روایت خون دل خوردن پدری پیر از اسارت و شهادت فرزندانش
آن از خدا بی خبرها بچه هایم را از مقابل درب منزل تا مقرشان سینه خیز می برند و تا می توانند آن ها را شکنجه می کنند. بعد از بیست و هفت روز چشم انتظاری، بیست و هفت روز خون دل خوردن، در نهایت گروهک ضد انقلاب جنازه رحمت الله و دو برادرش ـ شهرام و شهریار ـ را به ما تحویل دادند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از پیشمرگ روح الله، شهید رحمت الله نمکی در روز بیست و هشتم خردادماه سال 1334 در محله جورآباد سنندج در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا پایان دوره متوسطه، در این شهر طی کرد و پس از اخذ دیپلم، در سال 1354، به عنوان سپاه دانش، عازم گرگان شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
شهید رحمت الله نمکی پس از دو سال خدمت در آن دیار، به زادگاهش بازگشت و به عنوان آموزگار، در آموزش و پرورش شهرستان کامیارن مشغول به کار شد. ایشان ابتدا به روستای هوینه در این شهر رفت و بعد از دو سال خدمت به شهرستان سنندج بازگشت. در این دوره همچنان در خدمت دانش آموزان روستایی بود و در مدارس روستاهای درونه و فرجه به امر تعلیم و تربیت فرزندان آن مناطق اشتغال داشت.
,,
سنندج در آن سالها(58ـ59) به دلیل حضور گروهک های ضد انقلاب، ناامن بود و عوامل مسلح و مزدور بیگانگان، زندگی را بر مردم آن سامان تلخ کرده بودند. خانواده شهید نمکی از خانواده های مذهبی و انقلابی شهر سنندج بودند که در مبارزه با گروهک های ضد انقلاب و اهداف و برنامه های آنها، تلاش زیادی را از خود نشان می دادند.
,,
فعالیت های انقلابی این خانواده سبب کینه و عداوت گروهک های ضد انقلاب علیه آنان شد. به همین دلیل عوامل گروهکی در صدد آزار و اذیت این خانواده برآمدند. تا اینکه در روز بیست و نهم اردیبهشت ماه سال 1359، رحمت الله نمکی به همراه دو برادر دیگرش ـ شهرام و شهریارـ توسط گروهک های ضد انقلاب دستگیر و به شهادت رسیدند.
,,
شکرالله نمکی ـ پدر شهیدان نمکی ـ لحظه اسارت فرزندانش را اینگونه روایت می کند:
,,
بار اول که صدای درب را شنیدم، اعتنا نکردم. بار دوم دیدم درب را محکم می کوبند؛ انگار می خواستند پاشنه درب را از جا در بیاورند. اوضاع و احوال شهر مناسب نبود و از طرفی هم می دانستم که گروهک ها دنبال خانواده ما هستند. صدای دروازه که بلند شد پیش خودم گفتم؛ باید عوامل گروهکی باشند که دروازه را اینطوری می کوبند. حدس زدم که باید خانه را محاصره کرده باشند.
,,
به هر حال چاره نداشتم و می بایست درب را باز می کردم. بلند شدم و با احتیاط به طرف دروازه رفتم. همین که درب را باز کردم دیدم بله حدسم درست است. در این لحظه مرا به گلوله بستند. یک آن متوجه شدم ران پای راستم بدجوری می سوزد. توانایی راه رفتن نداشتم. آنها هم می خواستند داخل خانه شوند. وضع مرا که دیدند، هر طوری بود بلندم کردند و مرا به خانه بردند.
,,
خون زیادی از پایم رفته بود و نفسم بند آمده بود. نامردها دختر کوچکم را هم از ناحیه مچ پا زخمی کرده بودند و هرکسی هم جلو می آمد، کتکش می زدند. برای انتقام آمده بودند. در خانه و محله ما غوغایی به پا شده بود.
,,
در همین گیر و دار بودیم که گفتند: ماشین آورده اند که شما را به بیمارستان برسانند. سوار ماشینم کردند، هنوز ماشین راه نیفتاده بود که پسرم ـ رحمت الله ـ رسید بالای سرم و گفت: پدر جان! انتقامت را می گیرم. بعد ماشین راه افتاد و رفت به سمت بیمارستان. ولی این آخرین دیدار ما بود.
,,
زمانی که مرا به طرف بیمارستان می برند، گروهکی ها دو پسر دیگرم ـ شهرام و شهریار ـ را دستگیر کرده و نزد خود نگاه داشته بودند. رحمت الله هم که پایش را از خانه بیرون می گذارد او را هم دستگیر می کنند.
,,
نامردها بچه هایم را از مقابل درب منزل تا مقرشان سینه خیز می برند و تا می توانند آن ها را شکنجه می کنند. بعد از بیست و هفت روز چشم انتظاری، بیست و هفت روز خون دل خوردن، در نهایت گروهک ضد انقلاب جنازه رحمت الله و دو برادرش ـ شهرام و شهریار ـ را به ما تحویل داد.
,,
در همین گیر و دار بودیم که گفتند: ماشین آورده اند که شما را به بیمارستان برسانند. سوار ماشینم کردند، هنوز ماشین راه نیفتاده بود که پسرم ـ رحمت الله ـ رسید بالای سرم و گفت: پدر جان! انتقامت را می گیرم. بعد ماشین راه افتاد و رفت به سمت بیمارستان. ولی این آخرین دیدار ما بود.
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه