گفتگو با مادر شهید شاهین قربانی:

برای آخرین بار با او خداحافظی نکردم/ از تقدیر فرزندم راضی ام

برای آخرین بار با او خداحافظی نکردم/ از تقدیر فرزندم راضی ام
روز رفتنش، وقتی آمد برای خداحافظی سرم را بر نگرداندم که با او خداحافظی کنم. طاقتش را نداشتم. می خواستم با این کارم او هم ساده تر دل بکند. وقتی رفت و از بستر بلند شدم، به حیاط که آمدم، چشمم که به کتانی های برجا مانده اش افتاد….دیگر نتوانستم جلوی گریه هایم را بگیرم…
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  ۸۰۰۰ قهرمان، خسته شده بود. توان رفتن تا طبقه سوم را نداشت. برای مصاحبه درباره پسر شهیدش آمده بود. مادر سرباز شهید: شاهین قربانی.
پسر بزرگش همراهش بود. حاج خانم به زحمتِ عصا و کمک فرزندش قدم از قدم بر میداشت. روی پله نشست. می گفت نفسم بالا نمی آید. یکی از سربازان حاضر در ستاد کنگره، برایش لیوانی آب و شیرینی آورد.
و نگاه حاج خانم که به گام های سرباز خیره ماند…
نزدیکش رفتم:
– حاج خانم بالا رفتن از پله ها برایت سخت است. همین جا تشریف داشته باش تا مسئول مورد نظر را صدا بزنم که خودش خدمتت برسد.
گفت: نه دختر جان. می توانم برم. زحمتش می شود.
پسرش می گفت تازه زانوانش را عمل کرده… کمرش خمیده بود.
مشایعتش کردم تا سالن مصاحبه. در همان طبقه ای که حضور داشت. دلمان نمی آمد رنج پله های سه طبقه را متحمل شود.
•  حاج خانم لطفا  خودت را معرفی کن.
–  فخر  السادات ساحلی هستم. ۶۶ ساله. مادر شاهین. شش فرزندم دارم . ۵پسر و یک دختر. شاهین فرزند دومم بود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ۸۰۰۰ قهرمان,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

•  از پسرشهیدتان بگویید. چگونه به شهادت رسید؟
–  شاهین سال ۷۳به سربازی رفت. اعزامی از نیروی دریایی ارتش به بندرعباس. در جریان آموزش و حضور در میدان تیر در یکی از بیابان های جنوب حادثه دید، گرما زده شد و بعد از یک ماه کما، به شهادت رسید.

,
,

•  بیشتر از شاهین برایمان بگویید. از روز آخر. از رفتنش . از این که چطور راهی اش کردید.
–  در آن دوران من به شدت مریض بودم. پدرم مرا به خانه خودش برده بود و نگه داری می کرد. بیماری ام مصادف شده بود با اعزام شاهین. غصه دار رفتنش بودم. این غصه و بیماری خودم، زمین گیرم کرده بود. شاهین روزهای نزدیک به رفتنش نگرانم بود. برای حالم بیتابی می کرد.  رفتنش، بیماری و دیدن حال و روز گرفته اش بیشتر عذابم می داد. حرف هایش یادم می آمد و بغض می کردم. همیشه به شوخی می گفت من عمودی می روم و افقی بر میگردم یا می روم به خدمت  که در حال سربازی، سر ببازم و بر نخواهم گشت. روز رفتنش، وقتی آمد برای خداحافظی سرم را بر نگرداندم که با او خداحافظی کنم. طاقتش را نداشتم. می خواستم با این کارم او هم ساده تر دل بکند …
وقتی رفت و از بستر بلند شدم، به حیاط که آمدم، چشمم که به کتانی های برجا مانده اش افتاد….دیگر نتوانستم جلوی گریه هایم را بگیرم…

,
,
,

•  چگونه خبر شهادتش به شما رسید؟
–  وقتی آن اتفاق برایش افتاد، بعد از اینکه سه روز در بهداری بندر عباس بستری بود، به تهران منتقل شد. در آن مدتی که در کما بود من و برادرانش بالای سرش بودیم تا اینکه روی دستان برادرش جان داد. شاهین ۵ماه بود که به خدمت رفته بود. هشتم شهریور به شهادت رسید و پیکرش را به رشت منتقل کردند. تشییع اش بسیار با شکوه بود. همراه با تشریفات نظامی.

,
,

•  مادر ، دلتنگی هایتان را چطور تسکین می دهید؟
–  زیاد خوابش را می بینم. چند وقت بعد از شهادتش در یک روز گرم به شدت تشنه شدم. لیوانی آب خنک برداشتم که بنوشم. به یاد شاهینم افتادم. به یاد گرمازده شدنش در آن بیابان. تشنگی اش و رنجی که متحمل شد. بعد به یاد اباعبدالله (ع) افتادم و خاندان مطهرش. از خودم بدم  آمد. لیوان آب را به کناری پرت کردم و با خودم گفتم من چقدر بیچاره ام که تحمل دقایقی تشنگی را ندارم. به امام حسین توسل کردم و از شدت گریه خوابم برد. همان شب شاهین به خوابم آمد. گفت بی تابی نکن. من اصلا تشنه نیستم. حالم هم بسیار خوب است.

,
,

•  از خصوصیات اخلاقی برایمان از شاهین بگویید.
–  خدارو شکر بچه های خوبی دارم. اما شاهین با همه فرق می کرد. این تفاوت فاحش را تمام اقوام و آشنایان هم فهمیده بودند. شاهین مسجدی بود. من خیلی از شب ها چون بیمار بودم مجبور بودم ساعاتی را بیدار بمانم و خوابم نمی برد. اصرار میکرد که اگر بیداری برای نماز شب صدایم بزن. پدرم روحانی بود، گاهی نوه هایش را جمع می کردو نصیحتشان میکرد. عموما بچه ها از این کار استقبال نمی کردند. اما شاهین اینگونه نبود.
یادم است یک بار سر یک قضیه ای که حق هم با شاهین بود و من بی منطقی کردم، به او سیلی زدم! با اینکه همه می دانستند من اشتباه می کنم و خودش هم دلیل های زیادی بر تبرئه خودش داشت اما هیچ نگفت! فقط سکوت کرد که مبادا حرمت من بشکند…

,
,
,

•  حرف آخر: مادر دقایقی را با فرزند شهیدت مستقیما سخن بگو. فکر کن در برابرت نشسته و صدای تورا می شنود.
–  من باور دارم که او زنده است و صدای مرا می شنود. اما خودم را شایسته مادر شهید بودن نمی دانم. او همیشه مرا مراعات می کرد…اما من طاقتش را نداشتم که حتی او را بدرقه کنم.
شاهین جان، امیدوارم با علی اکبر حسین(ع) محشور شوی پسرم. من از تو راضی ام، خدا هم از تو راضی باشد.
من حتی یک بار هم نشد که گله کنم از اتفاقی که روی داده، این که چرا چنین شد و چرا پسر من شهید شد، بسیار از این تقدیر راضی ام. فقط از خودم خجالت می کشم و شرمنده هستم.

,
,
,
,
,

اشک هایش امانش را بریده بود.
با گوشه روسری چشم هایش را پاک کرد. پسر دیگرش به سراغش آمد. زیر بازوی مادر را گرفته بود تا اورا برای رفتن مشایعت کند….یک دست گره شده در دست های پسر، یک دست، لرزان تکیه داده به عصا و با همه این ها، چادر را سخت گرفته بود که مبادا از سرش بیفتد…

,
,

تنظیم/ بهاره مقدم

,

انتهای پیام/رض

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه