در سوگ عقیله ی بنی هاشم؛
امروز پایان فصل مصیبت است، بانو!
همچون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست، در مغرب قبر پیامبر غروب می کنی ...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، خانمی شده بودی تمام و کمال و سالاری بی مثل و نظیر. آوازهی فضل، کمال، زهد، عرفان، عفت و عبادت و تهجد تو در تمام عالم اسلام پیچیده بود. آنقدر که نام زینب از شدت اشتهار مکتوم مانده بود و اختصاص و انحصار لقبها بود که تو را معرفی میکرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,اگر کسی میگفت عالمه، اگر کسی می گفت عارفه، اگر کسی میگفت فاضله، اگر کسی میگفت کامله، همهی ذهنها تو را نشان میکرد و چشم همهی دلها به سوی تو بر میگشت.
,امینه الله را جز تو کسی دیگر نمیتوانست حمل کند؛ بعد از شهادت زهرا، تشریف ولیه الله جز تو برازندهی قامت دیگری نبود و ندیده بودند مردم. در تاریخ، پیشینه و مخیلهی خود هم کسی مثل تو را نمییافتند جز مادرت زهرا که پدیدآورنده تو بود و مربی تو و از همین رو تو را صدیقهی صغری میگفتند.
,اما در میان همهی این القاب و صفات، اشتهار تو به عقیلهی بنی هاشم و عقیلهی عرب بیشتر بود که عزت هیچ دختری به پای تو نمیرسید. همین بود که همه گونه مردم می آمدند و از مهمترین قبایل اشراف تا کهن ترین مردم اطراف و اکناف، همه تو را از علی طلب میکردند و دست تمنا درازتر از پای طلب باز می گشتند.
,اما یک خواستگار بود که با همهی دیگران فرق میکرد و او عبدالله پسر جعفر طیار بود؛ فقط گفتی: به این شرط که ازدواج مرا از حسینم جدا نکند.
,گفتند: نمیکند.
,گفتی: اقامت در هر دیار که حسین اقامت میکند.
,گفتند: قبول.
,گفتی: به هر سفر که حسین رفت من با او همراه و همسفر باشم.
,گفتند قبول.
,گفتی: قبول.
,و علی گفت: قبول حضرت حق ...
,اما خودت را مهیا کن زینب که حادثه دارد به اوج خودش نزدیک می شود و اکنون هنگامه ی وداع فرا رسیده است ... اینگونه قدم برداشتن حسین و اینسان پیش آمدن او خبر از فراقی عظیم میدهد.
,چه باید بکنی؟ حسین به ماندن در خیمه فرمان داده است اما دل تاب و قرار ماندن ندارد و دل مگر جز حسین است و فرمان دل مگر غیر از فرمان حسین؟ کاش حسین چیزی بگوید و به کلام و حجتی تکلیف را روشنی ببخشد. این صدای اوست که خطاب به تو فریاد می زند: "دریاب این کودک را!"
,و تو چشم می گردانی و کودکی را می بینی که بی واهمه از هرچه سیاه و لشکر و دشمن به سوی حسین می دود و پیوسته عمو را صدا می زند ... و همه پا میکشند از خیمهها و به حسین میپردازند.
,حسین دوست دارد به تو بگوید: "خواهرم به خیمه برگرد" اما حنجرهاش دیگر یاری نمیکند و تو دوست داری کلام ناگفتهاش را اطاعت کنی اما زانوهایت تو را راه نمی برد.
,زینب! زینب! زینب! تو را به خدا خودت را حفظ کن. کار تو هنوز به اتمام نرسیده است؛ تو تازه باید پیام کربلایی ات را از مدینه ی رسول الله به تمام عالم منتشر کنی و تو باید خون حسین را تا ابد زنده نگه داری و اصلا مگر نه مرجعیت آشکار، پس از حسین با توست؟ مگر نه سجاد باید در پردهی اختفا بماند تا نسل امامت حفظ شود و ردای امامت با دستهای توست که از دوش حسین به قامت سجاد منتقل می شود.
,پس از گذرگاه های خرابه ی شام، وقتی چشم تو به دروازه مدینه می افتد، زیر لب با مدینه سخن می گویی و به پهنای صورت اشک می ریزی: همه با هم بودیم وقتی از پیش تو می رفتیم اما اکنون بی مرد و فرزند باز گشته ایم.
,به حرم پیامبر که می رسی دو دست بر چهارچوبه در می گذاری و فریاد می زنی: "یا جداه! من خبر شهادت برادرم حسین را برایت آورده ام."
,انگار تو هنوز همان کودکی که در آغوش پیامبر نشسته ای و او اشک های تو را با لب هایش می سترد و خواب تو را تعبیر می کند: " آن درخت کهنسال جد توست عزیزدلم که به زودی تندباد اجل او را از پای درمی آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه دیگر خوش می کنی و پس از پدر دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت، تنها می گذارند."
,تعبیر شد خواب کودکی هایت اما آرام بخواب زینب که با شهادت تو فصل مصیبت به پایان می رسد. پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقدهی فروخوردهی همهی این داغها و دردها را بگشا.
,بر گرفته از کتاب آفتاب در حجاب؛ نوشته سید مهدی شجاعی
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه