گفتگو با مادرشهید خندان:
تنفس یک شهر با انتظاری مادرانه/شهدای گمنامی که جای خالی فرزند را برای مادرشهید پر کردند
مادرم سالهاست که به انتظار محمد نشسته است، هربار که شهیدی را می آوردند مادر می گفت داداشت می آید،این بار نیز قبل از ورود شهدای گمنام به شهر ارسک مادر حال و هوای خاصی داشت و عنوان می کردند یکی از این شهدا محمد من است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زن امروز ، مردادماه سال گذشته بود که تعدادی از شهدای تفحص شده از مناطق هشت سال دفاع مقدس در استانهای مختلف کشور تشییع شدند، خراسان جنوبی نیز از جمله استانهایی بود که خاکش میزبان لاله هایی بود تا در دلش آرام گیرد. مردم شهر ارسک منتظر حضور شهدای گمنام بودند شهری که با آمدن شهدا دوباره متولد شد و مردم شهید پرور این شهر بعد از 30سال عطر عشق و شهادت را استشمام کردند و مادران، فرزندان و همسران شهدا هم در کنار سایر اقشار مردم انتظار قدوم این شهدا را می کشیدند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زن امروز, زن امروز, زن امروز,,
,
مادر شهید «خندان» که از فرزندش هیچ نشانی ندارد و مفقودالاثر است از صبح زود با چشمانی اشکبار منتظر شهدای گمنام بود و می گفت:حس می کنم یکی از این شهیدان فرزند خودم است. از این دو شهید یکی 18 و دیگری 24 ساله است. شهید خندان نیز 17 سال داشت که به شهادت رسید و از سال 62 که خبر شهادتش را آوردند اما پیکر مطهرش برنگشت و بعد از گذشت یک ماه از شهادتش ، درد بی تابی مادر را با تشییع روح شهید مرهم می گذارند.
, مادر شهید «خندان» که از فرزندش هیچ نشانی ندارد و مفقودالاثر است از صبح زود با چشمانی اشکبار منتظر شهدای گمنام بود و می گفت:حس می کنم یکی از این شهیدان فرزند خودم است. از این دو شهید یکی 18 و دیگری 24 ساله است. شهید خندان نیز 17 سال داشت که به شهادت رسید و از سال 62 که خبر شهادتش را آوردند اما پیکر مطهرش برنگشت و بعد از گذشت یک ماه از شهادتش ، درد بی تابی مادر را با تشییع روح شهید مرهم می گذارند.,,
,
,
در مراسم تجلیل از اسوه های صبر و مقاومت که روز 19 فروردین ماه در سالن اجلاس دانشگاه پیام نور بیرجند برگزار شد قرار بود از مادر شهید خندان به پاس سالها انتظار مادرانه اش تجلیل شود.
,,
,
,
قبل از شروع مراسم، درگفتگویی با خانم اسدزاده متوجه حضور مادر شهیدی می شوم که با حرف ها و کارهایش فضای شهر ارسک را دگرگون کرده است. اسد زاده از عدم حضور سخنران برنامه می گویدو تاکید می کند: هرچند در این مراسم سخنران ما نتوانست حضور پیدا کند اما میزبان مهمانان ویژه ای هستیم؛ مادران و همسران شهدا که سالهاست درصحنه زندگی عاشقانه نقش ایفا می کنند. از جمله مادر جاویدالاثری که با ورود شهدای گمنام به شهر ارسک حال و هوایی خاص داشت و عنوان کرده بود که یکی از این شهدای گمنام فرزند من است. امروز میزبان مادرانی از این جنس هستیم.
,,
,
,
در این همایش، در سه بخش از مادران و همسران شهدا تجلیل می شود. من به دنبال این مادرشهید هستم و تنها ارسک نشان من بود. بخش اول تجلیل که انجام شد هیچ کدام از اسامی از شهر ارسک نبود.در بخش دوم همین قصه همین بود تا اینکه بخش آخر تجلیل انجام شد، به تمام اسامی با دقت گوش دادم. اسمی از شهر ارسک به میان آمد. چند نفر از مادران شهدا به روی سن رفتند و نمی دانستم کدام یک از این مادران، مادر شهید مدنظر من است از روی سن که پایین آمدند. به دنبال یکی از مادرها که از چین های صورتش می توان فهمید چه رنج هایی کشیده است، می روم. حدسم درست است و او همان آشنای غریبی بود که من دنبالش بودم سر صحبتمان در گوشه ای از سالن همایش باز می شود مادر شهید خندان با همان لهجه محلی اش شیرین سخن می گوید، در دقایق پایانی مراسم تنها 9:25 دقیقه توانستم با این مادر شهید گفتگویی کوتاه داشته باشم.
, د, د,,
,
,
گفتگویی که خواهر شهید هم در آن حضور داشت. البته به گفته خواهر شهید، او زمان شهادت برادرش تنها 5 سال داشت و محمد فرزند بزرگ خانواده بوده که شوق حضور در جبهه او را در سن 17 سالگی به آن حوالی می برد.
,,
,
بی بی خدیجه حسینی ثالث نام مادر شهید است از او می خواهم از زمان شهادت فرزندش بگوید ، می گوید: حافظه ام یاری نمی کند که دقیقا در چه تاریخی به شهادت رسیده است و از دخترش می پرسد. خواهر شهید ادامه می دهد: محمد سال 62 به شهادت رسید و از همان زمان تنها خبر شهادت را به ما دادند و هیچ نشانی از پیکرش تاکنون به ما نرسیده است.
,,

, ,
,
مادر شهید ادامه می دهد: هرچند هیچ نشانی از فرزندم ندارم، اما من به این افتخار می کنم و تنها آروزیم این است که خدا این قربانی را از من قبول کند. برای دین، اسلام و انقلاب فرزندم را دادم و زمانی که محمد به شهادت رسید خودم نیز حاضر بودم جانم را به دهم و هرخدمتی که می توانستم انجام دهم. در تمام این سی سال همیشه صبر حضرت زینب (س) در برابر آن همه سختی که در واقعه کربلا کشیدند، را به یاد می آورم که آن حضرت چه کردند و خم به ابرو نیاوردند، حال ما در برابر آنها کاری نکردیم.
, مادر شهید ادامه می دهد: هرچند هیچ نشانی از فرزندم ندارم، اما من به این افتخار می کنم و تنها آروزیم این است که خدا این قربانی را از من قبول کند. برای دین، اسلام و انقلاب فرزندم را دادم و زمانی که محمد به شهادت رسید خودم نیز حاضر بودم جانم را به دهم و هرخدمتی که می توانستم انجام دهم. در تمام این سی سال همیشه صبر حضرت زینب (س) در برابر آن همه سختی که در واقعه کربلا کشیدند، را به یاد می آورم که آن حضرت چه کردند و خم به ابرو نیاوردند، حال ما در برابر آنها کاری نکردیم., مادر شهید ادامه می دهد: هرچند هیچ نشانی از فرزندم ندارم، اما من به این افتخار می کنم و تنها آروزیم این است که خدا این قربانی را از من قبول کند. برای دین، اسلام و انقلاب فرزندم را دادم و زمانی که محمد به شهادت رسید خودم نیز حاضر بودم جانم را به دهم و هرخدمتی که می توانستم انجام دهم. در تمام این سی سال همیشه صبر حضرت زینب (س) در برابر آن همه سختی که در واقعه کربلا کشیدند، را به یاد می آورم که آن حضرت چه کردند و خم به ابرو نیاوردند، حال ما در برابر آنها کاری نکردیم.,,
,
درحالی که اشک از چشمان مادر شهید جاری می شود بیت شعری آشنا را زمزمه می کند:
,گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را
, گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را, گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را,,
,
,
مادر شهید محمد خندان می گوید: محمد اولین فرزندم بود، 8 فرزند دیگر( 5 فرزند 3 دختر) دارم واما او با تمام بچه ها فرق می کرد و می گفتم کنیز خانه ام هست، مظلوم بود و خوش اخلاق. همیشه نمازش را سر وقت می خواند.
,,
,
خواهر شهید در خصوص حضور شهدا در شهر ارسک می گوید: تاکنون در شهر ارسک شهید گمنام نیاورده بودند و مادر درخواست دادند تا چند شهید گمنام بیاورند و مسئولین هم موافقت کردند و برای مردم شهر این کار را انجام دادند که از آنها تشکر می کنم.
,,
,
وی افزود: خیلی کوچک بودم که برادرم به جبهه رفت، لذا خاطره ای از برادرم ندارم و تنها آن چیزی که مادرم برام گفته از برادرم می دانم.
,,
,
خانم خندان می گوید: محمد 6 بار به جبهه می رود و دفعه ششم به شهادت می رسد. مادرم می گفتند دفعه آخری که آمد صورتش نورانی شده بود و با تمام فامیل و اقوام خداحافظی کرد، انگار خودش می دانست که به شهادت می رسد، همان شب پدرم هم خواب می بیند محمد با کت و شلوار سفید در سنگر ایستاده است و پدرم می گوید چرا کت و شلوار دامادی پوشیدی و متوجه می شوند که محمد به شهادت خواهد رسید، روزی هم که محمد می خواهد به جبهه می رود اول غسل شهادت می کند و این آخرین دیدار او با پدر و مادرم می شود.
,,
,
,
وی افزود: مادرم سالهاست که به انتظار محمد نشسته است و آن موقع که آزادگان را می آوردند مادرم می گفت می دانم که محمد هم می آید هربار که شهیدی را می آوردند مادر می گفت داداشت می آید.این بار نیز قبل از ورود شهدای گمنام به شهر ارسک مادر حال و هوای خاصی داشت و عنوان می کردند یکی از این شهدا محمد من است. چون یکی از شهدا هم سن محمد بود و 18 سال داشت. حالا بعد از تشییع شهدای گمنام در ارسک، مادر هر روز قبل از رفتن به مزار محمد به مزار آن دو شهید که برایشان نام حسن و حسین را گذاشته، می رود.
, وی افزود: مادرم سالهاست که به انتظار محمد نشسته است و آن موقع که آزادگان را می آوردند مادرم می گفت می دانم که محمد هم می آید هربار که شهیدی را می آوردند مادر می گفت داداشت می آید.این بار نیز قبل از ورود شهدای گمنام به شهر ارسک مادر حال و هوای خاصی داشت و عنوان می کردند یکی از این شهدا محمد من است. چون یکی از شهدا هم سن محمد بود و 18 سال داشت. حالا بعد از تشییع شهدای گمنام در ارسک، مادر هر روز قبل از رفتن به مزار محمد به مزار آن دو شهید که برایشان نام حسن و حسین را گذاشته، می رود., وی افزود: مادرم سالهاست که به انتظار محمد نشسته است و آن موقع که آزادگان را می آوردند مادرم می گفت می دانم که محمد هم می آید هربار که شهیدی را می آوردند مادر می گفت داداشت می آید.این بار نیز قبل از ورود شهدای گمنام به شهر ارسک مادر حال و هوای خاصی داشت و عنوان می کردند یکی از این شهدا محمد من است. چون یکی از شهدا هم سن محمد بود و 18 سال داشت. حالا بعد از تشییع شهدای گمنام در ارسک، مادر هر روز قبل از رفتن به مزار محمد به مزار آن دو شهید که برایشان نام حسن و حسین را گذاشته، می رود.,,
,
مادر شهید ادامه می دهد: وقتی شهدا آمدند،حس آرامشی به من دست داد و فکر می کنم این دو شهید هم مثل فرزندانم هستند و جای محمد را برایم پر کردند. حالا اگر روزی سر مزار آن دو شهید نروم،شب خواب می بینم که شهید به من می گوید مادر چرا سر مزارشان نرفتی؟
,,
,
آخرین صحبتهای مادر شهید در این نکته خلاصه می شود که «من کاری برای آن دو شهید انجام نمی دهم و فقط قرائت فاتحه ای بر مزارشان دارم و یا اینکه نان و شیرینی بپزم و بر سر مزارشان ببرم و هرچند که هنوز آن دو شهید یادمانی ندارند.»
,,
,
ثانیه ها به سرعت می گذرد و گفتگوی 9 دقیقه ای ما به پایان می رسد، حالا مادر شهید خندان راهی شهرش می شود تا بیقراری هایش را با رفتن به سر مزار فرزندان شهیدش پایان دهد.
,,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه