در سالروز میلاد حضرت سید الشهدا (ع) و روز پاسدار؛
جای این پاسداران خالی...
امروز سوم شعبان، سالروز میلاد حضرت سید الشهدا (ع) که به زیبایی به نام روز پاسدار نامیده شده است؛ اما چقدر خالی است جای آن پاسداران و دلیرمردانی که برای حفظ خاک و ناموس و وطنشان، جان شیرین خود را فدا کردند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سایت خبری کریمه، امروز سوم شعبان، سالروز میلاد حضرت سید الشهدا(ع) که به زیبایی به نام روز پاسدار نامیده شده است؛ همان کسانی که علیرغم همه انگیزههایى که در دنیاى مادى امروز براى جوانان وجود دارد، لباس عفاف و تقوا پوشیدند و براى خدا قدم در میدان گذاشتند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت خبری کریمه،, سایت خبری کریمه،, سایت خبری کریمه،,اما امروز چقدر خالی است جای آن پاسداران و دلیرمردانی که برای حفظ خاک و ناموس و وطنشان، جان شیرین خود را در دست گرفته و دنیا و امیال آن را به صاحبان آن سپردند و رفتند به میدان نبرد، تا به خاک بمالند پوزه آن حرامیانی که چشم دیدن اسلام و قرآن و مسلمانی را ندارند.
,آری، چقدر خالی است جای پاسدارانی که نه ترسی در دل داشتند و نه هراسی از دشمن؛ همان هایی که در ظلمت و سیاهی شب، یک تنه می زند به دل دشمن و تمام نقشه های شوم آن ها را برملا می کردند.
,... و چقدر خالی است جای پاسدارانی که به زیبایی سردار سرتیپ پاسدار شهید سید محمدرضا دستواره برای دشمن رجزخوانی می کردند.
,گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تکان خوردن نداشتیم، سه نفرى داخل سنگرى که از کیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر کدام در سنگرى قرار داشتند...
,نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره کرده بودند. براى این که فرصت مقابله به ما ندهند، براى یک لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور که گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه کیسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:
,- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟
,با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى ؟!»
,سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
,و به یکباره بلند شد. لبه سنگر تا کمر او بود و از کمر به بالایش از سنگر بیرون؛ در حالى که خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:
,- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى...
,و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سید رضا قهقهه مى زد و مى گفت:
,- دیدى چه جورى شاکیشون کردم... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.
,هرچه اصرار کردیم که دست از این شوخى خطرناک بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:
,- این سید رضا دستواره است که با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بکنید...
,و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.
,با شادى گفت: « مى خواهید دوباره بلند شوم؟».
,به راستی، این گونه بود که پاسداران و دلیرمردان مرگ را به بازی گرفته و آن را حقیر می شماردند؛ آن روزهای هشت سال دفاع مقدس یک جور؛ و الان هم یک جور؛ آن روز در برابر سربازان صدام و امروز در برابر داعشیان ملعون.
,اما چه می گذرد در دل پدران و مادران و همسران و فرزندان این پاسداران جان برکف؟ مگر نه این است که جان فرزند بسی شیرین است برای پدران و مادران؟ مگر نه این است که بسی لذت بخش است سایه مردان بر همسران؟ مگر نه این است که بسی مهربان است دست پدران بر سر فرزندان؟
,اما آن ها رفتند... رفتند و عزیزانشان را سپردند به دست حق تعالی؛ و امروز آن عزیزان مانده اند و یه دنیا خاطره؛ خاطره ای که با دیدن قاب عکس پدر؛ با بوییدن لباس مقدس پاسداری پسر و جای خالی همسر هر روز زنده می شود.
,... «هنوز داغ از دست دادن اولین فرزندش را فراموش نکرده بود که مجبور شد دومین و آخرینِ فرزندانش را با سربند سبز راهی جبهه کند تا به کُندباوران غرب بفهماند که «ما از سوختن نمیترسیم. پروانههای عاشق نوریم و هر جا که نور ولایت است، گرد آن حلقه میزنیم. پیام ما استقامت است و این نوری است که فراتر از زمان و مکان و خزائن معنوی «فَاسْتَقِم کَما اُمِرتَ و مَنْ تابَ مَعَک» بر ما تابیده است و این چنین آینده از آنِ ماست. «وَ العاقبةُ للمتقین». (اعراف: 128)
,تا بوده همین بوده... از روز عاشورا و کربلایی که قطعه زمینی کمعرض و طول بود و بریدن سر قرآن ناطق! تا هشت سال دفاع مقدس و پرپر کردن جوانانی که پدران و مادرانشان آرزوی دیدن آن ها را در رخت دامادی داشتند! و سرانجام به خون غلتیدن شیرمردانی که هدفی جز پاسداری از حرم و بارگاه حضرت زینب(س) و دفاع از شیعیان مظلومش نداشتند!
,... و در پایان قول خواهم داد به تو ای پاسدار راه حق که مردانه راهت را ادامه داده و به کسانی که هرگز تو را، یارانت را و راهت را نشناختند، خواهم گفت: آنان پرستوهایی بودند که نه زیستنشان چونان شما بود و نه رفتنشان.
,... و نمی دانند این آرامش را چه کسی برایشان به ارمغان آورده است. نمی دانند این سرمایه را مدیون کیستند، چون تو بدون هیچ منتی، بی نام و با نشان فدایی شدی. راهت را ادامه خواهم داد.
]
ارسال دیدگاه