یک ستاره از کهکشان هشت هزار قهرمان:

روایت زندگی و شهادت سرباز بی سر اهل بیت در بین الحرمین سوریه/ سرهنگ دومی که خود را آبدارچی سپاه معرفی می کرد

روایت زندگی و شهادت سرباز بی سر اهل بیت در بین الحرمین سوریه/ سرهنگ دومی که خود را آبدارچی سپاه معرفی می کرد
به حق الناس هم خیلی اهمیت می داد. گاه میشد نیمه شب از هق هق گریه اش بیدار میشدم. میگفت امام زمان را در خواب دیدم. به عشق سربازی امام زمان زندگی میکرد. مطمئن بود که به مرگ طبیعی نمی میرد و می دانست در راه قدس و دفاع از حرم اهل بیت این اتفاق می افتد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ دوازده روز از ماه برگ ریزان پاییزی سال ۵۴ گذشته بود که فرزندی در رشت متولد شد که در تقدیرش این گونه رقم خورده بود: ۱۰  اردیبهشت۹۲ در بین الحرمین حضرت رقیه و حضرت زینب سلام الله علیهم با سر بریده میهمان اربابش حسین (ع) شود.
زهرا ایمان پور، ۳۷ ساله است. مادر مطهره و علی. دو یادگار از سرهنگ دوم پاسدار، شهید امیررضا علیزاده. آنچه میخوانید ماحاصل گفتگوی خبرنگار هشت هزار قهرمان، است با همسر شهید گیلانی مدافع حرم:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
, هشت هزار قهرمان,


چطور با شهید آشنا شدید؟
با خواهرش در دانشگاه هم کلاس بودم. خواهرش مرا برای برادرش در نظر گرفت. به او گفته بود دوستی دارم در دانشگاه که  اخلاق و افکارش شبیه توست. سال دوم دانشگاه که بودم همزمان وارد حوزه هم شدم، مسئله انگار جدی شده بود،  روز میلاد حضرت علی آمدند منزل ما برای صحبت های اولیه. خواهرش تعریف می کرد که امیر آقا  بعد از اقامه نماز صبح گفته: “الان برویم خواستگاری”. هرچقدر هم به او گفتند الان زود است گفته فاصله زیاد شهرها زیاد است، تا برسیم دیر می شود. بلاخره آمدند و صحبت ها که انجام شد، نیمه شعبان عقد کردیم. حدودا نه ماه عقد بودیم و میلاد حضرت فاطمه عروسی گرفتیم.

,
, چطور با شهید آشنا شدید؟,
,


مراسم عقد و عروسی چطور برگزار شد؟
خیلی ساده، سرمزار شهدا رفتیم و در مراسم عروسی مان هم مداحی بود و مقدمه ای شد که نزدیکانمان هم عروسی هایشان را با مداحی و مولودی شروع کنند. خیلی ها اعتراض می کردند که روز عروسی چه کسی به قبرستان می رود؟ اما همسرم می خواست شهدا در غم و شادی هایش باشند، من هم هیچ اعتراضی نداشتم.

,
, مراسم عقد و عروسی چطور برگزار شد؟,
,


زندگی تان چگونه شروع شد؟
ما بعد از عروسی عازم کرج شدیم. بضاعت مالی نداشتیم برویم تهران  ساکن شویم. دو سال و نیم کرج زندگی کردیم. چون  شهید سال ۷۴وارد سپاه شد و از نیروهای تهران به شمار می آمد، سال ۸۰ به خاطر آب و هوای کرج که خیلی آزارم می داد به شمال برگشتیم. مطهره ی ما آن زمان پنج- شش ماه بیشتر نداشت. زندگی ما سختی زیاد داشت. با هم قرار گذاشته  بودیم از مشکلاتمان به پدر و مادرها چیزی نگوییم. خوشبختانه هیچ وقت هم این اتفاق نیفتاد. ما گاهی با هم جلسه می گذاشتیم از هم درباره همدیگر نظر خواهی می کردیم. میپرسیدیم از من راضی هستی؟از نقاط قوت و ضعف همدیگر با هم صحبت می کردیم، راه حل می دادیم به هم، یا گاهی می فهمیدیم چقدر از هم راضی هستیم و احساس خوشبختی تمام وجودمان را فرا می گرفت.

,
, زندگی تان چگونه شروع شد؟,
,


به ذهنتان می رسید ناگزیر باشید تنها زندگی را ادامه دهید؟
من همیشه از اول زندگی، فکر می کردم طوری زندگی کنیم که اگر هرکدام نباشیم جای خالی مان حس شود، حرمت ها حفظ شود، محبت در دل بماند، تا هم رضای خدا در دنیا و آخرت داشته باشیم و هم الگویی خوب برای فرزندانمان باشیم. حقیقتش را بخواهید بله، به نبودنش فکر می کردم نه فقط به نبودن او، به اینکه شاید من زودتر از او حیات دنیوی را ترک کنم هم فکر کرده بودم. برای همین هم سعی میکردم طوری زندگی کنم که از لحظه لحظه اش یادگاری های خوب برجای بماند.

,
, به ذهنتان می رسید ناگزیر باشید تنها زندگی را ادامه دهید؟,
,


از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید.

,
, از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید.,


خوش مشربی و معصومیت چهره اش که شهره همگان بود. نماز اول وقت برایش خیلی مهم بود. هرجا که حس می کرد کلامش ممکن است به نظام آسیب بزند از حقوقش  میگذشت و کلامی حرف نیمزد.. خیلی ها به او میگفتند در سپاه چه میکنی، کارت چیست؟ میگفت آبدارچی هستم! وقتی شهید شد و در اعلامیه اش ثبت شد: “سرهنگ دوم پاسدار” خیلی ها تعجب کردند، طوری با مردم برخورد می کرد که کسی فکر نمی کرد رتبه نظامی داشته باشد، متواضع بود و همیشه لبخند داشت، هروقت به چهره اش نگاه می کردم روایت ائمه درباره مومنان به یادم می آمد،  ظاهر خندان و غم در باطنش بود. خیلی ها بعد از شهادتش می گفتند کاش اصلا اورا نمی شناختیم چون تحمل دوری اش را نداریم. هیچ وقت حرفی را بدون تحقیق قبول نمی کرد، در وصیت نامه اش هم آورده که اگر صحبتی را شنیدید بدون تحقیق قبول نکنید.

,
,


می گفت در محل کار هیچ وقت اضافه کارم را ثبت نمی کنم  که مالم حلال باشد. در حلالی مال کارش هیچ شک و تردیدی نیست. به حق الناس هم خیلی اهمیت می داد. گاه میشد نیمه شب از هق هق گریه اش بیدار میشدم. میگفت امام زمان را در خواب دیدم. به عشق سربازی امام زمان زندگی میکرد. مطمئن بود که به مرگ طبیعی نمی میرد و می دانست در راه قدس و دفاع از حرم اهل بیت این اتفاق می افتد. به خیلی از دوستانش هم گفته بود. می گفت من در ایران نمی میرم.

,
,


چگونه خبر شهادتش را به شما دادند؟
۱۲اردیبهشت روز عروسی خواهرم بود. در خانه مهمان داشتم. برادرم منزل ما بود. رفتم بیرون که قسط بانک را پرداخت کنم و کمی هم خرید انجام دهم. پدر شوهرم تماس گرفت گفت به توهم تبریک میگویم و هم تسلیت. گفتم بابا چه شده؟ گفت امیر آقا شهید شده…

,
, چگونه خبر شهادتش را به شما دادند؟,
,


این را که شنیدم برگشتم سمت خانه و سعی میکردم خودم را تا خانه رسیدن کنترل کنم. در خانه را که باز کردم برادرم آمد سمتم و علت احوالم را جویا شد، اما من به خاطر شوک شدید زبانم بند آمده بود. برادرم با حاج اقا صحبت کرد و خبر شهادت امیر را شنید.ناگهان صدای شیون مطهره بلند شد و…..

,
,


*****
اینجای قصه که می رسد دیگر توان فرو خوردن بغض هایش را ندارد… نفس هایش بریده بریده می شود. چیزی به راحتی شنیده نمی شود. امیررضا پرکشیده و همسرش باید از این پس، پیامبرِ اهداف بلندش باشد. همچون زینب که صبوری کرد تا کربلا و حماسه اش جاوید بماند…

,
,
,

تنظیم: بهاره مقدم

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه