شهید انجم افروز در بک نگاه
جنگ، غوغای برونی انسانهاست
پنجساله بود که والدینش، به دلیل اخراج از سوی رژیم کافر حاکم بر عراق در سال 1350، خاک پاک نجف را ترک گفته، راهی شهر مقدّس قم شدند و در آنجا سُکنی گزیدند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل ازترنم دشتی دانشآموز شهید، عارفٌ بالله، مصطفی انجمافروز فرزند محمّد و علیّه، به شمارة شناسنامة 21579 در مورّخة 11/10/1345 در شهر مقدّس نجف اشرف، دیده به جهان گشود. پنجساله بود که والدین وی، به دلیل اخراج از سوی رژیم کافر حاکم بر عراق در سال 1350، خاک پاک نجف را ترک گفته، راهی شهر مقدّس قم شدند و در آنجا سُکنی گزیدند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, ترنم دشتی,
شهید در سال 1352 و در سن ششسالگی، راهی دبستان فیض قم گردید و تحصیلات ابتدایی را در همین دبستان به پایان برد.
پس از آن در سال 1357 در مدرسة راهنمایی معلّم قم ثبتنام کرد و تحصیلات راهنمایی خود را در این مدرسه به اتمام رسانید. آنگاه در سال 1360 راهی دبیرستان بازرگانی و حرفهای شهید رجایی قم گردید و در آنجا در رشتة علوم تجربی و بهداشت، مشغول به تحصیل شد. او بسیار راغب و مشتاق بود که در کنار رزمندگان پرتوان اسلام، در جبهههای نبرد حق علیه باطل حضور یابد و به نبرد با دشمنانِ شرف و دین و انسانیت بپردازد؛ اما سنّش کم بود و مسؤولین اعزام، به او اجازه نمیدادند که راهی جبهه شود.
بالأخره پس از مراجعات مکرّر و اصرارهای فراوان، توانست نظر مساعد و موافق مسؤولین اعزام را نسبت به اعزام خود به جبهه جلب نماید و از این رو برای اولین بار در تاریخ 09/12/1360 در حالیکه دانشآموز سال اول دبیرستان بود، راهی جبهههای غرب کشور شد و به عنوان امدادگر رزمی تا تاریخ 12/03/1361 به فعّالیت پرداخت.
حدود هشت ماه بعد، در مورّخة 05/11/1361 در حالیکه مشغول تحصیل در پایة دوم دبیرستان بود، برای دومین بار، روانة جبهه شد و تا تاریخ 22/01/1362 در واحد بهداری لشکر 17 علیبن ابیطالب (ع) خدمت نمود. دقیقاً دو ماه بعد یعنی در مورّخة 22/03/1362 برای سوّمین بار به جبهه رفت و به عنوان تکتیرانداز و آرپیجیزن به نبرد با دشمنان اسلام پرداخت.
, پس از آن در سال 1357 در مدرسة راهنمایی معلّم قم ثبتنام کرد و تحصیلات راهنمایی خود را در این مدرسه به اتمام رسانید. آنگاه در سال 1360 راهی دبیرستان بازرگانی و حرفهای شهید رجایی قم گردید و در آنجا در رشتة علوم تجربی و بهداشت، مشغول به تحصیل شد. او بسیار راغب و مشتاق بود که در کنار رزمندگان پرتوان اسلام، در جبهههای نبرد حق علیه باطل حضور یابد و به نبرد با دشمنانِ شرف و دین و انسانیت بپردازد؛ اما سنّش کم بود و مسؤولین اعزام، به او اجازه نمیدادند که راهی جبهه شود.
بالأخره پس از مراجعات مکرّر و اصرارهای فراوان، توانست نظر مساعد و موافق مسؤولین اعزام را نسبت به اعزام خود به جبهه جلب نماید و از این رو برای اولین بار در تاریخ 09/12/1360 در حالیکه دانشآموز سال اول دبیرستان بود، راهی جبهههای غرب کشور شد و به عنوان امدادگر رزمی تا تاریخ 12/03/1361 به فعّالیت پرداخت.
حدود هشت ماه بعد، در مورّخة 05/11/1361 در حالیکه مشغول تحصیل در پایة دوم دبیرستان بود، برای دومین بار، روانة جبهه شد و تا تاریخ 22/01/1362 در واحد بهداری لشکر 17 علیبن ابیطالب (ع) خدمت نمود. دقیقاً دو ماه بعد یعنی در مورّخة 22/03/1362 برای سوّمین بار به جبهه رفت و به عنوان تکتیرانداز و آرپیجیزن به نبرد با دشمنان اسلام پرداخت.
,
,
,
,

,
در این مرحله بیش از پنجماه در جبهه باقی ماند و سپس در تاریخ 03/09/1362 از جبهه بازگشت. او بیتابِ جهاد در راه خدا بود و عارفانه و عاشقانه این راه را انتخاب کرده بود لذا در خانه آرام و قرار نداشت و دلش همواره برای حضور در جبهه میتپید. از اینرو برای چهارمینبار در مورّخة 20/01/1363 به جبهه رفت و در معیّت گردان سیّدالشّهدا(ع)، در جبهههای جنوب به مبارزه با دشمن متجاوز پرداخت.
پس از سی و هفت روز حضور در جبهه در مورّخة 26/02/1363 به منزل بازگشت اما روح خداییاش، مجال ماندن در خانه را به او نداد و برای پنجمینبار در مورّخة 28/03/1363 راهی جبهه شد و در معیّت همان گردان، در جبهههای جنوب مشغول به رزم با متجاوزان کافر بعثی گردید. درنگ او در این مرحله، ششماه به طول انجامید و تا تاریخ 15/09/1363 در جبهه باقی ماند و پس از آن به منزل بازگشت.
آخرین بار در تاریخ 25/04/1364 در معیّت تیپ 77 لشکر 17 علی بن ابیطالب(ع) عازم جبهه شد و به عنوان جانشین گروهان به منطقة چنگوله اعزام گردید. شهید در عملیات عاشورای 2 نیز شرکت کرد و به عنوان فرماندة گروهان، به هدایت نیروهای تحت امر خود پرداخت. در این عملیات، شهید انجمافروز مردانه با دشمنِ دون جنگید و رشادتهای به یادماندنی را در جهاد با دشمنان از خود به نمایش گذاشت.
در یکی از مراحل این عملیات، به هنگام عقبنشینیِ تاکتیکیِ نیروها، در تاریخ 24/05/1364 مفقود شد و دیگر هرگز بازنگشت. در تاریخ 30/06/1364 این موضوع، به خانوادة شهید، اطّلاع داده شد و در پی آن تلاشهای فراوانی جهت روشن شدن وضعیّت وی، صورت گرفت امّا نتیجهای از این پیگیریها حاصل نگردید.
, پس از سی و هفت روز حضور در جبهه در مورّخة 26/02/1363 به منزل بازگشت اما روح خداییاش، مجال ماندن در خانه را به او نداد و برای پنجمینبار در مورّخة 28/03/1363 راهی جبهه شد و در معیّت همان گردان، در جبهههای جنوب مشغول به رزم با متجاوزان کافر بعثی گردید. درنگ او در این مرحله، ششماه به طول انجامید و تا تاریخ 15/09/1363 در جبهه باقی ماند و پس از آن به منزل بازگشت.
آخرین بار در تاریخ 25/04/1364 در معیّت تیپ 77 لشکر 17 علی بن ابیطالب(ع) عازم جبهه شد و به عنوان جانشین گروهان به منطقة چنگوله اعزام گردید. شهید در عملیات عاشورای 2 نیز شرکت کرد و به عنوان فرماندة گروهان، به هدایت نیروهای تحت امر خود پرداخت. در این عملیات، شهید انجمافروز مردانه با دشمنِ دون جنگید و رشادتهای به یادماندنی را در جهاد با دشمنان از خود به نمایش گذاشت.
در یکی از مراحل این عملیات، به هنگام عقبنشینیِ تاکتیکیِ نیروها، در تاریخ 24/05/1364 مفقود شد و دیگر هرگز بازنگشت. در تاریخ 30/06/1364 این موضوع، به خانوادة شهید، اطّلاع داده شد و در پی آن تلاشهای فراوانی جهت روشن شدن وضعیّت وی، صورت گرفت امّا نتیجهای از این پیگیریها حاصل نگردید.
,
,
,
,

, ,
پانزدهسال گذشت و خانواده، دوستان و ارادتمندانِ آن شهید عزیز و آن عارف واصل، اطّلاعی از سرنوشت نامعلوم ایشان نداشتند تا اینکه در مورّخة 03/04/1379، به همّت گروه تفحّص شهدا، بقایای پیکر به خون خفتة این شهید گرانقدر از روی پلاک شمارة 426 ـ 767 ـ AK در منطقة چنگوله پیدا شد و پس از مراسم تشییع جنازة بسیار باشکوه، در مورّخة 31/05/1379 در گلزار شهدای قم، در صدف خاک پنهان گردید. شهید انجمافروز، در هنگام شهادت، 19 ساله بوده است.
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
شهید از زبان پدر
ـ در خانه, اخلاق بسیار خوبی داشت. احترام به پدر و مادر را سرلوحة کار خود قرار داده بود. از جهت عرفان, بسیار پرهیزکار بود تا آنجاییکه هرگز حاضر نبود از اموال عمومی استفاده بکند. به عنوان مثال, یک اورکت را از جهاد کشاورزی گرفتم و به وی دادم اما او نگرفت و گفت از من نیازمندتر هم هست و من می ترسم حق دیگری ضایع شده باشد. بدین ترتیب, او اورکت را نگرفت و به من گفت: این را به فرد نیازمندی که می شناسی بده. هرگاه کسی هدیه ای به او می داد, آن هدیه را به رزمندگان اسلام اهدا می کرد.
ـ در مورد احترام به والدین, هنگامی که از جبهه بر می گشت, مستقیماً به دیدار والدینش می آمد و در این زمینه بسیار مقید بود. دفعة آخر که می خواست به جبهه برود, انگار که به او الهام شده باشد, به مادرش گفت: من دیگر بر نمی گردم و شهید می شوم؛ خوب است به بدرقة من بیایی.
ـ در مورد عبادت, بسیار مقید بود که نماز را اول وقت بخواند و در این باره به برادران و خواهرانش نیز اکیداً و دائماً توصیه می کرد. او نماز شب می خواند و این نماز را هیچگاه ترک نگرد.
یک بار با مادرش در حیاط منزل نشسته بودیم و مصطفی هم در اتاق, مشغول نماز بود و چراغ های اتاق را خاموش کرده و در را به روی خود, بسته بود. ناگهان صدای گریة او را شنیدیم. مادرش بلند شد رفت در اتاق را باز کرد دید مصطفی در پیشگاه خداوند متعال, به گریه و استغاثه مشغول است. مصطفی وقتی متوجّه مادرش می شود که در اتاق را باز کرده, به او می گوید نباید در را باز می کردی.
ـ دربارة صلة رحم, هنگامی که از جبهه باز می گشت, اول به قم می رفت و با پدربزرگ و سایر بستگن ساکن در آنجا دیدار می نمود و سپس به خورموج می آمد و در طی حدود پنج روزی که در خورموج بود, وقت خود را طوری تنظیم می کرد که بتواند به همة اقوام و نزدیکان, سر بزند.
شهید از زبان مادر
ـ در زمان انقلاب, با بچه های محل, ستادی تشکیل دادند که از طریق آن, مثلاً روزنامة دیواری درست می کردند و کوچه و محل می چسباندند. در زمینة نقّاشی, هنر عجیبی داشتند. عکس شهدا را به شکل زیبا می کشیدند و می گفتند می خواهم خودم عکس شهدا را بکشم تا خانواده های آنان مجبور نباشند بابت نقّاشی تصاویر شهدا, هزینه ای صرف کنند. کمتر زمانی بود که ایشان در خانه حاضر باشند بلکه بیشتر وقت خود را صرف حضور در برنامه های انقلابی و مذهبی و شرکت در تظاهرات می کردند.
بخشی از یادداشتهای شهید مصطفی انجمافروز
مصطفی! بالاترین لذّتی که میتوانی در زندگی کسب کنی، سوز و گدازهای عرفانی است؛ نغمههای عشق و سرورِ اشک نیمهشب است. آنجاست که به سرمنزل بابُالقلوب رسیده، راه مکاشفات بر تو باز میشوند و به حریم خانة قدس و ملکوت راه مییابی، دیگر دل را به این خانة تار دنیا بند نمیکنی و به دنبال حقایق، رهنمون میشوی. خودت را از نعمتِ آهِ نیمهشب، محروم مکن.
و بیشترین لذّت، در محبّت است و نشانة محبّت، این است که آنچه را دوست، خوش دارد، انجام بدهی و در آن تعجیل کــنی و آنچه را خوش نمیدارد، رها کنی؛ چه دوست حقیقی که خدای تبارک و تعالی باشد و چه دوستِ مجازی؛ نتیجتاَ مستحبات را عمل کنی و مکروهات را دوری کنی.
مصطفی! ساعت به ساعت و در هر پیشآمد، خود را موعظه کن. چون کسی عیبهای نفسانی و عیبهای اعمالت را به غیر از خدا نمیداند. مصطفی! تا نَفْست (نفس امّاره) به مطمئنّه تبدیل نشده، همواره در خطر دام شیطان هستی. (نفس امّارهات، همیشه امر به بدیها میکند). اگر خودت را به حال خودت واگذاری و احاطه بر نفست نداشته باشی و فرماندهی تن به دست عقلت نباشد، هیچ ارزشی نداری و هوای نفس و آرزوها، تو را به طرف خودش میکشاند و از حیوان هم پستتر میشوی.
مصطفی! درکارهای خیر، پیشقدم باش.
مصطفی! هرچند روزی یکبار، نامهای برای پدرت بفرست و همچنین رفقای جبههای را فراموش نکن.
مصطفی! اگر میخواهی لذّت واقعی زندگی را ببری، همیشه بعد از غذا و قبل از نمازها مسواک بزن. دو روز در میان حمام برو. هرچند روز یکبار، به دیدن اقوام و دوستان برو. همیشه باوضو باش. صدقه بده. جاهایی که معنویّت بیشتری دارد مثل حرم، برو. خودت را معطّر کن. با حضور قلب نماز بخوان. کم حرف بزن. نظم و نظافت را رعایت کن. دوستانت را به منزل دعوت کن. نمازها را سر وقت بخوان. میان غذا چــیزی نخور. قرآن زیاد بخوان. و ........
مصطفی! موقع صحبت کردن، حرفی را که میزنی، مبالغه نباشد. در مقابل اشخاص، مدح زیادی نکن که آنان را به خجالت بکشانی و ناخودآگاه، ا ز راهِ مدح، تحقیرشان بکنی. هر حرفی را که میخواهی بزنی، چند ثانیه صبر کن، آنگاه بر زبان جاری ساز.
مصطفی! همانطور که مولا علی (ع) میفرماید: در زندگی آنچنان باش که مردم پروانهوار به دورت بچرخند و در مرگت برایت بگریند.
در زندگی، آنچنان باش که گویی تا ابد زندهای و برای آخرتت آنچنان باش که گویی لحظهای دیگر زنده نیستی.
در مجلسی یا هر جایی اگر بوی غیبت را شنیدی، دوری کن و ننشین و اگر میتوانی، جلوگـیری کن. اگر میتوانی، کار فردایت را به امروزت بگذار ولی کار مربوط به امروزت را به فردا وامگذار. به چیزی(مادّیات) دل نبند که اگر از دستت رفت، غصّهدار نشوی و بر چــیزی که از دستت رفت، غصّه مخور.
مصطفی! اگر عملی را به طور مداوم، چهل روز تکرار کنی، آن عمل برای تو ملکه میشود، به این معنی که حالت خودکار پیدا میکند، و روح و جسمت، خود به خود انجام میدهد.
پس اگر مکروهی را چهل روز انجام ندهی [ترک آن] دیگر برایت آسان میشود وآن را انجام نمیدهی و اگر مستحبِ مشکلی را تا چهل روز انجام دهی، آن عمل مستحب، برای تو ملکه میشود؛ اگر چه زهر بلا باشد، آن زهر، برایت شیرین میشود.
مصطفی! بدان و آگاه باش چیزهایی که باعث میشوند تا آدمی، فهم و شعور و حافظهاش کم شود و مانع حکمت میشوند و حجاب و سدّ بزرگی در مقابل انسان هستند، چند چـیز است: شهوت و غضب و خواب زیاد و گفتار زیاد.
هرچه شکم، خالیتر باشد، حکمت بیشتر وارد میشود؛ هرچه کمتر صحبت کنی، فکر بیشتر میشود.
مصطفی! اگر میخواهی راه سعادت را پیدا کنی، همان وصیت مولا علی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ را عمل کن که میفرماید: «شما را وصیّت میکنم به تقوا و نظم در کارهایتان.»
مصطفی! اگر در زندگی خودت نظم داشته باشی، لذّت میبری.
مصطفی! بر تو باد سکوت بسیار، سکوت بسیار، سکوت بسیار. زیرا که لباس سکوت، بهـترین حافظ من و روح توست.
مصطفی! اگر میخواهی هم در دنیا و هم در آخرت آسودهخاطر باشی، بدهکار نباش و نمان. حق خدا را همانقدر که از تو خواستهاند، ادا کن و حق مردم را همانقدر که بر گردنت میباشد، .... اگر نمازی یا روزهای داری، حتماً آنها را به جا بیاور و در جهت تسریع در انجام آن، کوشش کن. نمازهای واجبت را حتماً در مسجد بخوان ولو امام جماعت نباشد.
مصطفی! از کلام بیجا، سؤال بیجا، خــبر بیجا، مطالعة بیارزش یا کمارزش، نگاه بیارزش، لباسِ اضافی، خرید بیارزش و ... خودداری کن. (قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ..... اَلَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ[2])
ای مصطفی! در کارها به کسی امر نکن. تا آنجا که میتوانی، خودت کارهایت را انجام بده.
مصطفی! هروقت از خواب بلند شدی، سجدة شکر کن که خدا دوباره عــمری به تو داده تا بتوانی عبادت کنی.
مصطفی! لااقل، یک ساعت قبل از اذان، بیدار شوی.
ای مصطفی! چند چــیز را از جبهه به یادگار داشته باش. نماز شب را بخوان و سعی کن ترک نشود. سجدة شکر بعد از نماز را انجام بده و طولانی بکن. خواب را کم کن به طوریکه خوابت از 6 تا 7 ساعت بیشتر نباشد. غسل روز جمعه را سعی کن انجام بدهی.
نصایح مصطفی
ای مصطفی! همیشه فکر کن. سنجیده کارهایت را انجام بده. اخلاقت را با دوستانت و مردم، خوب کن و در هر کاری اراده داشته باش. از ریا دوری کن و اخلاص در پیش بگیر و هرگز کاری را با شک و شبهه و تردید، انجام مده. پیش از انجام عمل، عملت و نیّتت را به کسی مگو. همیشه باوضو باش و نمازهایت را سر وقت بخوان. قرآن و دعا بسیار بخوان و ذکر خدا بسیار بکن. آرام و با طمأنینه راه برو و مواظب زبانت باش که مبادا غیبتی بکنی یا تهمتی به کسی بزنی. امر به معروف و نهی از منکر را که یکی از واجبات است، هرگز فراموش مکن. هیچ وقت به خودت مغرور مشو و عبادتت را بیشتر در پنهانی انجام بده. نصیحتهای دیگران را گوش کن و در کارهای خوب عجله کن و سستی مکن و بگذار دیگران هم کار خـیر، نصیبشان شود. همیشه بانظم و نظافت باش. علم و عملی را که میدانی، به آنهایی که نمیدانند، یاد بده. از تجربههایت استفاده کن و فردی را اُسوة خود، قرار بده که بتوانی رفتار و سلوک انسانی و ایمانی را از او بیاموزی و او در تو اثر بگذارد. در مقابل دیگران، خود را کوچک بشمار و به آنان زیاد احترام قائل شو. یاد مرگ بسیار کن و آرزوی شهادت را در دل بپروران. اگر مسؤولیتی بر دوشت نهادند و از عهدهاش برمیآیی، با جان و دل قبول کن و اظهار سستی و ناتوانی مکن. دیگران را بیشتر از خودت دوست داشته باش و خدا را بیشتر از دیگران. هرگاه مشکلی برایت پیش آمد، دو رکعت نماز بخوان. در هر کجا که هستی، با اقوام و خانواده در ارتباط باش و از یادشان غافل مباش و برایشان دعا کن.
, روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
شهید از زبان پدر
ـ در خانه, اخلاق بسیار خوبی داشت. احترام به پدر و مادر را سرلوحة کار خود قرار داده بود. از جهت عرفان, بسیار پرهیزکار بود تا آنجاییکه هرگز حاضر نبود از اموال عمومی استفاده بکند. به عنوان مثال, یک اورکت را از جهاد کشاورزی گرفتم و به وی دادم اما او نگرفت و گفت از من نیازمندتر هم هست و من می ترسم حق دیگری ضایع شده باشد. بدین ترتیب, او اورکت را نگرفت و به من گفت: این را به فرد نیازمندی که می شناسی بده. هرگاه کسی هدیه ای به او می داد, آن هدیه را به رزمندگان اسلام اهدا می کرد.
ـ در مورد احترام به والدین, هنگامی که از جبهه بر می گشت, مستقیماً به دیدار والدینش می آمد و در این زمینه بسیار مقید بود. دفعة آخر که می خواست به جبهه برود, انگار که به او الهام شده باشد, به مادرش گفت: من دیگر بر نمی گردم و شهید می شوم؛ خوب است به بدرقة من بیایی.
ـ در مورد عبادت, بسیار مقید بود که نماز را اول وقت بخواند و در این باره به برادران و خواهرانش نیز اکیداً و دائماً توصیه می کرد. او نماز شب می خواند و این نماز را هیچگاه ترک نگرد.
یک بار با مادرش در حیاط منزل نشسته بودیم و مصطفی هم در اتاق, مشغول نماز بود و چراغ های اتاق را خاموش کرده و در را به روی خود, بسته بود. ناگهان صدای گریة او را شنیدیم. مادرش بلند شد رفت در اتاق را باز کرد دید مصطفی در پیشگاه خداوند متعال, به گریه و استغاثه مشغول است. مصطفی وقتی متوجّه مادرش می شود که در اتاق را باز کرده, به او می گوید نباید در را باز می کردی.
ـ دربارة صلة رحم, هنگامی که از جبهه باز می گشت, اول به قم می رفت و با پدربزرگ و سایر بستگن ساکن در آنجا دیدار می نمود و سپس به خورموج می آمد و در طی حدود پنج روزی که در خورموج بود, وقت خود را طوری تنظیم می کرد که بتواند به همة اقوام و نزدیکان, سر بزند.
شهید از زبان مادر
ـ در زمان انقلاب, با بچه های محل, ستادی تشکیل دادند که از طریق آن, مثلاً روزنامة دیواری درست می کردند و کوچه و محل می چسباندند. در زمینة نقّاشی, هنر عجیبی داشتند. عکس شهدا را به شکل زیبا می کشیدند و می گفتند می خواهم خودم عکس شهدا را بکشم تا خانواده های آنان مجبور نباشند بابت نقّاشی تصاویر شهدا, هزینه ای صرف کنند. کمتر زمانی بود که ایشان در خانه حاضر باشند بلکه بیشتر وقت خود را صرف حضور در برنامه های انقلابی و مذهبی و شرکت در تظاهرات می کردند.
بخشی از یادداشتهای شهید مصطفی انجمافروز
مصطفی! بالاترین لذّتی که میتوانی در زندگی کسب کنی، سوز و گدازهای عرفانی است؛ نغمههای عشق و سرورِ اشک نیمهشب است. آنجاست که به سرمنزل بابُالقلوب رسیده، راه مکاشفات بر تو باز میشوند و به حریم خانة قدس و ملکوت راه مییابی، دیگر دل را به این خانة تار دنیا بند نمیکنی و به دنبال حقایق، رهنمون میشوی. خودت را از نعمتِ آهِ نیمهشب، محروم مکن.
و بیشترین لذّت، در محبّت است و نشانة محبّت، این است که آنچه را دوست، خوش دارد، انجام بدهی و در آن تعجیل کــنی و آنچه را خوش نمیدارد، رها کنی؛ چه دوست حقیقی که خدای تبارک و تعالی باشد و چه دوستِ مجازی؛ نتیجتاَ مستحبات را عمل کنی و مکروهات را دوری کنی.
مصطفی! ساعت به ساعت و در هر پیشآمد، خود را موعظه کن. چون کسی عیبهای نفسانی و عیبهای اعمالت را به غیر از خدا نمیداند. مصطفی! تا نَفْست (نفس امّاره) به مطمئنّه تبدیل نشده، همواره در خطر دام شیطان هستی. (نفس امّارهات، همیشه امر به بدیها میکند). اگر خودت را به حال خودت واگذاری و احاطه بر نفست نداشته باشی و فرماندهی تن به دست عقلت نباشد، هیچ ارزشی نداری و هوای نفس و آرزوها، تو را به طرف خودش میکشاند و از حیوان هم پستتر میشوی.
مصطفی! درکارهای خیر، پیشقدم باش.
مصطفی! هرچند روزی یکبار، نامهای برای پدرت بفرست و همچنین رفقای جبههای را فراموش نکن.
مصطفی! اگر میخواهی لذّت واقعی زندگی را ببری، همیشه بعد از غذا و قبل از نمازها مسواک بزن. دو روز در میان حمام برو. هرچند روز یکبار، به دیدن اقوام و دوستان برو. همیشه باوضو باش. صدقه بده. جاهایی که معنویّت بیشتری دارد مثل حرم، برو. خودت را معطّر کن. با حضور قلب نماز بخوان. کم حرف بزن. نظم و نظافت را رعایت کن. دوستانت را به منزل دعوت کن. نمازها را سر وقت بخوان. میان غذا چــیزی نخور. قرآن زیاد بخوان. و ........
مصطفی! موقع صحبت کردن، حرفی را که میزنی، مبالغه نباشد. در مقابل اشخاص، مدح زیادی نکن که آنان را به خجالت بکشانی و ناخودآگاه، ا ز راهِ مدح، تحقیرشان بکنی. هر حرفی را که میخواهی بزنی، چند ثانیه صبر کن، آنگاه بر زبان جاری ساز.
مصطفی! همانطور که مولا علی (ع) میفرماید: در زندگی آنچنان باش که مردم پروانهوار به دورت بچرخند و در مرگت برایت بگریند.
در زندگی، آنچنان باش که گویی تا ابد زندهای و برای آخرتت آنچنان باش که گویی لحظهای دیگر زنده نیستی.
در مجلسی یا هر جایی اگر بوی غیبت را شنیدی، دوری کن و ننشین و اگر میتوانی، جلوگـیری کن. اگر میتوانی، کار فردایت را به امروزت بگذار ولی کار مربوط به امروزت را به فردا وامگذار. به چیزی(مادّیات) دل نبند که اگر از دستت رفت، غصّهدار نشوی و بر چــیزی که از دستت رفت، غصّه مخور.
مصطفی! اگر عملی را به طور مداوم، چهل روز تکرار کنی، آن عمل برای تو ملکه میشود، به این معنی که حالت خودکار پیدا میکند، و روح و جسمت، خود به خود انجام میدهد.
پس اگر مکروهی را چهل روز انجام ندهی [ترک آن] دیگر برایت آسان میشود وآن را انجام نمیدهی و اگر مستحبِ مشکلی را تا چهل روز انجام دهی، آن عمل مستحب، برای تو ملکه میشود؛ اگر چه زهر بلا باشد، آن زهر، برایت شیرین میشود.
مصطفی! بدان و آگاه باش چیزهایی که باعث میشوند تا آدمی، فهم و شعور و حافظهاش کم شود و مانع حکمت میشوند و حجاب و سدّ بزرگی در مقابل انسان هستند، چند چـیز است: شهوت و غضب و خواب زیاد و گفتار زیاد.
هرچه شکم، خالیتر باشد، حکمت بیشتر وارد میشود؛ هرچه کمتر صحبت کنی، فکر بیشتر میشود.
مصطفی! اگر میخواهی راه سعادت را پیدا کنی، همان وصیت مولا علی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ را عمل کن که میفرماید: «شما را وصیّت میکنم به تقوا و نظم در کارهایتان.»
مصطفی! اگر در زندگی خودت نظم داشته باشی، لذّت میبری.
مصطفی! بر تو باد سکوت بسیار، سکوت بسیار، سکوت بسیار. زیرا که لباس سکوت، بهـترین حافظ من و روح توست.
مصطفی! اگر میخواهی هم در دنیا و هم در آخرت آسودهخاطر باشی، بدهکار نباش و نمان. حق خدا را همانقدر که از تو خواستهاند، ادا کن و حق مردم را همانقدر که بر گردنت میباشد، .... اگر نمازی یا روزهای داری، حتماً آنها را به جا بیاور و در جهت تسریع در انجام آن، کوشش کن. نمازهای واجبت را حتماً در مسجد بخوان ولو امام جماعت نباشد.
مصطفی! از کلام بیجا، سؤال بیجا، خــبر بیجا، مطالعة بیارزش یا کمارزش، نگاه بیارزش، لباسِ اضافی، خرید بیارزش و ... خودداری کن. (قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ..... اَلَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ[2])
ای مصطفی! در کارها به کسی امر نکن. تا آنجا که میتوانی، خودت کارهایت را انجام بده.
مصطفی! هروقت از خواب بلند شدی، سجدة شکر کن که خدا دوباره عــمری به تو داده تا بتوانی عبادت کنی.
مصطفی! لااقل، یک ساعت قبل از اذان، بیدار شوی.
ای مصطفی! چند چــیز را از جبهه به یادگار داشته باش. نماز شب را بخوان و سعی کن ترک نشود. سجدة شکر بعد از نماز را انجام بده و طولانی بکن. خواب را کم کن به طوریکه خوابت از 6 تا 7 ساعت بیشتر نباشد. غسل روز جمعه را سعی کن انجام بدهی.
نصایح مصطفی
ای مصطفی! همیشه فکر کن. سنجیده کارهایت را انجام بده. اخلاقت را با دوستانت و مردم، خوب کن و در هر کاری اراده داشته باش. از ریا دوری کن و اخلاص در پیش بگیر و هرگز کاری را با شک و شبهه و تردید، انجام مده. پیش از انجام عمل، عملت و نیّتت را به کسی مگو. همیشه باوضو باش و نمازهایت را سر وقت بخوان. قرآن و دعا بسیار بخوان و ذکر خدا بسیار بکن. آرام و با طمأنینه راه برو و مواظب زبانت باش که مبادا غیبتی بکنی یا تهمتی به کسی بزنی. امر به معروف و نهی از منکر را که یکی از واجبات است، هرگز فراموش مکن. هیچ وقت به خودت مغرور مشو و عبادتت را بیشتر در پنهانی انجام بده. نصیحتهای دیگران را گوش کن و در کارهای خوب عجله کن و سستی مکن و بگذار دیگران هم کار خـیر، نصیبشان شود. همیشه بانظم و نظافت باش. علم و عملی را که میدانی، به آنهایی که نمیدانند، یاد بده. از تجربههایت استفاده کن و فردی را اُسوة خود، قرار بده که بتوانی رفتار و سلوک انسانی و ایمانی را از او بیاموزی و او در تو اثر بگذارد. در مقابل دیگران، خود را کوچک بشمار و به آنان زیاد احترام قائل شو. یاد مرگ بسیار کن و آرزوی شهادت را در دل بپروران. اگر مسؤولیتی بر دوشت نهادند و از عهدهاش برمیآیی، با جان و دل قبول کن و اظهار سستی و ناتوانی مکن. دیگران را بیشتر از خودت دوست داشته باش و خدا را بیشتر از دیگران. هرگاه مشکلی برایت پیش آمد، دو رکعت نماز بخوان. در هر کجا که هستی، با اقوام و خانواده در ارتباط باش و از یادشان غافل مباش و برایشان دعا کن.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, [2],
,
,
,
,
,
,
,
,

, ,
در هیچ کجا خودسرانه کاری را انجام مده مگر آنکه به آن آگاه باشی و از بالاتر از خودت اجازه بگــیری. فکر و ذهنت را با یاد خدا پرورش ده تا عشق خدا در سر و دل خود بگیری و هرگز فکر گناه، حتّی به مغزت هم خطور نکند. اگر میخواهی حالت معنوی و روحانیت و روح عرفان در تو دمیده شود، شبها را به راز و نیاز و گریه بگذران و روزها را با خوشاخلاقی و مهربانی با مردم. هر کاری که میبینی بوی ریا و شهرت از او برمیآید و شبهناک است، انجام مده و از آن دوری کن. به مستحبات و مکروهات، توجهِ بسیار داشته باش. عملی را که یقین داری برای رضای خداست، انجام بده هرچند، دیگران سرزنشت کنند. و هرگز برای رضای دل خود و مردم، کار مکن و نامش را رضای خدا قـرار مده. در نمازهایت حضور قلب داشته باش. هرگز حرف لغو و بیهوده نزن که نتیجهای ندارد و همچنین اَعمال لغو را انجام مده. اوقات فراغتت را همیشه با دانشی یا با عبادتی پر کن.
مصطفی! سعی مکن با هرکسی دوست شوی و دوستی خودت را به او بنمایی. هرکسی اخلاقش با تو نمیسازد، انتظار نداشته باش که به تو خوبی کند. کمتر بخواب؛ کمتر بخور؛ کمتر بخند. سعی کن مردم، تو را دوست داشته باشند. هرچند که تو دل آنان را به دست میآوری، امّا تو برای رضای خدا خود را مخلص کن که در آن صورت، خدا مقامت را بالا میبرد و مردم، دوستت میشوند. هرگاه میبینی قصد کاری را داری که در آن شک داری برای خداست یا نه، نیت قربه الی الله را از دل بگذران و بر زبان جاری کن و از شرّ شیطان، به خدا پناه ببر و [آنگاه] مشغول کار شو. هرچه بیشتر خود را نیازمند و محتاج به خدا ببینی، احساس حقارت بیشتری میکنی. زندگی مردان بزرگ و رفتگان را بخوان تا راهگشای کوچکی برای تو باشد. هرگز کار واجب را فدای مستحب مکن. کار امروزت را به فردا وامگذار. تا آنجا که میتوانی خود را خوشبو کن و عطر بزن و مسواک بزن. هرچند نمیدانی تا چقدر زندهای، امّا پیشبینی آیندهات را بکن و لوحة راه و زندگیت را روشن کن. امانتی را که به تو میسپارند، بسیار دقت کن و مواظبش باش. قولی که میدهی، در آن ثابتقدم باش و کاری را نمیدانی آیا میتوانی انجام دهی یا نه، هرگز قول مده. بلکه بگو اِنشاءالله اگر توانستم و زنده بودم، انجام میدهم. هر کاری را که میخواهی انجام دهی با یاد خدا و ائمّة اطهار(ع) صورت ده. در راهرفتن و صحبت کردنت، وقار داشته باش. لباسی بپوش که موزون با اندامت باشد و با پوشیدنش احساس سبکی نکنی. تا به کسی یقین بد بودن نداری، ظنّ بد مــبر. در هنگام تنهایی مواظب باش خدایناکرده کار ناشایستی از تو سر نزند. برای اینکار، خود را در محضر خدا ببین. و شیطان را از خود دور کن. قبل از آنکه در مقابل دیگران مسؤول باشی، در برابر وجدانت مسؤول باش. در هرکاری از وسواس دوری کن. هرگاه خواستی خاطرهای را تعریف کنی که خود در میانش هستی و بودهای، نام مـبر. و به جای نام خود بگو «بندهخدایی؛» مگر آنکه گفتن نام خودت در آن مورد، باعث تأثیر مثبت باشد و در آن ریا نشود. از افراط و تفریط در اعمال، دوری کن. نام افراد را به بزرگی ببر. مبادا کاری را صورت دهی که دیگران به تو بد گمان شوند. به کسی سوءِ ظن مــبر و اعمال اشخاص را با دیدة خوب نگاه کن.
ای مصطفی! از خدا بترس؛ از خدا بترس؛ از خدا بترس.
ای مصطفی! از ریا و هوای نفس بترس؛ از ریا بترس؛ از ریا بترس. از خودبینی و خودپرستی بترس. بترس. بترس.
ای مصطفی! فروتن باش، تواضع داشته باش، آرام باش.
شهادت
شهادت، کلام زیبا و آشنای روز است. که هر جوان رزمنده، پرشور و مخلص، در پی رسیدن به اصل آنست؛ انتهای امیال یک انسان مؤمن که با نائل شدن به آن، به لقای پروردگارش میرسد؛ شهادت، اوج افتخار انسانی است که مرگ سرخ را آگاهانه انتخاب کرده، از مردن در بستر آرام، نفرت دارد و همواره دلش میخواهد رفتن و هجرت به سوی پروردگارش با در خون غلطیدن باشد. شهادت، رهایی از قفس تن است و وسعتیافتن و شاهد شدن به حقایق موجود و سیر و سلوک و عروج عارفانه است که احتیاج به زمان ندارد. شهادت، ارث انبیاء و اولیاء است که به ما رسیده است. شهادت، نظرکردن به وجه الله است. شهادت، فناءِ فیسبیلالله و محوِ فیسبیل الله است که نتیجهاش بقای انسان است و فناءالله، تا کسی آرزویش را نکند، معنی و مفهوم آن را نمیداند و درک نمیکند. شاید در نظر کسی، این باشد که این مرگ(شهادت) یک نوع خودکشی است، حال آنکه این تصور دربارة مرگ، خود ناشی از بیشعوری است.
علی (ع) آنچنان مشتاق شهادت بود، که میگفت: اگر شوق شهادت بنود، هـرگز به میدان جنگ نمیرفتم. لذا هنگامیکه ضربت شمشیر بر او وارد شد، فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ» یعنی: به خدای کعبه رستگار شدم. راستی چه زیباست این رستگاری و چه لیاقـتی است که خداوند متعال، نصیب بندة محبوبش میسازد. زیر شمشیردشمن، سر دادن، زیباست نه بر روی بستر آرمـیدن. در قـرآن آمده است که: «مپندارید کسانیکه در راه خـدا کشته میشوند، مـردهاند، بلکه زندهاند و در نزد خدا روزی میخورند.» آنانی که به این آیه ایمان دارند، در راه خدا و جهاد فیسبیل الله، از هرگونه کمک مادّی و معنوی دریغ نمیکنند و اموال و انفُسشان را به خدا عاریه میدهند. اینان در درگاه حضرت باری ـ تعالی ـ مـنزلت دارند. و همواره آنانیکه از کشتهشدن میترسند و یا از رفتن فرزندانشان به جبهة جنگ، امتناع میورزند، ذلیل و زبون و خوارند؛ اینان هـرگز مفهوم شهادت را درک نمیکنند و نمیفهمند و اگـر میگویند ای کاش فـلانی به جبهه نمیرفت و شهید نمیشد، نمیدانند که این خواست خدا بوده که به جنگ رفته و شهادتش، رضای او بوده نه به دست شخص مجاهد و جهادگر و رزمنده.
نماز شب
از خاک تا خدا ... عـروجی در درون. نیمه شب است و هوا تاریک. همه در خواب. سکوتی محض. وقت آن است که معشوق را صدا کرد. دل به حلقة دلدار داد. وقت آن است که باید وضویی گرفت. سپس نجوایی با محبوب یگانه. آرام، قامتی بر صلوه بستن. اینک باید بر آستان کـبریایی دوست، سر را بر خاک گذارد و زمزمهها را آغاز کرد. چه لذّتی بیش از این. آرام آرام، قطرات اشک، چون مـروارید از چشمان، سرازیر شده، بر گونهها میریزد. دل میتپد و سوزی در اندرونش. رازها آشکار میشود. حجابها از روی دل برداشته میشود.
غبارش میرود و نام خدا، یاد خدا و راه خدا، در او جای میگیرد. اینجاست که این صفحه(قلب)، سفید شده، خالص شده و کسی و چیزی غیر از حضرت باری ـ تعالی ـ را هدف و مقصود نیست. خداوند، نالة بندهاش را دوست دارد؛ گدای درِ خانهاش را دوست دارد. راستی چه وسیلهای بهـتر از گریه و راز و نیاز در دل تاریک و غمین شب است. از خواب ناز و خوش، برخاستن؛ تا خدا لطفی کند و نظری کند و رحم و کرمش را افزون کند (تو ای آدم! برخـیز که مولا نظر دارد). آنگاه که خفتگان چون مردگان آرمـیدهاند و یاد مرگ میکنند، باید که برخاست و یاد زنده شدن آخرت کرد؛ یاد روز جـزا و یاد گناهان خود؛ که این گناهان، انسان را به آتش عذاب میکشانند. یا لَطیفُ اِرْحَمْ عَبْدَکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الْحَقیرُ الْمِسْکینُ الْمُسْتَکینُ خـدایا رحم کن بر این بندة ضعیف خود که پناهی جز تو ندارد. از تو طلب آمرزش و مغفرت میکند، هرچند گناهان من، کشتی کشتی است امّا بخشش و رحمت تو، دریا دریا است. تنها امید من، تویی و راهی جـز تو ندارم. خدایا خوف و رجایت را در دل من بیانداز و مرا به راه راست هدایت فرما. خدایا! به گناهانم اعتراف دارم؛ به زبونی خود و ذلّت و بیچارگیام، آگاهم. مـرا از شر شیطان نفسم رهایی ده و مرا از جاهلان ممـیران و دوستانم را از دوستان خود قرار ده و پاکی و صفا و خلوص نیت را پیشة آنان ساز و آنان را در راهشان، موفّق بدار.
آخرین مـنزل
, مصطفی! سعی مکن با هرکسی دوست شوی و دوستی خودت را به او بنمایی. هرکسی اخلاقش با تو نمیسازد، انتظار نداشته باش که به تو خوبی کند. کمتر بخواب؛ کمتر بخور؛ کمتر بخند. سعی کن مردم، تو را دوست داشته باشند. هرچند که تو دل آنان را به دست میآوری، امّا تو برای رضای خدا خود را مخلص کن که در آن صورت، خدا مقامت را بالا میبرد و مردم، دوستت میشوند. هرگاه میبینی قصد کاری را داری که در آن شک داری برای خداست یا نه، نیت قربه الی الله را از دل بگذران و بر زبان جاری کن و از شرّ شیطان، به خدا پناه ببر و [آنگاه] مشغول کار شو. هرچه بیشتر خود را نیازمند و محتاج به خدا ببینی، احساس حقارت بیشتری میکنی. زندگی مردان بزرگ و رفتگان را بخوان تا راهگشای کوچکی برای تو باشد. هرگز کار واجب را فدای مستحب مکن. کار امروزت را به فردا وامگذار. تا آنجا که میتوانی خود را خوشبو کن و عطر بزن و مسواک بزن. هرچند نمیدانی تا چقدر زندهای، امّا پیشبینی آیندهات را بکن و لوحة راه و زندگیت را روشن کن. امانتی را که به تو میسپارند، بسیار دقت کن و مواظبش باش. قولی که میدهی، در آن ثابتقدم باش و کاری را نمیدانی آیا میتوانی انجام دهی یا نه، هرگز قول مده. بلکه بگو اِنشاءالله اگر توانستم و زنده بودم، انجام میدهم. هر کاری را که میخواهی انجام دهی با یاد خدا و ائمّة اطهار(ع) صورت ده. در راهرفتن و صحبت کردنت، وقار داشته باش. لباسی بپوش که موزون با اندامت باشد و با پوشیدنش احساس سبکی نکنی. تا به کسی یقین بد بودن نداری، ظنّ بد مــبر. در هنگام تنهایی مواظب باش خدایناکرده کار ناشایستی از تو سر نزند. برای اینکار، خود را در محضر خدا ببین. و شیطان را از خود دور کن. قبل از آنکه در مقابل دیگران مسؤول باشی، در برابر وجدانت مسؤول باش. در هرکاری از وسواس دوری کن. هرگاه خواستی خاطرهای را تعریف کنی که خود در میانش هستی و بودهای، نام مـبر. و به جای نام خود بگو «بندهخدایی؛» مگر آنکه گفتن نام خودت در آن مورد، باعث تأثیر مثبت باشد و در آن ریا نشود. از افراط و تفریط در اعمال، دوری کن. نام افراد را به بزرگی ببر. مبادا کاری را صورت دهی که دیگران به تو بد گمان شوند. به کسی سوءِ ظن مــبر و اعمال اشخاص را با دیدة خوب نگاه کن.
ای مصطفی! از خدا بترس؛ از خدا بترس؛ از خدا بترس.
ای مصطفی! از ریا و هوای نفس بترس؛ از ریا بترس؛ از ریا بترس. از خودبینی و خودپرستی بترس. بترس. بترس.
ای مصطفی! فروتن باش، تواضع داشته باش، آرام باش.
شهادت
شهادت، کلام زیبا و آشنای روز است. که هر جوان رزمنده، پرشور و مخلص، در پی رسیدن به اصل آنست؛ انتهای امیال یک انسان مؤمن که با نائل شدن به آن، به لقای پروردگارش میرسد؛ شهادت، اوج افتخار انسانی است که مرگ سرخ را آگاهانه انتخاب کرده، از مردن در بستر آرام، نفرت دارد و همواره دلش میخواهد رفتن و هجرت به سوی پروردگارش با در خون غلطیدن باشد. شهادت، رهایی از قفس تن است و وسعتیافتن و شاهد شدن به حقایق موجود و سیر و سلوک و عروج عارفانه است که احتیاج به زمان ندارد. شهادت، ارث انبیاء و اولیاء است که به ما رسیده است. شهادت، نظرکردن به وجه الله است. شهادت، فناءِ فیسبیلالله و محوِ فیسبیل الله است که نتیجهاش بقای انسان است و فناءالله، تا کسی آرزویش را نکند، معنی و مفهوم آن را نمیداند و درک نمیکند. شاید در نظر کسی، این باشد که این مرگ(شهادت) یک نوع خودکشی است، حال آنکه این تصور دربارة مرگ، خود ناشی از بیشعوری است.
علی (ع) آنچنان مشتاق شهادت بود، که میگفت: اگر شوق شهادت بنود، هـرگز به میدان جنگ نمیرفتم. لذا هنگامیکه ضربت شمشیر بر او وارد شد، فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ» یعنی: به خدای کعبه رستگار شدم. راستی چه زیباست این رستگاری و چه لیاقـتی است که خداوند متعال، نصیب بندة محبوبش میسازد. زیر شمشیردشمن، سر دادن، زیباست نه بر روی بستر آرمـیدن. در قـرآن آمده است که: «مپندارید کسانیکه در راه خـدا کشته میشوند، مـردهاند، بلکه زندهاند و در نزد خدا روزی میخورند.» آنانی که به این آیه ایمان دارند، در راه خدا و جهاد فیسبیل الله، از هرگونه کمک مادّی و معنوی دریغ نمیکنند و اموال و انفُسشان را به خدا عاریه میدهند. اینان در درگاه حضرت باری ـ تعالی ـ مـنزلت دارند. و همواره آنانیکه از کشتهشدن میترسند و یا از رفتن فرزندانشان به جبهة جنگ، امتناع میورزند، ذلیل و زبون و خوارند؛ اینان هـرگز مفهوم شهادت را درک نمیکنند و نمیفهمند و اگـر میگویند ای کاش فـلانی به جبهه نمیرفت و شهید نمیشد، نمیدانند که این خواست خدا بوده که به جنگ رفته و شهادتش، رضای او بوده نه به دست شخص مجاهد و جهادگر و رزمنده.
نماز شب
از خاک تا خدا ... عـروجی در درون. نیمه شب است و هوا تاریک. همه در خواب. سکوتی محض. وقت آن است که معشوق را صدا کرد. دل به حلقة دلدار داد. وقت آن است که باید وضویی گرفت. سپس نجوایی با محبوب یگانه. آرام، قامتی بر صلوه بستن. اینک باید بر آستان کـبریایی دوست، سر را بر خاک گذارد و زمزمهها را آغاز کرد. چه لذّتی بیش از این. آرام آرام، قطرات اشک، چون مـروارید از چشمان، سرازیر شده، بر گونهها میریزد. دل میتپد و سوزی در اندرونش. رازها آشکار میشود. حجابها از روی دل برداشته میشود.
غبارش میرود و نام خدا، یاد خدا و راه خدا، در او جای میگیرد. اینجاست که این صفحه(قلب)، سفید شده، خالص شده و کسی و چیزی غیر از حضرت باری ـ تعالی ـ را هدف و مقصود نیست. خداوند، نالة بندهاش را دوست دارد؛ گدای درِ خانهاش را دوست دارد. راستی چه وسیلهای بهـتر از گریه و راز و نیاز در دل تاریک و غمین شب است. از خواب ناز و خوش، برخاستن؛ تا خدا لطفی کند و نظری کند و رحم و کرمش را افزون کند (تو ای آدم! برخـیز که مولا نظر دارد). آنگاه که خفتگان چون مردگان آرمـیدهاند و یاد مرگ میکنند، باید که برخاست و یاد زنده شدن آخرت کرد؛ یاد روز جـزا و یاد گناهان خود؛ که این گناهان، انسان را به آتش عذاب میکشانند. یا لَطیفُ اِرْحَمْ عَبْدَکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الْحَقیرُ الْمِسْکینُ الْمُسْتَکینُ خـدایا رحم کن بر این بندة ضعیف خود که پناهی جز تو ندارد. از تو طلب آمرزش و مغفرت میکند، هرچند گناهان من، کشتی کشتی است امّا بخشش و رحمت تو، دریا دریا است. تنها امید من، تویی و راهی جـز تو ندارم. خدایا خوف و رجایت را در دل من بیانداز و مرا به راه راست هدایت فرما. خدایا! به گناهانم اعتراف دارم؛ به زبونی خود و ذلّت و بیچارگیام، آگاهم. مـرا از شر شیطان نفسم رهایی ده و مرا از جاهلان ممـیران و دوستانم را از دوستان خود قرار ده و پاکی و صفا و خلوص نیت را پیشة آنان ساز و آنان را در راهشان، موفّق بدار.
آخرین مـنزل
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
|
|
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است |
|
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است |
|
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است |
|
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است |
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
بر تنِ خاکیِ بیارزشِ من
عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
, عاقبت، منزلتان وادی خاموشان است
,
,
,
|
|
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید |
|
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید |
|
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید |
|
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید |
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
آه، که چه مشکل میگذرد در زیر خاک
مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
, مردمان! تا توانید، توشة خود بردارید
,
,
,
روزهای آخر عمرم را تمام کرده بودم که ناگاه جان از رمقم کشیده شد. سرد و بیجان افتاده بودم. مرا به غسّالخانه بردند غسلم دادند، کفنم کردند، در تابوتم گذاردند، روی دست مردم بودم؛ خانوادهام و دوستان، شیون و زاری می کردند. مرا به قبرستان آوردند. خاکم کردند و خود رفتند و مرا تنها گذاشتند. کجاست اینجا که در آن، همه زارند و وحشت دارند و چه تاریک است و خموش. زیر خاک است و تنگ. نه آشناست و نه غریب. نه راهست و نه چاه، خدایا اینجا کجاست. اینجا خانة ابدی من است. پر از مار و مور که کفنم را میدرند، گوشتم را میخورند، خونم را مینوشند، تا به کی ماندن به زیر خروارها خاک؟ چرا صدایی نمیآید؟ رهگذری نمیگذرد؟ چراغی روشن نمیشود؟ من چه گناهی کردهام که بوی تعفّنم مرا اذیت میکند؛ ای کاش کسی میآمد و مرا از این وادیِ غربت نجات میداد. آه کسی نیست که به فریادم برسد.
همة خاموشانِ این گورستان، مرا مشاهد میکنند. خدایا میترسم، وحشت دارم، مرا به دنیا ببر تا به مردمانش بفهمانم که اینجا وضع ما چگونه است. تا به آنها بگویم که توشة آخرت را بردارند؛ به آنها بگویم که ایمان را پیشة خود سازند که تنها فریادرس آنان است. به آنها بگویم ظلم وتعدّی نکنند؛ مال یکدیگر را نخورند. به آنها بگویم دنیا جای عمل است اگر دست خالی از آن گذر کردند، فایده ندارد. به آنها بگویم به عالَم آخرت یقیین کنند و آن را باور داشته باشند. به آنها بگویم خانه ابدیشان چگونه است اگر خوب باشند وضع خوبی دارند وگرنه در آتش سختی و عذاب، میسوزند. خدایا! مرا بگذار تا بروم به یکیک اینان گوشزد کنم که انتهای راه را بنگرند؛ اینقدر فکر خود نباشند که کسی به دادشان نمیرسد.
اجل امانشان نمیدهد.جبهه و جنگ
جنگ، غوغای برونی انسانهاست. تلاطم و انفجارِ متضادّ دو جبهه است؛ یا هر دو باطل و یا یکی حق و دیگری باطل است. برونِ افکار، از انسانها است و حالت وحشیانة شیطانی و حیوانی است. آن کس که جنگ را شروع میکند، زیبایی و طراوت صلح را نمیبیند. او یک وحشیِ تجاوزکار است که بتِ ستم، در او رشد کرده. در اسلام، جنگ نداریم؛ بلکه دفاع است و دفاع از قانون و حریم انسانیت است. اسلام میگوید به جای جنگیدن و وحشیگری، به دنبال دانش و ترقّی باید رفت. آنهایی که خواهان جنگ و جدالند، فطرتاً حالت وحشیانه دارند، اینان به خاطر منافع مادّی و خودپرستانه است که اینچنین میکنند. در زمان پیامـبر که مسلمانان با قریش و کفّار، نبرد میکردند، به خاطر اهداف عالی انسانی و دین خدا بود. امّا کفّار جاهل، نمیپذیرفتند و ستیزه میکردند. هنگامیکه مسلمانان از نبرد برمیگشتند، با آن همه پیروزی و غنایم و کشتهها و ... پیامبر(ص) میفرمود: «این جهاد اصغرِ شما بود. جهاد اکبرتان، مبارزه با نفس است.» در زمان ما، جوانان رزمندة ما هدف اصلیشان، مـبارزه با نفس (تزکیة نفس) و جهاد اکـبر است و سپس جهاد اصغر و نبرد با دشمن صهیونیستی و کافر است.
اغلب افراد که میبینیم به جبهه میروند، میگویند میخواهـیم برویم ساخته بشویم و خود را بشناسیم. لذا جبهه برای آنان، دانشگاه شده است و دانشجویانی را تحویل میدهد که امام امتِ(ره) ما میفرماید: از صدر اسلام تا کنون، در هیچ برههای از زمان، اسلام، چنین جوانانی را به خود ندیده است. برای اینان، جان و تنشان کمارزشترین وسیله است و راه صدساله را یکشبه میپیمایند. چه بسیارند بچههایی که با حضور در جبهه فکرشان پرورش یافته و خودساخته شدهاند، درکشان از اسلام، بیشتر از ما و خیلی از افرادی است که در این شهرها هستیم. آنها، اسلام را عملی میکنند؛ امّا ما فقط حرف میزنیم. چه بسا لیاقتهایی نصیبشان میشود و امدادهای غیبی را دریافت میکنند که قبول آنها برای بعضی از ما مشکل است، چرا که با عقل ما سازش ندارد. پس عقل ما [توان] درک آن را ندارد. فعلاً جبهة جنگ ما شهیدپرور و عارفپرور است و کسانی توان درک آن را دارند که بتوانند خود را با آن، مطابقت کنند.
برادرم قاسم![3]
اکنون، حدود چهل روز از شهادتت میگذرد. چهل روز است که به آرزوی خود، رسیدهای و ترک این دنیای ظُلمانی و وحشتزا کردهای. خاطراتی که با هم داشتیم، از یادم نمیرود؛ از آنجا که به مسجد جمکران میرفتی و مدتها در راز و نیاز و اشکریختن و سجدهکردن بودی؛ از آنجا که هنگامیکه به گلزار شهدا میآمدی، سر تعظیم فرود میآوردی و سلام میدادی و بر سر قـبر دوستان، فاتحه میخواندی؛ از آنجا که وقت نمازِشبها، پتو بر سر میکشیدی و آرام، نیایش میکردی؛ از آنجا که اغلبِ صبحها، زیارت عاشورا میخواندی و از آنجا که در ساختن سنگر، جدّیت میکردی و در موقع پُستها، در حال ذکر بودی؛ و دیگر اوصاف و فضایلی که نه از روی ریا، بلکه با قلبی مملوّ از ایمان و اخلاص انجام میدادی. چرا که اعمال نیک و پسندیده، اگر ذرّهای در آن ریا باشد و یا برای غـیر خدا باشد، هیچگونه ارزشی ندارد. زبان و قلم، عاجز از آن است که از شما و امثال شما بنگارد. امّا بالأخره باید یاد کوچکی از شما بکنم. بهتر است تکهای از وصیتنامهات را بنویسم: «رفقای باوفا! احمد پورخسرویها، در آنجا انتظار پیروزی میکشند؛ توقّع دارند که سـلاحشان را بردارید و با کفر، بستیزید که ان شاءالله، جایگاه ابدی شما هم در میان شهدا باشد و هم از خدا بخواهید که مرگ باعزّت، نصیبتان کند.»
برادرم! صدای تو را و آهنگ مهربانآمـیز تو را از میان وصیّتت دیدم و شنیدم و حال به جبهه آمدهام؛ به جبههای که تو در آنجا حماسه آفریدی و با نمایشی زیبا، به سوی عرش خدا به پرواز درآمدی و به میقات رسیدی و به لقاءِ یار، نائل گشتی و با خون خود، درخت اسلام را شکوفایی دادی.
قاسمجان! به من بگو نیمهشبها و اغلب اوقاتت را چگونه به راز و نیاز با پروردگار، مینشستی و دمـبدم، پیشانی را بر خاک میساییدی. به خــدا، چه میگفتی؟ ........
بر بال خاطرات
قسمتی از نامة شهید انجمافروز به پدرش که آن را از جبهه ارسال کرده است:
«فقط خودت بخوان:
حدود یک سال یا ده ماه پیش که تقریباً از دنیا بریده بودم، بیشتر به فکر مرگ و آخرت و امام زمان (عج) بودم و یا بعضی وقتها در جبهه احساس میکردم نوری در دلم پیدا شده و واقعاً مُحِبّ ائمّة اطهار(ع) شدهام؛ دلم به این جهان، سیر نمیشد؛ شبهای چهارشنبه با علاقة خاصی به مسجد جمکران میرفتم و هرچهطورکه بود، سعی داشتم خودم را به آنجا برسانم و با حضرت، درد دل کنم. اتّفاقاً شبی از جمکران برگشتم؛ خوابیدم؛ تقریباً در میان خواب و بیداری بود یا خواب بودم که جمال نورانی حضرت ولیعصر امام مهدی ـ رُوحِی وَ اَرْواحُ الْعالَمِینَ لِتُرابِ مَقْدَمِهِ الْفِدا ـ را مشاهده کردم. تکّهای از نور بود. حضرت، ایستاده بودند و بنده در پیش پایشان افتاده بودم و زارزار گریه میکردم و با او صحبت میکردم که از صدای نالهام بیدار شدم؛ حالتی که از این مشاهده به من دست داده بود مانند آن بود که از فرط شوق، روح را از کالبدم بگیرند.
منظورم از این سخنها این است که حقیقتی دارد و شما باید یقین کنید که اگر کسی دست توسّل به ائمّة اطهار(ع) جست، آنها هم به او نظر دارند. اینکه خانههایمان جلوهای ندارد، از این است که نور خدا بر آن نتابیده؛ خانههایمان از گناه و سیاهی پر شده. لااقل بیاییم خودمان را پاک کنیم که لایق امام زمان(عج) بشویم و این مذهبی که اختیار کردهایم، بار مسؤولیتی است که آن را بر دوش خودمان احساس میکنیم؛ یقین کنیم که این، ارزش است و به آدمی، مــنزلت میدهد ...»
قطعه شعری تقدیم به روح مطهّر
, همة خاموشانِ این گورستان، مرا مشاهد میکنند. خدایا میترسم، وحشت دارم، مرا به دنیا ببر تا به مردمانش بفهمانم که اینجا وضع ما چگونه است. تا به آنها بگویم که توشة آخرت را بردارند؛ به آنها بگویم که ایمان را پیشة خود سازند که تنها فریادرس آنان است. به آنها بگویم ظلم وتعدّی نکنند؛ مال یکدیگر را نخورند. به آنها بگویم دنیا جای عمل است اگر دست خالی از آن گذر کردند، فایده ندارد. به آنها بگویم به عالَم آخرت یقیین کنند و آن را باور داشته باشند. به آنها بگویم خانه ابدیشان چگونه است اگر خوب باشند وضع خوبی دارند وگرنه در آتش سختی و عذاب، میسوزند. خدایا! مرا بگذار تا بروم به یکیک اینان گوشزد کنم که انتهای راه را بنگرند؛ اینقدر فکر خود نباشند که کسی به دادشان نمیرسد.
اجل امانشان نمیدهد.جبهه و جنگ
جنگ، غوغای برونی انسانهاست. تلاطم و انفجارِ متضادّ دو جبهه است؛ یا هر دو باطل و یا یکی حق و دیگری باطل است. برونِ افکار، از انسانها است و حالت وحشیانة شیطانی و حیوانی است. آن کس که جنگ را شروع میکند، زیبایی و طراوت صلح را نمیبیند. او یک وحشیِ تجاوزکار است که بتِ ستم، در او رشد کرده. در اسلام، جنگ نداریم؛ بلکه دفاع است و دفاع از قانون و حریم انسانیت است. اسلام میگوید به جای جنگیدن و وحشیگری، به دنبال دانش و ترقّی باید رفت. آنهایی که خواهان جنگ و جدالند، فطرتاً حالت وحشیانه دارند، اینان به خاطر منافع مادّی و خودپرستانه است که اینچنین میکنند. در زمان پیامـبر که مسلمانان با قریش و کفّار، نبرد میکردند، به خاطر اهداف عالی انسانی و دین خدا بود. امّا کفّار جاهل، نمیپذیرفتند و ستیزه میکردند. هنگامیکه مسلمانان از نبرد برمیگشتند، با آن همه پیروزی و غنایم و کشتهها و ... پیامبر(ص) میفرمود: «این جهاد اصغرِ شما بود. جهاد اکبرتان، مبارزه با نفس است.» در زمان ما، جوانان رزمندة ما هدف اصلیشان، مـبارزه با نفس (تزکیة نفس) و جهاد اکـبر است و سپس جهاد اصغر و نبرد با دشمن صهیونیستی و کافر است.
اغلب افراد که میبینیم به جبهه میروند، میگویند میخواهـیم برویم ساخته بشویم و خود را بشناسیم. لذا جبهه برای آنان، دانشگاه شده است و دانشجویانی را تحویل میدهد که امام امتِ(ره) ما میفرماید: از صدر اسلام تا کنون، در هیچ برههای از زمان، اسلام، چنین جوانانی را به خود ندیده است. برای اینان، جان و تنشان کمارزشترین وسیله است و راه صدساله را یکشبه میپیمایند. چه بسیارند بچههایی که با حضور در جبهه فکرشان پرورش یافته و خودساخته شدهاند، درکشان از اسلام، بیشتر از ما و خیلی از افرادی است که در این شهرها هستیم. آنها، اسلام را عملی میکنند؛ امّا ما فقط حرف میزنیم. چه بسا لیاقتهایی نصیبشان میشود و امدادهای غیبی را دریافت میکنند که قبول آنها برای بعضی از ما مشکل است، چرا که با عقل ما سازش ندارد. پس عقل ما [توان] درک آن را ندارد. فعلاً جبهة جنگ ما شهیدپرور و عارفپرور است و کسانی توان درک آن را دارند که بتوانند خود را با آن، مطابقت کنند.
برادرم قاسم![3]
اکنون، حدود چهل روز از شهادتت میگذرد. چهل روز است که به آرزوی خود، رسیدهای و ترک این دنیای ظُلمانی و وحشتزا کردهای. خاطراتی که با هم داشتیم، از یادم نمیرود؛ از آنجا که به مسجد جمکران میرفتی و مدتها در راز و نیاز و اشکریختن و سجدهکردن بودی؛ از آنجا که هنگامیکه به گلزار شهدا میآمدی، سر تعظیم فرود میآوردی و سلام میدادی و بر سر قـبر دوستان، فاتحه میخواندی؛ از آنجا که وقت نمازِشبها، پتو بر سر میکشیدی و آرام، نیایش میکردی؛ از آنجا که اغلبِ صبحها، زیارت عاشورا میخواندی و از آنجا که در ساختن سنگر، جدّیت میکردی و در موقع پُستها، در حال ذکر بودی؛ و دیگر اوصاف و فضایلی که نه از روی ریا، بلکه با قلبی مملوّ از ایمان و اخلاص انجام میدادی. چرا که اعمال نیک و پسندیده، اگر ذرّهای در آن ریا باشد و یا برای غـیر خدا باشد، هیچگونه ارزشی ندارد. زبان و قلم، عاجز از آن است که از شما و امثال شما بنگارد. امّا بالأخره باید یاد کوچکی از شما بکنم. بهتر است تکهای از وصیتنامهات را بنویسم: «رفقای باوفا! احمد پورخسرویها، در آنجا انتظار پیروزی میکشند؛ توقّع دارند که سـلاحشان را بردارید و با کفر، بستیزید که ان شاءالله، جایگاه ابدی شما هم در میان شهدا باشد و هم از خدا بخواهید که مرگ باعزّت، نصیبتان کند.»
برادرم! صدای تو را و آهنگ مهربانآمـیز تو را از میان وصیّتت دیدم و شنیدم و حال به جبهه آمدهام؛ به جبههای که تو در آنجا حماسه آفریدی و با نمایشی زیبا، به سوی عرش خدا به پرواز درآمدی و به میقات رسیدی و به لقاءِ یار، نائل گشتی و با خون خود، درخت اسلام را شکوفایی دادی.
قاسمجان! به من بگو نیمهشبها و اغلب اوقاتت را چگونه به راز و نیاز با پروردگار، مینشستی و دمـبدم، پیشانی را بر خاک میساییدی. به خــدا، چه میگفتی؟ ........
بر بال خاطرات
قسمتی از نامة شهید انجمافروز به پدرش که آن را از جبهه ارسال کرده است:
«فقط خودت بخوان:
حدود یک سال یا ده ماه پیش که تقریباً از دنیا بریده بودم، بیشتر به فکر مرگ و آخرت و امام زمان (عج) بودم و یا بعضی وقتها در جبهه احساس میکردم نوری در دلم پیدا شده و واقعاً مُحِبّ ائمّة اطهار(ع) شدهام؛ دلم به این جهان، سیر نمیشد؛ شبهای چهارشنبه با علاقة خاصی به مسجد جمکران میرفتم و هرچهطورکه بود، سعی داشتم خودم را به آنجا برسانم و با حضرت، درد دل کنم. اتّفاقاً شبی از جمکران برگشتم؛ خوابیدم؛ تقریباً در میان خواب و بیداری بود یا خواب بودم که جمال نورانی حضرت ولیعصر امام مهدی ـ رُوحِی وَ اَرْواحُ الْعالَمِینَ لِتُرابِ مَقْدَمِهِ الْفِدا ـ را مشاهده کردم. تکّهای از نور بود. حضرت، ایستاده بودند و بنده در پیش پایشان افتاده بودم و زارزار گریه میکردم و با او صحبت میکردم که از صدای نالهام بیدار شدم؛ حالتی که از این مشاهده به من دست داده بود مانند آن بود که از فرط شوق، روح را از کالبدم بگیرند.
منظورم از این سخنها این است که حقیقتی دارد و شما باید یقین کنید که اگر کسی دست توسّل به ائمّة اطهار(ع) جست، آنها هم به او نظر دارند. اینکه خانههایمان جلوهای ندارد، از این است که نور خدا بر آن نتابیده؛ خانههایمان از گناه و سیاهی پر شده. لااقل بیاییم خودمان را پاک کنیم که لایق امام زمان(عج) بشویم و این مذهبی که اختیار کردهایم، بار مسؤولیتی است که آن را بر دوش خودمان احساس میکنیم؛ یقین کنیم که این، ارزش است و به آدمی، مــنزلت میدهد ...»
قطعه شعری تقدیم به روح مطهّر
,
,
,
,
, [3],
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
|
|
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد گذشت از جان، شهادت آرزو کرد جوانی غرقة دریای عرفان جوانی محو در آیات قرآن شهید راه عدل و مکتبِ داد به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد بهشت حق، که جای اولیا شد سزاوار مقام «مصطفی» شد بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد که زد بر قامت این سروِ آزاد شهید حق! هزارت آفرین باد پناهت نور ربُّالعالمین باد |
|
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد گذشت از جان، شهادت آرزو کرد جوانی غرقة دریای عرفان جوانی محو در آیات قرآن شهید راه عدل و مکتبِ داد به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد بهشت حق، که جای اولیا شد سزاوار مقام «مصطفی» شد بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد که زد بر قامت این سروِ آزاد شهید حق! هزارت آفرین باد پناهت نور ربُّالعالمین باد |
|
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد گذشت از جان، شهادت آرزو کرد جوانی غرقة دریای عرفان جوانی محو در آیات قرآن شهید راه عدل و مکتبِ داد به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد بهشت حق، که جای اولیا شد سزاوار مقام «مصطفی» شد بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد که زد بر قامت این سروِ آزاد شهید حق! هزارت آفرین باد پناهت نور ربُّالعالمین باد |
|
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد گذشت از جان، شهادت آرزو کرد جوانی غرقة دریای عرفان جوانی محو در آیات قرآن شهید راه عدل و مکتبِ داد به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد بهشت حق، که جای اولیا شد سزاوار مقام «مصطفی» شد بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد که زد بر قامت این سروِ آزاد شهید حق! هزارت آفرین باد پناهت نور ربُّالعالمین باد |
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
شهید پاکسیرت، «انجمافـروز»
دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
, دلاورمردِ غیرتمندِ پیروز
به جنگ دشمنان، مردانه رو کرد
گذشت از جان، شهادت آرزو کرد
جوانی غرقة دریای عرفان
جوانی محو در آیات قرآن
شهید راه عدل و مکتبِ داد
به «چنگوله»، به چنگِدشمن افتاد
بهشت حق، که جای اولیا شد
سزاوار مقام «مصطفی» شد
بساطِ ظلمِ آنکس باد بر باد
که زد بر قامت این سروِ آزاد
شهید حق! هزارت آفرین باد
پناهت نور ربُّالعالمین باد
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
دانشآموز شهید و عارفٌ بالله: مصطفی انجمافــروز
شعر از برادر: احمد منصوری
وصیتنامة شهید مصطفی انجمافروز
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
به نام خداوند؛ درهم کوبندة ستمگران و یاور مستضعفان؛ با درود و سلام بر رهبر عظیمالشّأن و بتشکن زمان، خمینی روح الله و امّت قهرمان و شهیدپرور و شهیدان همیشهزندة تاریخ.
درود بر حسینیان حماسهآفرین عاشورا و کربلا.
هماکنون، میخواهم به جبهههای نبرد عازم شوم و زندگی جدیدی را آغاز کنم و کربلای خونین ایران را زیارت کنم و عاشورای واقعی زمانه را از ته قلب و بلکه با چشم خویش ببینم و به آرزوی دیرینة خویش برسم و آن، آرزوی همیشگی شهادت است.
البتّه شهادت را نه برای پیداکردن نامِ بعد از مرگم میخواهم بلکه برای پیروزی حق و نابودی باطل و افزوده شدن عمر عزیز رهـبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی تا انقلاب مهدی(عج) است.
و اینک سخنی با پدر بزرگوار و مادر مهربانم دارم:
ای پدر و مادر عزیزم! از اینکه در دوران زندگیم، نتوانستم با درسخواندن، به اسلام عزیز خدمتی کنم، افسوس میخورم اما از اینکه شما فُرم اعزام مرا امضاء کردید، بسیار خوشحالم که با ریختن خون خود، اسلام را یاری کنم. از شما میخواهم که مرا حلال کنید، همچنین از خویشاوندان نیز میخواهم که مـرا حـلال کنند.
ضمناً به برادر عزیزم علی بگویید درسش را بیشتر بخواند و جای خالی مـرا پر کند و از اینکه ایشان و دیگران را اذیّت کردهام، مرا ببخشند و به دوستم حسن حجّتی و دیگر دوستانم بگویید که در محلّه، برای اسلام، خدمت کنند.
والسَّلام
مصطفی انجمافروز
, شعر از برادر: احمد منصوری
وصیتنامة شهید مصطفی انجمافروز
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
به نام خداوند؛ درهم کوبندة ستمگران و یاور مستضعفان؛ با درود و سلام بر رهبر عظیمالشّأن و بتشکن زمان، خمینی روح الله و امّت قهرمان و شهیدپرور و شهیدان همیشهزندة تاریخ.
درود بر حسینیان حماسهآفرین عاشورا و کربلا.
هماکنون، میخواهم به جبهههای نبرد عازم شوم و زندگی جدیدی را آغاز کنم و کربلای خونین ایران را زیارت کنم و عاشورای واقعی زمانه را از ته قلب و بلکه با چشم خویش ببینم و به آرزوی دیرینة خویش برسم و آن، آرزوی همیشگی شهادت است.
البتّه شهادت را نه برای پیداکردن نامِ بعد از مرگم میخواهم بلکه برای پیروزی حق و نابودی باطل و افزوده شدن عمر عزیز رهـبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی تا انقلاب مهدی(عج) است.
و اینک سخنی با پدر بزرگوار و مادر مهربانم دارم:
ای پدر و مادر عزیزم! از اینکه در دوران زندگیم، نتوانستم با درسخواندن، به اسلام عزیز خدمتی کنم، افسوس میخورم اما از اینکه شما فُرم اعزام مرا امضاء کردید، بسیار خوشحالم که با ریختن خون خود، اسلام را یاری کنم. از شما میخواهم که مرا حلال کنید، همچنین از خویشاوندان نیز میخواهم که مـرا حـلال کنند.
ضمناً به برادر عزیزم علی بگویید درسش را بیشتر بخواند و جای خالی مـرا پر کند و از اینکه ایشان و دیگران را اذیّت کردهام، مرا ببخشند و به دوستم حسن حجّتی و دیگر دوستانم بگویید که در محلّه، برای اسلام، خدمت کنند.
والسَّلام
مصطفی انجمافروز
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
والدین
شهید مصطفی انجمافروز
, شهید مصطفی انجمافروز
,
,

, پدر شهید مصطفی انجمافروز جناب حجه الأسلام و المسلمین شیخ محمّد انجمافروز فرزند علی و فاطمه به شمارة شناسنامة 19 در مورّخة 25/01/1323 در خانوادهای روحانی و متدیّن و متّقی در روستای کردوان متولّد شد. از آنجاییکه والدین ایشان بسیار راغب بودند که وی عمر خود را در مسیر تعلیم و تعلّم علوم دینی قرار دهد، در ایّام شباب، راهی حوزة علمیة نجف اشرف گردید و سالیانی را در جوار بارگاه قُدسی امیرالمؤمنین(ع) به فراگیری علوم و مفاهیم انسانساز دینی و اسلامی پرداخت و از نظر تحصیلات, تا در س خارج فقه و اصول, پیش رفت.
ایشان بیست و یک ساله بود که در مورّخة 28/12/1344 با خانمی از اهالی زادگاه خود به نام علیّة بحرینی فرزند حسن و زینب به شمارة شناسنامة 1411 و متولد به تاریخ 01/01/1331 ازدواج کرد که حاصل این ازدواج، چهار فرزند پسر و پنج فرزند دختر است و شهید مصطفی، اولین فرزند آنان میباشد.
در سال 1350 شمسی، رژیم بعثی حاکم بر عراق، دستور اخراج شیعیان ایرانی از خاک این کشور را صادر کرد و حجّهالأسلام انجمافروز، علیرغم میل باطنی خود، ناگزیر به ترک حرم علوی گردید و پس از آن به اتّفاق خانواده، راهی شهر مقدّس قم شد و در آنجا سُکنی گزید. پس از سالهای متمادی زندگی در جوار حرم مقدّسة حضرت فاطمة معصومه(س)، به خورموج مهاجرت کرد و از سال 1361 به عنوان مسؤول دفتر نمایندگی ولی فقیه در جهاد سازندگی خورموج, مشغول به انجام وظیفه شد و هم اکنون ریاست دفتر امام جمعة شهرستان دشتی را نیز به صورت مأمور به خدمت عهدهدار است.
,
,
,
,
,
1- این مطلب، ناظر به حدیث شریفی است از امام مجتبی(ع) که میفرماید: «اِعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأَنَّکَ تَعیشُ اَبَداً وَ اعْمَلْ لأِخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَموتُ غَداً» مؤلّف.
1- قرآن کریم/سورة مبارکة مؤمنون آیات اول تا سوم
1- «قاسم»، گویا نام کوچک یکی از دوستان و همرزمان شهید انجمافروز بوده است. مؤلّف.
,
1- این مطلب، ناظر به حدیث شریفی است از امام مجتبی(ع) که میفرماید: «اِعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأَنَّکَ تَعیشُ اَبَداً وَ اعْمَلْ لأِخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَموتُ غَداً» مؤلّف.
,
1- قرآن کریم/سورة مبارکة مؤمنون آیات اول تا سوم
,
1- «قاسم»، گویا نام کوچک یکی از دوستان و همرزمان شهید انجمافروز بوده است. مؤلّف.
, ]
ارسال دیدگاه