشنایی با شهید می گوید: تا قبل از روز خواستگاری با شهید آشنایی نداشتم همیشه در مواقع خواستگاری اضطراب داشتم اما روزی که قرارشد با ایشان صحبت کنم حرفهایشان خیلی به دلم نشست شهید سامانلو در آن زمان یک دانشجوی ساده بود اما از همان ابتدا صحبت هایش رنگ توکل و ولایت داشت.

همسر شهید سامانلو که فرزند شهید محمد رباط جزی است ادامه می دهد: پدرم در سال71در منطقه اسلام آباد غرب به شهادت رسید شغل ایشان نظامی بود همیشه ترس این را داشتم که اگر همسرم هم نظامی باشد ممکن است او را هم بعد از مدت کوتاهی از دست بدهم شغل نظامی را دوست داشتم اما همیشه یک ترسی در دلم بود.

وقتی لباس سپاه را بر تن داشت از دیدنش لذت می بردم

لحن همسر شهید آرام است اما  واژه هایش  فریاد دلتنگی می زند اما صبورانه می گوید: ابتدای زندگی در کنار درس در کارخانه هم کار می کرد بعد از مدتی  در دانشگاه امام حسین(ع) ثبت نام کرد و پذیرفته شد، وقتی لباس سپاه را بر تن ایشان میدیدم واقعا از دیدن ایشان لذت می بردم و چهره پدرم را در نگاه سعید می دیدم.

نماز اول وقتش به هیچ عنوان ترک نمی شد

پای صحبت های همسر شهید که می نشینیم تازه می فهمیم که چرا می گویند شهدا گلچین می شوند،همسر شهید می گوید: اخلاق و رفتار سعید بسیار شبیه پدرم بود ، خیلی صبور و فروتن بود و نماز اول وقتش به هیچ عنوان ترک نمی شد حتی اگر بیرون از منزل بودیم صدای اذان را که می شنید می گفت برویم مسجدی پیدا کنیم و نمازمان را بخوانیم.

وی ادامه می دهد: از وقتی علی کودک بود او را با خودش به مسجد و مجالس مذهبی می برد و سعی می کرد با مهربانی مسئله نماز را با بچه ها کار کند،و ذهن علی را در مورد مسائل به چالش می کشید البته مهربانی اش نسبت به همه بود حتی فردی که برای اولین بار با او ملاقات می کرد گرم و صمیمی برخورد می کرد تا جایی که خیلی ها شیفته تواضع سعید می شدند.

محمد حسین که کمی دورتر از ما نشسته بی قراری می کند اما علی در کنار ما نشسته و با دقت به حرف های مادرش گوش میدهد که می گوید:  محمد حسین تازه به دنیا آمده بود که یک مناسبت راهپیمایی بود گفتم محمد حسین را نمی خواهد با خود همراه کنی طول مسیر زیاد است خسته می شوی بگذار پیش من باشد با کالسکه می برم، و یا به فردی که نمی تواند بیاید می سپارم که مراقب محمد حسین باشد،  قبول نکرد گفت حتما باید این نوزاد هم در راهپیمایی باشد و می خواهم طول مسیر راهپیمایی در آغوش خودم باشد.

همسر شهید مدافع حرم که یاد خاطرات روزهای آخر افتاده ادامه می دهد: در یکسال آخر مدام در حال رفت و آمد به سوریه و انجام ماموریت بود، هر زمان ماموریت های درشمال غرب  و سوریه برای ایشان به وجود می آمد همیشه این نگرانی همراه من بود و  مرتب از ایشان می خواستم هر زمان به تلفن دسترسی داشتند با من تماس بگیرند و واقعا هم این کار را انجام می دادند.

رضایت خداوند همیشه برایش اولویت داشت

قبلا از همرزمان شهید شنیده بودیم که ایشان بسیار مهربان بودند و خوبی های زیادی داشتند همسر شهید می خواهند این خوبی ها را بیان کنند اما پیداست که کلمات برای بیان خوبی ها کم می آورند اما وی با صداقت از خوبی های شهید می گوید: روز اولی که می خواست به ماموریت برود به من گفت این شغل من است برای من در زندگی چند مسئله در اولویت قرار دارد یکی از آنها خداوند و رضایت خداوند است، سعید نسبت به من محبت داشت و این محبت را هم ابراز می کرد اما همیشه به من می گفت من این شغل را انتخاب کردم و هدفم را نیز مشخص کردم و آن هدف رضایت خداوند است و شما بعد از این قرار دارید و نباید مانع من شوید تا من به آن هدفی که دارم برسم من هرگز مانع نمی شدم اما همیشه نگران بودم.

همسر شهیدمدافع حرم از حرف های همسرش که بوی شهادت می داد می گوید: وقتی ایشان در مورد شهادت با من صحبت می کردند من خیلی در برابراین حرف ها مقاومت می کردم که تو باید پیش من و بچه ها بمانی، زیرا در روز خواستگاری از ایشان خواستم به من قول دهند که همیشه در کنارم بمانند، در آن زمان خندید و گفت من همیشه در کنار تو هستم قبول نکردم و حرفم را تکرار کردم او دوباره خندید و گفت من همیشه در کنار تو هستم چه حضور فیزیکی داشته باشم چه نداشته باشم من این قول را به تو می دهم.

خیلی از رفتارهایش این را نشان می داد که قرار است شهید شود

وی ازنگرانی ها و اینکه شهید سامانلو  چقدر خانواده دوست بودند هم می گوید: شاید آن زمان این قدر متوجه نبودم اما الان که ایشان دیگر حضور فیزیکی ندارند وقتی گذشته را مرور می کنم می بینم که خیلی از رفتارهایش این را نشان می داد که قرار است شهید شود، در این اواخر تاکید بسیار داشت که من باید رانندگی کنم من قبول نمی کردم و می گفتم لزومی ندارد این ماموریت هم مثل همه ماموریت هااست و شما بر می گردی و خودت رانندگی می کنی.

قبل از آخرین اعزام تاکید داشت که رانندگی را یاد بگیرم  آموزش رانندگی رفتم اما مسئله را مهم نمی دانستم اما ایشان اصرار داشتند  که من حتما به صورت کامل آموزش رانندگی را  ببینم و یا حتی منزلمان نرده نداشت و خیلی نگران بود که در رفت و آمد برای محمد حسین اتفاقی بیفتد چند روز قبل از آخرین اعزام با یک آهنگر صحبت کرد که نرده پله ها را نصب کند البته این نرده ها نصب شد اما سعید هرگز آنها را ندید.

به خاطر دفاع از حریم عمه سادات می روم

همسر شهیدسامانلو ادامه می دهد: سعید همیشه من را آرام می کرد و به من می گفت شما سید هستی و اگر من به این ماموریت ها می روم به خاطر دفاع از حریم عمه شما و حریم ولایت است.

به خانواده خیلی اهمیت می داد گاهی در یک روز چندین بار تلفن می زد و گاهی هم 10روز می شد خبری از ایشان نبود می گفتم چطور روزی چند بار تماس می گیرید و گاهی چندین روز خبری نمی دهید، می گفت من قول دادم هر زمان به تلفن دسترسی پیدا کردم با شما تماس بگیرم و سر قولم هستم، این حرف سعید برایم خیلی با ازش بود که در آن شرایط هم به فکر خانواده و امور بچه هایش است و مدام از مسائل بچه ها سوال می کرد، حتی وقتی صبح من سرکار بودم ایشان با منزل تماس می گرفت و با محمد حسین که هنوزدوسالش هم نشده صحبت می کرد و بعد ظهر که علی از مدرسه می آمد مجدد با او تماس می گرفت و صحبت می کرد وقتی می گفتم محمد حسین کوچک است چیزی متوجه نمی شود می گفت چرا متوجه می شود و او هم حق و سهم دارد.

به محض اینکه تلفن خانه زنگ می خورد محمد حسین گوشی را برمی دارد و مدام بابا بابا می کند

الان هم به محض اینکه تلفن خانه زنگ می خورد محمد حسین گوشی را برمی دارد و مدام بابا بابا می کند وقتی می بیند که فرد دیگری است گوشی را به ما تحویل می دهد.

همسر شهید مدافع حرم از آخرین اعزام  حرف ها برای گفتن دارد: روز قبل از اعزام خیلی با هم صحبت کردیم  مرتب به من می گفت من را حلال کن، البته این حرف ها را قبلا هم می گفت و برایم جای سوال نبود اما ایشان می گفت شما سید هستی و برای من و بچه ها خیلی زحمت کشیدی باید بگویی از من راضی هستی و من را حلال کنی من می خندیم و می گفتم نمی دانم چرا نگران هستی اما من از تو راضی هستم.

الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم طرز بیان و لحن سعید روز آخر یک طور دیگر بود و با همیشه فرق داشت اما آن زمان من متوجه نشدم، روزهای بعد از شهادت سعید برایم خیلی سخت می گذرد هر جا که می روم یاد یک خاطر از سعید می افتم.

جایی که سعید رفت جای حقی بود

وقتی از او می پرسم چگونه با وجود این سختی ها خود را آرام می کند می گوید:جایی که سعید رفت جای حقی بود و در مسیری که خدا گفته بود قدم گذاشته بود  این قرار را با او گذاشته بودم و گفته بودم  که اگر قرار شد روزی بروی من را هم باید باخودت ببری و همه باید با هم برویم اما از اینکه می بینم جایی که رفته همان جایی است که خدا وعده داده و این مسئله که جایی سعید خوب است آرامم می کند اگر ناراحتی هم دارم به خاطر خودم است که حضور فیزیکی سعید را دیگر در کنار خودم احساس نمی کنم.

وی از رابطه شهید با فرزندانش  هم می گوید که چگونه گرم و صمیمی بود: حدود یک سال پیش علی به حالت مضطرب از خواب بلند شد و گریه کرد پدرش را بغل کرد و مدام می بوسید پدرش علی را بوسید و او را آرام کرد علی به پدرش گفت من خواب دیدم شما شهید شدی و نباید دیگر جایی بروی بعد از آن علی بی قراری می کرد و حتی اگر پدرش قرار بود به تهران هم برود اظهار نگرانی می کرد و می گفت پدرباید پیش من بماند و هر زمان پدرش به منزل باز می گشت به استقبالش می رفت و او را در آغوش می کشید اما پدرش همیشه با حرفهایش علی را آرام می کرد، اما خواب علی یک خواب واقعی بود اما متوجه نشدیم.

گوشه دفترش نوشته بود سوریه

شهید خیلی اهل مطالعه و نگارش بود و برنامه ریزی بسیاری دقیقی برای زندگی اش داشت و در گوشه و کنار دفترش برنامه هفتگی و روزانه اش را می نوشت حتی نماز اول وقت را هم برنامه ریزی می کرد و بعد کنار آنها علامت می زد که کدام را رعایت کرده است، بعد از شهادت ایشان یک نوشته از ایشان پیدا کردم که برای سال 81یا82 است موادی را نوشته است که یکی از آنها سوریه بود برنامه ایش را به صورت کلید واژه می نوشت، برایم خیلی عجیب است که چرا آن زمان نوشته سوریه اما میدانم که آن زمان هم خودش میدانست و برایش روشن بوده که شهید می شود.

,

صحبت هایش رنگ توکل و ولایت داشت

, صحبت هایش رنگ توکل و ولایت داشت,

همسر شهید از روزهای آشنایی با شهید می گوید: تا قبل از روز خواستگاری با شهید آشنایی نداشتم همیشه در مواقع خواستگاری اضطراب داشتم اما روزی که قرارشد با ایشان صحبت کنم حرفهایشان خیلی به دلم نشست شهید سامانلو در آن زمان یک دانشجوی ساده بود اما از همان ابتدا صحبت هایش رنگ توکل و ولایت داشت.

,

همسر شهید سامانلو که فرزند شهید محمد رباط جزی است ادامه می دهد: پدرم در سال71در منطقه اسلام آباد غرب به شهادت رسید شغل ایشان نظامی بود همیشه ترس این را داشتم که اگر همسرم هم نظامی باشد ممکن است او را هم بعد از مدت کوتاهی از دست بدهم شغل نظامی را دوست داشتم اما همیشه یک ترسی در دلم بود.

,

, ,

وقتی لباس سپاه را بر تن داشت از دیدنش لذت می بردم

, وقتی لباس سپاه را بر تن داشت از دیدنش لذت می بردم,

لحن همسر شهید آرام است اما  واژه هایش  فریاد دلتنگی می زند اما صبورانه می گوید: ابتدای زندگی در کنار درس در کارخانه هم کار می کرد بعد از مدتی  در دانشگاه امام حسین(ع) ثبت نام کرد و پذیرفته شد، وقتی لباس سپاه را بر تن ایشان میدیدم واقعا از دیدن ایشان لذت می بردم و چهره پدرم را در نگاه سعید می دیدم.

,

نماز اول وقتش به هیچ عنوان ترک نمی شد

, نماز اول وقتش به هیچ عنوان ترک نمی شد,

پای صحبت های همسر شهید که می نشینیم تازه می فهمیم که چرا می گویند شهدا گلچین می شوند،همسر شهید می گوید: اخلاق و رفتار سعید بسیار شبیه پدرم بود ، خیلی صبور و فروتن بود و نماز اول وقتش به هیچ عنوان ترک نمی شد حتی اگر بیرون از منزل بودیم صدای اذان را که می شنید می گفت برویم مسجدی پیدا کنیم و نمازمان را بخوانیم.

,

وی ادامه می دهد: از وقتی علی کودک بود او را با خودش به مسجد و مجالس مذهبی می برد و سعی می کرد با مهربانی مسئله نماز را با بچه ها کار کند،و ذهن علی را در مورد مسائل به چالش می کشید البته مهربانی اش نسبت به همه بود حتی فردی که برای اولین بار با او ملاقات می کرد گرم و صمیمی برخورد می کرد تا جایی که خیلی ها شیفته تواضع سعید می شدند.

,

محمد حسین که کمی دورتر از ما نشسته بی قراری می کند اما علی در کنار ما نشسته و با دقت به حرف های مادرش گوش میدهد که می گوید:  محمد حسین تازه به دنیا آمده بود که یک مناسبت راهپیمایی بود گفتم محمد حسین را نمی خواهد با خود همراه کنی طول مسیر زیاد است خسته می شوی بگذار پیش من باشد با کالسکه می برم، و یا به فردی که نمی تواند بیاید می سپارم که مراقب محمد حسین باشد،  قبول نکرد گفت حتما باید این نوزاد هم در راهپیمایی باشد و می خواهم طول مسیر راهپیمایی در آغوش خودم باشد.

,

, ,

همسر شهید مدافع حرم که یاد خاطرات روزهای آخر افتاده ادامه می دهد: در یکسال آخر مدام در حال رفت و آمد به سوریه و انجام ماموریت بود، هر زمان ماموریت های درشمال غرب  و سوریه برای ایشان به وجود می آمد همیشه این نگرانی همراه من بود و  مرتب از ایشان می خواستم هر زمان به تلفن دسترسی داشتند با من تماس بگیرند و واقعا هم این کار را انجام می دادند.

,

رضایت خداوند همیشه برایش اولویت داشت

, رضایت خداوند همیشه برایش اولویت داشت,

قبلا از همرزمان شهید شنیده بودیم که ایشان بسیار مهربان بودند و خوبی های زیادی داشتند همسر شهید می خواهند این خوبی ها را بیان کنند اما پیداست که کلمات برای بیان خوبی ها کم می آورند اما وی با صداقت از خوبی های شهید می گوید: روز اولی که می خواست به ماموریت برود به من گفت این شغل من است برای من در زندگی چند مسئله در اولویت قرار دارد یکی از آنها خداوند و رضایت خداوند است، سعید نسبت به من محبت داشت و این محبت را هم ابراز می کرد اما همیشه به من می گفت من این شغل را انتخاب کردم و هدفم را نیز مشخص کردم و آن هدف رضایت خداوند است و شما بعد از این قرار دارید و نباید مانع من شوید تا من به آن هدفی که دارم برسم من هرگز مانع نمی شدم اما همیشه نگران بودم.

,

همسر شهیدمدافع حرم از حرف های همسرش که بوی شهادت می داد می گوید: وقتی ایشان در مورد شهادت با من صحبت می کردند من خیلی در برابراین حرف ها مقاومت می کردم که تو باید پیش من و بچه ها بمانی، زیرا در روز خواستگاری از ایشان خواستم به من قول دهند که همیشه در کنارم بمانند، در آن زمان خندید و گفت من همیشه در کنار تو هستم قبول نکردم و حرفم را تکرار کردم او دوباره خندید و گفت من همیشه در کنار تو هستم چه حضور فیزیکی داشته باشم چه نداشته باشم من این قول را به تو می دهم.

,

خیلی از رفتارهایش این را نشان می داد که قرار است شهید شود

, خیلی از رفتارهایش این را نشان می داد که قرار است شهید شود,

وی ازنگرانی ها و اینکه شهید سامانلو  چقدر خانواده دوست بودند هم می گوید: شاید آن زمان این قدر متوجه نبودم اما الان که ایشان دیگر حضور فیزیکی ندارند وقتی گذشته را مرور می کنم می بینم که خیلی از رفتارهایش این را نشان می داد که قرار است شهید شود، در این اواخر تاکید بسیار داشت که من باید رانندگی کنم من قبول نمی کردم و می گفتم لزومی ندارد این ماموریت هم مثل همه ماموریت هااست و شما بر می گردی و خودت رانندگی می کنی.

,

قبل از آخرین اعزام تاکید داشت که رانندگی را یاد بگیرم  آموزش رانندگی رفتم اما مسئله را مهم نمی دانستم اما ایشان اصرار داشتند  که من حتما به صورت کامل آموزش رانندگی را  ببینم و یا حتی منزلمان نرده نداشت و خیلی نگران بود که در رفت و آمد برای محمد حسین اتفاقی بیفتد چند روز قبل از آخرین اعزام با یک آهنگر صحبت کرد که نرده پله ها را نصب کند البته این نرده ها نصب شد اما سعید هرگز آنها را ندید.

,

به خاطر دفاع از حریم عمه سادات می روم

, به خاطر دفاع از حریم عمه سادات می روم,

همسر شهیدسامانلو ادامه می دهد: سعید همیشه من را آرام می کرد و به من می گفت شما سید هستی و اگر من به این ماموریت ها می روم به خاطر دفاع از حریم عمه شما و حریم ولایت است.

,

به خانواده خیلی اهمیت می داد گاهی در یک روز چندین بار تلفن می زد و گاهی هم 10روز می شد خبری از ایشان نبود می گفتم چطور روزی چند بار تماس می گیرید و گاهی چندین روز خبری نمی دهید، می گفت من قول دادم هر زمان به تلفن دسترسی پیدا کردم با شما تماس بگیرم و سر قولم هستم، این حرف سعید برایم خیلی با ازش بود که در آن شرایط هم به فکر خانواده و امور بچه هایش است و مدام از مسائل بچه ها سوال می کرد، حتی وقتی صبح من سرکار بودم ایشان با منزل تماس می گرفت و با محمد حسین که هنوزدوسالش هم نشده صحبت می کرد و بعد ظهر که علی از مدرسه می آمد مجدد با او تماس می گرفت و صحبت می کرد وقتی می گفتم محمد حسین کوچک است چیزی متوجه نمی شود می گفت چرا متوجه می شود و او هم حق و سهم دارد.

,

به محض اینکه تلفن خانه زنگ می خورد محمد حسین گوشی را برمی دارد و مدام بابا بابا می کند

, به محض اینکه تلفن خانه زنگ می خورد محمد حسین گوشی را برمی دارد و مدام بابا بابا می کند,

الان هم به محض اینکه تلفن خانه زنگ می خورد محمد حسین گوشی را برمی دارد و مدام بابا بابا می کند وقتی می بیند که فرد دیگری است گوشی را به ما تحویل می دهد.

,

, ,

همسر شهید مدافع حرم از آخرین اعزام  حرف ها برای گفتن دارد: روز قبل از اعزام خیلی با هم صحبت کردیم  مرتب به من می گفت من را حلال کن، البته این حرف ها را قبلا هم می گفت و برایم جای سوال نبود اما ایشان می گفت شما سید هستی و برای من و بچه ها خیلی زحمت کشیدی باید بگویی از من راضی هستی و من را حلال کنی من می خندیم و می گفتم نمی دانم چرا نگران هستی اما من از تو راضی هستم.

,

الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم طرز بیان و لحن سعید روز آخر یک طور دیگر بود و با همیشه فرق داشت اما آن زمان من متوجه نشدم، روزهای بعد از شهادت سعید برایم خیلی سخت می گذرد هر جا که می روم یاد یک خاطر از سعید می افتم.

,

جایی که سعید رفت جای حقی بود

, جایی که سعید رفت جای حقی بود,

وقتی از او می پرسم چگونه با وجود این سختی ها خود را آرام می کند می گوید:جایی که سعید رفت جای حقی بود و در مسیری که خدا گفته بود قدم گذاشته بود  این قرار را با او گذاشته بودم و گفته بودم  که اگر قرار شد روزی بروی من را هم باید باخودت ببری و همه باید با هم برویم اما از اینکه می بینم جایی که رفته همان جایی است که خدا وعده داده و این مسئله که جایی سعید خوب است آرامم می کند اگر ناراحتی هم دارم به خاطر خودم است که حضور فیزیکی سعید را دیگر در کنار خودم احساس نمی کنم.

,

وی از رابطه شهید با فرزندانش  هم می گوید که چگونه گرم و صمیمی بود: حدود یک سال پیش علی به حالت مضطرب از خواب بلند شد و گریه کرد پدرش را بغل کرد و مدام می بوسید پدرش علی را بوسید و او را آرام کرد علی به پدرش گفت من خواب دیدم شما شهید شدی و نباید دیگر جایی بروی بعد از آن علی بی قراری می کرد و حتی اگر پدرش قرار بود به تهران هم برود اظهار نگرانی می کرد و می گفت پدرباید پیش من بماند و هر زمان پدرش به منزل باز می گشت به استقبالش می رفت و او را در آغوش می کشید اما پدرش همیشه با حرفهایش علی را آرام می کرد، اما خواب علی یک خواب واقعی بود اما متوجه نشدیم.

,

گوشه دفترش نوشته بود سوریه

, گوشه دفترش نوشته بود سوریه,

شهید خیلی اهل مطالعه و نگارش بود و برنامه ریزی بسیاری دقیقی برای زندگی اش داشت و در گوشه و کنار دفترش برنامه هفتگی و روزانه اش را می نوشت حتی نماز اول وقت را هم برنامه ریزی می کرد و بعد کنار آنها علامت می زد که کدام را رعایت کرده است، بعد از شهادت ایشان یک نوشته از ایشان پیدا کردم که برای سال 81یا82 است موادی را نوشته است که یکی از آنها سوریه بود برنامه ایش را به صورت کلید واژه می نوشت، برایم خیلی عجیب است که چرا آن زمان نوشته سوریه اما میدانم که آن زمان هم خودش میدانست و برایش روشن بوده که شهید می شود.

,

, ,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه