همسر شهید مدافع حرم, شهید نجفی:

آقا میثم در حال انجام وظیفه شرعی اش شهید شد

آقا میثم در حال انجام وظیفه شرعی اش شهید شد
اگر میثم زنده بود یک نگاه حلما را با هیچ چیز عوض نمی کرد، مگر من می توانم محبت پدرش را به تنهایی به حلما القا کنم که بخواهم نبود ایشان را با پول جبران کنم؟
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ورامین ما: در نزدیکی ما خانواده ای زندگی می کنند که حضورشان افتخار و یاد آور حماسه عاشوراست آنجا که وهب بن جناح کلبی به واسطه ارادتِ خود ، مادر و همسرجوانش به اهل بیت علیهم السلام، ندای هل من ناصر امام زمانش را پاسخ می دهد .

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ورامین ما,


>بزرگ مردی که از نسل  انقلاب است نسلی  که کره ی زمین قرن‌هاست انتظار آنان را می‌کِشد تا بر خاک مبتلای این سیاره قدم گذارند و عصر ظلم و بی‌خبری جاهلیت را به پایان برسانند. در دنیایی که  پر از آلودگی است، آلودگی یک دنیا تکنولوژی. عصری که آدم‌ها در دنیای مجازی پرستیدنی تر هستند، آدم‌هایی که باید فاصله‌تان را تا حقیقت‌شان حفظ کنید، اگر می‌خواهید قشنگ تر باشند.

,
,

اما عناصر حیات بخش امروز ما به گونه ای دیگر زندگی می کنند، شهید آوینی زندگی آنان را این گونه توصیف می کند: زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، گردش خون در رگ‌های زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب، شیرین‌تر است و ذریه عزیز این خانواده زندگی را ،حیات را و دنیا را فدای محبوب خود و فدای بر افراشتن علم اسلام کرد.

,

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی ورامین ما، شهید میثم نجفی از همان نسل است او که حتی به انتظار به دنیا آمدن دخترش هم ننِشَست و مانند یاران و سرو قامتان دیگرش در برابر دشمنان ظالم قد علم کرد.
شهید نجفی که از مدافعان حرم حضرت زینب (ع) است و در تاریخ ۱۲/۹/۹۴ در شهر حلب سوریه توسط گروه تروریستی داعش به شهادت رسید.

,
,

خبر نگار ورامین ما از همسرشهید میثم نجفی در باره مدت زمان سفرهای شهید نجفی جویا شد که او پاسخ داد: یک بار به عراق و یک بار به سوریه رفت که مدت دو هفته عراق و دو ماه سوریه بودند.
همسر شهید نجفی شرح حال خود در نبود همسرش را اینگونه بیان نمود: وقتی رفته بود عراق خیلی نگرانش بودم موقع رفتن گوشی همراهش را با خود نمی برد، در سفر سوریه هم همین طور، دو هفته از رفتنش گذشته بود که خودش زنگ زد

,
,

در این مدت خیلی به من سخت گذشت، با تاکید آقا میثم، از رفتنش با کسی صحبت نمی کردم، یک شب در ایام دهه اول محرم بود و من خانه پدرم بودم که بیش از حد نگران شده بودم و برای این که دیگران متوجه نشوند رفتم داخل حیاط شروع کردم به گریه کردن، آنجا بود که خانواده ام خبر دار شدند.

,

با این که دوست نداشتم فکر و خیال بد به ذهنم برسد ولی به خدا می گفتم اگر برای میثم اتفاقی بیفتد من با این وضعیت چه می کنم.

,

وقتی آقا میثم زنگ میزد به خاطر شرایط بارداری اصرار میکردم که زودتر برگردد، البته اگر تصمیم با خودش بود که اصلا فکر برگشت را نداشت،  البته انگار  این بار آخر او می دانست که دیگر برگشتی در کار نیست چون از همکارانش شنیدم که گفته بود من دیگر برنمی گردم و به خانواده همسرم گفته ام که همه کارهایش را انجام دهند.

,

photo_2016-05-08_12-22-06

, photo_2016-05-08_12-22-06, photo_2016-05-08_12-22-06,

شاید او برای این که از لحاظ روحی مراعات حالم را کند در زمان حیاتش اصلا از شهادت و شهید شدن صحبت به میان نمی آورد فقط می گفت آقا (مقام معظم رهبری )گفتند بروید کار انجام دهید.

,


برای اعزام به سوریه هیچگونه اجباری در کار نبود برعکس از وقتی با آقا میثم ازدواج کردم متوجه شدم مدام پیگیر این هست که اگر جایی جنگ و درگیری اتفاق افتاده است برود و کمک نیروهای حق علیه باطل باشد واین عمل را وظیفه خود می دانستد و از این که در سپاه راکد مانده بود خیلی ناراحت بود، حتی یک شب به واسطه درخواست های پیاپی که به فرمانده اش برای اعزام به جبهه داده بود ساعت دو نیمه شب با آقا میثم تماس گرفتند و گفتند اگر برای رفتن مایلی باید ظرف نیم ساعت خودت را برسانی که آن شب رفتنش جور نشد اما وقتی برگشت به من گفت اینقدر با موتور با سرعت رفتم نزدیک بود تصادف کنم ؛ اینقدربرای مبارزه اشتیاق داشت! عقیده داشت که باید برای اسلام از اسرائیل انتقام گرفت.

,
,


این بانوی بزرگوار در رابطه با خصوصیات اخلاقی شهید بیان داشت: خیلی روحیه شاد و طبع شوخی داشت، تا حدی که می گفتم آقا میثم داریم می رویم منزل فلانی اینقدر شوخی نکن شاید ناراحت بشود، وقتی هم می آمد خانه با صدای بلند شعر و مداحی می خواند بعضی موقع ها به شوخی میگفتم میثم جان سرم رفت، یک بار برگشت در جواب حرفم گفت: یک روزی بیاید در این خانه اینقدر سکوت باشد که دیگر بگویی ای کاش که میثم بود و اینقدر شلوغ میکرد.

,
,

از لحاظ اعتقادی خیلی قوی بود و اینطور هم نبود که به همه وانمود کند که من آدم مذهبی هستم و به طور کلی از افرادی که فقط ظاهرشان مذهبی بود و یک جور دورویی به همراه داشتند بدش می آمد و دوست نداشت مانند آنها باشد.

,


او هر سال خمس و زکاتش را پرداخت می کرد، و دوست نداشت حتی ذره ای دِین کسی بر گردنش باقی بماند ، در وصیت نامه اش هم نوشته است که از پس انداز و آنچه باقی مانده است مقداری را به عنوان کمک به ایتام و مقداری را به عنوان رد مظالم پرداخت کنید .

,
,

شهید نجفی اصلا اهل زرق و برق دنیایی و این زندگی های  تجملاتی که اکثرا مبتلا شدند نبود حتی زمان خرید جهیزیه به من سفارش می کرد که مبل و وسایل غیر ضروری تهیه نکنم.

,


از لحاظ فکری و عملی نشان میداد که عاشق شهداست، چهار سال بود که ایام نوروز برای راهیان نور ثبت نام می کرد و خادم الشهدا می شد البته دوسال آخر هم من همراهیش کردم چون دیگر نمی توانستم بدون او در خانه تنها بمانم.

,
,


حتی یک بار گفتم که اگر بچه دار شویم نمی گذارم بروید؛ رو به من کرد و گفت: باور کن که من اگر نروم جنوب دیوانه می شوم، یعنی تا این حد عاشق شهدا بود.

,
,


مادر بزرگوار شهید از خاطرات دوران مجردی شهید نجفی در لحظه سال تحویل تعریف کرد که همه کنار سفره هفت سین می نشستیم ولی میثم می رفت داخل اتاق و مداحی گوش می داد و ذکر یا حسین (ع) به زبان می گرفت بعد از لحظه سال تحویل می آمد و با همه دیده بوسی می کرد.

,
,


زیاد در مراسم عزاداری و سینه زنی اهل بیت شرکت می کرد، هیئتی در نزدیکی منزلمان به نام یا زینب (س) بود که علاقه وافری به آنجا داشت.

,
,


در طول سال هم به شهدای بهشت زهرا خیلی سر می زد اعتقاد داشت شهدای گمنام خیلی حاجت می دهند، وقتی وارد قطعه شهدای گمنام می شدیم اینقدر می گشت تا یک ظرف آبی پیدا کند و  مزار شهدای گمنام را شست وشو دهد و وقتی هم کارش تمام می شد با هم دیگر زیارت عاشورا زمزمه میکردیم.

,
,


یک بار ما را سر مزار شهدای مسجد ارگ برد، خیلی انجا را دوست داشت، به واسطه مطالعه و تحقیقی که در مورد تک تک  شهدای مسجد ارگ  داشت در مورد زندگینامه و نحوه شهادتشان برایمان توضیح داد.

,
,

پسرم می گفت خوش به سعادتشان، این شهدا انتخاب شده بودند، واقعا پاک بودند که در مراسم امام حسین(ع) و در خانه خدا به شهادت رسیدند.

,

همسر شهید در پاسخ به این سوال که آیا با رفتن شهید نجفی به سوریه مخالفت نمی کردید گفت:  برایم سخت بود اما نمی شد مقاومت کرد، اعتقاد داشتم که آقا میثم دارد وظیفه شرعی اش را انجام میدهد و باید برود، اما چون در موقعیت بارداری بودم برایم خیلی سخت بود.

,


البته از ابتدای دوران بارداریم بود که شغل دوم گرفته بود و بلا فاصله از اداره آنجا می رفت و ساعت دوازده یا یک نیمه شب به خانه بر می گشت.

,
,


دائم به ایشان می گفتم به خدا من پول نمی خواهم لازم نیست اینقدر زحمت بکشی، خودش هم آدم مال دوستی نبود که بخواهد از زندگیش بزند ولی می گفت باید بروم، البته شاید این کار خدا بود که ایشان این طوری  برود و من راحت تر بتوانم دوریشان را تحمل کنم.

,
,


اینقدر به حضورش مانوس بودم که هرگاه سرکار بود من در خانه دلم می گرفت و می گفتم نمی توانم بدون تو درخانه بمانم، وقتی خانه ای که با وجود میثم اینقدر پر صرو صدا بود به یک باره سکوت بر آن حاکم بشود واقعا تحمل آن دشوار است.

,
,


در طی این دو ماهی که آقا میثم سوریه بودند منزل پدرم رفتم و اصلا خانه نیامدم طوری که مادر شوهرم  به من می گفت شما خاطره میثم را برایم تازه می کنید بیاید و به ما سر بزنید .

,
,

به همسرتان نگفتید این همه نیروی نظامی، شما چرا میروید؟!

,

نه اصلا ،چون اگر من بگویم این همه آدم  شما نرو خوب بقیه هم همین را می گویند پس چه کسی برود؟

,


در ادامه صحبت مادر شهید نجفی گفت من از ابتدا مشوق فرزندم بودم که در این مسیر قدم بردارد یک روز میثم آمد و موضوع رفتن به سوریه را در لفافه برایم توضیح داد و گفت نمی دانم با شرایط فعلی خانمم بروم یا نه، نمی دانم چه تصمیمی بگیرم انگار می خواست بداند که من قلبا راضی هستم یا نه، من سکوت کردم و او گفت اگر شما بخواهی بگویی که من نروم ، مادر دیگری هم به فرزندش همین حرف را بزند چه کسی باقی می ماند؟ مگر حرم عسگریین نبود دشمن آمد و به حرم تعرض کرد، سپس با قاطعیت گفت ما باید برویم و نگذاریم که دشمن به حرم حضرت زینب (س) نزدیک بشود.

,
,

وقتی هم که پسرم از سوریه زنگ میزد، برای اینکه به او روحیه بدهم، اصلا ابراز دلتنگی نمی کردم، سعی میکردم موقع صحبت کردن بی تابی نکنم، حتی یک بار هم به زبانم نیامد که بگویم چرا رفتی یا بگویم برگرد، فقط می گفتم شما و دوستانت زیر سایه امام زمان (ع) موفق و پیروز باشید.

,

همسر شهید در پاسخ به سوال خبرنگار ورامین ما مبنی بر این که آیا شهید دستمزدی هم بابت اعزامشان دریافت کرده اند، بیان داشت: به روح آقا میثم قسم می خورم که ایشان هیچ گونه مبلغ و یا پاداش مالی دریافت نکردند، اگر میثم زنده بود یک نگاه حلما را با هیچ چیز عوض نمی کرد، مگر من می توانم محبت پدرش را به تنهایی به حلما القا کنم که بخواهم نبود ایشان را با پول جبران کنم؟

,


میثم خودش با پس اندازی که داشت توانسته بود یک خانه در تهران بسازد و مرداد ماه آماده تحویل بود، همین خانه ای که الان در آن زندگی می کنیم از دوران مجردی با هزینه خودش توانسته بود بسازد و ایشان از رفتن به سوریه هیچ گونه نیاز و توقع مالی نداشت.

,
,


حتی از نیروهای اعزامی تعهد گرفتند که ما حق ماموریت هم پرداخت نمی کنیم، اما برخی همه معاملات را دنیایی می بینند و از سوی دیگر این عمل این قدربزرگ است که هر فرد توان درک آن را ندارد و آن را با ترازوی ظرفیت خودش اندازه می گیرد.

,
,


بی بصیرتی بعضی از افراد ما را ناراحت می کند، همین که مردم بدون هیچ تحقیقی تصور می کنند شهدای مدافع حرم به خاطر اهداف مالی رفتند سبب آزردگی ما می شود.

,
,

با پول به کجا می خواهیم برسیم؟ وقتی عمر ما به پایان می رسد چه چیزی با خودمان می بریم؟ آیا پول به دادمان می رسد؟ بعضی از افراد تحصیلات بالایی هم دارند ولی مدرکی که با خودش علم و عقلانیت به همراه ندارد چه فایده ای دارد؟

,

البته بعضا هم شنیده ام که می گویند چرا به خاطر دفاع از عرب ها به سوریه می روند و جان خودشان را به خطر می اندازند؟ من به این افراد می گویم آنجا حریمی وجود دارد که مبنا و اصول اعتقادات ما است و آن حرم حضرت زینب(ع) است و می گویم گذشته از اصول دین به عنوان یک انسان، یک هم نوع  چطور دلمان می آید غذا  بخوریم و در نهایت آرامش و استراحت و راحتی باشیم آن وقت در سرزمین های گرفتار به جنگ، یک کودک بی آزار و بی گناه را سر می برند، آنها مانند ما انسان و مسلمان اند وگناه و اشتباهی مرتکب نشدند.

,


من در مستندی از سوریه دیدم که یک کودک را به میله آهنی بسته بودند و جلو چشم او پدر و مادرش را به شهادت رساندند، واقعا ما چطور می توانیم اینها را ببینیم و بر روی این مسائل چشم ببندیم و بگوییم خودمان مهم هستیم ، خودمان باید در آرامش و راحتی باشیم و خودمان باید خوش باشیم، آخر این چه نوعی از خوشی است؟

,
,


حتی بعد از شهادت آقا میثم بعضی ها به من می گویند پدرش در حق این بچه کوتاهی کرده است و محبتی که حلما باید از پدرش ببیند دیگر نمی تواند درک کند به آنها می گویم این محبتی که شما می گویید امام زمان (ع) به حلما جان عنایت می کند .

,
,


وقتی آقا میثم سوریه بود زنگ زد و گفت من از حضرت زینب (س) برای شما صبر طلب کردم و شما را به حضرت زینب (س) سپرده ام و من از همین حرف آرامش می گیرم .
حتی روزی که برای زایمان بیمارستان رفتم به خاطر نبود همسرم خیلی به من سخت گذشت، ولی یقین قلبی داشتم که همه اهل بیت (ع) در کنار من حضور دارند و ناظر بر احوال من هستند، درآن دقایق فقط از آنها می خواستم که خودشان مراقب فرزندم باشند.

,
,
,

همسر شهید مدافع حرم در رابطه با انتخاب اسم حلما گفت: من خیلی دوست داشتم آقا میثم نیز در انتخاب اسم اظهار نظر کند ولی نظر نمی داد حتی زمانی پیش می آمد که من و مادرشوهرم در مورد انتخاب اسم صحبت می کردیم او سکوت می کرد و می گفت هرچی که دوست داشتی خودت انتخاب کن. تا یک روز منزل خواهرشوهرم بودیم که گفتم بین دو اسم حلما و نازنین زهرا ماندیم و نمیدانم که کدام را انتخاب کنم داشتم می گفتم که نمی دانم که چرا هر کسی می خواهد اسم انتخاب کند  یک خوابی می بیند ولی برای انتخاب اسم بچه من چرا هیچ کس خواب نمی بیند بعد از چند لحظه آقا میثم دراز کشید و مدت کوتاهی بعد بلند شد و رو به من کرد و باشوخی و لبخند گفت که من خواب دیدم اسم بچه مان را حلما گذاشتیم، من هم متوجه شدم به خاطر حرف من این عکس العمل را انجام داده من هم همان جا متوجه شدم که اسم حلما را دوست دارد، اما تا آن موقع دوست نداشت که هیچ اجباری در انتخاب اسم بچه برای من ایجاد کند، آخرین بار هم موقع رفتن در حالی که می خندید گفت: من وصیت می کنم اسم بچه را حلما بگذارید.
وقتی حلما بزرگ شد کدام یک از ویژگی های پدرش را برای او بیان می کنید؟
از شجاعت، غیرت او ، از عشق او به اهل بیت (ع)، که اگر عاشق نبود از تنها بچه اش و از جانش که سرمایه اصلی هر فرد محسوب می شود، به خاطر دفاع از حریم اسلام نمی گذشت.

,
,
,


الان بعد از چند ماه از شهادت و دوری شهید نجفی می گذرد اگر زمان به عقب باز می گشت و حق انتخاب و اختیار با شما بود باز هم اذن رفتن به ایشان می دادید؟
الان اتفاقا مصمم تر به این قضیه نگاه می کنم، یادم می آید که در قضه روز عاشورا خیلی از زن ها باعث شدند که مردانشان به کمک امام حسین نروند، اگر من هم می گفتم نرو پس با مردم بی بصیرت آن موقع چه تفاوتی داشتم؟ اصلا رفتن آنها به خاطر خودمان به خاطر امنیت کشورمان بوده است.

,
,
,


اگر حلما بزرگ شد و پرسید بابا کجا رفت شما در پاسخ چه می گویید؟
شاید برای خیلی ها آسان باشد ولی برای من جواب دادن به این سوال کمی سخت است، چون به قول آقا میثم باید با بچه ها هم با زبان خودشان و هم با دلیل کافی صحبت کرد.

,
,
,

 

,

انتهای پیام/رض

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه