گزارشی از دومین روز اعتکاف دانشجویی استان؛
اگر سوریه رفتن توفیق می خواهد،ماندن در ایران و دفاع از انقلاب هم توفیق می خواهد!
اگر حضور در سوریه و دفاع از حرم لیاقت میخواهد ، ماندن در ایران و دفاع از گفتمان زینبی هم لیاقت و توفیق میخواهد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دانشجویان بیدار؛روز دوم با نام زینب شروع و با نام زینب تمام شد...
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دانشجویان بیدار,
بعد از تناول سحری و نماز صبح ، دعای عهد همراه با مرثیه بود،مرثیه ای که زینبی بود،زینبی که تکفیری های ملعون با حرمش هم مشکل دارند...
مداح میگفت : هوای این روزای من ، هوای سنگره ...با دل و جان دانشجویان بازی میکرد ، با روح و روان دانشجویان بازی میکرد.دوست داشتند این جمله را بگوید و اینها گریه کنند .وقت استراحت فرا رسید.
اولین مراسمی که پس از 5 ساعت خواب برگزار شد ، دانشجویان را به سرعت بیدار و جمع کرد ؛ پرسش و پاسخ ازدواج با حضور حاج آقا غلامی.مشکلات ازدواج جوانان بررسی شد و از بیکاری و سربازی و ... صحبت شد و در جواب هم حرف هایی گفته شد.در آخر، یکی از اساتید که معتکف هم بود داستان ازدواج خود را بیان کرد ، که همه مشکلات جوانان را در بر داشت و پاسخی بود بر کسانی که میگویند "نمیشود".
خلاصه این خاطره :
دانشجو بودم ، پدرم صددرصد مخالف ازدواجم بود ، دختری را پسندیده بودم و تحقیقات هم انجام داده بودم ، به مادرم گفتم که به پدرم بگوید. وقتی از دانشگاه به منزل رفتم ؛ پدرم مرا کتک زد و ناراحتی پیش آمد.
بعد از چند روز که مرا به دانشگاه برد گفتم: پدر، یادتان هست دو سال پیش که دانشگاه قبول شدم ، دستان پینه بسته تان را نشان دادید و گفتید : با این دستان پول حلال به خانه آورده ام و نمیخواهم تو دنبال ناموس مردم بروی ؟
گفت : خب.
گفتم : من الآن نیاز به ازدواج دارم و نمیخواهم ازدواج نکردن من باعث شود که دنبال ناموس مردم بروم.
گفت: میخواهم تحقیق کنم و تحقیقاتش 6 ماه طول کشید ،
بعد از 6 ماه رفتیم خواستگاری.
پدرم در جلسه خواستگاری به پدر و مادر طرف مقابل گفت :این لباس هایی که تن پسرم هست با پول من است و اینها را بعد ازدواج باید پس بدهد و با پول خودش لباس بخرد.
با همه اینها ازدواج کردیم و مشکلات آغاز شد.مخارج دانشگاه (آزاد) بر عهده خودم بود و دوست داشتم مخارج نامزدم را هم من بدهم ؛در شهرداری کار شبانه پیدا کردم بعد سه ماه این کار تمام شد ، دنبال گچ کاری رفتم ؛ چند ماه گچ کاری کردم .بعد از چند ماه در کنار این کارها ، با یکی از دوستان شرکت کامپیوتری ثبت کردیم و زندگی ما تغییر کرد.
_677414.jpg)
دانشجویان این را قبول کردند که با قناعت میشود زندگی را ساخت ولی هنوز حرف هایی که میگفتند این بود :کسی دخترش را به من ؛ که کار ندارم ، سرمایه ندارم ، سربازی نرفتم و... نمیدهد.این جلسه هم تمام شد و نماز و استراحت فرا رسید.البته معتکفان ، حال استراحت کردن نداشتند و بیشتر به عبادت شخصی میپرداختند .دو ساعت مانده به اذان مغرب ، دو حلقه با موضوع مهدویت با حضور رضا محزون و علی اکبر نودهی برگزار شد ،
موضوع هر دو حلقه مهدویت بود و جمعیت زیاد باعث شده بود که دو حلقه تشکیل شود .
ساعتی بعد از نماز و افطار ، مجلس عزاداری وفات حضرت زینب با روایتگری سردار اعظمی فرد و مدیحه ثرایی مصطفی اعظمی فر شروع شد.
سردار بحث اعزام به سوریه را پیش کشید و گفت :برای اعزام ، ما وسیله ایم.حضور در سوریه توفیق میخواهد و کسانی که رفته اند توفیق داشته اند؛ و خاطراتی نقل کردند از این که کسی را میخواسته اند اعزام کنند ولی قسمت نشده است و کسانی هم بوده اند که در لحظات آخر، اعزام شده اند.
بعد از سخنان سردار، یکی میکروفون را در دست گرفت و خاطره ای از طلبه ای نقل کرد که از رهبری درخواست اعزام کرده است و رهبری به ایشان فرموده اند : به شما اجازه نمیدهم چون ماندن در اینجا و مبارزه برای گفتمان زینبی لازم است.
_677412.jpg)
او ادامه داد : اگر حضور در سوریه و دفاع از حرم لیاقت میخواهد ، ماندن در ایران و دفاع از گفتمان زینبی هم لیاقت و توفیق میخواهد.
بعد از مدیحه سرایی و سینه زنی ، مستندی با موضوعیت سوریه پخش شد.و اینگونه بود که روز دوم زینبی شروع و زینبی هم تمام شد.
بعد از تناول سحری و نماز صبح ، دعای عهد همراه با مرثیه بود،مرثیه ای که زینبی بود،زینبی که تکفیری های ملعون با حرمش هم مشکل دارند...
مداح میگفت : هوای این روزای من ، هوای سنگره ...با دل و جان دانشجویان بازی میکرد ، با روح و روان دانشجویان بازی میکرد.دوست داشتند این جمله را بگوید و اینها گریه کنند .وقت استراحت فرا رسید.
اولین مراسمی که پس از 5 ساعت خواب برگزار شد ، دانشجویان را به سرعت بیدار و جمع کرد ؛ پرسش و پاسخ ازدواج با حضور حاج آقا غلامی.مشکلات ازدواج جوانان بررسی شد و از بیکاری و سربازی و ... صحبت شد و در جواب هم حرف هایی گفته شد.در آخر، یکی از اساتید که معتکف هم بود داستان ازدواج خود را بیان کرد ، که همه مشکلات جوانان را در بر داشت و پاسخی بود بر کسانی که میگویند "نمیشود".
خلاصه این خاطره :
دانشجو بودم ، پدرم صددرصد مخالف ازدواجم بود ، دختری را پسندیده بودم و تحقیقات هم انجام داده بودم ، به مادرم گفتم که به پدرم بگوید. وقتی از دانشگاه به منزل رفتم ؛ پدرم مرا کتک زد و ناراحتی پیش آمد.
بعد از چند روز که مرا به دانشگاه برد گفتم: پدر، یادتان هست دو سال پیش که دانشگاه قبول شدم ، دستان پینه بسته تان را نشان دادید و گفتید : با این دستان پول حلال به خانه آورده ام و نمیخواهم تو دنبال ناموس مردم بروی ؟
گفت : خب.
گفتم : من الآن نیاز به ازدواج دارم و نمیخواهم ازدواج نکردن من باعث شود که دنبال ناموس مردم بروم.
گفت: میخواهم تحقیق کنم و تحقیقاتش 6 ماه طول کشید ،
بعد از 6 ماه رفتیم خواستگاری.
پدرم در جلسه خواستگاری به پدر و مادر طرف مقابل گفت :این لباس هایی که تن پسرم هست با پول من است و اینها را بعد ازدواج باید پس بدهد و با پول خودش لباس بخرد.
با همه اینها ازدواج کردیم و مشکلات آغاز شد.مخارج دانشگاه (آزاد) بر عهده خودم بود و دوست داشتم مخارج نامزدم را هم من بدهم ؛در شهرداری کار شبانه پیدا کردم بعد سه ماه این کار تمام شد ، دنبال گچ کاری رفتم ؛ چند ماه گچ کاری کردم .بعد از چند ماه در کنار این کارها ، با یکی از دوستان شرکت کامپیوتری ثبت کردیم و زندگی ما تغییر کرد.
_677414.jpg)
دانشجویان این را قبول کردند که با قناعت میشود زندگی را ساخت ولی هنوز حرف هایی که میگفتند این بود :کسی دخترش را به من ؛ که کار ندارم ، سرمایه ندارم ، سربازی نرفتم و... نمیدهد.این جلسه هم تمام شد و نماز و استراحت فرا رسید.البته معتکفان ، حال استراحت کردن نداشتند و بیشتر به عبادت شخصی میپرداختند .دو ساعت مانده به اذان مغرب ، دو حلقه با موضوع مهدویت با حضور رضا محزون و علی اکبر نودهی برگزار شد ،
موضوع هر دو حلقه مهدویت بود و جمعیت زیاد باعث شده بود که دو حلقه تشکیل شود .
ساعتی بعد از نماز و افطار ، مجلس عزاداری وفات حضرت زینب با روایتگری سردار اعظمی فرد و مدیحه ثرایی مصطفی اعظمی فر شروع شد.
سردار بحث اعزام به سوریه را پیش کشید و گفت :برای اعزام ، ما وسیله ایم.حضور در سوریه توفیق میخواهد و کسانی که رفته اند توفیق داشته اند؛ و خاطراتی نقل کردند از این که کسی را میخواسته اند اعزام کنند ولی قسمت نشده است و کسانی هم بوده اند که در لحظات آخر، اعزام شده اند.
بعد از سخنان سردار، یکی میکروفون را در دست گرفت و خاطره ای از طلبه ای نقل کرد که از رهبری درخواست اعزام کرده است و رهبری به ایشان فرموده اند : به شما اجازه نمیدهم چون ماندن در اینجا و مبارزه برای گفتمان زینبی لازم است.
_677412.jpg)
او ادامه داد : اگر حضور در سوریه و دفاع از حرم لیاقت میخواهد ، ماندن در ایران و دفاع از گفتمان زینبی هم لیاقت و توفیق میخواهد.
بعد از مدیحه سرایی و سینه زنی ، مستندی با موضوعیت سوریه پخش شد.و اینگونه بود که روز دوم زینبی شروع و زینبی هم تمام شد.
بعد از تناول سحری و نماز صبح ، دعای عهد همراه با مرثیه بود،مرثیه ای که زینبی بود،زینبی که تکفیری های ملعون با حرمش هم مشکل دارند...
مداح میگفت : هوای این روزای من ، هوای سنگره ...با دل و جان دانشجویان بازی میکرد ، با روح و روان دانشجویان بازی میکرد.دوست داشتند این جمله را بگوید و اینها گریه کنند .وقت استراحت فرا رسید.
اولین مراسمی که پس از 5 ساعت خواب برگزار شد ، دانشجویان را به سرعت بیدار و جمع کرد ؛ پرسش و پاسخ ازدواج با حضور حاج آقا غلامی.مشکلات ازدواج جوانان بررسی شد و از بیکاری و سربازی و ... صحبت شد و در جواب هم حرف هایی گفته شد.در آخر، یکی از اساتید که معتکف هم بود داستان ازدواج خود را بیان کرد ، که همه مشکلات جوانان را در بر داشت و پاسخی بود بر کسانی که میگویند "نمیشود".
خلاصه این خاطره :
دانشجو بودم ، پدرم صددرصد مخالف ازدواجم بود ، دختری را پسندیده بودم و تحقیقات هم انجام داده بودم ، به مادرم گفتم که به پدرم بگوید. وقتی از دانشگاه به منزل رفتم ؛ پدرم مرا کتک زد و ناراحتی پیش آمد.
بعد از چند روز که مرا به دانشگاه برد گفتم: پدر، یادتان هست دو سال پیش که دانشگاه قبول شدم ، دستان پینه بسته تان را نشان دادید و گفتید : با این دستان پول حلال به خانه آورده ام و نمیخواهم تو دنبال ناموس مردم بروی ؟
گفت : خب.
گفتم : من الآن نیاز به ازدواج دارم و نمیخواهم ازدواج نکردن من باعث شود که دنبال ناموس مردم بروم.
گفت: میخواهم تحقیق کنم و تحقیقاتش 6 ماه طول کشید ،
بعد از 6 ماه رفتیم خواستگاری.
پدرم در جلسه خواستگاری به پدر و مادر طرف مقابل گفت :این لباس هایی که تن پسرم هست با پول من است و اینها را بعد ازدواج باید پس بدهد و با پول خودش لباس بخرد.
با همه اینها ازدواج کردیم و مشکلات آغاز شد.مخارج دانشگاه (آزاد) بر عهده خودم بود و دوست داشتم مخارج نامزدم را هم من بدهم ؛در شهرداری کار شبانه پیدا کردم بعد سه ماه این کار تمام شد ، دنبال گچ کاری رفتم ؛ چند ماه گچ کاری کردم .بعد از چند ماه در کنار این کارها ، با یکی از دوستان شرکت کامپیوتری ثبت کردیم و زندگی ما تغییر کرد.
_677414.jpg)
دانشجویان این را قبول کردند که با قناعت میشود زندگی را ساخت ولی هنوز حرف هایی که میگفتند این بود :کسی دخترش را به من ؛ که کار ندارم ، سرمایه ندارم ، سربازی نرفتم و... نمیدهد.این جلسه هم تمام شد و نماز و استراحت فرا رسید.البته معتکفان ، حال استراحت کردن نداشتند و بیشتر به عبادت شخصی میپرداختند .دو ساعت مانده به اذان مغرب ، دو حلقه با موضوع مهدویت با حضور رضا محزون و علی اکبر نودهی برگزار شد ،
موضوع هر دو حلقه مهدویت بود و جمعیت زیاد باعث شده بود که دو حلقه تشکیل شود .
ساعتی بعد از نماز و افطار ، مجلس عزاداری وفات حضرت زینب با روایتگری سردار اعظمی فرد و مدیحه ثرایی مصطفی اعظمی فر شروع شد.
سردار بحث اعزام به سوریه را پیش کشید و گفت :برای اعزام ، ما وسیله ایم.حضور در سوریه توفیق میخواهد و کسانی که رفته اند توفیق داشته اند؛ و خاطراتی نقل کردند از این که کسی را میخواسته اند اعزام کنند ولی قسمت نشده است و کسانی هم بوده اند که در لحظات آخر، اعزام شده اند.
بعد از سخنان سردار، یکی میکروفون را در دست گرفت و خاطره ای از طلبه ای نقل کرد که از رهبری درخواست اعزام کرده است و رهبری به ایشان فرموده اند : به شما اجازه نمیدهم چون ماندن در اینجا و مبارزه برای گفتمان زینبی لازم است.
_677412.jpg)
او ادامه داد : اگر حضور در سوریه و دفاع از حرم لیاقت میخواهد ، ماندن در ایران و دفاع از گفتمان زینبی هم لیاقت و توفیق میخواهد.
بعد از مدیحه سرایی و سینه زنی ، مستندی با موضوعیت سوریه پخش شد.و اینگونه بود که روز دوم زینبی شروع و زینبی هم تمام شد.
بعد از تناول سحری و نماز صبح ، دعای عهد همراه با مرثیه بود،مرثیه ای که زینبی بود،زینبی که تکفیری های ملعون با حرمش هم مشکل دارند...
,
مداح میگفت : هوای این روزای من ، هوای سنگره ...با دل و جان دانشجویان بازی میکرد ، با روح و روان دانشجویان بازی میکرد.دوست داشتند این جمله را بگوید و اینها گریه کنند .وقت استراحت فرا رسید.
,
اولین مراسمی که پس از 5 ساعت خواب برگزار شد ، دانشجویان را به سرعت بیدار و جمع کرد ؛ پرسش و پاسخ ازدواج با حضور حاج آقا غلامی.مشکلات ازدواج جوانان بررسی شد و از بیکاری و سربازی و ... صحبت شد و در جواب هم حرف هایی گفته شد.در آخر، یکی از اساتید که معتکف هم بود داستان ازدواج خود را بیان کرد ، که همه مشکلات جوانان را در بر داشت و پاسخی بود بر کسانی که میگویند "نمیشود".
,
خلاصه این خاطره :
,
دانشجو بودم ، پدرم صددرصد مخالف ازدواجم بود ، دختری را پسندیده بودم و تحقیقات هم انجام داده بودم ، به مادرم گفتم که به پدرم بگوید. وقتی از دانشگاه به منزل رفتم ؛ پدرم مرا کتک زد و ناراحتی پیش آمد.
,
بعد از چند روز که مرا به دانشگاه برد گفتم: پدر، یادتان هست دو سال پیش که دانشگاه قبول شدم ، دستان پینه بسته تان را نشان دادید و گفتید : با این دستان پول حلال به خانه آورده ام و نمیخواهم تو دنبال ناموس مردم بروی ؟
,
گفت : خب.
,
گفتم : من الآن نیاز به ازدواج دارم و نمیخواهم ازدواج نکردن من باعث شود که دنبال ناموس مردم بروم.
,
گفت: میخواهم تحقیق کنم و تحقیقاتش 6 ماه طول کشید ،
,
بعد از 6 ماه رفتیم خواستگاری.
,
پدرم در جلسه خواستگاری به پدر و مادر طرف مقابل گفت :این لباس هایی که تن پسرم هست با پول من است و اینها را بعد ازدواج باید پس بدهد و با پول خودش لباس بخرد.
,
با همه اینها ازدواج کردیم و مشکلات آغاز شد.مخارج دانشگاه (آزاد) بر عهده خودم بود و دوست داشتم مخارج نامزدم را هم من بدهم ؛در شهرداری کار شبانه پیدا کردم بعد سه ماه این کار تمام شد ، دنبال گچ کاری رفتم ؛ چند ماه گچ کاری کردم .بعد از چند ماه در کنار این کارها ، با یکی از دوستان شرکت کامپیوتری ثبت کردیم و زندگی ما تغییر کرد.
, _677414.jpg)
,
دانشجویان این را قبول کردند که با قناعت میشود زندگی را ساخت ولی هنوز حرف هایی که میگفتند این بود :کسی دخترش را به من ؛ که کار ندارم ، سرمایه ندارم ، سربازی نرفتم و... نمیدهد.این جلسه هم تمام شد و نماز و استراحت فرا رسید.البته معتکفان ، حال استراحت کردن نداشتند و بیشتر به عبادت شخصی میپرداختند .دو ساعت مانده به اذان مغرب ، دو حلقه با موضوع مهدویت با حضور رضا محزون و علی اکبر نودهی برگزار شد ،
,
موضوع هر دو حلقه مهدویت بود و جمعیت زیاد باعث شده بود که دو حلقه تشکیل شود .
,
ساعتی بعد از نماز و افطار ، مجلس عزاداری وفات حضرت زینب با روایتگری سردار اعظمی فرد و مدیحه ثرایی مصطفی اعظمی فر شروع شد.
,
سردار بحث اعزام به سوریه را پیش کشید و گفت :برای اعزام ، ما وسیله ایم.حضور در سوریه توفیق میخواهد و کسانی که رفته اند توفیق داشته اند؛ و خاطراتی نقل کردند از این که کسی را میخواسته اند اعزام کنند ولی قسمت نشده است و کسانی هم بوده اند که در لحظات آخر، اعزام شده اند.
,
بعد از سخنان سردار، یکی میکروفون را در دست گرفت و خاطره ای از طلبه ای نقل کرد که از رهبری درخواست اعزام کرده است و رهبری به ایشان فرموده اند : به شما اجازه نمیدهم چون ماندن در اینجا و مبارزه برای گفتمان زینبی لازم است.
, _677412.jpg)
,
او ادامه داد : اگر حضور در سوریه و دفاع از حرم لیاقت میخواهد ، ماندن در ایران و دفاع از گفتمان زینبی هم لیاقت و توفیق میخواهد.
,
بعد از مدیحه سرایی و سینه زنی ، مستندی با موضوعیت سوریه پخش شد.و اینگونه بود که روز دوم زینبی شروع و زینبی هم تمام شد.
, انتهای پیام/رض
,]
ارسال دیدگاه