گذری بر زندگی یک همسر شهید به روایت همسرش؛

از خواستگاری تا وصال مجدد/این یک مصاحبه اختصاصی با شهید عباس بابایی است برای شنیدن ناگفته‌های یک زندگی!

از خواستگاری تا وصال مجدد/این یک مصاحبه اختصاصی با شهید عباس بابایی است برای شنیدن ناگفته‌های یک زندگی!
مرحومه صدیقه حکمت را باید از زبان همسرش بشناسیم. این مصاحبه ای خیالی با شهید عباس بابایی است تا از زاویه دید وی با رازهای زندگی او آشنا شویم...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  پایگاه خبری تحلیلی دانشجویان استان قزوین «کیوسنا»، نقش همسران شهدا را باید از خود شهدا پرسید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, «کیوسنا»,

 این بهانه ای برای مصاحبه خیالی با شهید عباس بابایی شد تا از دل نوشته ها، نامه ها، مصاحبه ها، زندگی شخصی و اجتماعی این شهید به نقش پر رنگ همسر این شهید بزرگوار مرحومه صدیقه حکمت پی ببریم.

,

پیشاپیش در صورت قصور از این شهید بزرگوار و همسر مکرمه اش عذر و طلب آمرزش و گذشت داریم….

,

کیوسنا: آقای بابایی لطفا خودتان را معرفی کنید؟

,

شهید عباس بابایی هستم.

,

کیوسنا: نه، لطفا کمی بیشتر ازخودتان بگویید. مثلا توضیحی از چگونگی روند تحصیلیتان.

,

خب  عباس بابایی هستم فرزند اسماعیل- متولد چهاردهمین روز آذر سال ۱۳۲۹ در قزوین. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همین قزوین خوندم. سال ۴۸ به دانشکده خلبانی نیروی هوایی رفتم و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شدم. اونجا طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شدم. آمریکایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند، ولی مثل روز روشن بود که هدفشون چیز دیگه بود.

,

کیوسنا: این جمله براتون آشنا نیست! «یادآور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است…»

,

بله. به لطف خدا چون در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می دادم، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریکا بیزار بودم. هم اتاقی ام در گزارشی از ویژگی ها و روحیاتم همین حرف ها را که گفتید نوشته بود .

,

 جالب اینکه نماز خواندن من را هم اینگونه توصیف کرده بود که به گوشه ای می روم و با خودم حرف می زنم!

,


شهید بابایی

,
, شهید بابایی, شهید بابایی,

کیوسنا: قضیه نماز خواندن شما در اتاق ژنرال در کتاب آموزش قرآن دهه هفتادی ها آمده، می خواهم یک بار دیگر از زبان خودتان بشنوم.

,

دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.

,

او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد.

,

گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟

,

گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است.

,

با چهره ای بشاش خودنویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.»

,

کیوسنا: بعد از ورود به ایران و به ویژه بعد از پیروزی انقلاب چه کردید؟

,

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، سرپرستی انجمن اسلامی پایگاه هوایی اصفهان را بعهده گرفتم و با شروع جنگ تحمیلی به واسطه نقشی که در عملیات های برون مرزی داشتم به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان انتخاب شدم.

,

کیوسنا: از لحظه و نحوه شهادتتان بگویید.

,

روز عید قربان ۱۵ مرداد ۶۶ و در سن ۳۷ سالگی در حالی که فرماندهی عملیات نیروی هوایی ارتش را بر عهده داشتم با اصابت گلوله به بدنم در حین انجام عملیات برون مرزی، خداوند متعال لیاقت شهادت در راهش را به بنده مرحمت کرد.

,

شهید بابایی

, شهید بابایی, شهید بابایی,

 

,

کیوسنا: اجازه می دهید چند سوال از زندگی شخصی شما داشته باشیم؟

,

بله مشکلی نیست…

,

کیوسنا: چه سالی ازدواج کردید؟

,

بنده سال ۵۱ به ایران برگشتم و ۳ سه سال بعد با خانم ملیحه حکمت دختر عمه ام ازدواج کردم. ملیحه من متولد ۱۳۳۷ بود و زمانی که از او خواستگاری کردم من ۲۲ سال و همسرم ۱۵ سال داشت.

,

کیوسنا: شنیده ایم که از هفت خان رستم رد شدید تا به همسرتان برسید؟

,

می خندد و می گوید بله.. واقعا روزهای پر استرسی بود.. من به هیچ کس به جز ملیحه برای ازدواج فکر نمی کردم…

,

وقتی در آمریکا دخترهای زیادی تقاضای دوستی و صحبت با من را می کردند سرم را پایین می‌انداختم و عکس ملیحه را به آنها نشان می‌دادم و می‌گفتم: «ایشون همسر من هستن».

,

بعد از برگشت به ایران هم بالاخره بعد از سختی بسیار توانستم خانواده دایی به خصوص مادر زن عزیزم را راضی به این ازدواج کنم. آنها به من گفتند حال که ما راضی شدیم باید ملیحه را هم خود راضی کنی.

,

 گفتم اگر راضی شد که خدا را شکر اما اگر دلش با من نبود و به خواستگاری من جواب منفی داد ایراد ندارد اما باید با کسی ازدواج کند که مود تایید من باشد تا من از خوشبختی او مطمئن شوم.

,

بالاخره ملیحه راضی شد. مهریه ای که در نظر گرفتن ۱۰۰ هزار تومان بود و ما ۱۲ سال در کنار هم زندگی عاشقانه و عارفانه را در کنار هم تجربه کردیم.

,

فرزند اولم دختر بود و ما اسم سلما را برای او انتخاب کردیم. انتخاب این اسم از آن جهت که نام فرشته‌ای که بالای سر حضرت زهرا(س) حضور پیدا کرد سلما بود. 

,

عباس بابایی

, عباس بابایی, عباس بابایی,

 ما به غیر از سلما ۲ پسر هم داشتیم به نام های حسین و محمد که خداوند را به سبب داشتن آنها همیشه شاکرم.

,

کیوسنا: دور بودن شما از زندگی روزمره و حضور در میادین جنگی برای خانواده سخت نبود؟

,

همیشه همسرم را به آرامش و توکل دعوت می کردم. بی شک این سختی همیشه وجود داشت و همسرم نیز آن را همیشه تحمل می کرد و بار زندگی بر دوش ایشان بود اما معتقدم علاقه ای که در خانواده وجود داشت باعث می شد بتواند زندگی را با آرامش اداره کند.

,

کیوسنا: توصیه ای که همیشه به فرزندان خود می کردید چه بود؟

,

همواره به فرزندانم توصیه می کردم در تمام برنامه های روزانه خدا را در نظر بگیرند و از او کمک بخواهند. به تلاوت قرآن و نماز اول وقت اهمیت بدهند و سلما دختر عزیزم نیز حجاب و حفظ وقار و متانت را همیشه در نظر داشته باشد.

,

 کیوسنا: در وصیت نامه تان به همسرتان چه گفتید؟

,

از ملیحه ام قول گرفتم همیشه با حجاب و با ایمان باشد  و به مردم کمک و محبت کند . معتقد بودم در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست . . .

,

می گفتم: اگه می خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی . ملیحه هر چقدر میتونی درس بخون . درس بخون و درس بخون . خوب فکر کن . به مردم کمک کن .خوب قضاوت کن . همیشه از خدا کمک بخواه . حتما نماز بخون . راه خدا را هرگز فراموش نکن . . .

,

میگفتم ملیحه مهربانم هر وقت نماز میخونی برام دعا کن .

,

کیوسنا: چگونه همسرتان را برای شهادت خود آماده کردید؟ 

,

سخت بود اما وقتی راه خود را انتخاب کردم باید همسرم را هم آماده می کردم. از این رو همیشه در میان صحبت هایمان از شفاعت دنیا و آخرت، قیامت، قرآن و شهادت حرف می زدیم. همین ها هم او را آماده پذیرش شهادت من می کرد هر چند واقعا برای من و همسرم دوری و جدایی سخت بود.

,

گاهی اوقات که از رفتن و شهادت حرف می‌زدم، همسرم دلتنگ می‌شد و می‌گفت: «آخه من با این سه تا بچه چه کار کنم؟» من می گفتم: «ببین ملیحه، من فقط وسیله هستم. همسرتم. مرد خانه‌ام. امیدتم. سایه من بالای سرتان هست؛ اما سرپرست تو خداست، نه تو، بلکه سرپرست همه ما خداست».

,

با این حرف‌ها برای شهادت آماده شد و زمانی که من شهید شد او تنها ۲۸ سال سن داشت.

,

کیوسنا: بعد از شهادت همسرتان را چگونه دیدید؟

,

بعد از شهید شدنم همیشه در فکر همسر و فرزندانم بودم . همیشه در کنار شان بودم و لحظه ای آنها را تنها نگذاشتم.

,

آنها هم همینطور…

,

بعد از رفتم ملیحه به همراه بچه‌ها عکس‌های من را روی در و دیوار خانه چسباندند؛ لباس پرواز و کلاه یدکم را هم همینطور؛ گاهی صدای من و فیلم هایم را می‌گذاشتند و با بچه‌ها نگاه می‌کردند.

,

کیوسنا: امروز بعد از سال ها فراق همسرتان به شما می پیوندد. چه احساسی دارید؟

,

خوشحالم از اینکه دوران فراق تمام شد هر چند من همیشه در کنار خانواده و همسرم بودم و لحظه ای از یاد آنها غافل نبودم.

,

خدا را به سبب داشتن همسری مهربان و صبور شاکرم و امیدوارم روح او با اولیاء الهی محشور شود.

,

صدیقه حکمت

, صدیقه حکمت, صدیقه حکمت,

کیوسنا: حرف آخر؟

,

بدانید جز راه خدا راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.

,

از آنجا که سایت شما یک سایت دانشجویی است می خواهم قسمتی از وصیت نامه ام را برایتان بگویم: همیشه به همسرم توصیه می کردم:  ملیحه جان اگر مثلا نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتما از قرآن مجید و سخنان پیامبران – امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هر چه می خواهی بگو. البته درباره هر چیزی اول فکر کن . هر چه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می خواهم که همیشه خوب فکر کنی . مثلا وقتی یک نفر به تو حرفی می زند زود ناراحت نشو درباره اش فکر کن ببین آیا واقعا این حرف درسته یا نه . البته بوسیله ایمانی که به خدا داری.

,

کیوسنا: شفیع ما در روز قیامت باشید…

,

انشاالله اما توصیه ای برای شما برای گرفتن شفاعت شهدا دارم «وقتی اذان صبح می شود، پس از اینکه وضو گرفتید، به طرف قبله بایستید و بگویید ای خدا! این دستت را بروی سر من بگذار و تا صبح فردا برندار.

,

اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد.»

,

 

,

 

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه