گفتگو با مادر جهادگر شهید عبدالرحیم حبشی زاده :

خانواده شهدا از مردم هیچ توقعی ندارند،جز اینکه احترامشان حفظ شود

خانواده شهدا از مردم هیچ توقعی ندارند،جز اینکه احترامشان حفظ شود
وقتی کسی عاشق میشه تا به عشقش نرسه از تلاش دست برنمی داره . همه شهدا عاشق خدا و رسیدن به او شده بودند .
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بانوپرس : در یکی از روزهای بهاری اردیبهشت ماه برای کسب فیض از محضر شهدا دیداری با مادر شهید حبشی هماهنگ کردم . او ما را با مهربانی به حضور پذیرفت . دوستان بسیجی این شهید هم در محفل شهدایی ما حضور داشتند . این دیدار لطف و زیبایی خاصی داشت که فقط با خواندن مطالب متوجه آن می شوید . به همین دلیل توجه شما را به گفت و گوی دو ساعته ام با مادر جهادگر شهید « عبدالرحیم حبشی زاده » جلب می نمایم . 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بانوپرس, ,

۳۰

, ۳۰,

***مادر جان ابتدا کمی از خودتون  صحبت کنید؟

,

ما اهوازی هستیم . دوازده ساله بودم که ازدواج کردم . شش تا دختر و پنج تا پسر دارم که یکی از پسرهام در راه خدا شهید شد .

,

***پسر شهیدت بچه چندمت بود ؟

,

بچه چهارم

,

*** زمان شهادت پسرت دقیقا یادتونه ؟

,

بله . آخرهای جنگ در سال ۶۷ که قطعنامه پذیرفته شد . اون موقع پسرم بیست و چهارساله بود .

,

***وظیفه پسرت در جبهه چی بود ؟

,

جهادگر بود .

,

***کدام خصوصیات اخلاقی شهید بارز بود ؟

,

او خیلی مهربان بود . اگر چیزی در خانه اضافه می دید با اجازه من به دیگران کمک می کرد . اودوست نداشت در خانه وسایل اضافی و بی مصرف جمع کنیم . من و پدرش را خیلی دوست داشت . وقتی منو می دید می گفت مامان بخند تا منم بخندم . از این محبتش دلم ضعف می رفت و منم بهش می گفتم قربونت بشم تو بخند تا منم بخندم . در میان بچه هام از همه مهربانتر و دلسوزتر بود . نسبت به مسائل دین خیلی حساس بود . دوست نداشت ما به عروسی بریم . برای عروسی بچه های قبلی خودم خیلی مراقب رعایت محرم نامحرمی بود . در اطراف محل تردد خانم ها پرده می زد که دیده نشن . می گفت تو این عروسی ها دین خدا رعایت نمیشه . از در کوچه ایستادن زنها خیلی بدش می آمد . نسبت به ناموس خیلی تعصب داشت . مهربانیش حد و اندازه نداشت . به خدا هم من ازش راضی بودم و هم پدرش . دخترم عروسی کرد . به پدرش گفت بابا نمی خوای خواهرم را پاگشا کنیم . پدرش گفت من آماده نیستم . رحیم خودش کمک کرد همه کارها را آماده کرد و یک اتو هم برای خواهرش خرید و مهمانی را شب برقرار کرد و فردا اول وقت هم به سمت منطقه رفت . نمی دونم چطور از خوبی هاش تعریف کنم .

,

***شهید ازدواج کرده بود ؟

,

خیر . اولش که می گفت بذار همه خواهر و برادرام ازدواج کنن بعد من ازدواج می کنم . این اواخر هم نظرش عوض شد و می گفت حالا وقت زن گرفتن نیست . ناراحت می شد در این باره باهاش صحبت کنیم . می خواست تا آخر جنگ در جبهه بمونه . والا یکی از همکاراش بهش گفته بود ما خوشحال میشیم که تو داماد ما بشی ولی او نمی خواست که در آن شرایط ازدواج کند . همراه بسیجی ام در تکمیل حرفهای مادر شهید گفت : وقتی کسی عاشق میشه تا به عشقش نرسه از تلاش دست برنمی داره . همه شهدا عاشق خدا و رسیدن به او شده بودند . رحیم و همه رزمندگان عاشق معبود ازلی شده بودند . به همین دلیل به ندرت رزمنده مجردی در آن شرایط تن به ازدواج می داد .

,

***شهید حبشی زاده در کدام مناطق عملیاتی حضور داشت ؟

,

درهمه جبهه ها از جنوب تا غرب حضور داشت . نه گرما وتابستان ، نه سرما و برف هیچی مانع حضورش در جبهه ها نمی شد . وقتی هم می آمد تو خونه ، همش حرف جبهه بود و همرزماش . اومسئول محور بود و با لودر و بولدوزر برای رزمندگان سنگر می ساخت و جاده سازی می کرد . یک بار زخمی شد او را در بیمارستان تهران بستری کردند . مقام معظم رهبری که آن وقت رییس جمهور بودند به دیدار این مجروحان رفت .

,

***پدر شهید کی فوت کردند ؟

,

سه چهار ساله . در اثر بیماری قند چند روزی رفت تو کما و بعدم فوت کرد . از وقتی عبدالرحیم شهید شده من هر پنج شنبه یا جمعه به زیارت مزار پسرم می رم و حالا که  شوهرم هم فوت کرده مثل همیشه به زیارت این دو نفر از عزیزانم می رم .

,

***همسرتان هم به جبهه رفتند ؟

,

بله . او امدادگر بود . یک آمبولانس داشت و به عنوان بسیجی با بهداری سپاه همکاری می کرد والا در گروه ملی کار شاغل بود .

,

***شهید حبشی زاده چند بار مجروح شد ؟

,

خیلی . یه بار در منطقه کردستان شیمیایی شد . در هوای سرد شلنگ آب را روی تاولهای بدنش می گرفت . من و پدرش دلمان ریش می شد . پدرش مرتب می گفت : بابات بمیره چکار کنم برات !

,

***چطور از نحوه شهادت پسرتون آگاه شدید؟

,

شب قبلش من خواب دیدم که پسرم ترکش خورده . صبح که بیدار شدم نگران بودم . یه وقت دیدم چند نفر از دوستانش دم در با بچه های دیگرم حرف می زنن . هیچ کس به من حرفی نمی زد . بالاخره باباش خودش بهم گفت . براش یه حجله دم در زدیم . چند بار خوابشو دیدم که از من می خواست حجله را برداریم . با اینکه چند بچه دیگه هم دارم اما خدا شاهده که همه میگن رحیم یه چیز دیگه بود . تو وصیتنامه اش هم خیلی تاکید کرده به ماد و پدرم بگویید برای من گریه نکنند اما من سالهاست با او درددل میکنم و حرف زدن با روح او مرا آرام می کند .

,

***در کدام منطقه شهید شد؟

,

جبهه جنوب . در حمله آخری بعد پذیرش قطعنامه که بعثی ها انجام دادند ، رحیم مجروح شد . یه ترکش به سرش خورد و مدتی هم در بیمارستان بستری بود و در نهایت به شهادت رسید .  

,

***مادر از مردم چه توقعی دارید ؟

,

در این هنگام همراه بسیجی ام گفت : اگر اجازه بدید من جواب این سوال را بدهم . خانواده شهدا از مردم هیچ توقعی ندارند . جز اینکه احترامشونو حفظ کنند . خانواده شهدا ه گردن ما حق دارن . ما باید در همه حال به درستی نشان بدهیم که قدر ایثار و محبت آنها را می دانیم . الان پدر و مادر شهدا در سن کهولت هستند . ما باید سعی کنیم به آنها سر بزنیم و فراموششان نکنیم . من کاملا توقع خانواده شهدا را می دانم . بر گردن ماست که این کمترین کاری که از دست ما برمی آید برایشان انجام بدهیم . این شهدا برای ما رفتند . ما حفظ خاک و امنیت و ناموسمان را مدیون این خانواده شهدا و فرزندانشان هستیم . مادر شهید هم گفت : ما از مردم هیچ توقعی نداریم . همه سلامت باشند . برای ما دعا کنند .

,

***برادر بسیجی از این دیدارها هم خاطره ای دارید ؟

,

من اول و آخر حرفم اینه که شهدا زنده اند و مراقب کارها و نیتهای ما هستند . اگر کسی رفت سر خاک هر شهید و چیزی را با تمام وجود از آنها خواست غیر ممکنه به خواسته اش نرسه . ولی باید به اون حالت استغاثه واقعی برسه که شهدا شفیع بشن .

,

در این حین یکی از جوانان حاضر در محفل گفت : اجازه بدهید منم یه خاطره بگم .

,

***لطفا اول خودتونو معرفی کنید ؟

,

من میلاد هستم . پسر بابامم که دلش نمی خواد اسمش و فامیلش فاش بشه . ببنید وقتی تصمیم می گیریم به دیدار خانواده شهدا بریم ، ممکنه تعداد زیادی را دعوت کنیم ولی فقط یه تعداد مشخصی میان . این نشون می ده اون شهید این تعداد را دعوت کرده . یه بار قرار شد بریم خونه یه شهید . وقتی افراد جمع شدند کمتر از آماری بود که ما در نظر گرفته بودیم . ما خیلی دلمون شکست . بابام خیلی ناراحت شد . چاره ای نبود با همان تعداد به خانه شهید رفتیم . وقتی پا به خونه شهید گذاشتیم واقعا مبهوت شدیم . زیرا خانه خیلی کوچک بود و فقط به اندازه همان جمعی که رفته بودیم جا داشت . یعنی اگر یکی دو نفر دیگر اضافه می شدند باید سرپا می ایستادند و خانواده شهید احساس شرمندگی می کردند . این نشان می دهد دست شهدا در هماهنگی کارهای فرهنگی ما درکار است . هیچ وقت یادمون نره شهدا هوای خانواده خود را دارند و می بینند ما باهاشون چه رفتاری داریم . والسلام !

,

این دیدار ساده ، بی ریا و فوق العاده معنوی با اتمام سخنان این جوان مهذب و محجوب به پایان رسید . من از حضور در این جمع بصیر و شهیدشناس بسیار هیجان زده شده بودم . یک چیزی در وجود این پدر و پسر بسیجی که در مقابل من نشسته بودند و آن پدر و پسر(حبشی زاده )  که از عالم ملکوت ما را می نگریستد خیلی جلب توجه می کرد و آن اثر تربیت اسلامی و شهدایی بود که پدرها برای پسرهایشان اعمال کرده بودند . البته در این کلام مجال توضیح بیشتر در این باب نیست . فقط بدانید تا زمانی که بچه های خود را با فرهنگ عاشورایی به معنای واقع و اصول تربیت درست اسلامی آشنا نکردیم ، نباید انتظار داشته باشیم که فرزندانی چون رحیم و رحیم ها ، میلاد و میلادها تربیت کنیم . جمله آخر اینکه میلاد و پدر بسیجی اش با یک همدلی و همزبانی عجیبی در لحظه خداحافظی دست هایشان را رو به آسمان بالا بردند و دعا کردند : « خدایا موانع حضور ما را در کاروان مدافعان حرم اهل بیت رسول الله بردار …»

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه