گفت‌وگوی ویژه‌ی آناج با جانباز نسل سومی؛

حکایت چشمانی که قربانی قرآن شد/ چه چیز را می‌خواهید با پول جبران کنید؟!

حکایت چشمانی که قربانی قرآن شد/ چه چیز را می‌خواهید با پول جبران کنید؟!
حسن دستگیر زاده، مردی از تبار عباس بن علی(ع) است که با هدیه‌ی چشمان خود به پیشگاه خداوند روی نسل سومی‌ها را سپید کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، جانباز، واژه‌ای آشنا در فرهنگ ایران اسلامی است که معمولا همایند آن جبهه‌های جنگ دوران دفاع مقدس است اما حسن دستگیرزاده یک جوان سی ساله‌ای است که دو چشم خود را در راه صیانت از انقلاب و نظام اسلامی از دست داده و جانبازی او نه در جنگ تحمیلی بلکه در دهه‌ی هشتاد و در اوج امنیت و آسایش ایرانی اتفاق افتاده است که شاید برای خیلی‌ها دور از باور باشد اما همسر او رقیه عبدیان که وی نیز جوانی 32 ساله است و قبل از ازدواج با حسن دستگیرزاده، همسرش شهید صفری را در جنگ با اشرار از دست داده، این واقعه را بهتر و بیشتر درک می‌کند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,

من نامش را می‌گذارم "جانبازی از نسل سومی‌ها" که به مناسبت سالروز میلاد بزرگ‌مرد وفا، عباس بن علی(ع) و روز جانباز پای صحبت‌های او و همسرش می‌نشینیم تا تهفه‌ای باشد برای بیداران و تلنگری برای آنان که در سرمستی امروز، حماسه‌های خونین دیروز و فتنه‌های آینده را از یاد برده‌اند ...

,

آناج: لطفا جریان اعزام به منطقه‌ی جنگی و مجروحیت خود را برایمان تعریف کنید:

,

من متولد 65/05/06 هستم و در 22 سالگی جانباز شده ام. پس از اتمام دوره‌ی تحصیلی دیپلم با توجه به تجربه‌ی فعالیت‌های فرهنگی و علاقه‌ای که به سپاه و بسیج داشتم توانستم در سال 83 لباس سبز پاسداری را بر تن کنم که نسبت به آن ارزش و قداست خاصی قائل بودم.

,

وقتی دوره های آموزشی را به پایان رساندم، وارد تیپ 2 امام زمان(عج) شدم و اکنون نیز خود را متعلق به این تیپ می دانم. همیشه برای من جالب بود که بدانم در مناطق شمالغرب چه وضعیتی وجود دارد و چه اتفاقاتی می افتد؟ به خاطر دارم وقتی شهیدان طالعی و ابراهیمی به شهادت رسیدند من از پشت بیسیم یک‌طرفه آنچه را که اتفاق می افتاد رصد می کردم اما به طور معجزه آسا توانستم با آنها ارتباط بگیرم؛ وقتی آنان در دست اشرار گرفتار بودند توانستم توپخانه ارومیه را به گوش کنم.

,

اواخر سال 86 ماموریتی از طرف سپاه عاشورا به تیپ 2 امام زمان(عج) ابلاغ شد تا جهت مقابله با اشرار در مناطق شمالغرب اقدام کنیم که البته این ماموریت برای من بیشتر جنبه‌ی فرهنگی داشت و حتی خانواده ما نیز اطلاع نداشتند که ما آنجا با توپ، تفنگ و جنگ سر و کار داریم و کسی هم باورش نمی‌شد، تا اینکه در اوایل خرداد سال 68 شهید صفری، همسر سابق خانم من، از تیپ 2 امام زمان(عج) به شهادت رسید.

,

خانواده‌ی من از این واقعه بسیار تعجب کرده بودند که مگر در محل ماموریت شما چه خبرهایی است که حتی شهید هم داده‌اید؟! من قدری در مورد مسایل توضیح دادم اما برای اینکه زیاد نگران نباشند همه چیز را نمی گفتم.

,

 

,

, ,

 

,

در همین ایام جهت ادامه تحصیل در دانشگاه پیام نور نیز ثبت نام کرده بودم اما پس از اتمام مرخصی دوباره به پست خود در منطقه بازگشتم؛ طبق روال همیشگی رفتم که لباس عوض کرده و نهار بخورم اما هنوز نماز ظهرم را نخوانده بودم که از مرکز پیام خبر دادند که انفجاری رخ داده است. با تعجیل لباس هایم را پوشیدم و چون نیروی مخابرات هم بودم، با خود بیسیم را برداشتم تا همراه فرمانده تیپ در مکان مورد نظر حاضر باشم؛ به جای فرمانده تیپ، جانشین ایشان آقای بازرگان به همراه چند نفر دیگر آنجا بودند که به اتفاق حرکت کردیم.

,

بین راه که از مقر سلماس تا محل انفجار را دربر می گرفت نزدیک نیم ساعت طول کشید؛ وقتی رسیدیم دیدم که در اثر انفجار گویا ماشین را مثل کاغذی مچاله کرده اند! گروهک‌ها با ما مستقیم درگیر نشده بودند بلکه آنان مین گذاری و بمب گذاری کرده و از دور آن را با ریموت منفجر می‌کردند. در انفجار اخیر چهار نفر که داخل ماشین بودند شهید شدند و شهید حاج عباس عبداللهی تعریف می‌کرد دست یکی از شهدا را از فاصله‌ی دویست متر آن طرف‌تر پیدا کرده بودند.

,

در اثر انفجار گودالی ایجاد شده بود که در نزدیکی آن سیمی وجود داشت، با توجه به اینکه رشته ام مخابرات بود، موضوع را به من اطلاع دادند و من فهمیدم که در آن نقطه، بیسیم را داخل بطری نوشابه جاسازی کرده اند. من روبروی شهید ملکوتی بودم که او نیز نیرویی بسیار با تجربه و باهوش بود؛ وقتی می خواستم دور بزنم بار دیگر انفجار رخ داد! نگو که بیسیم نیز تله بود که به موجب آن آقای ملکوتی شهید شد و من چشمانم را از دست دادم.

,

مرا به بیمارستان سلماس انتقال دادند؛ به یاد می آورم که داخل آمبولانس هم شکستگی پایم را دیدم و هم راننده را دیدم و شناختم! هرچند چشمانم را از دست داده بودم ولی فکر می کنم من آن لحظه راننده را دیدم در حالی که حتی با چشمان بینا نیز نمی توان در حالت خوابیده داخل آمبولانس راننده را دید. همچنین احساس می کنم وقتی هم که در بیمارستان داشتند پای چپ شلوار نظامی ام را می بریدند، آن را نیز دیدم.

,

به هر حال تقدیر این بود که چشم ظاهری را از دست بدهم و مدام دست به دعا باشم که خداوند به چشم باطنی ام بصیرت ببخشد.

,

آناج: وقتی فهمیدید که چشمانتان را از دست داده اید، چه احساسی داششتید و چه واکنشی از خود نشان دادید؟

,

این مرام مردان خدا نیست که آنچه را در راه خدا داده اند پس بگیرند

,

هر یک از اعضای بدن برای هر انسانی ضروری است و آسیب هر قسمت از بدن بالطبع نامطلوب است؛ در بیمارستان نیز به من نگفته بودند که به طور مطلق چشمانم را از دست داده ام. اما پیشتر سرگذشت شهید داروئیان را نیز خوانده بودم که وقتی چشمشان آسیب دیده بود، مادرشان در حج از او خواسته بود که شفای چشمش را از خدا بخواهد اما شهید پاسخ داده بود: مگر می شود هدیه ای را به کسی داد و آن را پس گرفت؟! اینها همه برای من پیش زمینه بود که بتوانم با این مساله کنار بیایم. لذا بعد از اینکه فهمیدم دیگر هیچ وقت دنیای اطراف خود را نخواهم دید، باز پشیمان نشدم و خدا را شکر کردم که حداقل در حد دو چشم قبولم کرد.

,

فکر نکنید نابینا شدن من یک ضایعه است، این لطف خداست

,

در ثانی شما فکر نکنید نابینا شدن من یک ضایعه است؛ نه اصلا اینطور نیست، این اتفاق نه تنها ضایعه نیست بلکه لطف خداوند است که همواره وقتی به حکمت خود دری را می بیند، به رحمت نیز درهای دیگری را می گشاید. این یک امتحان الهی است و من از خدا می خواهم این توفیق را به من بدهد که از امتحانش سربلند بیرون آیم.

,

شاید تصور کنید که من دارم این وضعیت را تحمل می کنم اما کار من تحمل نیست، چون انسان عذاب را تحمل می کند؛ من در عذاب نیستم بلکه دید مثبتی نسبت به این اتفاق دارم و فکر می کنم خداوند با گرفتن چشمانم بسیاری از درهای گناه را به رویم بسته و علاوه بر آن در اثر همین جانبازی این توفیق را به من داد که بتوانم با همسر شهید ازدواج کنم که اگر جانباز نمی شدم قطعا این توفیق را پیدا نمی کردم. همچنین در همین اثر فراغتی یافتم تا کارشناسی ارشد خود را به پایان برسانم و در رشته ی مدیریت، گرایش استراتژیک از پایان نامه ام دفاع کنم.

,

همسر جانباز:

,

آناج: شما که قبلا فراق همسر شهیدتان را تجربه کرده بودید، چطور توانستید در ازدواج دوم خود به یک جانباز نابینا جواب مثبت بدهید؟

,

بعد از شهادت شهید صفری در سلماس (52 روز قبل از جانبازی آقای دستگیرزاده) اصلا قصد ازدواج نداشتم و می خواستم با باور بر اینکه شهیدان همیشه زنده هستند، در حضور خود شهید، دخترم زهرا را که موقع شهادت پدرش 9 ماهه بود، بزرگ کنم. لذا به خواستگارهای خود جواب منفی می دادم اما وقتی آقای دستگیرزاده به من پیشنهاد ازدواج دادند گویا دیگر تصمیم دست خودم نباشد، اصلا نمی دانم چه حالی داشتم، نه می توانستم جواب مثبت بدهم و نه می توانستم پیشنهادشان را رد کنم.

,

اگر همسر شهیدم نیز جانباز می شد، به پایش می ایستادم

,

با خود گفتم ایشان نیز در همان راهی هستند که همسرم بود و از این نظر عقاید نزدیکی باهم داریم و از طرف دیگر شاید اگر با ایشان ازدواج کنم، زهرا نیز جای خالی پدر را احساس نخواهد کرد. همچنین با خود گفتم اگر با آقای دستگیرزاده ازدواج کنم، می توانم به اطرافیانم ثابت کنم که اگر شهید صفری هم جانباز می شد، من حتما پای پیمان خود با او می ایستادم و پرستاری اش را می کردم.

,

 

,

, ,

 

,

زندگی با جانباز را برای خود افتخار می دانم

,

خیلی ها به من گفتند که اگر با او ازدواج کنی، مشکلات سختی در پیش خواهی داشت اما من زندگی با یک جانباز را برای خود افتخار می دانستم و تصمیم گرفتم تمام مشکلات را به جان بخرم در حالی که خانم 23 ساله ای بودم که خواستگارهای قابل توجهی هم داشتم. والدینم تصمیم در مورد ازدوجم را بر عهده‌ی خودم گذاشته بودند اما اطرافیان مدام سعی می کردند مرا از این ازدواج منصرف کنند که من قبول نکردم. اکنون علاوه بر زهرا، یک پسر چهار ساله به نام محمد طاها نیز داریم که حاصل زندگی مشترک من با آقای دستگیرزاده است.

,

آناج: به نظر شما مردمی که در امنیت و آسایش کامل زندگی می کنند، شهادت شهید صفری یا جانبازی آقای دستگیرزاده را آن هم در دهه ی هشتاد، درک می کنند؟

,

وقتی خبر شهادت شهید صفری را برای من آوردند من تازه فهمیدم جنس ماموریت هایشان چه بوده! تا آن زمان اجاز نداد من از خطراتی که پیش رو داشت آگاه شوم چون نمی خواست نگرانم کند. البته من می دانستم که او جهت ماموریت به منطقه اعزام می شود اما خبر از این نداشتم که درگیری تا حدی است که می تواند منجر به شهادت کسی شود. هروقت هم می دیدم جایی از بدنش آسیب دیده، علت را به من نمی گفت و طفره می رفت.

,

درواقع تا زمان شهادتش من خود که همسرش بودم، خطر را احساس نمی کردم چه رسد به اطرافیان؛ برای همین وقتی خبر شهادتش رسید همه تعجب کردند.

,

وقتی آقای دستگیرزاده به من پیشنهاد ازدواج دادند من کاملا آگاه بودم که راهشان با راه شهید صفری کاملا یکی است و هر دو هدفی مشخص داشتند که یکی در راه آن هدف شهید و دیگری جانباز شده است. به همین دلیل توانستم بعد از شهید صفری، ایشان را قبول کنم.

,

جانباز:

,

همان طور که معصومین(ع) می فرمایند امنیت و سلامتی نعمتی است که تا از دست نرود، انسان قدرش را نمی داند؛ ما که امروز به صورت روزمره زندگیمان را می کنیم و حتی گاه به دیگران نیز ضربه می زنیم، غافل هستیم از اینکه اگر اراده‌ی خداوند نباشد نمی‌توانیم در چنین آسایشی قدم از قدم برداریم. غافل نباشیم از اینکه اگر امروز دشمن نمی تواند به خاک ایران سوء نظر داشته باشد، به دلیل ایثاری است که شهدای جبهه مقاومت و مدافعان حرم در سوریه و عراق می کنند.

,

حفظ انقلاب از انقلاب کردن مهمتر و البته سخت تر است

,

نباید فراموش کنیم که حفظ انقلاب از انقلاب کردن مهمتر و البته سخت تر است چون عده‌ای در خیلی از کشورها انقلاب کردند اما نتوانستند آن را حفظ کنند اما یک رهبری مدبرانه باعث شده انقلاب اسلامی ایران به دست ما نسل سومی ها برسد و ما برای حفظ آن باید از جان خود هم بگذریم چه رسد به چشم. اگر انقلاب و امنیت و آسایش برای ما ارزش دارد، باید راه و رسم و سبک زندگی و خلقیات شهدا در زندگی و وجود ما نیز جاری و ساری باشد وگرنه زمانی به خود می آییم که دیگر کار از کار گذشته است.

,

هر پیکر شهید جبهه‌ی مقاومتی که از سوریه و عراق می‌رسد، تلنگری برای ماست که بیدار شویم و بدانیم که دنیا فقط امروز نیست و باید به فکر خیلی از شرایط و موقعیت ها در آینده نیز باشیم.

,

حال من نیز اگر با خانواده شهید وصلت نمی کردم نمی توانستم مشکلاتی را که خانواده ی شهید متحمل می شوند، درک کنم. زندگی خانواده ی شهدا بسیار سخت است و آنها چیزی را از دست داده اند که هرگز نمی توانند دوباره به دست بیاورند و ما باید این را چه در آسایش و امنیت و چه در حالت غیر از آن مورد توجه قرار دهیم.

,

البته علاوه بر اینها نباید فراموش کنیم که امروز گزینه های روز میزی که ایران را با آن تهدید می کنند همه دروغند و میدان اصلی جنگ ما با دشمنان اسلام میدان فرهنگی است و گزینه های روی میزشان همین گوشی و تبلت و استفاده ی نابجا از امکانات دنیای مجازی است.

,

آناج: اکنون که نزدیک پنج سال از زندگی مشترکتان با آقای دستگیزاده می گذرد، آیا سختی ها شما را به مرز پشیمانی کشانده است؟

,

اگر بگویم ما هیچ مشکل و سختی نداریم، دروغ است؛ چون در هرحال همه‌ی جانبازان مشکلاتی در زندگی دارند که آنها را از دیگران متمایز می کند اما سعی می کنم با صبر و توکل در مقابل مشکلات بایستم و تا بحال لحظه حس پشیمانی به ذهن و قلبم خطور نکرده است.

,

جانباز:

,

آناج: شما با سختی های ناشی از جانبازی تان چطور کنار می آیید؟

,

نعماتی که خداوند برای ما عطا کرده است بسیار با ارزش هستند؛ هرچند هر کس در هر برخوردی ابتدا ظاهر افراد را می بیند اما گاه دیدن برخی اتفاقات انسان را از چشم ظاهر بیزار می کند! برای مثال اگر شما یک جوان فشن با ظاهر خاص را ببینید که با عقاید شما هیچ سنخیتی نداشته باشد، ناخودآگاه در مورد او باور خاصی پیدا می کنید اما اگر پس از مدتی همان جوان مو فشن را در حال نماز شب ببینید، از چشم ظاهر خود بیزار می شوید چون خوب قضاوت نکرده است.

,

 

,

, ,

 

,

حال من در شرایطی قرار دارم که ظاهر افراد چه روحانی باشد چه بچه فشن، برای من هیچ فرقی ندارد و آنچه برای من مهم است قلب اوست که برای دیدن آن نیز نیاز به چشم ظاهری ندارم.

,

هیچ کس باور نمی کند من جانباز باشم

,

اینکه خداوند مرا در جرگه ی جانبازان قرار داده است توفیق بسیار بزرگی است که خیلی ها باورشان نمی شود تا جایی که حتی پزشکان نیز وقتی به دفترچه ی درمانی من و تاریخ تولدم نگاه می کنند، اصلا باورشان نمی شود که من یک جانبازم.

,

البته خیلی سخت است که انسان مدتی بینا باشد و دلبستگی هایش را ببیند اما بعد از مدتی برای همیشه از آنها چشم ببندد اما برای چشمان بسته ی من همین کافی است که افرادی که در آسایش و امنیت زندگی می کنند بدانند که کسانی دیگر دور از خانواده، جانشان را بر کف گرفته و با اشرار و منافقین مقابله می کنند.

,

محدودیت های یک چشم بسته/ چه چیز را می خواهید با پول جبران کنید؟

,

 از طرف دیگر گاه برخی نگرش‌های غلط نیز تاسف برانگیز است؛ برخی فکر می کنند همه چیز در مادیات خلاصه می شود اما این طور نیست چون در حال حاضر که من چشمی برای دیدن ندارم، حتی اگر ماشینی از طلا به من بدهند، چه ارزشی دارد؟ چه ارزشی دارد وقتی من نمی توانم چهره ی همسرم یا فرزندم را در ذهن خود تصور کنم؟ همسرم دوست دارد وقتی لباسی می خرد یا خود را می آراید من او را ببینم، می خواهد به او توجه کنم اما من چشمی برای نگاه کردن به او ندارم؛ همسر من از آنهایی نیست که بدون خوف از خدا خود را آراسته و در کوچه و بازار به نامحرمان عرضه کند بلکه از زنانی محجب و با حیاست که فقط می تواند زیبایی هایش به شوهرش نشان بدهد اما وقتی شوهرش چشمی برای دیدن ندارد، این حس را با چه مقدار پول می توان جایگزین کرد؟! خیلی جاها زن و شوهر وقتی در جمعی قرار می گیرند با چشم و نگاه خود خیلی حرف ها را با یکدیگر در میان می گذارند بدون اینکه دیگران بفهمند، اما ما این امکان را نداریم؛ چه کسی می تواند این احساس زهرا را با پول پاسخ بدهد وقتی نقاشی خود را روی قبر پدر شهیدش می چسباند؟

,

به هر حال نابینایی برای خود من حل شده و زندگی عادی ام را می گذرانم، کار و تحصیلاتم را پیگیرم و در زمینه ورزشی هم حرف برای گفتن دارم که شاید خیلی از بیناها نمی توانند این کارها را انجام بدهند اما مهمتر از همه این است که ما برای این انقلاب نه دو چشم بلکه جانمان را هم می دهیم. برای همین خانه نشین نشده ام و در عرصه های مختلف در صیانت از انقلاب فعالیت می کنم.

,

آناج: در حال حاضر مشغول چه کاری است؟

,

 برای اینکه زهرا در گذران زندگی با تلاش و زحمت بیگانه نباشد و این طور فکر نکند که صرفا یک کارت عابربانک و خودپرداز برای زندگی کافی است، در صوفیان یک شرکت پلیس+10 ایجاد کرده و از این طریق کسب و کار می کنم تا علاوه بر گذران زندگی خود برای چند نفر دیگر نیز امکان اشتغال ایجاد کنیم.

,

آناج: معمولا شهیدان و رزمندگان دوران دفاع مقدس را انسان هایی دست نایافتنی جلوه می دهند که نسل جدید قدرت الگوگیری از ایشان را پیدا نمی کند؛ اما شما به عنوان جانبازی از نسل سوم چگونه توانستید خود را به قافله‌ی شهیدان و جانبازان برسانید در حالی که فرسنگ‌ها با آنان فاصله داشتید؟

,

هرچند من از نظر اقتصادی در خانواده ای متوسط بزرگ شدم و زندگی مرفهی را تجربه نکردم اما از سر بیکاری نیز وارد سپاه نشدم چون با اینکه یک نوجوان بودم، برای خود کار و بار هم داشتم که درآمد خوبی هم از طریق این کار (شومینه کاری) کسب می کردم اما بنا بر اعتقاداتم وارد سپاه شدم چون آنچه را که در درون خود طلب می کردم از راه پول و درآمد زیاد قابل ارضاء نبود؛ هرچند خانواده ای نماز خوان و خداشناس داشتم اما اینطور نیست که همه چیز فقط زمینه های مذهبی کودکی و جو خانواده باشد بلکه هرکس می تواند در هرمرحله ای از زندگی خود با خداوند ارتباط برقرار کند.

,

ما خیلی از شهدا را مثل شهید قصاب عبداللهی داشتیم که زندگی بسیار مرفهی داشتند اما از آن دل کندند، شهدایی داشتیم که از نظر علمی به درجه ای رسیده بودند که بورسیه ی آمریکا شدند اما جبهه را ترجیح دادند! اگر همه چیز بستگی صرف به دنیا داشت آنها رفتن را بر قرار ترجیح نمی دادند. پس امروز نیز می شود دل کند، می شود با خدا ارتباط برقرار کرد و می شود در راه اهداف گام برداشت و در مقابل سختی ها آخ هم نگفت. 

,

انسانی که می خواهد به خدا برسد، معمولا خود را با واصلان به درگاه خدای متعال مقایسه می کند و اگر شرایط آنان را نداشت شاید قدم‌هایش سست شود اما این درست نیست؛ این طور نیست که مثلا مردم مشهد به خاطر حضور امام رضا(ع) تماما بی خطا باشند و شهرهای دیگر خطاکار؛ چون هر شهری به نسبت خود هم مسجد و مصلی دارد و هم کلانتری و زندان؛ هم در آن شهر می تواند به سعادت رسید و هم در این شهر، هم آنجا امکان شقاوت وجود دارد و هم اینجا.

,

برای رسیدن به خدا لازم نیست حتما اسلحه به دست بگیریم

,

بنابراین خدا دست نیافتنی نیست بلکه کافی است یک قدم برای خدا برداریم تا او ده ها قدم به سمت ما بیاید و کار بجایی برسد که خدا عاشق ما باشد و ما هم عاشق خدا. برای عاشق خدا شدن و برای رسیدن به درجه ی جانبازی یا شهادت لازم نیست همه تفنگ به دست بگیریم و به میدان برویم بلکه خداوند را در همین زندگی روزمره هم می توان یافت، می توان با او انس گرفت و به او رسید؛ شهید نیز صرفا آن کسی نیست که بنیاد شهید به آن عنوان رسمی شهید می دهد بلکه خیلی ها در بین مردم شهید می شوند اما عنوان شهید نمی گیرند. چون هرکس در هر رسالتی که دارد برای خدا کار کند و نیتش اطاعت از ولایت فقیه، امام زمان(عج) و رضای خداوند باشد قطعا به درجه ی شهادت می رسد هرچند که میدان جنگ را تجربه نکند و دیگران او را شهید نشناسند.

,

باید بدانیم که انسان ها به قدر معرفتان برداشت می کنند آنچنان که معرفت حضرت عباس(ع) بسیار بالاتر از دیگران بود در روز عاشورا نیز بین شهدا جایگاهی متفاوت تر یافت تا جایی که امام حسین(ع) با شهادتش دست بر کمرش گذاشته و فرمود: کمرم خم شد... این جایگاه و منزلت ناشی از معرفتی بود که موجب شد وفاداری اش به مقام ولایت را در عمل به اثبات برساند در حالی که می توانست امان نامه دشمن را قبول کرده و خود و برادرانش را نجات بدهد.

,

همسر جانباز:

,

آناج: آیا آقای دستگیرزاده با مشکلاتی که داشتند توانستند جای پدر را برای زهرا خانم شما پر کنند؟

,

زمانی که شهید صفری به شهادت رسید زهرا 9 ماهه بود و می توان گفت از همان بچگی به پدرش وابسته بود با این حال بیشتر با ایشان انس گرفته و هرچند ما هرگز شهادت پدر را از او پنهان نکردیم، اما او آقای دستگیرزاده را بیشتر دوست دارد و رابطه خوبی بین آنها برقرار است.

,

 

,

, ,

 

,

آناج: اگر بخواهید از زندگی روزمره ی خود برای ما بگویید، چگونه آن را توصیف می کنید؟

,

آقای دستگیرزاده از چشم ظاهری محروم است و این همه ی خانواده را تحت تاثیر قرار می دهد؛ برای مثال من وست دارم وقتی لباسی می خرم آن را با سلیقه و نظر همسرم انتخاب کنم اما هرگز این اتفاق نمی افتد.  بچه ها دوست دارند نقاشی هایشان را به پدرشان نشان بدهند اما پدرشان نمی بیند؛ وقتی زمین می خورند پدرشان دوست دارد به کمکشان برود اما نمی تواند ببیند کجا زمین خورده و کجایش آسیب دیده است ...   دیگران نمی توانند این شرایط زندگی ما را درک کنند چون همه چیز را با مادیات می سنجند اما آنها نمی دانند وقتی پسر من بچه ها دیگر را در شهر بازی با پدرانشان می بینند دوست دارد پدر آنها نیز دستشان را بگیرد و به شهربازی ببرد اما پدرش در شرایطی است که یکی باید دستش را بگیرد نه اینکه او دست فرزندانش را بگیرد؛ خیلی ها می گویند حتما وضعشان خیلی خوب است که در طبقه دهم برج زندگی می کنند اما نمی دانند وقتی آسانسور خراب می شود همسر جانباز من با چه مشقتی باید پله های ده طبقه را بالا برود.

,

لذا با توصیف من کسی نمی تواند زندگی ما را درک کند و فقط کسی می فهمد که بیاید و چند روزی در جریان زندگی ما قرار بگیرد وگرنه کسی که چشمش بیناست نمی تواند ندیدن را درک کند.

,

همسر جانباز:

,

آناج: در قبل زحماتی که به عنوان همسر جانباز تحمل می کنید چه خواسته ای از خدا دارید؟

,

تنها خواسته ام این است که به من توفیق بدهد با رویی سپید رسالتی را که بر عهده دارم به پایان برسانم.

,

جانباز:

,

آناج: اگر بتوانید برای لحظه ای کوتاه بینایی خود را به دست بیاورید، دوست دارید چه چیز را ببینید؟

,

تنها آرزویم دیدار امام زمان(عج) است

,

من هیچگاه همسر و فرزندانم را ندیده ام و نمی توانم شکل ظاهری شان را تصور کنم و دیدنشان برایم شیرین است اما من دوست دارم اگر قرار است برای لحظه ای کسی را ببینم ترجیح میدم آن امام زمان (عج) باشد که به قول رفیقم آقای فیروزمند :

,

 الله یولوندا اولدولار قرآنه قربان گوزلریم

,

ظاهرده گرچه گورمورم پنهانده بینا گوزلریم

,

نامحرمین گورماغینا یوخ اشتیاقی ذره جان

,

مهدی(عج) جمالین گورماغا لایقدیر الان گوزلریم ...

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه