آزاده گلستانی :
آرزویم این است که در روز قیامت در صف اسرای کربلا پذیرفته شوم
آزاده سر افراز رمضان ساوری از روزهای اسارت خود به عنوان بهترین روزهای زندگی خود یاد می کند و آن را دوران ساختن خویش می داند...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از گلستان ما آزاده سر افراز رمضان ساوری از خاطرات اسارتش اینگونه گفت : در سال ۱۳۵۹ با شور و اشتیاق وارد سربازی شدم. با اینکه در تقسیم بندی به مشهد اعزام شدم اما گفتم که می خواهم به مناطق جنگی بروم . ۱۸ سالم بود و احساس تکلیف می کردم.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, گلستان ما, آزاده سر افراز رمضان ساوری از خاطرات اسارتش اینگونه گفت : در سال ۱۳۵۹ با شور و اشتیاق وارد سربازی شدم. با اینکه در تقسیم بندی به مشهد اعزام شدم اما گفتم که می خواهم به مناطق جنگی بروم . ۱۸ سالم بود و احساس تکلیف می کردم.,بعد از آن به نیروی هوایی دزفول منتقل شدم. و خداوند متعال به من توفیق اعطا فرمود در چند عملیات مثل : بیت المقدس ، کربلای ۱، کربلای۵ و ... شرکت کنم.
در عملیات کربلای یک برای اولین بار مجروح شدم. شریان دو تا پایم قطع شده بود. به دو رو برم که نگاه کردم. جوان ۱۵ ساله ای را دیدم که هنوز محاسنش در نیامده بود. گوشه ای افتاده و شهید شده بود. دست مصنوعیش هم کنارش بود. خودم را فراموش کرده بودم. برادر سپاهی دیگری را دیدم که با اینکه پایش قطع شده بود اما بازهم دست از پا نمی شناخت برای دفاع کردن.
از خدا خواسته بودم که شهید بشوم. با اینکه در سال ۶۰ ازدواج کرده بودم. همه آرزویم شهادت بود. قبل از آخرین اعزامم ، خواب دیده بودم ، وارد مسجد روستای محل سکونت مان که شدم با حال خاصی خداحافظی کردم آنهم با مسجد.

ساوری این گونه ادامه داد : در جزیره ی مجنون مستقر بودیم که عراقی ها به ما حمله کردند. بعد از درگیریهای زیاد . وقتی که عراقی ها به ۴۰ یا ۵۰ متری ما رسیدندیک آن فکر کردم با وجود این همه عراقی مقاومت معنا ندارد بهتره برگردیم. که این آیه به ذهنم رسید « کسی در که جبهه پشت کند به سمت غضب خداوند می رود » به خودم آمدم و این آیه را در حالی که عراقی ها نزدیک می شدند تکرار کردم :
و ما رَمیتُ اذ رمیت و لکنَّ الله رَمی .... و لذت می بردم . جنگ نارنجک با نارنجک و تن به تن شده بود در همان خاکریز خیلی ها شهید شدند.
همانهایی که واقعاً به حضرت فاطمه (س) عشق می ورزیدند با همه ی وجود احساس می کردم این خداست که ما را سر پا نگاه داشته و نام حضرت فاطمه (س)چنان شوری به دل ما انداخته که اصلاً دشمن و ترس را حس نمی کردیم.....
جلو می رفتیم و خط را گرفتیم..... دست من تیر خورده بود و خون جاری بود. به محض اینکه عراقی ها به ما نزدیک شدند به طرف ما تیربار گرفتند که تسلیم شویم. همانجا نیرویی به من گفت: تو که برای حضرت زینب گریه می کردی، باید خودت را برای اسارت آماده کنی. و من در تاریخ ۶۷/۴/۴ به اسارت در آمدم .

برای اینکه ما را بترسانند و برای خنده ، ما را توی آب می انداختند. سمت ما تیربار می گرفتند... و چون ما را در خط مقدم گرفته بودند خیلی اذیت مان می کردند.
اولین سیلی که عراقی ها به من زدند. به خودم گفتم : آماده شو ! به حضرت رقیه(س) هم سیلی زدند ، او که ۳ ساله بود. ما را با کابل کتک می زدند. گفتم: بخور به یاد حضرت زینب(س)... شاید در این دانشگاه درس بگیری. با پای برهنه توی آن هوای گرم راه می بردند. با دلی شکسته به یاد اسرای کربلا گریه می کردم. می گفتم: ای کاش آنقدر سیلی می خوردم که پوست صورتم کنده شود اما حضرت رقیه سیلی نمی خورد.
انسان دیگری شده بودم. خداوند می فرماید: هوَ الذی انزل سکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا و ایمانهم. یعنی وقتی عراقی ای که منو اسیر گرفت به خاطر اینکه محاسن داشتم او ریش منو می کشید و می گفت: حَرس الخمینی....عشق می کردم به اندازه ی یک نفس کشیدن در کنار جان بر کفانی که در کنارشان ادای وظیفه کردم.
امروز که ماندم ، دلواپس حیاتم نیستم ، دلواپس اینم که در این جهاد اکبر از خدا جدا نشوم. چرا که خداوند زیبا و سبحان لطف کرد و این گل شیمیایی را به من هدیه کرد. و این نهایت عنایت و زیبایی اوست که در این ۲۶ سال عشق و علاقه ی من به او چند برابر شده.
خدایا تو منت بگذار و این درد را از صادق نگیر که در هر لحظه ی درد کشیدن به یاد تو باشد. به لحظه لحظه ی جهاد اکبر خودم افتخار می کنم و آرزو می کنم که در این نظام توفیق اجرای احکام و ترویج آن را داشته باشم. به نظرمن مجروحیت مال بنیاد و پرونده های آنجاست. در این سیر درمانی ۲ بار عازم آلمان شده و در آنجا بستری شدم در آنجا لحظه به لحظه اش برای من درس است. درآن غربت و تنهایی در کنار تختم فقط نشانه های دوستی خداوند بودکه به من آرامش می داد .
سیر درمان شیمیایی این است که در اول فشار زیادی دارد. هم تنگ نفس داری ، هم سوختگی و هم درد شدید. ژاپنی ها در تحقیقاتی که داشتند به این نتیجه رسیدند که بیماری بعداز ۱۶ سال دوباره شدت پیدا می کند. بنده تا سال ۱۳۷۵ همراه درمان انجام وظیفه می کردم اما از سال ۱۳۷۶ به دلیل طولانی شدن سیر درمانی ام بازنشسته شدم. از همان موقع این تنگی نفس با من هست و شکر خدا از من گرفته نشد. من قبل از مجروح شدنم ازدواج کرده بودم و از همان ابتدابه همسرم گفته بودم می خواهم لباس پاسداری بپوشم. لباس سپاه ، لباس سختی و تحمل مشقت های فراوانی است. وتا الان هم به جرأت می گویم که ایشان تنها کسی بودکه پابه پایم همه چیز را تحمل کرد.
خدامنت گذاشت و من شبی را بدون سرفه نخوابیدم و ایشان هم همراه من بیدار بود. حتی شبهای زیادی سرم را به متکا فشار می دادم که صدای سرفه هایم بچه ها را بیدار نکند، اما خانمم متوجه می شدو همراه من بیدار می ماند یکی از دختران من آن وقتی که مجروح شدم به دنیا آمد الان تحصیلات عالیه دارد و ازدواج کرده .
ختر بعدی من بعداز مجروحیتم به دنیا آمد. خیلی نگرانش بودم. اسمش را هم زینب گذاشتم چون احساس می کردم باید سختی زیادی را تحمل کنه اما خدا رو شکر عوارض شیمیایی روی ایشان تأثیری نداشت. ایشان هم مثل دختروپسر دیگرم دارای تحصیلات عالیه هستند.
به نظر من مدال افتخارجانبازی معامله با خداست. یک روز که برای اعزام به خارج به تهران رفته بودم دکترم به من گفت: تووضعیت خیلی سختی داری و من گفتم: این پرونده های پر حجم مال دنیاست و من چیزدیگری می خواستم. این سرفه ها را عشق به خدا می دانم، من این سرفه ها رابه میلیاردها دلار نمی فروشم. جز اینکه در هر سرفه می گویم خدایا دوستت دارم. اگر می خواستم برایت همانطوری که حاج صادق روشنی صحبت کرد بنویسم باید اینجوری می نوشتم : خداوند سبحان لطف کرد سرفه و سرفه ..... و این گل شیمیایی را سرفه .... خس خس و سرفه....... به من هدیه کرد. سرفه.... اشک را هم من و هم دوستم در چشمانمان حس می کردیم و ناتوان بودیم در برابر مردی که اینچنین با دلی که تکه ای از آهن بودو صبری پولادین و توکلی ..... که فقط خدارا می دید. در برابر هر سرفه اش بیشتر احساس شرمندگی و بدهکاری می کردم. واقعاً چه کرده ام در برابر این همه، زیبایی وچه می کنم؟با خود می گویم دربرابر این همه عظمت و بزرگی و زیبایی چقدر کوچکم. چقدر حقیر.... هر سرفه... هرخس خس سینه ی پر از گاز خردل برایم یک نشانه بود.... یک مهر تائید بر آنهمه استقامت و مقاومت.... شیران روز در آن ۸ سال...با خود می گویم....
جنگ تحمیلی در سال ۱۳۶۷ برای خیلی ها تمام شد. اما برای شیمیایی ها تازه اول راه بود.
سرفه هایشان آغاز شد...... خس خس سینه و..... عوارضی که جسمی بود.... وگاهی روحی..... در برابر آنانی که این همه فداکاری و ایثار را فقط یک وظیفه می دانند، وظیفه ای که..... نباید از آن سخنی گفت.
وظیفه ای که در یک برهه از زمان توسط این افراد انجام داده شد وحالا......
با امام..... وقتی که منو کتک می زدند که تو پاسداری اما لو نمی دهی، عشق می کردم.عوض شده بودم. اکثر بچه ها دوست داشتند شهید بشوند اما اسیرنه،غافل از اینکه وقتی اسیر شدیم خداوند ایمان و صبری غیرقابل توصیف به ما عطا فرمود. ما را ازسقف آویزان کردند به سنگربستن، تاصبح ما را بیدارنگاه داشتن، کتکمان می زدند واین اول راه بود.....

توی جیبم مدارکم بود.مدرک پاسداریم. می ترسیدم که به دست آنها بیفتد و پی ببرند که من یک پاسدارم.اما کاری نمی توانستم بکنم آنقدردستهایم را محکم بسته بودند که زیر پوستم خون جمع شده بود. جوان کم سن و سالی که دستش هم قطع شده بود کنارم بود آهسته بهش گفتم: مدارک را از توی جیبم دربیار. عراقی ها سرگرم مسخره کردن ما بودند و می خندیدند.آن جوان مدرک را درآورد و گذاشت زیرخاک. عکس دختر سه ساله ام که اسمش فاطمه است هم توی جیبم بود. مدارک دیگه ای هم توی جیبم بود.عراقی ها قصد تفتیش ما را داشتند.
آیه ی وجعلنا.....راخواندم. عراقی آمدجلو،نگاهی بهم کرد وازتوی جیبم عکس فاطمه را درآورد نگاهی به چهره ی معصومش کرد.ودست من را باز کرد وپانسمان کرد و دوباره بست. ما را دراز کش کرده بودند، یکی از جوانهای کم سن و سال را به شدت کتک می زدند که بگه مسئولیت وشغل من چی بوده؟!
- اینکه از امام سجاد(ع) پرسیدند:آقا کجا به شما سخت گذشت؟ وایشان فرمودند:شام...شام....شام اگر از من سوال کنند میگم : بصره. تیرخورده بودم. توی آن گرما تشنه بودیم. ما را در بصره چرخاندند.سروصدا وهلهله زنان رقاصه شهر راپرکرده بود.
اما ما احساس سربلندی می کردیم. می گفتم:خدایا،خاندان سیدالشهداء چگونه تمسخر، وسنگ پرانی را تحمل کردند چگونه با پای برهنه؟.... در صورتی که ما مرد بودیم.... باز به خودم می گفتم: ما کجا و اسارت امام سجاد (ع) و خانم زینب کجا؟چند روز آب نخورده بودیم.اگر هم می خواستند به ما آب بدهند با آفتابه آنهم آب گرم می دادند.تا اینکه ما را آوردند توی یک مرغداری.
دست هایمان راباز کرده بودند ماسه ها را کنار زدیم وشکمهایمن را روی زمین گذاشتیم تا خنک بشویم. همانجا تعداد دیگری اسیرآورده بودند با لباس فرم که ما همدیگررا نمی شناختیم.اما عراقی ها بدجوری آنها راکتک می زدندوچندنفرشهید شدندوآنها راتوی همان بیابان دفن می کردند.بچه ها تشنه بودند،بعضی ها دستهایشان تیر خورده بودو بعضی پا،وقتی که محل تیرخورده سیاه می شد، مجروح را می بردند و از بالاتر قطع می کردند.آنجا بود که به یقین باورکردیم که چقدر نسبت به خاندان نبوت بی رحمی کرده اند. اولین اردوگاهی که مارابردند اردوگاه کمپ۷،بعد العماره ورمادیه ۷ و۱۳ بود .
- در اردوگاه به برگزاری نماز جماعت و نظافت حساس بودند وسختگیری می کردند.ما روزانه اغلب ۳یا۴ ساعت در صف دستشویی بودیم. که به علت تعداد کم سرویس های بهداشتی، نوبت نمی شد، می افتاد برای فردا،شاید تا چند روز نوبت نمی شد.یک سطل گذاشته بودیم گوشه آسایشگاه برای رفع حاجت..... بچه ها شپش گرفته بودند در روزیک ساعت شپش جمع می کردیم... تا اینکه کم کم بخاطر غذای کم معده ها کوچک شد .
- بعداز گذشت چندماه وضعیت بهترشد. نسبت به من و چند نفر دیگر حساس تر بودند.مارامی آوردند وسط محوطه و با کابل می زدند یا به ما سیلی می زدند.اما خدا احساس لذتی خاص در وجود ماقرارداده بود به طوری که احساس غرور می کردیم. یک روز در اردوگاه رمادیه.....
یک چاله ی کوچکی درمحوطه بودکه تویش آب گندیده جمع شده بود یکی از اسرا از فرط تشنگی می خواست ازآن آب بخورد که عراقی ها نگذاشتند وحسابی کتکش زدند .
- یک آینه کوچک داشتیم.آن را طوری تنظیم کرده بودیم که اتاق عراقی ها را ببینیم و نگهبانی می دادیم و نماز جماعت برگزار می کردیم همینکه سر می رسیدندنمازمان را فرادا می خواندیم. نسبت به نمازشب ودعا حساس بودند.در اردوگاه ما ۹۸ درصد بچه ها نماز شب می خواندند من به بچه ها می گفتم: ما هیچی نداشته باشیم، اما نماز جماعت و نماز شب داشته باشیم.واقعاً سیم وصل بود.احساس می کردم امام(ره) به اردوگاه می آید وروی سر ما دست می کشد. ماحضورخانم حضرت فاطمه(س) راحس می کردیم. برای ایشان مراسم می گرفتیم. امکان نداشت بعداز هرنماز تا۲۰ دقیقه در سجده نباشیم.همه اش اشک بود وسوزوناله آن هم برای مظلومیت اهل بیت(ع)
- ما۲۰۰ نفر در سوله ای بودیم که ظرفیت۸۰ نفرراداشت همه ی مامتحد شده بودیم. برای همین عراقیها نمی دانستند دربرابر ماچه باید بکنند؟ به ما می گفتند آیت ا... ما تلویزیون نداشتیم. به آنها هم گفته بودیم اگر برایمان تلویزیون بیارید آنرا می شکنیم وشورش میکنیم.(تلویزیون نمی خواستیم به خاطر پخش فیلمهای موهن و..) اما داخل محوطه با صدای خوانندگان ایرانی برایمان ترانه پخش می کردند .
- اصلاً احساس نمی کردم زن و بچه دارم . البته خدااین صبروتحمل راداده بود. وما چون عشق به اهل بیت داشتیم و ایمان ، به ما سخت نمی گذشت. ما به عشق امام خمینی اسارت را تحمل می کردیم.خداوند می فرماید:ماالفت بینَ قلوبهم. خدا آنچنان عشق به امام رادرما زیاد کرده بود که همه چیز را تحمل می کردیم.امام هم فرموده بود:اگر اسرا برگشتند و من نبودم، به آنها بگویید که خمینی به فکر شما بوده.ما می دانستیم دعای امام، دعای مردم به خصوص مادران شهدا شامل حال ما می شود.
- شنیدن خبر قبول قطعنامه ۵۹۸ وبعداز آن رحلت جانسوزامام (ره)سروصدای زیادی راه انداخته بود.بچه ها گریه می کردند که چراقطعنامه؟!چراجام زهر؟! اما پس از مدتی آرام شدیم. گفتیم:ما مطیع رهبریم و همراه امام جام زهر می نوشیم.
- کم کم بچه ها آماده برگشتن به ایران می شدند. یک عده ای از عزیزان تمرین سرود می کردندکه در مقابل حضرت امام(ره)بخوانند.صبح به محوطه اردوگاه رفته بودم که وضو بگیرم.متوجه شدم اردوگاه حال دگرگونی دارد. پرسیدم:چی شده،گفتند: امام رفت،احساس می کردیم هرچه داشتیم از دست رفت.باصدای بلند هق هق گریه می کردیم عراقی ها طبق معمول توی محوطه ترانه گذاشته و آماده باش بودند.کل اردوگاه به گریه وناله تبدیل شده بود.تهدید کردیم که اگر ترانه را قطع نکنند اردوگاه رابهم می ریزیم.آنها هم برایمان قرآن گذاشتند.یکی از بچه ها اآیه ی : وما محمدرسول قد خَلَت منِ قبل رسل... (اگر محمد کشته شودباز به دین جاهلیت باز می گردید .... را با صابون روی یکی از پتوها نوشت. وماآرام شدیم.این آیه را به همین اتفاق ناگوار ربط دادیم.چراکه راه ولایت راه امامان است.درسته که امام( ره)رفت اما مقام معظم رهبری انتخاب شدند و دیگه احساس تنهایی نمی کردیم. همان دست ولایت رابرسرمان احساس می کردیم.
- بعداز ۲۶ ماه اسارت آزاد شدم. به خانواده ام گفته بودند شهید شدم ومفقودالاثرم ، بعداز ۲ماه یک نامه فرستادم که متوجه شدند که زنده هستم. چند تا نامه نوشتم تااینکه متوجه شدند در نامه هایم مسائل اعتقادی می نویسم، نامه هایم را نمی فرستادند و اگرنامه ای می رسید بهم نمی دادند. در پایان می خواهم به یک موضوع تاکیدکنم : دردوران اسارت خداوند لطفش راشامل حال ما کرده بود. به یقین می گویم اگراین اسارت نبودشاید من سقوط می کردم. این دوران ساختن بود و ماراحفظ کرد. خداخواست اسیربشوم و درک و فهم ومعرفت بیاموزیم. از خدا می خواهم یاریم فرماید که این روحیت حفظ شود. ودچار غرور ومنیت نشویم.
ساوری در پایان اظهار داشت : همه ی آرزویم اینست که در روز قیامت در صف اسرای کربلا پذیرفته شوم.
منبع: گلستان ما
انتهای پیام/ص
بعد از آن به نیروی هوایی دزفول منتقل شدم. و خداوند متعال به من توفیق اعطا فرمود در چند عملیات مثل : بیت المقدس ، کربلای ۱، کربلای۵ و ... شرکت کنم.
,در عملیات کربلای یک برای اولین بار مجروح شدم. شریان دو تا پایم قطع شده بود. به دو رو برم که نگاه کردم. جوان ۱۵ ساله ای را دیدم که هنوز محاسنش در نیامده بود. گوشه ای افتاده و شهید شده بود. دست مصنوعیش هم کنارش بود. خودم را فراموش کرده بودم. برادر سپاهی دیگری را دیدم که با اینکه پایش قطع شده بود اما بازهم دست از پا نمی شناخت برای دفاع کردن.
,از خدا خواسته بودم که شهید بشوم. با اینکه در سال ۶۰ ازدواج کرده بودم. همه آرزویم شهادت بود. قبل از آخرین اعزامم ، خواب دیده بودم ، وارد مسجد روستای محل سکونت مان که شدم با حال خاصی خداحافظی کردم آنهم با مسجد.
,

ساوری این گونه ادامه داد : در جزیره ی مجنون مستقر بودیم که عراقی ها به ما حمله کردند. بعد از درگیریهای زیاد . وقتی که عراقی ها به ۴۰ یا ۵۰ متری ما رسیدندیک آن فکر کردم با وجود این همه عراقی مقاومت معنا ندارد بهتره برگردیم. که این آیه به ذهنم رسید « کسی در که جبهه پشت کند به سمت غضب خداوند می رود » به خودم آمدم و این آیه را در حالی که عراقی ها نزدیک می شدند تکرار کردم :
, ,
و ما رَمیتُ اذ رمیت و لکنَّ الله رَمی .... و لذت می بردم . جنگ نارنجک با نارنجک و تن به تن شده بود در همان خاکریز خیلی ها شهید شدند.
,همانهایی که واقعاً به حضرت فاطمه (س) عشق می ورزیدند با همه ی وجود احساس می کردم این خداست که ما را سر پا نگاه داشته و نام حضرت فاطمه (س)چنان شوری به دل ما انداخته که اصلاً دشمن و ترس را حس نمی کردیم.....
,جلو می رفتیم و خط را گرفتیم..... دست من تیر خورده بود و خون جاری بود. به محض اینکه عراقی ها به ما نزدیک شدند به طرف ما تیربار گرفتند که تسلیم شویم. همانجا نیرویی به من گفت: تو که برای حضرت زینب گریه می کردی، باید خودت را برای اسارت آماده کنی. و من در تاریخ ۶۷/۴/۴ به اسارت در آمدم .
,

برای اینکه ما را بترسانند و برای خنده ، ما را توی آب می انداختند. سمت ما تیربار می گرفتند... و چون ما را در خط مقدم گرفته بودند خیلی اذیت مان می کردند.
, ,
اولین سیلی که عراقی ها به من زدند. به خودم گفتم : آماده شو ! به حضرت رقیه(س) هم سیلی زدند ، او که ۳ ساله بود. ما را با کابل کتک می زدند. گفتم: بخور به یاد حضرت زینب(س)... شاید در این دانشگاه درس بگیری. با پای برهنه توی آن هوای گرم راه می بردند. با دلی شکسته به یاد اسرای کربلا گریه می کردم. می گفتم: ای کاش آنقدر سیلی می خوردم که پوست صورتم کنده شود اما حضرت رقیه سیلی نمی خورد.
,انسان دیگری شده بودم. خداوند می فرماید: هوَ الذی انزل سکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا و ایمانهم. یعنی وقتی عراقی ای که منو اسیر گرفت به خاطر اینکه محاسن داشتم او ریش منو می کشید و می گفت: حَرس الخمینی....عشق می کردم به اندازه ی یک نفس کشیدن در کنار جان بر کفانی که در کنارشان ادای وظیفه کردم.
,امروز که ماندم ، دلواپس حیاتم نیستم ، دلواپس اینم که در این جهاد اکبر از خدا جدا نشوم. چرا که خداوند زیبا و سبحان لطف کرد و این گل شیمیایی را به من هدیه کرد. و این نهایت عنایت و زیبایی اوست که در این ۲۶ سال عشق و علاقه ی من به او چند برابر شده.
,خدایا تو منت بگذار و این درد را از صادق نگیر که در هر لحظه ی درد کشیدن به یاد تو باشد. به لحظه لحظه ی جهاد اکبر خودم افتخار می کنم و آرزو می کنم که در این نظام توفیق اجرای احکام و ترویج آن را داشته باشم. به نظرمن مجروحیت مال بنیاد و پرونده های آنجاست. در این سیر درمانی ۲ بار عازم آلمان شده و در آنجا بستری شدم در آنجا لحظه به لحظه اش برای من درس است. درآن غربت و تنهایی در کنار تختم فقط نشانه های دوستی خداوند بودکه به من آرامش می داد .
,سیر درمان شیمیایی این است که در اول فشار زیادی دارد. هم تنگ نفس داری ، هم سوختگی و هم درد شدید. ژاپنی ها در تحقیقاتی که داشتند به این نتیجه رسیدند که بیماری بعداز ۱۶ سال دوباره شدت پیدا می کند. بنده تا سال ۱۳۷۵ همراه درمان انجام وظیفه می کردم اما از سال ۱۳۷۶ به دلیل طولانی شدن سیر درمانی ام بازنشسته شدم. از همان موقع این تنگی نفس با من هست و شکر خدا از من گرفته نشد. من قبل از مجروح شدنم ازدواج کرده بودم و از همان ابتدابه همسرم گفته بودم می خواهم لباس پاسداری بپوشم. لباس سپاه ، لباس سختی و تحمل مشقت های فراوانی است. وتا الان هم به جرأت می گویم که ایشان تنها کسی بودکه پابه پایم همه چیز را تحمل کرد.
,خدامنت گذاشت و من شبی را بدون سرفه نخوابیدم و ایشان هم همراه من بیدار بود. حتی شبهای زیادی سرم را به متکا فشار می دادم که صدای سرفه هایم بچه ها را بیدار نکند، اما خانمم متوجه می شدو همراه من بیدار می ماند یکی از دختران من آن وقتی که مجروح شدم به دنیا آمد الان تحصیلات عالیه دارد و ازدواج کرده .
,ختر بعدی من بعداز مجروحیتم به دنیا آمد. خیلی نگرانش بودم. اسمش را هم زینب گذاشتم چون احساس می کردم باید سختی زیادی را تحمل کنه اما خدا رو شکر عوارض شیمیایی روی ایشان تأثیری نداشت. ایشان هم مثل دختروپسر دیگرم دارای تحصیلات عالیه هستند.
,به نظر من مدال افتخارجانبازی معامله با خداست. یک روز که برای اعزام به خارج به تهران رفته بودم دکترم به من گفت: تووضعیت خیلی سختی داری و من گفتم: این پرونده های پر حجم مال دنیاست و من چیزدیگری می خواستم. این سرفه ها را عشق به خدا می دانم، من این سرفه ها رابه میلیاردها دلار نمی فروشم. جز اینکه در هر سرفه می گویم خدایا دوستت دارم. اگر می خواستم برایت همانطوری که حاج صادق روشنی صحبت کرد بنویسم باید اینجوری می نوشتم : خداوند سبحان لطف کرد سرفه و سرفه ..... و این گل شیمیایی را سرفه .... خس خس و سرفه....... به من هدیه کرد. سرفه.... اشک را هم من و هم دوستم در چشمانمان حس می کردیم و ناتوان بودیم در برابر مردی که اینچنین با دلی که تکه ای از آهن بودو صبری پولادین و توکلی ..... که فقط خدارا می دید. در برابر هر سرفه اش بیشتر احساس شرمندگی و بدهکاری می کردم. واقعاً چه کرده ام در برابر این همه، زیبایی وچه می کنم؟با خود می گویم دربرابر این همه عظمت و بزرگی و زیبایی چقدر کوچکم. چقدر حقیر.... هر سرفه... هرخس خس سینه ی پر از گاز خردل برایم یک نشانه بود.... یک مهر تائید بر آنهمه استقامت و مقاومت.... شیران روز در آن ۸ سال...با خود می گویم....
,جنگ تحمیلی در سال ۱۳۶۷ برای خیلی ها تمام شد. اما برای شیمیایی ها تازه اول راه بود.
, جنگ تحمیلی در سال ۱۳۶۷ برای خیلی ها تمام شد. اما برای شیمیایی ها تازه اول راه بود.,سرفه هایشان آغاز شد...... خس خس سینه و..... عوارضی که جسمی بود.... وگاهی روحی..... در برابر آنانی که این همه فداکاری و ایثار را فقط یک وظیفه می دانند، وظیفه ای که..... نباید از آن سخنی گفت.
,وظیفه ای که در یک برهه از زمان توسط این افراد انجام داده شد وحالا......
,با امام..... وقتی که منو کتک می زدند که تو پاسداری اما لو نمی دهی، عشق می کردم.عوض شده بودم. اکثر بچه ها دوست داشتند شهید بشوند اما اسیرنه،غافل از اینکه وقتی اسیر شدیم خداوند ایمان و صبری غیرقابل توصیف به ما عطا فرمود. ما را ازسقف آویزان کردند به سنگربستن، تاصبح ما را بیدارنگاه داشتن، کتکمان می زدند واین اول راه بود.....
,

توی جیبم مدارکم بود.مدرک پاسداریم. می ترسیدم که به دست آنها بیفتد و پی ببرند که من یک پاسدارم.اما کاری نمی توانستم بکنم آنقدردستهایم را محکم بسته بودند که زیر پوستم خون جمع شده بود. جوان کم سن و سالی که دستش هم قطع شده بود کنارم بود آهسته بهش گفتم: مدارک را از توی جیبم دربیار. عراقی ها سرگرم مسخره کردن ما بودند و می خندیدند.آن جوان مدرک را درآورد و گذاشت زیرخاک. عکس دختر سه ساله ام که اسمش فاطمه است هم توی جیبم بود. مدارک دیگه ای هم توی جیبم بود.عراقی ها قصد تفتیش ما را داشتند.
, ,
آیه ی وجعلنا.....راخواندم. عراقی آمدجلو،نگاهی بهم کرد وازتوی جیبم عکس فاطمه را درآورد نگاهی به چهره ی معصومش کرد.ودست من را باز کرد وپانسمان کرد و دوباره بست. ما را دراز کش کرده بودند، یکی از جوانهای کم سن و سال را به شدت کتک می زدند که بگه مسئولیت وشغل من چی بوده؟!
,- اینکه از امام سجاد(ع) پرسیدند:آقا کجا به شما سخت گذشت؟ وایشان فرمودند:شام...شام....شام اگر از من سوال کنند میگم : بصره. تیرخورده بودم. توی آن گرما تشنه بودیم. ما را در بصره چرخاندند.سروصدا وهلهله زنان رقاصه شهر راپرکرده بود.
,اما ما احساس سربلندی می کردیم. می گفتم:خدایا،خاندان سیدالشهداء چگونه تمسخر، وسنگ پرانی را تحمل کردند چگونه با پای برهنه؟.... در صورتی که ما مرد بودیم.... باز به خودم می گفتم: ما کجا و اسارت امام سجاد (ع) و خانم زینب کجا؟چند روز آب نخورده بودیم.اگر هم می خواستند به ما آب بدهند با آفتابه آنهم آب گرم می دادند.تا اینکه ما را آوردند توی یک مرغداری.
,دست هایمان راباز کرده بودند ماسه ها را کنار زدیم وشکمهایمن را روی زمین گذاشتیم تا خنک بشویم. همانجا تعداد دیگری اسیرآورده بودند با لباس فرم که ما همدیگررا نمی شناختیم.اما عراقی ها بدجوری آنها راکتک می زدندوچندنفرشهید شدندوآنها راتوی همان بیابان دفن می کردند.بچه ها تشنه بودند،بعضی ها دستهایشان تیر خورده بودو بعضی پا،وقتی که محل تیرخورده سیاه می شد، مجروح را می بردند و از بالاتر قطع می کردند.آنجا بود که به یقین باورکردیم که چقدر نسبت به خاندان نبوت بی رحمی کرده اند. اولین اردوگاهی که مارابردند اردوگاه کمپ۷،بعد العماره ورمادیه ۷ و۱۳ بود .
,- در اردوگاه به برگزاری نماز جماعت و نظافت حساس بودند وسختگیری می کردند.ما روزانه اغلب ۳یا۴ ساعت در صف دستشویی بودیم. که به علت تعداد کم سرویس های بهداشتی، نوبت نمی شد، می افتاد برای فردا،شاید تا چند روز نوبت نمی شد.یک سطل گذاشته بودیم گوشه آسایشگاه برای رفع حاجت..... بچه ها شپش گرفته بودند در روزیک ساعت شپش جمع می کردیم... تا اینکه کم کم بخاطر غذای کم معده ها کوچک شد .
,- بعداز گذشت چندماه وضعیت بهترشد. نسبت به من و چند نفر دیگر حساس تر بودند.مارامی آوردند وسط محوطه و با کابل می زدند یا به ما سیلی می زدند.اما خدا احساس لذتی خاص در وجود ماقرارداده بود به طوری که احساس غرور می کردیم. یک روز در اردوگاه رمادیه.....
,یک چاله ی کوچکی درمحوطه بودکه تویش آب گندیده جمع شده بود یکی از اسرا از فرط تشنگی می خواست ازآن آب بخورد که عراقی ها نگذاشتند وحسابی کتکش زدند .
,- یک آینه کوچک داشتیم.آن را طوری تنظیم کرده بودیم که اتاق عراقی ها را ببینیم و نگهبانی می دادیم و نماز جماعت برگزار می کردیم همینکه سر می رسیدندنمازمان را فرادا می خواندیم. نسبت به نمازشب ودعا حساس بودند.در اردوگاه ما ۹۸ درصد بچه ها نماز شب می خواندند من به بچه ها می گفتم: ما هیچی نداشته باشیم، اما نماز جماعت و نماز شب داشته باشیم.واقعاً سیم وصل بود.احساس می کردم امام(ره) به اردوگاه می آید وروی سر ما دست می کشد. ماحضورخانم حضرت فاطمه(س) راحس می کردیم. برای ایشان مراسم می گرفتیم. امکان نداشت بعداز هرنماز تا۲۰ دقیقه در سجده نباشیم.همه اش اشک بود وسوزوناله آن هم برای مظلومیت اهل بیت(ع)
,- ما۲۰۰ نفر در سوله ای بودیم که ظرفیت۸۰ نفرراداشت همه ی مامتحد شده بودیم. برای همین عراقیها نمی دانستند دربرابر ماچه باید بکنند؟ به ما می گفتند آیت ا... ما تلویزیون نداشتیم. به آنها هم گفته بودیم اگر برایمان تلویزیون بیارید آنرا می شکنیم وشورش میکنیم.(تلویزیون نمی خواستیم به خاطر پخش فیلمهای موهن و..) اما داخل محوطه با صدای خوانندگان ایرانی برایمان ترانه پخش می کردند .
,
- اصلاً احساس نمی کردم زن و بچه دارم . البته خدااین صبروتحمل راداده بود. وما چون عشق به اهل بیت داشتیم و ایمان ، به ما سخت نمی گذشت. ما به عشق امام خمینی اسارت را تحمل می کردیم.خداوند می فرماید:ماالفت بینَ قلوبهم. خدا آنچنان عشق به امام رادرما زیاد کرده بود که همه چیز را تحمل می کردیم.امام هم فرموده بود:اگر اسرا برگشتند و من نبودم، به آنها بگویید که خمینی به فکر شما بوده.ما می دانستیم دعای امام، دعای مردم به خصوص مادران شهدا شامل حال ما می شود.
- شنیدن خبر قبول قطعنامه ۵۹۸ وبعداز آن رحلت جانسوزامام (ره)سروصدای زیادی راه انداخته بود.بچه ها گریه می کردند که چراقطعنامه؟!چراجام زهر؟! اما پس از مدتی آرام شدیم. گفتیم:ما مطیع رهبریم و همراه امام جام زهر می نوشیم.
,
- کم کم بچه ها آماده برگشتن به ایران می شدند. یک عده ای از عزیزان تمرین سرود می کردندکه در مقابل حضرت امام(ره)بخوانند.صبح به محوطه اردوگاه رفته بودم که وضو بگیرم.متوجه شدم اردوگاه حال دگرگونی دارد. پرسیدم:چی شده،گفتند: امام رفت،احساس می کردیم هرچه داشتیم از دست رفت.باصدای بلند هق هق گریه می کردیم عراقی ها طبق معمول توی محوطه ترانه گذاشته و آماده باش بودند.کل اردوگاه به گریه وناله تبدیل شده بود.تهدید کردیم که اگر ترانه را قطع نکنند اردوگاه رابهم می ریزیم.آنها هم برایمان قرآن گذاشتند.یکی از بچه ها اآیه ی : وما محمدرسول قد خَلَت منِ قبل رسل... (اگر محمد کشته شودباز به دین جاهلیت باز می گردید .... را با صابون روی یکی از پتوها نوشت. وماآرام شدیم.این آیه را به همین اتفاق ناگوار ربط دادیم.چراکه راه ولایت راه امامان است.درسته که امام( ره)رفت اما مقام معظم رهبری انتخاب شدند و دیگه احساس تنهایی نمی کردیم. همان دست ولایت رابرسرمان احساس می کردیم.
,- بعداز ۲۶ ماه اسارت آزاد شدم. به خانواده ام گفته بودند شهید شدم ومفقودالاثرم ، بعداز ۲ماه یک نامه فرستادم که متوجه شدند که زنده هستم. چند تا نامه نوشتم تااینکه متوجه شدند در نامه هایم مسائل اعتقادی می نویسم، نامه هایم را نمی فرستادند و اگرنامه ای می رسید بهم نمی دادند. در پایان می خواهم به یک موضوع تاکیدکنم : دردوران اسارت خداوند لطفش راشامل حال ما کرده بود. به یقین می گویم اگراین اسارت نبودشاید من سقوط می کردم. این دوران ساختن بود و ماراحفظ کرد. خداخواست اسیربشوم و درک و فهم ومعرفت بیاموزیم. از خدا می خواهم یاریم فرماید که این روحیت حفظ شود. ودچار غرور ومنیت نشویم.
,ساوری در پایان اظهار داشت : همه ی آرزویم اینست که در روز قیامت در صف اسرای کربلا پذیرفته شوم.
, ساوری در پایان اظهار داشت : همه ی آرزویم اینست که در روز قیامت در صف اسرای کربلا پذیرفته شوم., ساوری در پایان اظهار داشت : همه ی آرزویم اینست که در روز قیامت در صف اسرای کربلا پذیرفته شوم., ساوری در پایان اظهار داشت : همه ی آرزویم اینست که در روز قیامت در صف اسرای کربلا پذیرفته شوم.,منبع: گلستان ما
, منبع: گلستان ما, منبع: گلستان ما, منبع: گلستان ما, گلستان ما, , , , ,انتهای پیام/ص
, انتهای پیام/ص, انتهای پیام/ص, انتهای پیام/ص,,
]
ارسال دیدگاه