یادداشت دانشجویی؛
حکایت آنچه که روی سرش انداخته بود!
بعد از چند وقت دیده بودمش، تو دانشگاه توی چندتا کلاس همکلاسی بودیم، رشته اش معماری بود اما به روانشناسی خیلی علاقه داشت، هم کتاب روانشناسی میخوند و هم سخنرانی های روانشناس ها رو گوش میکرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از دانشجوخبر؛ یادداشت دانشجویی: بعد از چند وقت دیده بودمش، تو دانشگاه توی چندتا کلاس همکلاسی بودیم، میشناختمش. رشته اش معماری بود اما به روانشناسی خیلی علاقه داشت، هم کتاب روانشناسی میخوند و هم سخنرانی های روانشناس ها رو گوش میکرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,,
مثل من زیاد به حجابش اهمیت نمی داد. بعد از دانشگاه چند وقتی میشد که ندیده بودمش. اون روز توی خیابون یه خانمی رو دیدم که خیلی شبیهش بود، اصلا کپی برابر اصل! آخه مگه انقدر شباهت ممکنه؟؟ نکنه این همون پریسا است ؟! همه ی این فکرا توی یه لحظه تو سرم چرخید، طاقت نیاوردم. رفتم جلو سلام کردم، سرشو که آورد بالا، تا منو دید لبخند زد و شروع کرد خیلی گرم سلام و احوالپرسی کردن…
,,
فهمیدم خودشه، پریسا بود اما هنوز متعجب بودم از چادری که سرش بود.
– پریسا خودتی؟
مثل همیشه پر انرژی جواب داد: بععععله، خود خودمم
– این چیه خودتو پیچیدی توش؟ اونم تو این گرما! آب پز نشی یه وقت….
خلاصه شوخی و جدی چند تا تیکه بهش انداختم، حرفام که تموم شد فقط یک کلمه گفت؛ می ارزه
آرامش جالبی داشت و با اطمینان و باور قلبی حرف میزد
گفتم خب تعریف کن ببینم، چی شد که اینجوری شد؟گفت یادته به روانشناسی علاقه داشتم؟
-بله
,
,
,
,
,
,
,
داشتم یه کلیپ صوتی روانشناسی گوش میکردم بادموضوع(اثرات اجتماعی رفتارها) بحثش رسید به بحث پوشش خانم ها. می گفت متافیزیک ثابت کرده وقتی یک آقا به یک خانم که جاذبه های جسمی و جنسی خودش رو به نمایش گذاشته و پوشش نامناسبی رو انتخاب کرده نگاه میکنه حتی بصورت ناخودآگاه جذب جاذبه های جنسی او میشه، چه برسه به اینکه پسرها عمدا با این نگاه به دخترها نگاه کنند.
,روانشناسه میگفت آقایونی که در جامعه به خانم ها نگاه میکنند ، با نگاه پست جنسی است و در واقع اون ها رو با چشم کالایی رایگان برای تامین التذاذ جنسی میبینن و… از حرفاش خیلی بدم اومد، نمیدونم….
,,
شاید بهتره بگم وقتی به حرفاش فکرمیکردم از خیلی چیزها بدم اومد. خیلی بهش فکر میکردم، راجع به این مسئله خیلی تحقیق کردم و نتیجه ی همش همون حرفها بود. وقتی به این فکرمیکردم که به من چه نگاهی میشه حالم بد میشد. در واقع وقتی میدیدم خودم دارم جوری برخورد میکنم که علت این اتفاقم، از خودم شرمنده میشدم…
,,
بالاخره تصمیم گرفتم تمومش کنم، اون شب خیلی گریه کردم.دلم میخواست به خدا نزدیک تر بشم.رفتم پیش حضرت معصومه و ازشون کمک خواستم. رفتم و از خانم خواستم کمکم کنه بشم همونی که میخوان. از اون موقع یک سال گذشته و این تاج بندگی همیشه همراهمه و بهم احساس آرامش و امنیت میده
,,
والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا (سوره عنکبوت/ ۶۹ )
کسانی که در راه ما تلاش کنند قطعا هدایتشان میکنیم (راه های هدایت را به آنها نشان میدهیم)
,
]
ارسال دیدگاه