آیا اینجا بوشهر است؟؟؟
من و چادرم بیگانهایم!!!
به راستی آیا اینجا بوشهر است؟؟؟ شهری که تا چندی پیش آوازه دین داریاش، در همه جا میپیچید و حال شهرمان را اینگونه معرفی میکنند... شهری با آمار بالای طلاق! با پایینترین آمار رتبههای کنکوری! و با معرفی جوانانی که تنها سرگرمیشان پرسه زدن در کوچه پس کوچهها آن هم با....![
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا متن یادداشت اختصاصی منبری ها با عنوان «من و چادرم بیگانهایم!!! » به قلم پریوش اسلام فر به شرح ذیل است:
و دلم می گیرد، درهوایی که درآن بوی حیا نیست!!!
آنقدردلم پراست که میخواهم بی پروا هرآنچه در کنج دل دارم را به روی صفحه پیاده کنم!
خیرِ سرمان فصل بهاراست، وقت رویش گل و پیدایش هوای نو در شهر و دیار... و حال و روز این روزهایم این است...
همین که پا به بیرون از خانه میگذارم غباری از درد، همچون ریز گردهایی که شهر بوشهر با آن غریبه نیست، جلوی دیدگانم رامی گیرد!
در بوشهر بجای استشمام عطر بهاری،،،بوی مواد آرایشی و غیربهداشتی،بوی چشمهای هیز و نگاههای هرزه، بوی تن های پوشیده اما عریان! و بوی بیغیرتی بیداد میکند!!!
به راستی آیا اینجا بوشهر است؟؟؟ شهری که تا چندی پیش آوازه دین داریاش، در همه جا میپیچید و حال شهرمان را اینگونه معرفی میکنند... شهری با آمار بالای طلاق! با پایینترین آمار رتبههای کنکوری! و با معرفی برخی جوانانی که سرگرمیشان پرسه زدن در کوچه پس کوچهها آن هم با....!
سوگند به خدا که تنم از نوشتن این دردها، به لرزه میافتد...چگونه میشود از حیای حراج شده و غیرت گم شده، حرف زد و غم نخورد،گریه نکرد و ناله نزد؟؟؟!
مگر میشود احساس تنهایی نکرد، وقتی که هر روز باکسانی برخورد میکنی که... چهرههایشان روز به روز ناشناختهتر از دیروز،،، غریبهتر از امروز و گمشدهتر از فردا، در پس نقابهای بیعفتی،، غرقشده در آرایشهای غلیظ،، در کنار دختران بی حیا و مردانی که غیرت از جان زدودهاند،،، آری اینگونه است که تنهایی و بی کسی، آن هم در وطن دامنگیرت خواهد شد!!!
این دردها را فقط هم ردههای خودم درک میکنند! کسانی که میدانند با بغض نفس کشیدن چه دردی دارد! با چشمهای حیرتزده و پراشک، به همسن و سالهای فریبخورده خود نگاه کردن چه زجری دارد! مات شدن به جوانانی که ملیت خود را به مارک های معروف جهانی دشمن فروختن چه ننگی دارد! که اگر از آگاهی ست، ذلت محض و اگر از سر نادانی ست، بردگی بیچون و چراست و بس!!!
بگذار حرف آخرم را بگویم و بسوزی!
خلاصهی همهی این دردها این است که.... من و چادرم بیگانهایم!!! من و چادرم در کشور اسلامی خود، احساس غربت میکنیم!!! در میان این همه غربزدگی،،در میان رنگ و لعابهای شهر،، میان صورتکهای رنگی و مابین هیاهوی دنیاپرستی،، من و چادر سیاهم در بین این مردم تنها و بیگانهایم!!!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه