خاطرهای از شهید اسدالله حسنوند؛
معلم شهیدی که مشعلدار چراغ خردمندی و تزکیه بود
«شهید اسدالله حسنوند» از جمله شهدای معلم شهرستان سلسله است که همشهریان الشتری از سبک زندگی این شخصیت والامقام، خاطرههایی شنیدنی دارند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا و به نقل از لرسو؛ اشاره: «شهید اسدالله حسنوند» از جمله شهدای معلم شهرستان سلسله است که همشهریان الشتری از سبک زندگی این شخصیت والامقام، خاطرههایی شنیدنی دارند. تلاش شهید اسدالله حسنوند در جهت تزکیه نفس، آنقدر بر رفتار و کردار وی اثرگذار بوده است که اقوام، دوستان و همرزمان وی در دوران دفاع مقدس، این شهید را الگوی خود برای حرکت در مسیر تقوی و پرهیزگاری میدانند. وصیت نامه شهید اسدالله حسنوند با کلماتی که برگرفته از احساسات ناب و پاک عشق به خدای متعال و اخلاص است، چنان عجیب و تکان دهنده سطرهای وصیت نامه آن شهید والا مقام را آراستهاند که گویی چشمهای زلال است که جان هر تشنهای را سیراب کرده و از بن بستها میرهاند. «احمدرضا گوهری»، نمایشنامهنویس جوان برجسته الشتری، خاطراتی از نزدیکان شهید حسنوند را به شیوهای تحسینبرانگیز به رشته تحریر درآمده است. متن زیر، خاطرهای از همسر آن معلم عارف میباشد که درسهای بزرگی در شیوه برخورد با خانواده و نیز اصلاح نفس را در خود دارد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, لرسو,

, با دست بخار را از صورت خیس پنجره پاک کردم. پشت پنجره آسمان بود که آرام و بیصدا دست در کیسهی زمستانی ابرهایش میکرد. برف میریخت روی سر شهر. درختان تن عریانشان را لای پتوی سفید برفها پیچیده بودند تا سرما نخورند.
,کوچه و خیابانها، پُر بود از رد کفش رهگذرانی که هر کدام پی کاری میرفتند. چند گنجشک کوچک، دلگیر از این همه برف، زیر بالکن خانهمان کِز کرده بودند. منتظر بودند آسمان دست از لجاجتش بردارد؛ مهلتی بدهد بروند پی روزیشان. صدای جارزدن مرد برفروب ازداخل کوچه شنیده میشد. شاید او آرزو داشت تمام سال برف بیاید تا کار و بارش سکه شود. این چند روز حسابی برف باریده بود. امروز اما سمجتر از هر روز برف میآمد.
,چشم به راه بودم. دیگر میبایست از مدرسه برمیگشتی. کارهایت در این دوسه روز گذشته، فکرم را حسابی مشغول کرده بود.
,صبح موقع رفتنت، دیدم مثل روز گذشته کفشهایت را درآوردی. آنها را زیربغل گذاشتی. پابرهنه داخل برفها رفتی و از در خانه بیرون زدی و من از پشت پنجره نگاهم را بدرقهات کردم. فرصت نشد بپرسم چرا اینگونه؟ چرا اینچنین؟ رد پایت را بلافاصله برفهای تازه پوشاندند. شاید برفها میخواستند راز تو، پنهان بماند ترسیدم مردم مسخرهمان کنند. چه میگفتند اگر تو را در آن روزهای برفی با پای برهنه میدیدند؟ تمام روز ذهنم درگیر این مسئله بود. منتظر بودم از سر کار برگردی. فکر کردم باید دلیل مناسبی داشته باشی برای کارهایت. همهاش خودخوری کردم. این چند روزه را هم که ظهرها چیزی نمیخوردی. دو روز گذشته را تحمل کردم. چیزی نپرسیدم. ساکت ماندم. دوست داشتم خودت علت کارهایت را بگویی. چقدر عجله داشتم زودتر بیایی تا سین جینات کنم.
,در حیاط که باز شد قامتت داخل چارچوب در دیدنی بود. برف زیادی روی سر و صورت و شانههایت نشسته بود. کفشهایت دستت بود. درست همانطوری که صبح از در خانه بیرون زده بودی. طاقت نیاوردم. جلوی در ورودی ایستادم. صورتت از شدت سرما سرخ شده بود. نفست از سینه بیرون میزد مثل یک ابر جلوی صورتت میایستاد و به سؤالی که از تو داشتم ابهام بیشتری میداد.
,دم در برفها را از سر و شانهات تکاندی. قطرات آب محاسنات را که به رنگ طلایی میزد خیس کرده بود. دستم را جلوی در، سد کردم؛ سلام کردی. جواب سلامت را که دادم، بیمقدمه رفتم سراغ پرسشی که این چندروز بی قرارم کرده بود پرسیدم. حالِ دانشآموزی را داشتم که برای شنیدن پاسخش بیتابی میکرد گفتم: «تا نگی قضیه و از چه قراره، نمیذاریم داخل بیایی!» کفشهایت را زمین گذاشتی؛ کتت را بیرون آوردی. دستی به سر و صورت خیست کشیدی. انگشتهای پایت را دیدم از شدت سرما سرخ و بیحس شده بودند. تو صبور و مهربان و من...گفتی:
,-کدوم قضیه؟
,-این چند روز غذا نخوردنت، پای برهنه توی برف اومدن و رفتنت.
,-بیرون، سرده پاهام دیگه حس ندارن؛ اول اجازه بدین بیایم داخل، بعد همه چیز رو میگم. اجازه ندادم؛ وقتی اصرارم را دیدی گفتی:
,-نیت داشتم که سه روز را روزه بگیرم و مسیر خونه تا مدرسه رو پای پیاده توی برف بیام و برم. تعجب کردم گفتم:
,-روزه؟ نیت؟ متوجه نمیشم؟ یعنی... اینا... همه این کارها... آخه چرا؟
,-چند روز پیش سر موضوعی عصبانی شدم...
,-خب آره؟
,-حرفایی زدم که باعث رنجش تو شد؟
,-ولی من همه چیز رو فراموش کردم.
,-اما من خواستم نَفْسم را ادب کرده باشم. امیدوارم مرا بخشیده باشی. نمیدانی از شنیدن این حرف چه حالتی به من دست داد. شوکه شده بودم. تَهِ دلم خوشحال بودم. نمیدانی این کار تو برای من چه معنا و مفهومی میتوانست داشته باشد. گفتم: ای بابا! تو هم قضیه رو جدی گرفتی! من کجا ناراحت شدم...؟! هر دو خندیدیم.
,خندههایت بوی بهار میداد.
,بیرون اما همچنان برف میآمد. انگار آسمان خستگی سرش نمیشد! بیوقفه داشت روی شهر برف میبارید. آن روز خیلی منتظرت ماندم. غافل از اینکه سرنوشت میخواست یک عمر چشم به راه رسیدن نشانی از تو بمانم.
,انتهای متن/
,راوی: همسر شهید معلم اسدالله حسنوند
, راوی: همسر شهید معلم اسدالله حسنوند,نویسنده: احمدرضا گوهری
, نویسنده: احمدرضا گوهری]
ارسال دیدگاه