تقدیم به پیر سبزوار / مرد غزل های استوار؛
شعر شاعر یزدی در وصف پدر شعر انقلاب
سیدعلی میری رکن آبادی از شاعران پیشکسوت استان یزد در پی درگذشت حمید سبزواری پدر شعر انقلاب شعر زیبایی در وصف این شاعر انقلابی سرودند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از یزد هنر؛ سیدعلی میری رکن آبادی از شاعران پیشکسوت استان یزد در پی درگذشت حمید سبزواری پدر شعر انقلاب شعر زیبایی در وصف این شاعر انقلابی سرودند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, یزد هنر,تقدیم به پیر سبزوار، مرد غزل های استوار
«همزبانی»
با من نشسته این غزل بی قراری ام
ممنونم آمده، بکند همجواری ام
غم آمده به شعر ترم آب می دهد
باران کشیده دست بر این یادگاری ام
پاییز، زرد زرد، به من شانه می زند
می داند او که گم شده ذوق بهاری ام
با نیل و طور، جاده ی سینا و شعر ناب
زانو بغل زدند، در این سوگواری ام
شاعر« سرود درد»تو را جار می زنم
کاری نمی کنند اگر آه و زاری ام
با تو درخت شعر، عطش را شکسته است
من هم در این زلالی پیوسته جاری ام
بودی، ملاحتت به شکر قند می فروخت
رفتی نمک نشست بر این زخم کاری ام
دستت درست، دست بر این شانه می کشی
آرام می روی، به بلا می سپاری ام
باران گرفت دست مرا؛ تشنه تر شدم
باید بیاوری و به ساحل بکاری ام
شاعر به این طریق غزل را تمام کرد
من هم مرید پیر غزل، سبزواری ام
تقدیم به پیر سبزوار، مرد غزل های استوار
«همزبانی»
با من نشسته این غزل بی قراری ام
ممنونم آمده، بکند همجواری ام
غم آمده به شعر ترم آب می دهد
باران کشیده دست بر این یادگاری ام
پاییز، زرد زرد، به من شانه می زند
می داند او که گم شده ذوق بهاری ام
با نیل و طور، جاده ی سینا و شعر ناب
زانو بغل زدند، در این سوگواری ام
شاعر« سرود درد»تو را جار می زنم
کاری نمی کنند اگر آه و زاری ام
با تو درخت شعر، عطش را شکسته است
من هم در این زلالی پیوسته جاری ام
بودی، ملاحتت به شکر قند می فروخت
رفتی نمک نشست بر این زخم کاری ام
دستت درست، دست بر این شانه می کشی
آرام می روی، به بلا می سپاری ام
باران گرفت دست مرا؛ تشنه تر شدم
باید بیاوری و به ساحل بکاری ام
شاعر به این طریق غزل را تمام کرد
من هم مرید پیر غزل، سبزواری ام
تقدیم به پیر سبزوار، مرد غزل های استوار
,
«همزبانی»
با من نشسته این غزل بی قراری ام
ممنونم آمده، بکند همجواری ام
غم آمده به شعر ترم آب می دهد
باران کشیده دست بر این یادگاری ام
پاییز، زرد زرد، به من شانه می زند
می داند او که گم شده ذوق بهاری ام
با نیل و طور، جاده ی سینا و شعر ناب
زانو بغل زدند، در این سوگواری ام
شاعر« سرود درد»تو را جار می زنم
کاری نمی کنند اگر آه و زاری ام
با تو درخت شعر، عطش را شکسته است
من هم در این زلالی پیوسته جاری ام
بودی، ملاحتت به شکر قند می فروخت
رفتی نمک نشست بر این زخم کاری ام
دستت درست، دست بر این شانه می کشی
آرام می روی، به بلا می سپاری ام
باران گرفت دست مرا؛ تشنه تر شدم
باید بیاوری و به ساحل بکاری ام
شاعر به این طریق غزل را تمام کرد
من هم مرید پیر غزل، سبزواری ام
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/خ
]
ارسال دیدگاه