در آستانه بازگشت اسراء به میهن اسلامی:
ستارگانی که نزدیک به 5 سال آسمان شب و ستاره های آن را ندیده بودند
انگار همین دیروز بود شوق رهایی وبوی پیراهن یوسف. دیوار آسایشگاه هنوز فریاد مقاومت تو را به یاد دارند از میان سیم خاردار اردوگاه چهره ی رنجور وصبور آزادگان جغد کور را خسته کرده بود و من اینک دلتنگ لحظه های با شما بودنم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،
, شبکه اطلاع رسانی دانا,به گزارش خبرنگار مرآت،بدون هیچ گونه اصرار دعوت ما را پذیرفت . چهره مهربان و دوست داشتنی اش را مثل همیشه لبخند روی لبانش قاب گرفته بود. خاطرات و دست نوشته هایی که در کتاب ها از جبهه، جنگ و اسارت خوانده بودم و صفا، صمیمیت و دوستی هایی که ندیده بودم و فقط وصفش را شنیده بودم در ذهنم تداعی شد. چندین بار در محافل دوستانه ای که داشتیم به اصرار خاطراتی را از دوران اسارتش بیان کرده بود اما این بار به گونه ای دیگر می خواستم با وی صحبت کنم و این کمی دشوار بود...
,محمد رضا امینی در روستای گرمن متولد شده است. روستایی که با افتخار از آن صحبت می کند. نمی خواهد که خیلی در رابطه به مسئولیت های کاری اش چیزی بنویسیم و ما هم قبول می کنیم . حدود 5 سال سابقه اسارت دارد.تاریخ دقیق ازدواجش را به یاد داشت 9فروردین ماه سال 64 هر چه خانواده و دوستان اصرار کردند که چندماهی را در کنار همسر و خانواده اش بماند قبول نکرد و هنوز یک ماه نشده بود که مجدد عازم جبهه شد. آموزش های سخت و دشواری را به همراه تعدادی دیگر از همرزمانش می گذراندند و فقط می دانستند که عملیات حساسی در پیش است. در زمانی طولانی دوره آموزش قرنطینه بودند و حق ارتباط برقرار کردن با هیچ کس حتی خانواده را نداشتند مگر در حد چند خط نامه .
,با خبر شد که خداوند دختری به او عنایت کرده است به اصرار همرزمانش و برای دیدن دخترش مرخصی 24 ساعته گرفت . به شاهرود آمد و برای لحظاتی کوتاه دخترش را در آغوش گرفت و دوباره برگشت. گویی می دانست شاید این دیدار آخر باشد و شاید نتواند به این زودی ها دخترش را ببیند...
,در جزیره ماهی به اسارت دشمن در آمدیم...
,در تیم اطلاعات و شناسایی عملیات والفجر 8 پس از طی دوره های مختلف آموزشی آشنایی با شنا، قایقرانی و جنگ تنبه تن به شکل گسترده و فشرده ، عملیات آموزش غواصی و تمرینات تخصصی آبی و.... سازماندهی شدیم. به اتفاق 15 نفر دیگر از دوستانم وارد جزیره ماهی شدیم که در این جزیره گیر افتادیم چند روزی گذشت عده ای از همرزمانم شهید یا مجروح شده بودند و بعد از گذشت 5 روز من و چند نفر دیگر از دوستانم در تاریخ 22 بهمن ماه 64 به اسارت دشمن در آمدیم.
,لحظه ای که به اسارت دشمن در آمدم و دست ها را بالای سرم بردم خیلی لحظه عجیبی بود همه چیز را تمام شده می دیدم. اصلا قابل وصف نیست . تمام صحنه های زندگیم مانند صحنه های یک فیلم در ذهنم مرور می شد. بعد از بستن دست و و چشم هایمان و پذیرایی مفصلی که با کتک از ما کردند برای بازجویی به سنگر مفرماندهی انتقال دادند و بعد از 3 یا 4 ساعت به بصره منتقل شدیم. 10 روزی در بصره بودیم و بعد از طی مراحل مختلف بازجویی که چندماه طول کشید بالاخره به اردوگاه رمادی 10 منتقل شدیم.
,,
عبور از تونل وحشت یا تونل مرگ خاطراه ای است که همیشه در ذهنم مرور می شود...
,به اردوگاه رمادی 10 رسیدیم از اتوبوس که پیاده شدیم. سربازان عراقی یک مسیر حدوداً ۵۰متری که به درب ورودی منتهی میشد در دو طرف این مسیر بصورت زیگزاگی و به فاصله هر یک متر از هم ایستاده بودند و هرکدام آنها در دستش وسایلی مانند چوب، کابل، چماق، باتون ، نبشی آهن و لوله یا هر وسیله دیگری در دستش بود و ما باید از بین آنها رد میشدیم و آنها هم شروع به زدن می کردند. یکی از بچه ها که پایش قطع شده بود تکیه اش روی شانه ام بود و داشتم به او کمک می کردم که یکی از افسران عراقی گفت ولش کن خودشت بیایید با اشاره گفتم که پایش قطع شده و نمی تواند به درستی راه برود لگدی زد و او را از من جدا کرد و گفت باید خودش بیاید.
,نمی دانستیم که باید کجا و به چه سمتی برویم. گذشتن از این مسیر برای بچه های مجروح که پای آنها قطع یا کمرشان ترکش خورده بود خیلی سخت و دیدن این صحنه برای ما واقعا صحنه زجر آور بود .دیدن صحنه عبور بچه ها بخصوص بچه های مجروح از تونل و هر کابلی که به پشت شون میخورد سوزش و درد کابل هایی که به پشتمون خورده بود رو بیشتر میکرد و بودند بچه هایی که در عبور از این مسیر بخاطر کتک ها و ضربات وارد شده به آنها چشم و کلیه خود را از دست دادند.
,هرگاه خاطرات اسارتم را مرور می کنم تونل وحشت جزو اولین خاطراتی است که همیشه در ذهنم مرور می شود. و بودند بچه هایی که در عبور از این مسیر بخاطر کتک ها و ضربات وارد شده به آنها چشم و کلیه خود را از دست دادند.
,,
در شب عاشورا سکوت یک دفعه سکوت نه شبه شکست...
,عراقی ها قبل از فرا رسیدن ماه محرم مخالفت خود را با عزاداری از طریق مسوولان آسایشگاه ها به گوش اسرا رساندند و تهدید کردند در صورت توجه نکردن به این دستور عقوبت سختی در انتظار شماست. معتمدین اردوگاه گفتند چون اسیر دشمن هستیم، باید در این مورد تقیه کنیم، یعنی طوری عزاداری کنیم که باعث حساسیت عراقی ها نشود. بچه ها هم با این تصمیم موافق بودند.
,تا شب عاشورا عزاداری آرام و به صورت گروه های دو یا سه نفری بود بچه ها کنار هم می نشستند و آرام زمزمه می کردند و گریه می کردند . شب عاشورا بود و بی تابی در صورت بچه ها موج می زد و همه منتظر تلنگر بودند دو نفر از بچه ها که کنار هم نشسته بودند آرام داشتند نوحه ای را زمزمه می کردند که ناگهان یکی از آنها فریاد زد "یاحسین" ...
,
ناگهان بغض چندساله بچه ها شکست و فریاد یا حسین و یا ابوالفضل کل آسایشگاه را پر کرد. برق آسایشگاه را خاموش کردیم- این در حالی بود که خاموش کردن برق جرم بزرگی محسوب می شد- و در تاریکی شب نوحه خوانی و سینه زنی شروع شد. طولی نکشید که صدای فریاد یا حسین حسین از سایر آسایشگاه ها بلند شد و ذکر یا حسین یاحسین اسرای اردوگاه رمادی در دل شب در اردوگاه طنین انداخت.
عشق و دلباختگی اسرا به سالار شهیدان اباعبدالله الحسین(ع)، اسرار را طوری شیفته خود کرده بود که در آن شب به تنها چیزی که فکر نمی کردند، شکنجه سربازان عراقی بود. عزاداری همچنان ادامه داشت تا اینکه یک دفعه متوجه شدیم که بیش از پنجاه نفر از سربازان و نگهبانان در حالی که چوب و کابل های برق فشار قوی در دست دارند، وارد اردوگاه شده و به طرف آسایشگاه ها می آیند.
,
با عصبانیت و فریاد در آسایشگاه را باز کردند و در همان تاریکی شب با کابل، چوب و لگد به جان اسرا افتادند. ناله و فریاد اسرا با نوای یاحسین یا حسین در هم آمیخته بود. شکنجه جلادان بعثی بیش از ده دقیقه ادامه داشت. بعد از کتک کاری مفصل برق آسایشگاه را روشن کردند. وضعیت بچه ها واقعا رقت انگیز بود. خیلی ها روی زمین افتاده و می نالیدند، بقیه هم با بدن های خون آلود و زار و نزار به دیوار تکیه داده بودند. چند دقیقه بعد آنها که سینه هایشان در اثر سینه زنی بیشتر از دیگران سرخ شده بود، مجددا مورد شکنجه قرار گرفتند.
,بعد از حدود سه سالی که در اردوگاه رمادی 10 بودم این اولین محرمی بود که اینگونه برای امام حسین (ع) عزاداری کردیم و بعد از چندسال بغض ها و عقده هایمان باز شد...
,,
تلخ ترین خاطره اسارتم؛ در اسارت بودیم و حضرت امام از بین ما رفت...
,سختی های دوران اسارت را به عشق دیدن حضرت امام (ره) تحمل می کردیم. چندروزی بود که رادیو و تلویزیون عراق خبر از مریضی و وخامت حال حضرت امام می داد. باورش برایمان سخت بود حتی به خودمان اجازه نمی دادیم که به این قضیه فکر کنیم و تصورمان بر این بود که برای تضعیف روحیه ما این کارها انجام می شود چون عراقی هاچندین بار برای از بین بردن روحیه امید و نشاط آزادگان خبر دورغین رحلت امام خمینی (ره) را از رادیو و تلویزیون عراق پخش کرده بود.
,در حیاط آسایشگاه نشسته بودیم که یک دفعه دیدیم صدای رادیو قطع شد و قرآن پخش شد و اطلاعیه ای خوندن که "خمینی مرد"...
,هرگز نمی توانید تصور کنید بچه ها فقط به هم نگاه می کردند کسی جرات سوال پرسیدن از دیگری را نداشت تمام غم های دنیا روی سرمان خراب شد و... بضی ها برای اینکه دشمن صدای گریه آن ها را نشنود و دل دشمنان ایران شاد نشود به حمام می رفتند و زار زار گریه می کردند.
,بعد از این قضیه عراقی ها رفتارشان با ما تغییر کرد و از آن شکنجه ها و سختگیری هایی که در طی این مدت بر ما می گرفتند برای مدتی کم شد تا جایی که خودشان اجازه برگزاری مراسم عزاداری برای حضرت امام (ره) را به ما دادند و زمانی که عزاداری و گریه بچه ها را برای حضرت امام می دیدند متعجب می شدند که چگونه حضرت امام(ره) اینگونه محبوبیت دارند که ما در اسارت و دور از وطن اینگونه برای ایشان عزاداری می کنیم.
,,
دخترم را نشناختم...
,عراق درگیر جنگ کویت بود و در اردوگاه به ما اعلام کردند که صدام حسین برای نشان دادن حسین نیت خود می خواهد یک طرفه اسرا را آزاد کند.
,یک روز ساعت دو یا سه بعدازظهر بود که درب آسایشگاه باز شد و دستور دادند که به حیاط آسایشگاه رفته و به ستون بنشینیم . نماینده صلیب سرخ آمده بود و خبر از مبادله اسرا داد. همه خوشحال بودیم و از طرفی ناراحت که بعد از چندسال از هم جدا می شویم آدرس هایمان را به همدیگر می دادیم و ... گفتند می توانید داخل حیاط اردوگاه بمانید آن شب برای اولین بار در دوران اسارت نماز جماعت و زیارت عاشورا خواندیم. برای اولین بار بعد از گذشت حدود 5 سال آسمان شب و ستاره های آن را می دیدیم.
,حدود 7 یا 8 صبح با اتوبوس ما را به مرز انتقال دادند و بعد از چندساعت که آنجا معطل بودیم مبادله انجام شد. و در تاریخ 2 شهریور ماه 69 وارد خاک ایران شدیم. به دلیل رعایت مسائل بهداشتی دو روز در اسلام آباد قرنطینه بودیم و بعد ما را به استان خودمان انتقال دادند. 11 نفر بودیم که همگی بچه های شاهرود بودیم.
,ابتدا در محل استانداری از ما استقبال شد. استاندار وقت آقای طحائی بودند. ترتیب ملاقات با خانواده های خودمان داده شده بود. پدر، مادر، همسر و بستگان نزدیک همه آمده بودند. اقوام یکی یکی بچه های فامیل را به من می دادند و من بعد از بوسیدن آنها، بچه ها را دوباره به پدر یا مادرشان برمی گرداندم. در این بین گویا اقوام نقشه کشیده بودند که دخترم را هم بین بچه ها به من بدهند ببینند من می شناسم یا نه!!!... که من نشناختم...
,یکی از اقوام در حالی که دختری بغلش بود و آن دختر گریه می کرد گفت: نشناختیش؟؟؟ مریم است دخترت!!!
,گویا دخترم در همان حال و هوای کودکانه ای که داشت به آنها گفته بود : که من بابام رو ببینم پیش بابام می رم و دیگه پیش شما نمی آم...
,و من بخاطر اینکه او را نشناخته بودم فقط بوسیده بودم و به اقوام برگردانده بودم که باعث ناراحتی و گریه شدید دخترم شده بود...
,منبع : مرآت نیوز
,انتهای پیام/ص
,,
]
ارسال دیدگاه