اینک، به سر سلامتی آمده است دنیا، اندوه «رضا» را؛
خداحافظ، چهارده سال صبوری مطلق!
کوچه ها دلتنگ، کوچه ها تاریک، آینه ها غرق در غبار؛ انگار این روزهای پس از تو، سرنوشت تمام پیشانی ها را سیاه نوشته اند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از ائل،
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ائل,بغضها، ابر میشوند و ابرها باران.
,کوچه ها دلتنگ، کوچه ها تاریک، آینه ها غرق در غبار؛ انگار این روزهای پس از تو، سرنوشت تمام پیشانی ها را سیاه نوشته اند.
,زخم نبودنت را سر بر کدام دیوار باید گریه کرد؟ تمام پیرهن ها بوی غربت گرفته اند.
,این روزها آشنایی غریب، فرزند مهربانی غریب و پدر آشنایی غریب تر، با خاک وداع میکند.
,هنوز از پس لحظه های دور، نجواهای عاشقانه ات را میشود شنید.
,

, حک کرده اند بر تن تمام خشت ها و ستون های زندان، مرام صبوری ات را.
,اینک نوبت توست؛ گلی از بوستان فاطمه علیه السلام.
,باز هم دستان پاییز کدورت یاس غربت دیده ای را چیده هر دم!
,بیکرانگی ات را چهار گوشه زندان، تاب حضور ندارند. عطر سخن هایت، مینواخت جان های مشتاق را.
,عطر سخن هایت، فرو می پاشید شیرازه قدرت پوشالی خفاشان شب پرست را.
,عطر سخن هایت، در هجوم هوایی مسموم، به رویش فرامیخواند جوانه ها را.
,نور حضورت چشم ها را به بیداری دعوت میکرد.
,توطئه چیده شد؛ خورشید را، از آسمان ها گرفتند و در کنج زندان به زنجیر کشیدند، تا غل و زنجیرها، همدم اوقات آسمانی ات شوند و میله های زندان، پای ناله های شبانه ات قد بکشند.
,چه کند این حلقه های آهنی، با این همه روسیاهی و شرمندگی؟
,اما تاریکنای زندان هم نتوانست روشنان حضور تو را خاموش کند.
,عطر نیایش های عاشقانه ات، حصارها را درهم شکست. چه جان های به خواب رفته ای که از حقیقت منتشرشده گلوی تو، جرئت جوانه زدن یافتند!
,مگر میشود باب معرفت و حکمت را بست؛ وقتی که آن باب، باب الحوائج باشد؟!
,دری گشوده ای از چشم اندازه ای جاودانگی، رو به معصیت کارترین جان های گرفتار شده.
,در ازدحام گرگ ها و خفاش ها جان پناه آهوان رمیده ای بودی که تشنه معرفت بودند. در محبس هارون بودی، در حصار گرفتار بودی؛ اما باران حضورت بر هوای کاظمین می بارید.
,اعجازهای همیشه ات را میله های زندان هم جرئت حاشا نداشت. عطر نیایش های شبانه ات، پیراهن تقوا پوشاند بر قامت دقایق گناهکار.
,اینک، به سر سلامتی آمده است دنیا، اندوه «رضا» را.
,بهشت، در فراسو آغوش گشوده است رهایی ات را.
,تابوت توست بر شانه های غریبی تاریخ. خداحافظ، چهارده سال صبوری مطلق!
,خداحافظ، معصومیت محض در هجوم دقایق ظلم! باب الحوائج! چهارده سال رنج مداوم، تمام شد.
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه