درسی از زندگی شهید اسدالله حسنوند؛

دنیا سرای گذشتنی است و حطام او گذاشتنی

دنیا سرای گذشتنی است و حطام او گذاشتنی
همه انتظار داشتند اسد برگردد و به ابراز احساسات دخترش جواب دهد یا لااقل از دور دستی برایش تکان دهد اما برنگشت و به دخترش نگاه نکرد...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا و به نقل از لرسو؛ سن و سال‌ها متفاوت بود از جوان دوازده سیزده ساله گرفته تا پیرمرد شصت‌ساله، هفتادساله آمده بودند برای اعزام به جبهه‌ها. هر کس حال و هوای خودش را داشت. تعدادی در گروه‌های چندنفره گرم گفتگو بودند. عده‌ای نیز ساکت و تنها با خودشان خلوت کرده بودند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, لرسو,

در پادگان امام حسین(ع) خرم‌آباد منتظر بودیم تا کارهای اعزام انجام شده به منطقه برویم.

,

بچه‌های الشتر یک گروه را تشکیل داده بودیم. «اسد» پیش ما بود. تا اینکه یک نفر سرباز سراغ او آمد و گفت: آقای حسن‌وند! مادر و همسرتون آمدند تا شما رو ببینند، لطفاً بروید داخل پادگان! اسد نرفت. به سرباز سفارش کرد که هرجور می‌تواند آنها را قانع کند تا به خانه برگردند.

,

سرباز برگشت. لحظاتی بعد متوجه شدیم مادر و همسر اسد در حالی که دختر دوساله اسد همراهشان بود، پشت سر یک نفر دژبان به سمت ما می‌آیند. اسد با دیدن آنها از ما جدا شد و به طرفشان رفت. دختر اسد به محض دیدن پدر، از مادرش جدا شد و با گام‌های کودکانه‌اش به سمت او دوید و خودش را در آغوش پدر انداخت.

,

مادرش برای اسد ابراز دلتنگی می‌کرد. اسد اما همچنان که مشغول بازی با دخترش بود سعی می‌کرد آنها را مجاب کند که در تصمیمش برای رفتن به جبهه جدی است.

,

شنیدم می‌گفت: مادر عزیزم! همسرگرامی‌ام! تعدادی از این بچه‌ها در مدرسه شاگردهای من هستند و همراه من آمدند! اگر من برگردم، آنها در مورد من چه فکری خواهند کرد؟! آیا شاگردانم نخواهند گفت معلم ما سرکلاس چه حرفای خوبی می‌زد و امروز چه بد ما را قال گذاشت؟! برگردم منزل و بروم اداره، بنشینم پشت میز که چه بشود؟!

,

نیم ساعتی گذشت. تلاش‌های اسد نتیجه داد و مادر و همسر در حالی که از رفتن اسد به جبهه‌ ابراز رضایت داشتند، برگشتند.

,

اسد دخترش را بوسید و دوباره او را به مادرش برگرداند. با هم خداحافظی کردند.

,

اسد چند قدمی آنها را بدرقه کرد و برگشت. هنوز چندان از آنها دور نشده بود که دختر کوچک اسد در حالی که در آغوش مادرش قرار داشت و صورتش به سمت اسد بود، دست‌هایش را به سمت پدر دراز کرد و صدا زد بابا! بابا! بابا!

,

همه انتظار داشتند اسد برگردد و به ابراز احساسات دخترش جواب دهد یا لااقل از دور دستی برایش تکان دهد اما برنگشت و به دخترش نگاه نکرد. فکر کردیم شاید متوجه نیست که دخترش او را صدا می‌زند. گفتیم: آقای حسن‌وند! حواست کجاست؟! دخترت تو را صدا می‌زند! نمی‌خواهی دستی برایش تکان بدهی؟! اسد به ما اشاره کرد نه! حواسم هست! ولی می‌ترسم اگه برگردم نگاهش کنم و جواب احساساتش را بدهم، مهر و محبت پدر و دختر و عشق و علاقه‌ام به او، اراده‌ام را برای رفتن به جبهه سست کند و وسوسه بشوم و برگردم...!

,

اسد آمد و بین بچه‌ها خودش را پنهان کرد. بغضی عجیب در صورتش موج می‌زد. دخترک اما همچنان که دور می‌شد، صدا می‌زد بابا! بابا...!

,

راوی: علی‌الله مردانی- همرزم شهید

,

نویسنده: احمدرضا گوهری

,

انتهای پیام/

,
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه