به مناسبت هفته معلم:
شیوه های متفاوت تدریس معلم او را بین دانش آموزان محبوب کرد/ تدریس نمایشی با لباس سنتی
شیوههای تدریسش آمیخته است با خلاقیت برای تدریس، اصلا همین مسئله هم باعث شد تا اوبهعنوان معلم نمونه شهر انتخاب شود. کافی است یکبار سر کلاس خانم معلم بنشینید، آن وقت است که شعر «چوب معلم ار بود زمزمه محبتی/ جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را» را بیبروبرگرد به یاد میآورید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شمیم ماهنشان، ایستاده در مقابل تخته سیاه، با لباسی سنتی؛ لباسی که سکههایی به آن دوخته شده است.با آرامش در رابطه با فلسفه لباس و سکههایی که روی آن آویخته شدهاند صحبت میکند. کارش این است، مدام به فکر خلق یک شیوه و روشی خاص برای تدریس است. در کلاسش علاوه بر آموزش به سبک قدیم و دو دو تا میشود ۴ تا، قوانین خاص خود را دارد. با آنکه کلاس کوچک است و فضای چندان مناسبی ندارد اما هر روز چینش کلاس را تغییر میدهد تا بچهها بهتر بیاموزند آنچه را باید بیاموزند و در کنار تمام این آموزشها، درس زندگی را هم میآموزد تا ملکه ذهن دانشآموزانش شود. کلاسهایی که ناهید رضایی برگزار میکند اصلا شبیه کلاسهای درس امروزی و دیروزی نیست. برای آنکه بیشتر با شیوه و شگرد این خانم معلم آشنا شوید با ما همراه شوید.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شمیم ماهنشان,- از بزرگ به کوچک
۱۸سال است معلمی میکنم و درحال حاضر معلم سال چهارم دبستان هستم. ۵سال اول را در نهضت سواد آموزی مشغول بهکار بودم. کمی سخت است اما تدریس به افرادی که سن و سالی از آنها گذشته است و عشق به درس و مدرسه آنها را راهی نهضت کرده خالی از لطف هم نیست؛ افرادی که مشکلات زندگی، آنها را از موهبت درس خواندن محروم کرده بود و در سنین جوانی و میانسالی عزمشان را جزم کرده بودند تا راه جا مانده از گذشته را طی کنند. بهطور کلی جالب و سخت است. سختیاش به این خاطر است که باید به کسانی آموزش بدهیم که هیچ اندوخته و ذهنیتی از الفبا ندارند و سر کلاسی حاضر شدهاند که معلمشان سنش از خودشان کمتر است. شیرین است چون آدمهای قدردان و عاشق تمام توجه خود را میکنند تا گذشته خود را جبران کنند و باسواد شوند.
,- یک دوراهی
۱۳سال پیش تدریس به کلاس اولیها را آغاز کردم. اینبار به جای افراد سن دار، به کودکانی درس میدادم که نخستین بار بود پایشان را به مدرسه میگذاشتند. هر دو گروه هیچ آموخته و شناختی از درس و مشق نداشتند، با یک تفاوت بزرگ آنها اول راه بودند؛ بچههای بازیگوش و پرانرژیای که مشتاقانه میخواستند «الف» تا «ی» را از زبانم بشنوند و با دنیای جدید آشنا شوند.تدریس در پایه اول ابتدایی را درست وقتی شروع کردم که پسر بزرگم افشین به کلاس اول میرفت. درسها را همزمان با هم میخواندیم. او بهعنوان یک دانشآموز و من بهعنوان یک معلم. خیلی وقتها ایدههایی را که برای آموزش درسها در ذهنم داشتم شب قبل برای او در خانه اجرا میکردم تا ببینم چقدر ارتباط برقرار میکند و یادگیری دارد، بعد فردای آن روز در مدرسه برای شاگردهای خودم اجرا میکردم. خاطره جالبی هم از آن دوران در ذهنم است که هیچوقت فراموش نمیکنم. یکبار افشین به من گفت مامان نمیشود من هم سرکلاسی که شما معلمش هستی بیایم؟ شما بهتر درس میدهی! این حرفش به من ثابت کرد که در کارم موفق بودهام و مطمئنا بچههای کلاس خودم هم همین عقیده را دارند. اما سال اول پسرم که تمام شد، ماندم سر یک دوراهی؛ انتخاب ماندن در کلاس اول یا رفتن در پایه بالاتر همراه با پسرم. یا باید مانند پسرم میرفتم مقطع بعدی و کلاس دومیها را تدریس میکردم یا باید در کلاس اول میماندم و آموختههای ۶سال تدریسم را در اختیار کودکانی که برای نخستین بار پشت میز مدرسه مینشستند، قرار میدادم. چرتکه را انداختم، دو دو تا ۴ تا کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که بمانم و یاد بدهم الفبا را. لذت تدریس به کودکان کلاس اولی، وصفناپذیر است. از همان سالهای اول تدریسم یک چیز را ملکه ذهنم کردم و آن این بود: «یک معلم باید بتواند ذهن بچهها را درگیر موضوعی بکند که میخواهد آموزش بدهد؛ اینطوری یادگیری هم آسانتر میشود».
,- یک شیوه متفات
از همان روزهای اول برای ماندگاری الفبا در ذهن کلاس اولیها تصمیم گرفتم حروف الفبا را بهصورت نمایشی به آنها یاد دهم. تا کودکانی که بازیگوشی یکی از خصوصیات مشترکشان است، علاقه و انگیزه بیشتری برای یادگیری پیدا کنند، سعی کردم بهصورت نمایشی الفبا را آموزش بدهم؛ برای مثال وقتی به حرف«ع» میرسیدیم، من خودم را به شکل یک پیرزن در میآوردم، با پنبه برای خودم موهای سفید درست میکردم و با چارقد گلدار و عصا و عینک وارد کلاس میشدم. عصا و عینک من همان وسیلههایی بودند که قرار بود حرف«ع» را در ذهن بچهها برای همیشه ماندگار کنند.یا وقتی که حرف«س» را آموزش میدادم سعی میکردم با یک سینی و چند استکان چای وارد کلاس شوم. بعد پای تخته کلمه سینی را بنویسم و سینی را مقابل چشمشان بگذارم. به این ترتیب بچهها بهتر با موضوع درس جدید ارتباط میگرفتند.
,بعد از مدتی تدریس، به پایه چهارم رفتم. آذرماه ۹۳بود که ایده تدریس با لباس محلی به ذهنم رسید. قبلا کتاب اجتماعی ۳ بخش تاریخ، جغرافی و مدنی داشت اما الان همه مباحث با هم ادغام شده و دیگر جدا از هم نیستند. این ایده هم وقتی به درس تاریخ رسیدیم به فکرم رسید.
,البته قبل از شروع سال تحصیلی در جلسه توجیهی آموزش و پرورش، استاد راهنمایی که وظیفه آموزش ما را بهعهده داشت به ما گفت وقتی به این بخش رسیدید سعی کنید با آموزش و… مفهوم تاریخ را به بچه آموزش بدهید. به بچههای کلاسم گفتم که هرکسی هروسیله قدیمی و بدون استفادهای را که گوشه خانهشان مانده، خودش به کلاس بیاورد.
,قبل از هرچیزی موضوع را با مدیر مدرسه مان مطرح کردم و موافقتش را گرفتم. به این ترتیب گوشه کلاس را پر کردم از وسیلههای قدیمی و سنتی. هرکدام از شاگردها با خودشان یک وسیله آورده بودند؛ مثلا چند سماور قدیمی و زغالی که الان واقعا کارکردی ندارند، چند هاون، کاسه، بشقاب و… .
,- تاریخ با اجرای نمایشی
یکبار با لباس محلی شهرم وارد کلاس شدم. اسم لباس محلیمان «تومان کینک»است. تومان کینک در حقیقت لباس محلی مردم ماهنشان است و یک روسری بزرگ گلدار به اسم لچک، یک «کینک» یا پیراهن بلند، یک شلوار، یک دامن که ۶متر پارچه برده و حسابی هم چیندار است و یک جلیقه تزیین شده با سکههای قدیمی. وقتی ایده استفاده از لوازم قدیمی و سنتی سرزنگ تاریخ به ذهنم رسید، با خودم فکر کردم چرا با پوشش محلی سرکلاس مقابل بچهها نایستم و از تاریخ نگویم؟! این لباس هم بخشی از تاریخ مردم این منطقه است.
,البته حالا مدتهاست که کمتر کسی با این پوشش بیرون میرود اما در گذشته مادربزرگهای ما همیشه تومان کینک میپوشیدند. تومان کینک البته یک لباس ساده نیست؛ جلیقه آن در گذشته حکم بانک را برای زنهای ماهنشانی داشت. الان را نگاه نکنید که جلیقه با سکههای تزیینی آراسته شده، قبلا زنها سکههای طلا و نقره واقعی را به جلیقه هایشان میدوختند بهعنوان پس انداز. بعد در جشنها و عروسیهایی که دعوت بودند یکی از این سکهها را از جلیقه جدا میکردند و به عروس و داماد هدیه میکردند. :«من تاریخچه این لباس و بحث پس انداز سکهها را به بچههای کلاسم گفتم ؛ فکر میکنم راه خوبی بود برای اینکه آنها با مفهوم پسانداز آشنا بشوند. البته این موضوع و این نوع آموزش وقتی اهمیت پیدا میکند که به دنیای دوروبرمان نگاه کنیم؛ دنیایی که مدام در حال تغییر است و متأسفانه در جریان این تحول، آداب و رسوم نیاکانمان به فراموشی سپرده میشود. اما کارهایی مثل این کار میتوانند به زنده ماندن هویت تاریخیمان کمک کرد و حداقل ذهن بچهها را نسبت به این موضوع حساس کند.
,- بازی تدریس اشکال
یکی از دروسی که بچهها با آن مشکل دارند، یاد گرفتن اشکال هندسی و مساحت و محیط این اشکال است. از طرفی نور خورشید بیمحابا وارد کلاس میشد و پنجرههای بیپرده چشم بچهها را اذیت میکرد. نور خورشید و سخت بودن این درس باعث شد فکری به ذهنم خطور کند. به بچهها گفتم طلقهای رنگی بلاستفادهای را که گوشه خانههایشان دارند به مدرسه بیاورند. بعد خود بچهها اشکال هندسی مختلف را روی این طلقهای رنگی کشیدند و طرح را قیچی کردند و بهصورت پراکنده روی شیشه پنجره چسباندند. بعد هم مساحت و محیطشان را کنارشان نوشتند تا همیشه جلوی چشمشان باشد. نکتهای که فکرش را هم نمیکردم انعکاس رنگی نور از این طلقها به داخل کلاس بود؛ اتفاقی که بچهها را خیلی سر ذوق آورد.
,- زنگ سیب
در مدرسه ما به جز زنگهای معمول بقیه مدارس، یک زنگ صبحانه داریم که همه بچهها باهم و در کنار هم صبحانه میخورند. وقتی دیدم که این دورهم بودن چقدر در اشتهای بچهها تأثیر دارد به فکر افتادم که فرصتی هم برای خوردن میوه به بچهها بدهم. از آنجا که بیشتر مردم در منطقه ماهنشان باغ سیب دارند، این ایده به ذهنم رسید که هرکدام از بچهها با یک سیب به مدرسه بیایند و در زنگ سیب، این میوه پرخاصیت را بخورند. حالا خوشبختانه مدتها از این ایده میگذرد. البته سال گذشته هم هخامنشیان را به شیوه خاص تدریس کردم. تاریخ و پادشاهانش همیشه یکی از دروس سختی بود که بچهها در مدرسه با آن مشکل داشتند. یاد گرفتن اسم پادشاهان و مدت پادشاهی، کدام پادشاه بعد از کدام پادشاه آمده و… مسائلی است که ذهن دانشآموزان را درگیر میکند. دانشآموزان من هم از این امر مستثنا نبودند و یکی از مشکلاتی که داشتند با سلسله هخامنشیان بود. برای همین با همکار هم پایهام تصمیم گرفتیم با کمک اسلایدهایی که از سفر شیراز با خود همراه آورده بودم به آنها درس دهم. انواع و اقسام آزمون در یادگیری سلسله هخامنشی کمکی به دانشآموزان نکرد، اما اسلایدها باعث شد بچهها به نحو احسن درس را یاد بگیرند.
,- سیارههای زمینی
نبود زمان یکی از دلایلی است که باعث میشود نتوان هر درسی را توصیفی تدریس کرد اما بعضی از دروس را باید عملی یاد داد. یکی از این مباحث، درس سیارات علوم سال چهارم است. برای همین با معلم همپایهام صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم که برای این آموزش شیوه جدیدی را بهکار ببریم. برای این کار تصمیم گرفتیم که بچهها نقش سیارات را بازی کنند. چند نفر را انتخاب کردم و به آنها گفتم هر کدامیک سیاره را انتخاب کنند. قرار است در حیاط مدرسه سیارات (دانشآموزان) کنار هم قرار بگیرند و هر کدام از سیاره خودش بگوید. یکسری اسلاید هم برای این کار درنظر گرفتیم. برای اینکه شکل سیارات طبیعی بهنظر برسد، یکسری اشکال از اینترنت گرفته و آنها را چاپ کردیم تا دانشآموزان در پشت هر سیاره به تعریف آن بپردازند. البته این کار زمان میبرد و تصور میکنم آموزش به این شیوه ۲ جلسه بخواهد اما مطمئنم که خیلی خوب یاد میگیرند و بعد از این هم هیچ وقت این درس فراموششان نمیشود.
,- فرار از اجبار
تجربه به من نشان داده وقتی که یک کودک مطلبی را به اجبار یاد میگیرد، هرچند که در روز اول آن را طوطیوار بیان میکند اما طی روزهای بعد به مرور این اطلاعات در ذهنش کمرنگ میشود تا اینکه به کلی فراموش میکند. درحالیکه اگر یک موضوع را با علاقه و انگیزه بهصورت عینی، نمایشی و ملموس به بچهها آموزش بدهیم هیچوقت از یاد نمیبرند. الان قدیمیترین شاگردهای من دوره پیش دانشگاهی را میگذرانند و خیلی وقتها وقتی من را در کوچه و خیابانهای ماهنشان میبینند، جلو میآیند و از اینکه باسوادشان کردهام تشکر میکنند.
,- عاشقی تمامی ندارد
ایدههایی که بهدست میآورم، حین تدریس به ذهنم میرسد. شاید هر کسی جای من بود بعد از مدتی با کسب تجربه به این فکر میرسید که چه کند تا بچهها بهتر یاد بگیرند. ما معلمهایی خیلی بهتر و قابلتر از من داریم، برای همین حاضر نشدم با تلویزیون مصاحبه داشته باشم. چون همکاران دیگر هم درصدد خلق شیوههای متفاوت هستند. هر معلمی وقتی روی صندلی مینشیند و با دانشآموزانش ارتباط برقرار میکند، متوجه میشود که چه مثالی برای آنها سخت است و درکش با مشکل مواجه است، به همین دلیل به فکر ایدهای میافتد تا دانشآموز از طریق آن ایده بهتر درک کند و عمرش را به بطالت نگذراند. دلم میخواهد دانشآموزانم به مقاطع بالاتر که میروند، با آموختههای کامل باشند و مشکلی برایشان پیش نیاید. اگر اوایل راه بودم، با خودم میگفتم تازهکار و پرانرژی هستم و برای همین دنبال این هستم که دانشآموزانم خوب یاد بگیرند اما الان ۱۸سال از تدریسم گذشته است و اگر ۳۰سال از عمر کاریام بگذرد بازهم همین ایدهها را مطرح میکنم؛ چون من به تمام معنا عاشق کارم هستم و دانشآموزانم را فرزندان خودم میدانم. آنقدر این عشق در من وجود دارد که فکر میکنم حتی بعد از بازنشستگی هم دلم بخواهد تدریس کنم و یاد بدهم. هرگز دلم نمیخواهد بچهام از سر کلاس درس وقتی بیرون میآید، درس را به خوبی یاد نگرفته باشد. همکارانم همیشه به من میگویند خانم رضایی بالاخره یک شیوهای پیدا میکند تا درس را یاد بدهد و علت شاید همین باشد.
,- هر درس یک کلاس
با آنکه فضای کلاس کوچک است اما مدام چیدمان کلاس را تغییر میدهم. درماه ۲ یا ۳ بار چیدمان کلاس را تغییر میدهم. هر درسی یک چیدمان خاص خودش را دارد. درسهایی که نیاز به تخته سیاه ندارد، مثل کاردستی یا درسهای هنری یا علوم، چیدمان کلاسم به شکل Uدر میآید. بچهها روبهروی هم مینشینند و درس را به آنها تدریس میکنم. بعضی درسها که گوشکردنی است، بچهها دور هم مینشینند و دایرهای را تشکیل میدهیم تا درس را آموزش دهم. سعی میکنم برای هر درس نمونهای بیاورم یا آزمایشی کوچک انجام دهند تا بهتر موضوع را متوجه شوند. هر چقدر درسدادن من دیداری باشد تأثیرش در یادگیری بیشتر است و احتمال فراموش کردن آن هم کمتر است.
,- درس زندگی
فقط درسهای کلاس برای بچهها مهم نیست، ما باید به آنها درس زندگی بدهیم. یاد گرفتن درس زندگی در این سن و سال باعث میشود که تا آخر عمر این درسها همراهشان باشد و در زندگیشان از آنها استفاده کنند؛ مثلا به آنها یاد دادم که از چیزهای بیارزش هم میتوان وسایل باارزش ساخت یا آموختم آشغالهایشان را هر جا نریزند چون این کار باعث میشود هر بار رفتگری کمرش خم شود تا آشغالها را بردارد. از تکهپارچههای مختلف، رومیزی، پردهو… ساختیم که هنوز هم در کلاس دیده میشود. با قوطیهای خالی کمپوت و تزیینشان سطل زبالههای خیلی کوچکی برای بچهها ساختیم. حتی یکبار هم با تکههای پارچه و چوب عروسک محلی ساختیم که هنوز هم گوشه کلاسمان است. این طوری هم یاد گرفتند که وسایل بیارزش را میتوان به چیزهای باارزش تبدیل کرد.حالا کلاسم پر شده است از لوازم بازیافتی که ارزش خاصی برای بچهها دارد. عروسکهایشان با آنکه ساده است اما برای آنها همبهای گرانترین عروسکهاست.
,]
ارسال دیدگاه