از شباهت شهید مطهری تا معلمی پدری کارگراز زبان فرزندش؛
انسان سازی در مدرسه زندگی با معلمی پدران کارگر
پدرم بزرگترین معلمی است که صبر ، قناعت و خود باروی و اعتماد به نفس را به من آموخت و سنگ سخت غرورم را نرم کرد حال این پدر چه چیزی کمتر از یک معلم انسان ساز چون شهید مطهری دارد .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از "پایگاه خبری تحلیلی کارگران کرمان "همزمان باسالروز شهادت شهید مطهری که شهید ترور است و هنوز ترور دانشمندان و فلاسفه ایران که هدفشان رشد فضیلت و کرامت انسانی است همچنان ادامه دارد امروز سالروز شهید مطهری است دیروز شهید احمدی روشن و فردا مدافعان حرم که همه اینان معلمانی در عرصه های مختلف هستند .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, "پایگاه خبری تحلیلی کارگران کرمان , "پایگاه خبری تحلیلی کارگران کرمان,شهیدان ترور در ایران اندک هستند اما هر کدامشان حرف ها برای یک نسل دارند شهید مطهری ک هنوز هم اندیشه هایش کاملا تازه و نو و در بسیاری از کشور ها چراغ راه و هدایت است اما دشمنان ایران اسلامی سعی در کمرنگ نشان دادن آنها دارند و تا حدودی هم به اهدافشان رسیده اند لذا کشوری چون ایران اسلامی نیازمند آن بود که اندیشه های شهید مطهری را در نظام آموزش و پرورش و علوم انسانی یک سیاست قرار داده و از آن به عنوان چراغ راه هدایت برای رشد و تعالی فرزندان این مرز وبوم استفاده کند اما در این زمینه کوتاهی شده و نظام غربی پوچ و بی محتوا جایگزین سیستم آموزشی ایران شده است .
,گرچه استاد مطهری بزرگترین اندیشمند و معلم همه جهان شناخته شده است وشهدا از بالاترین جایگاه برخوردارند وهمه لقب آسمانی را به شهدا می دهند اما باید بگویم که از نظر من که فرزند یک کارگر ساده هستم بزرگترین معلم پدرکارگرم است و او بهترین والاترین پدر آسمانی است .
,شاید لفظ معلم برای پدر ی کارگر، برای صاحبان ثروت و قدرت گران سنگ آید اما من فرزند یک کارگر هستم و به شغل پدر خود اتخار می کنم پدر من در معدن ذغال سنگ کار می کند و اکنون نزدیک به 20 سال است که در معدن شاغل است.
,آیا تا به حال کار در معدن را از نزدیک مشاهده کرده اید ؟؟ آیا با کارگران معدن هم سخن شده اید ؟؟ چند بار به مشکلات این عرصه توجه کرده اید ؟؟
,پدر کارگر من وقتی به خانه می آید آنقدر خسته است که حتی توان سخن گفتن با فزندان خود را ندارد گاهی اوقات مادرم به او شکایت می کند که این حقوقی که به خانه می آوری کفاف زندگی 5 نفره مان را نمی دهد حرف های مادرم بر این شد تا به معدن بروم و از نزدیک شرایط کار پدر خودر ا ببینم .
,شاید اگر همه کارگران حق داشتند فقط یک بار خانواده خود را به معدن ببرند حتما همه خانواده ها درک می کردند که کار در معدن زغال سنگ یک جنگ تمام عیار است که غنیمت زیادی را در بر ندارد جنگی بین مرگ و زندگی . شاید آنوقت مسئولان هم اندکی به اهمیت کارآنها پی می بردند .
,قرار شد همراه با پدر راهی معدن شوم من به عنوان کسی که قصد دارد کار درمعدن را بیاموزد و پدرم به عنوان کارگر معدن اما هیچکس نمی دانست بعد از بازگشت من از معدن چه غمی بر سینه ام سنگینی خواهد کرد وقتی که اسرار داشتم تا پدر مرا به معدن ببرد او می گفت معدن جای تو نیست و برای تو سخت است .
,پدرم مثل همیشه با بوی خوش و آینه و قرآن مادر بیرون رفت گرچه مادر گاهی از سر سختی ها شکایت می کرد اما همیشه می گفت کاش پدرت کار به این سختی نداشت زیرا هر بار که می رود دل آشوبی سراغم می اید و می گویم شاید این آخرین باری باشد که نگاه مهربان او را لمس می کنم ، او گرمای خانه ام است .
,با پدر راهی شدیم ، در راه پدرم با همان قامت خمیده دست مرا فشرد و گفت هر چه را در معدن می بینی برای مادرت بازگو نکن نمی خواهم ناراحت شود او بسیار رئوف است ، اتوبس شرکت ذغال سنگ رسید و من همراه پدر بر اتوبوس سوار شدم درطول مسیر امثال پدرم بسیار بودند بعضی ها شکسته تر و بعضی ها هم خسته تر و البته جوان هایی هم بودند که با امید به زندگی بهتر به این شغل روی آورده اند.
,در اتوبس همه از همه جا می گفتند اما یک کلمه مرا بسیا ر آزرد، جوانی که به تازگی به معدن آمده بود گفت خدا را شکر که ما هم کار می کنیم وبیکار نیستیم اما کسی حاضر نیست دخترش را به عقد من در آورد زیرا می گوید تو کارت کثیف است و دختر ما نمی تواند هر روز سیاهی بشوید ، تمام وسایلش را کثیف می کنی .
,این مسئله برای من قابل هضم نبود که به کسی به خاطر کارش زن ندهند پس پدر چگونه مادرم را برگزیده بود ویا مادر چطور پدر را پذیرفته بود این جا بود که پد رگفت ایمان کمرنگ شده است همین دستان سیاه ما باعث می شود تا دستان همسرو فرزندمان تمیز باشد ، با این کلمه ی پدر اولین درس زندگی ام که ایمان به خدا بود برایم کاملا جاافتاد .
,به معدن رسیدیم جوان تر ها زودتر پیاده شدند من و پدر هم به آرامی از پله ها پایین آمدیم در بین سه کوه یک معدن بسیار زیبا و با ساختمان های سربه فلک کشیده بود، پدرم با مدیر معدن صحبت کرده بود تا من بتوانم به معدن وارد شوم همه کارگران از حضور من اندکی ذوق زده شده بودند و همه سعی می کردند که چیزی را به من بیاموزند .
,پدرم مرا به اتاقی خواند که در آن همه چی سیاه بود و فقط کمد های با رنگ نقره ای نمایان بودند پدرم از درون کمد لباس های کارش را برداشت و پوشید آنقدر سیاه بود که فکر نکنم هرگز مادرم آن را دیده باشد .کلاهی ایمنی و چراغی که روی ان نصب می شد را پدر بر سر م گذارد و همه آماده جهاد شدند از اتاق بیرون اآمدیم و به سمت آسانسور هایی که کارگران را به زیر زمین می برد رفتیم این آسانسور ها 500 متر پاییین می ر فتند انقدر تاریک شد که جز نور چراغ قوه ها چیزی دیده نم یشد نفسم گرفته بود و سرفه ها ی خشک امانم را بریده بود و احساس می کردم در زیز زمین دفن شده ام .
,اما پدر انگار از یک اتاق به اتاقی دیگر رفته باشد هیچ تغییری نداشت وکاملا آرام بود پدر گفت صبور و آرام باش اینجا بود که درس دوم زندگی ام را آموختم ، من گوشه ای خزیده و نشستم اما پدر به استخراج ذغال مشغول شد چند ساعتی گذشت واگن ها یکی پس از دیگری پر می شد و به وسیله کارگرانی که نسبتا قوی بودند به خارج از معدن هل داده می شدند همه می گفتند که شیب رگه های ذغال در کرمان زیاد است لذا هر لحظه ممکن است زیر پای کسی ریزش کند ترس تمام وجودم را گرفته بود ودلم می خواست دست پدر را بگیرم و از آنجا فرار کنم اما پدر مرا به شجاعت دعوت می کرد درس سوم را نیز از پدر آموختم .
,صدای فریاد کسی همه را به یک سو فراخواند و همان جوانی که صبح در اتو بوس صحبت می کرد در حین استخراج بر اثر ریزش کوه گیر کرده بود همه با خدا و خدا کردن و تمسک جستن به اهل بیت سعی در بیرون کشیدن او را داشتندکارگران با دست خالی خاک را کنار می زدند تا او را بیابند اندکی تلاش همه جانبه سبب شد اور ا بیابند.
,بیهوش شده بود هنگامی که او را بیرون کشیدند من چنان ترسیده بودم که حتی نفس کشیدنم هم از یادم رفته بود کارگران او را سوار واگن کرده و به آسانسور سوار کردند و همه از معدن بیرون رفتند 8 ساعت زیر زمین بودیم وبرای من تنها چند ساعت گذشته بود هنگام خروج از معدن نور خورشید به حدی زیاد بود که چشمانم نمی توانست تحمل کند جوان بیهوش را بیرون آورده با پمپ باد خاک تنش را گرفتند ، بر روی سصورتش آب پاشیده و برای بهوش آوردنش تلاش کردند .
,با باز شدن چشمانش همه خوشحال شدند این لحظه از همه لحظه ها برایم در معدن سخت تر بود زیرا در طول این 20 سال ممکن بود پدر دچار این حادثه می شد ، شاید هم بهوش نمی امد و یا کلا به چاه ها ی زغال سنگ فرو می رفت و آن وقت ما از نعمت پد رمحروم بودیم این فکر مرا چون دیوانگان کرده و به این سو و آن سو می نگریستم فکرم خالی شده بود پدرم با یک استکان چای مرا به آرامش فرا خواند و گفت عزیزم اگر خداوند عالم عزیز است شیشه را به کنار سنگ نگه می دارد درس چهارم پدر توکل بود او که 20سال این درس را خوب آموخته ومشق کرده بود .
,بعضی از کارگران از مشکلاتشان هم می گفتند؛بعضی ها به سختی کار اشاره می کردند وبعض ها به بی اعتنایی مسئولین در عرصه مشکلات آنها وبعضی ها هم به یغما رفتن ثروت ملی را نتیجه بی توجهی به تلاش هایشان می دانستند .
,کارگران می گفتند : کار سختی داریم کار زیاد و پول کم ،د رطول 20 سال یک مسئول ندیدیم که از ما و از کار ما دیدن کند و به حرف دلما گوش بدهد ما اکنون هم ما جنگ اقتصادی را می فهمیم ، آنانی که در رفاه و نعمتند و اجازه اختلاص و ثروت اندوزی می دهند با کارگران اقتصادی وشرایط کاری آنان بیگانه اند اگر هر کدامشان یک بار به معدن می آمدند دلشان می سوخت و اجازه نمی داند این ثروتی را که ما با سختی از دل کوه برای آنان استخراج می کنیم ، اجازه به یغما رفتنش را به راحتی نمی دادند.
,روز سخت کاری پدر به پایان رسید و راهی منزل شدیم پدرم مرا قسم داده بود که به مادر چیزی نگویم زیرا آرامش خود را از دست می دهد ونمی تواند سختی ها ی زندگی را تحمل کند حقوق پدرم 1 میلیون و گاهی 900 هزار تومان است حال شما بگویید این حقوق کم با آن شرایط سخت برای یک کارگر چیزی جز درس قناعت است ؟
,پدرم بزرگترین معلمی است که صبر و قناعت و خود باروی و اعتماد به نفس را به من آموخت و سنگ سخت را نرم کرد حال این پدر کمتر از یک معلم انسان سازی چون شهید مطهری است .
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه