در گفت‌وگو با یک آزاده دفاع مقدس عنوان شد:

دالان مرگ واقعیتی دردناک/در دوره اسارت هرکس امید و توکل نداشت دیوانه می‌شد

دالان مرگ واقعیتی دردناک/در دوره اسارت هرکس امید و توکل نداشت دیوانه می‌شد
پای صحبت‌های شیرین آزاده سرافراز دکتر نورانی نشسته و نمایی از روزهای سخت و شیرینش را به تماشا گذاشته و خاطرات روزهای پر التهاب دانشجویی و جنگ و اسارت را با هم مرور کرده‌ایم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، ۲۶ مرداد سالروز ورود اولین گروه از اسیران ایرانی دوران هشت ساله دفاع مقدس است. پهلوانانی که مردانه جنگیدند و اگر قسمت و پیشانی نوشتشان شهادت نبود توفیق داشتند که همانند عقیله بنی هاشم طعم اسیری را بچشند.

دلاورمردانی که در عمل ثابت کردند که جنگ برایشان تا دل بغداد ادامه دارد. این بود که مردانه مقاومت کردند و تا پای جان رفتند، اما تحت شکنجه های بسیار زیاد رژیم بعث لب به شکوه نگشودند.

دکتر سید جلال میر نورانی مردی از همان تبار است. دلاور مردی که در روزهای نخست جنگ، علم و تحصیل را رها کرده و در لبیک گویی به ندای امام خمینی (ره) به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت. همراه اولین کاروان اعزامی از تبریز به سوسنگرد رفت و هنوز یک ماه از جنگ نگذشته بود، که سرنوشتی دیگر برایش رقم خورد. ده سال حضور در اسارت گاه های عراقی را به جان تحمل کرد...

کتاب خاطرات این آزاده ی سرافراز در حال تدوین است و انشالله به عنوان سندی دیگر از ظلم بی پایان رژیمی غاصب و سلطانی فاسد بر امتی مسلمان در تاریخ ثبت خواهد شد.

پای صحبت های شیرین این آزاده سرافراز دکتر نورانی نشسته و نمایی از روزهای سخت و شیرینش را به تماشا گذاشته ایم. در این شماره خاطرات جناب دکتر از روزهای پر التهاب دانشجویی و جنگ و روزهای اسارت را با هم مرور خواهیم کرد.


 

, شبکه اطلاع رسانی دانا, .,
,
, .,
,
, دکتر سید جلال میر نورانی , دکتر سید جلال میر نورانی ,
,
,
,
,
,
,
,
, ,

آناج، لطفأ خودتان را معرفی کنید.

*من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده ام. در دوران دبیرستان نیز غالبا در کلاس های قرآن، مراسمات مذهبی و حسینیه ها شرکت می کردم و افتخارم این بود که به لطف خداوند از دوران نوجوانی مقلد امام خمینی(ره) بودم. هرچند که در آن زمان امام زیاد شناخته شده نبود و متاسفانه در فعالیت های منفی رژیم شاهنشاهی علیه امام و آن فضای خفگانی که ایجاد کرده بودند کسی جرات نمی کرد که رساله امام را تهیه کند، اسمش را ببرد و در مورد ایشان صحبتی بکند.

اما خداوند این توفیق را به من عنایت کرده بود که در جمع هایی قرار بگیرم و به کمک دوستان از همان دوران دانش آموزی با امام آشنا و مقلد ایشان شوم. در تعطیلات تابستانی در کلاس های قرآن شرکت می کردم و با زبان عربی آشنا شده و تقریبا به آن مسلط بودم و تصمیمم این بود که در رشته الهیات تحصیل کنم اما همزمان با شروع سال تحصیلی اتفاقاتی در دانشکده الهیات دانشگاه تهران افتاد که موجب شد من از این رشته منصرف شوم و آن اتفاق این بود که استاد شهید مطهری را از آن دانشگاه اخراج کرده بودند.

آناج، از دوران دانشجویی تان بفرمائید. در چه رشته ای تحصیل کردید؟

*ورود من به دانشگاه در سال 1356 همزمان با آغاز انقلاب های دانشجویی مخصوصا در دانشگاه تبریز بود. قبل از رفتن به جبهه 4 ترم در رشته علوم آزمایشگاهی، در دانشگاه علوم پزشکی تحصیل کردم. در آن دوران اوضاع به قدری شلوغ بود که گاهی هفته ها دانشگاه را تعطیل می کردند. هنگام وقوع حماسه 29 بهمن تبریز من نیز همراه با دانشجویان مسلمان دانشگاه تبریز شرکت فعال داشتم.

حضور فعالانه در 29 بهمن/ مخالفت علنی مردم مسلمان با نظام فاسد شاهنشاهی

پس از آغاز شورش از مسجد قیزیلی تمام شهر درگیر این ماجرا شد و مردم مراکز فسق و فجور و مراکز بانکی را که نمادی از ربا خواری بود به آتش کشیدند. پس از ماجرای 29 بهمن درگیری ها و کشمکش در دانشگاه تبریز بیشتر شد به طوری که دانشگاه ها تعطیل و دانشجویان روانه شهرهای خود شدند. پس از این تاریخ فعالیت های دانشجویی تبدیل به فعالیت های مردمی شد و ما نیز

پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز دورانی به یاد ماندنی

در تلاش بودیم که در تظاهرات شرکت کرده و اعلامیه ها و اطلاعیه های امام را در سطح شهر که پخش آن در منطقه آذربایجان سخت تر بود به دست مردم برسانیم. تا پیروزی کامل انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 به همین روال پا به پای مردم مبارز ایران در خدمت انقلاب بوده ام و همه دغدغه ما پیروزی و توسعه انقلاب و رونق و توسعه خط و مشی امام بوده و هست. از روز 22 بهمن که انقلاب پیروز شد در کمیته هایی انقلاب مشغول حراست از دستاوردهای انقلاب شدم و به همراه بقیه دوستان و همرزمان حدود 6 ماه در کمیته ها فعال بودیم تا اینکه دانشگاه ها دوباره شروع به فعالیت کرد و ناچارأ مسئولیت خود را در کمیته به دیگر دوستان سپرده و برای ادامه تحصیل به دانشگاه برگشتم. پس از بازگشایی دانشگاه حالات خاصی با پیروزی انقلاب در آن حاکم بود که توصیف آن حالات خارج از مجال حاضر است؛

آزادی های سیاسی در فضای دانشگاه های بعد از انقلاب

بوی آزادی و دموکراسی که مشام عده ای خورده بود موجب سوء استفاده برخی از این فضا شد و لذا گروه های متعدد اسلامی و غیراسلامی که تعداد آنها بالغ بر سی مورد بود، تشکیل یافته بود. رنگ و بوی درس و علم تغییر یافته و کلاس ها درس تبدیل به محافل گروه ها و گروهک ها شده بود و این گروه های تازه تاسیس دائم در حال رقابت با یکدیگر بودند که موجب بروز درگیری های لفظی و غیر لفظی نیز بین آنها می شد و متاسفانه جو دانشگاه بعد از انقلاب جو مساعد و مناسبی نبود و غالبا لیدر ها و رهبران گروه ها برای جذب حامی به دانشگاه ها و کلاس ها مراجعه می کردند.

حضور فعالانه گروه های کمونیستی و مارکسیستی در دانشگاه ها

گاه بین تصاحب یک سالن سخنرانی یا یک دستگاه کپی کلی درگیری اتفاق می افتاد. گروه های مارکسیستی و کمونیستی که زمینه لازم برای نفوذ آنها در سطح شهر و بین مردم وجود نداشت دانشگاه را بهترین مکان و فضا برای ترویج اندیشه خود یافته بودند و شبانه روز در تلاش بودند که پایگاه دانشجویی را تبدیل به بک پایگاه اختصاصی برای خود بکنند و در سایه این تلاش های نابجا گروه های مذهبی و دانشجویان مسلمان تحت فشار و ظلم آنها قرار می گرفتند. طوری که گاهی اصلا اجازه نمی دادند که یک روحانی یا دانشمند عالی رتبه مسلمان به دانشگاه مراجعه کند و یک سخنرانی ایراد کند.

نمونه بارز این بود که روزی از یکی از شخصیت های انقلابی و مسلمان برای سخنرانی در دانشگاه دعوت شده بود و قرار بود در سالن آمفی تئاتردانشکده پزشکی صحبت کنند اما گروه های چپی، مارکسیستی، کمونیستی و حتی با همراهی پیروان سازمان مجاهدین که بعدا تبدیل به منافقی شدند، این سخنرانی را کاملا به هم زدند و اجازه ندادند که آن سخنران مذهبی ساعتی در محفل دانشجویان مذهبی و مسلمان صحبت کند.

ریشه انقلاب فرهنگی در دانشگاه تبریز

این ماجرا باعث شد که یک حرکت جامع در کل دانشگاه های کشور که به نام انقلاب فرهنگی دانشجویی مشهور شد؛ انجام شود و دانشجویان تحصن کرده و اعتراض خود را به این عملکردهای نابجا نشان دهند. مردم سلحشور تبریز با آگاهی از این وضعیت و از این ماجرا تصمیم به حمایت از دانشجویان گرفتند و هر روز عده کثیری به دانشگاه مراجعه کرده و از تحصن کنندگان تشکر و پذیرایی می کردند و این تحصن به یک مرکز فرهنگی تبدیل شد و اقدامات فرهنگی غنی انجام شد و به دانشگاه های دیگر نیز انتقال یافت و همه دانشگاه های کشور به این نتیجه رسیدند که باید یک تغییر و تحول فرهنگی غنی ایجاد شود.

دانشجویان چپ گرا و . . . وقتی پی به ضرر خود بردند تصمیم به تحصن مشابهی گرفتند و چند روز به این تحصن خود ادامه دادند ولی نه تنها از طرف قشر مردم حمایت نشدند مردم برای اینکه مزاحمت آنها را از دانشگاه رفع کنند به آنها اخطار دادند که دانشگاه را ترک کنند در حالی که همیشه آنها دم از آزادی و حقوق مردم و کارگر و . . . می زدندکه همه ادعایشان پوشالی و پلیدانه بود.

رویه ی اسلامی در دانشگاه ها/ حضور داوطلبانه در سپاه

لذا پایگاه دانشگاه که پایگاه مهمی در به پیروزی رسیدن انقلاب بود به سمت و سویی اسلامی روی آورد. بزرگان نیز بر این عقیده بودند که تا تغییر و تحول عمیق فرهنگی و فکری درر دانشگاه ایجاد نشده کلاس ها دایر نشوند چون با وجود فعالیت های گروه های مارکسیستی و . . . این کار بیهوده بود. من نیز بین این دانشجویان مسلمان و مذهبی در فعالیت بودم و نیز به صورت نیمه وقت در سپاه پاسداران که تازه تشکیل یافته بود به صورت داوطلبانه شروع به همکاری نمودم.

آناج، از آغاز جنگ تحمیلی بفرمائید. شما در آن موقع در کدام قسمت فعالیت می کردید؟

* حمله ناجوانمردانه دشمن در سال 1359 شروع شد و ما احساس تکلییف کردیم که دانشگاه را ترک کرده و به طور تمام وقت در خدمت سپاه باشیم چون شرایط خاص بود و باید در دفاع از کیان میهن اسلامی همه هست و نیستمان را در طبق اخلاص بگذاریم.

اولین حملات هوایی در تبریز

در اولین روز جنگ یعنی 31 شهریور ماه پایگاه هوایی تبریز را بمباران کردند و تعدای از بمب ها در اطراف شهر ریخته شدند. من هفته اول جنگ در تبریز و در دفتر فرماندهی سپاه بودم. البته گفتنی است که قبل از جنگ نیز ما در غرب کشور نیز با مشکلاتی در رابطه با اشرار ضد انقلابی مواجه بودیم. هفته ی اول جنگ را من در تبریز بودم و در کنار گروه های خنثی سازی، به منهدم و خنثی کردن بمب های عمل نکره دشمن که در اطراف پایگاه هوایی و ... ریخته بود، مشغول بودم.

در این هفته چندین بار به همراهی فرمانده محترم سپاه تبریز به عنوان جانشین ایشان جلساتی در پایگاه هوایی تبریز برای بهبود وضعیت دفاعی شهر تشکیل دادیم و با کمترین امکانات سعی کردیم تا پدافند هوایی را تقویت کنیم که به نتیجه مطلوبی رسیدیم و چندین فروند از هواپیماهای بعثی را در یک هفته سرنگون ساختیم. با توجه به وضعیت حاکم در جبهه های جنوب کشور فرمانده سپاه تصمیم به اعزام نیروهای مجرب سپاه به منطقه جنوب، اهواز، سوسنگرد و دیگر مناطق گرفتند.

اولین نیروهای اعزامی از تبریز به جبهه جنوب/ حضور در میان اولین های تبریزی

اولین نیروهای زبده و مجرب و دوره دیده جهت اعزام انتخاب و در حد یک گردان فراهم و به جنوب اعزام شد. فرمانده این گروه شهید نادر برپور بود که زبده، شجاع و رشید و با ایمان بود، قرعه جانشینی ایشان به نام من افتاد. به اهوازه رفته و در مدرسه ای ساکن شدیم و شهید چمران و فرماندهان سپاه مثل آقای رضایی در دانشگاه اهواز مستقر بودند.

پس از دو روز ما را به منطقه فارسیه اعزام کردند که یکی از جبهه های دفاع از حملات دشمن بود که دشمن از آن سمت تا رودخانه کرخه پیشروی کده بود که اگر از آن رودخانه می گذشت می توانست اهواز را تسخیر کند. در جبهه فارسیا ما احساس کردیم که دشمن در صدد فراهم کردن امکانات و یورش است و نیز دشمن نمی دانست که نیروهایی در مقابلش وجود دارد چون هفته های اول جنگ با سرعت تمام و بدون مقاومت پیشروی کرده بود و هیچ گمان نمی کرد که در طرف دیگر کرخه گروهی آماده دفاع است.

شهید نادر بر پور اولین فرمانده آذربایجانی در جبهه جنوب

لذا ما با امکانات اندک در این طرف کرخه مستقر شدیم و تصمیم گرفتیم از غفلت دشمن استفاده کرده و حمله ای را انجام دهیم و با کیاست و فرماندهی شهید نادر برپور با قدرت حمله کردیم و تعدادی از خودروخای حامل مهمات آنها را مورد حمله قرار دادیم و پس از اندک شلیکی جبهه دشمن را دود و آتش در میان گرفت چون به لطف خداوند گلوله ههای شلیک شده دقیقا به هدف خورده بود و فرصت هرگونه فرصت را از آنها گرفت. جبهه دشمن بسیار غافل گیر شده بود و در حالت آشفته ای قرار داشت و عقب نشینی کردند و پس از سامان دادن به جبهه خود در صدد انتقام تصمیم به حمله گرفتند که تقریبا نزدیک غروب حمله را شروع کردند و با پشتیبانی حدود 70 تانک نفر بر و خودرو های زرهی و توپ خانه بسیار سنگین به ما حمله کردند به طوری که اکثر نخل های نخلستان پشت سر ما آتش گرفتند.

نیروهای ما با تمام قوا حملاتشان را دفع و تانک هایشان را شکار کردند و حتی یک شهید هم ندادیم. در اولین مواجهه با دشمن ما فققط چند زخمی داشتیم. تعدادی خبرنگار آمده و از کم و کیف عملیات و ما وقع گزارشی تهیه کرده و به فرماندهی مرکز بردند و ایشان این دفاع را بسیار تحسین کردند و به قابلیت و قدرت نیروهای اعزامی آذربایجان شرقی مطمئن شدند.

حضور در سوسنگرد و بستان

بنابراین تصمیم گرفتند که از این نیروها در قسمت های دیگر نیز استفاده کنند. پس دو یا سه روز اطلاع دادند که در سوسنگرد و بستان جبهه نظامی فوق العاده گسترده تر و نیاز بر این است که نیروهای اذربایجانی به جبهه های اطراف سوسنگرد، هویزه و بستان انتقال یابند. در ابتدا ما چندان رضایتی به این انتقال نداشتیم زیرا نگران این بودیم که اگر ما فارسیا را خالی کنیم عراقی ها دوباره پیشروی خواهند کرد اما چون نیاز آن منطقه مورد تاکید بود با اطاعت از فرماندهی ستاد کل منطقه به سوسنگرد منتقل شده و در مدرسه ای که اولین پایگاه بود مستقر شدیم که در نزدیکی ورزشگاه تختی سوسنگرد قرار داشت و در آنجا نیروهایمان را سه دسته کرده و دسته ایرا به بوستون و دسته ای را به هویزه انتقال دادیم و گروهی نیز در خود سوسنگرد مستقر شدند.

40 تانگ در برابر 40 نفر

البته لازم به ذکر است که علاوه بر نیروهای آذربایجان نیروهای مردمی و دیگر نیروهای خود سوسنگرد نیز آنجا حضور داشتند و از شهرهای دیگر نیز تعدادی به آن منطقه آمده بودند. اما با این همه در مقابل لشگرهای عظیم دشمن واقعا اندک بودند و گاه ما در مقابل خود 40 تانک دشمن را مشاهده می کردیم در حالی که نیروهای ما 40 نفر نبودند و آمادگی کافی جنگی و مکانیزه نیز نداشتند در واقع ایران اسلامی تازه انقلاب کرده آن زمان آمادگی جنگ نداشت و دشمن در نهایت ناجوانمردی و فرصت طلبی این حمله را انجام داده بود و روزهای اول جنگ برای ما روزهای بسیار غم انگیزی بود زیرا دشمن به تجهیزات پیشرفته و مسلح به انواع سلاح های شرقی و غربی به مما حمله می کرد و ما با اندک نیروهای پیاده و کلاشینکف آرپی جی با دفاع می کردیم و فقط با نیروی ایمان و شهادت طلبی و انقلابی می توانستیم مقاومت و دفاع کنیم.

این مقاومت برای دشمن تعجب آور بود و تمام محاسبات و برنامه ها و پیشبینی های آنها مبنی بر تصرف تهران در یک هفته، ناکارآمد شده و به هم خورده بود و هرچند که مقداری از خاک مارا تصرف کرده بود اما در سالهای بعدی جنگ آنها را با ذلت تمام از دست داد و نیروهای انقلابی و اسلامی ایران خاک خود را از تصرف دشمن درآوردند.

زمانی که ما به جبهه اعزام شده بودیم شهید تجلایی در لبنان حضور داشت و پس از اطلاع از اینکه ایران مورد هجوم دشمن واققع شده شده است به ایران آمده و عازم جبهه شدند که در جبهه همراه ما بودند. البته من قبل از اسارت در یک ماهی که در جبهه بودم از طرف فرماندهی استان به عنوان جانشین فرمانده نیرو ها انتخاب شده بودم و بعد از اینکه ما اسیر شدیم شهید علی تجلایی به فرماندهی نیروها منصوب شد.

حضوری کوتاه اما موثر در جبهه ی سوسنگرد

در یک ماهی که من در جبهه بودم به دشمن شبیخون زده و آنها را تارومار می کردیم و این شبیخون ها چون موجب آشفتگی دشمن حتی تا یک هفته می شد، بهترین روش دفاع محسوب می شد. یک شب شهید غیور اصلی با صد نفر نیرو با یک شبیخون دشمن را ده ها کیلومتر به عقب رانده بود. به خاطر دارم که دشمن تا پادگان حمیدیه آمده بوندد؛ ولی چنان از این شبیخون وحشت کرده بودند که تانک هایشان را رها کرده و فرار کرده بودند.

شبیخون بهترین راه دفاع با نیروهای کم

ما هرشب قسمتی را انتخاب کرده و در حالی که دشمن در خواب شبانه بود شبیخون می زدیم که گاه چنان می ترسیدند که علاوه بر سلاح هایشان لباس های نظامیشان را نیز گذاشته و با لباس زیر فرار می کردند. شبیخون بهترین راه دفاع بود زیرا با این نیروهای اندک در مقابل آن تجهیزات و تانکهایی که مثل مور و ملخ از هر طرف هجوم می آوردند، آنطور که باید نمی توانستیم کاری بکنیم. به این روال دفاع کردیم تا اینکه ارتش و سپاه منسجم تر و قدرتمند تر وارد میدان شوند.

از طرفی بنی صدر نیز به عنوان یک شر مانع از هماهنگی ارتش و سپاه و ورود نیروهای مردمی به جبهه ها بود که دفع شد و نیروهای ما بهتر و قدرتمند تر عمل کردند که دشمن هر روز عقب می رفت و جرات و جسارت خود را از دست داده بود.

آناج، از نحوه ی به اسارت در آمدنتان بفرمائید.

* ما بعد از مدتی به شناسایی موقعیت دشمن و محل استقرار آنها رفته بودیم که در این عملیات شناسایی متاسفانه راه را گم کرده و بیش از حد به طرف دشمن حرکت کرده بودیم که یک لحظه خود را در محاصره دشمن دیدیم و ناچار هر سه ما ( شهیدنادر برپور، آقای احمد گلچین آذر و من) اسیر شدیم. از آبان ماه 59 تاریخ اسارت ما شروع شد.

آناج، برخورد اولیه آنها با شما به عنوان اسیر چگونه بود؟

*ما در پل سابله که مابین بستان و سوسنگرد است دستگیر شدیم. آنجا تعمیرگاهی وجود داشت که خالی بود؛ ما را به آن تعمیر گاه بردند (بعد از اسارت دیدم که در آن منطقه یک بیمارستان صحرایی ساخته اند) و آنجا بدون سوال و جواب ما را کتک زدند. شهید برپور و احمد گلچین آذر لباسشان لباس سپاهی و آرم دار بود و متاسفانه کارت شناسایی شان نیز در جیبشان بود که باعث شد خیلی سریع شناسایی شوند و دشمن نیز حساسیت خاصی به سپاهیان داشتند و بیشتر شکنجه شان می کردند.

خدا می خواست که این شهید زنده بماند!سرنوشتی غیر قابل تصور برای شیر مردان آذربایجان

لباس من برخلاف آنها لباس سربازی بود چون من چند روز پیش از آن استحمام کرده و لباس فرم خود را شسته بودم و چون لباس جایگزین نداشتم آن لباس سربازی ساده را پوشیده بودم. جیب هم نداشت که مدارکم را در آن بگذارم، یعنی همه اینها اتفاقی بود نه از روی تعقل و پیش بینی و گرنه کارت من هم همیشه بنا بر نیاز در جیبم بود. تنها چیزی که تصورش را نمی کردیم اسارت بود.

آناج، نمی توانستید قبل از اسیر شدن، کارت هایتان را دور بیندازید؟

*به قدری نزدیک آنها بودیم که نتوانستیم کارت ها را از خود جدا کنیم. حتی بعد از اینکه آنها را دیدیم در شک و شبهه بودیم که آیا اینها ایرانی هستند یا عراقی! یعنی نمی دانستیم که این قدر نزدیک دشمن رفته باشیم. و آنچنان به یک باره خود را در حلقه ی نیروهای رژیم بعثی دیدیم که نتوانستیم عکس العمل خاصی داشته باشیم.

وقتی مطمئن شدند که ما پاسدار هستیم حسابی کتکمان زدند، از اینکه یک پاسدار دستگیر کرده بودند خیلی خوشحال بودند و تا جایی که می توانستند اذیتمان کردند، انگار مهمترین چیز برایشان این بوده که به پاسدار بودن ما پی ببرند و سربازانی درشت هیکل را برای شکنجه ما انتخاب کرده بودند که وقتی یکی از آنها یک لگد به ما میزد،یک متر آن طرف تر پرت می شدیم. در نهایت از کتک آنها بیهوش می شدیم.

داستان غیر قابل باور و واقعی

شاید برای برخی قابل باور نباشد که شوک الکتریکی در جبهه وجود داشته باشد؛ ولی آنها ما را با شوک الکتریکی که به بدنمان وصل کرده بودن از بیهوشی در می آوردند. این دستگاه را انقدر بر بدنمان وصل کردند که از چشمانمان خون می آمد و جایی را نمی دیدیم. اینگونه از ما پذیرایی کردند و سپس ما را به پشت جبهه به شهر العماره انتقال دادند اما قبل از اینکه به پاسگاه برسیم ما را در جایی متوقف کردند که تعداد زیادی سنگرهای انفرادی در آن وجود داشت و معلوم بود که آنجا پشت جبهه است. هر کدام از ما را به یکی از آن سنگرهای انفرادی بردند و گلن گدن را کشیدند و ما حساس کردیم آنها از اسارت ما پشیمان شده و قصد شهید کردنمان را داردند لذا اشهد خود را خواندیم اما آنها شلیک نکردند بلکه دست ما را گرفتند و به یک سنگر انفرادی دیگر بردند. بعد از چند دقیقه دوباره گلن گدن را کشیدند و ما با اینکه تعجب کرده بودیم باز شهادتین را با صدای بلند که دیگر هم بشنود خواندیم ولی تیراندازیی نکردند تابحال هم هدف آنها از آن حرکات برایم روشن نشده است که آیا قصد ترساندن ما را داشتند یا اینکه واقعا می خواستند ما را شهید کنند ولی عده ای دیگر مخالفت می کردند چون در میان آنها نیز گاه کسانی پیدا می شد که معتققد بودند نباید اسیر را کشت بالاخره؛ گفتنی است که در بین سربازان آنها نیز حتی شیعه وجود داشت که به زور آنها را به جبهه آورده بودند.

ما را سوار ماشین کرده و نزدیک غروب ما را به پاسگاهی در العماره بردند. همه بدنمان خون آلود و چشمان و دستانمان بسته بود و امکان تیمم و تشخیص قبله را نداشتیم و در همان حالت نمازمان را خواندیم و می توان گفت که نماز با وضوی خون خواندیم. آنقدر شکنجه مان کرده بودند که نمی دانستیم کدام قسمت از بدنمان زخمی است. آنجا نیم ساعت ما را در مقابل آفتاب رها کردند و رفتند و بعد از نیم ساعت برگشته و ما را به داخل شهر العماره به مدرسه ای بردند که بعد ها فهمیدیم اسم آن مدرسه فلسطین است که بعد از جنگ پاسگاه شده بود و ما حدود 10 روز آنجا ماندیم.

هر یک از ما را به اتاقی انداختند و چند بار هم از ما بازجویی کردند و سوالات ساده ای مانند اسم و شهرت و . . . پرسیدند. یکبار از من پرسیدند که تو سرباز هستی؟ من هم وقتی دیدم آنها از روی لباس مرا سرباز پنداشته اند گفتم بله من سربازم، سپس اسم پادگان و محل خدمتم را پرسیدند و من یکدفعه گفتم که از پادگان تبریز هستم.

آخرین دیدار با شهیدی که هرگز برنگشت و نامی از او در میان اسرا برده نشد

متاسفانه آنجا همدیگر را نتوانستیم ببینیم و از هم بی خبر بودیم و روزی یکبار ما را جهت دستشویی بیرون از اتاق می بردند و من هر روز با دقت اطراف را نگاه می کردم تا شاید رفیقانم را ببینم اما هیچ وقت آنها را ندیدم و آخرین دیدار ما باهم دیگر همان روزی بود که ما را به مدرسه آوردند و از آن به بعد هرگز همدیگر را ندیدیم.

بعد از 10 روز مرا به همراه اسرای دیگر به بغداد بردند و نتوانستم بفهمم که شهید برپور و گلچین آذر را به کجا انتقال دادند. حدود 10 روز نیز مرا در بغداد نگه داشتند و حدود 100 اسیر دیگر نیز جمع کرده و از آنجا ما را به شهر موسل انتقال دادند که اسارت ما در موسل 10 سال طول کشید و بعد از 10 سال یعنی در مرداد ماه سال 69 آزاد شدم.

سراغ یاران از صلیب سرخ/ گلی گم کرده ام می جویم او را .../ مظلوم ترین شهیدان جنگ

من به زبان انگلیسی آشنا بودم و در طول ده سال اسارت با نمایندگان صلیب سرخ که آنجا می آمدند صحبت کرده و در مورد دوستانم که با من اسیر شده بودند از آنها پرسیدم اما هر بار که آنها آمدند عراقی ها هیچ اطلاعاتی به آنها نداده بودند و تا آخر جنگ هم ما نمی دانستیم که انها زنده اند یا شهید شده اند، البته اسرای زیادی با این شرایط بودند که افرادی اسیر شدنشان را دیده بودند اما بعد خبری از شهید یا زنده بودنشان در دست نبود و اسمشان را به صلیب سرخ نداده بودند. در نهایت بعد از اتمام جنگ معلوم شد که آنها را شهید کرده اند چون همانطور که گفتم آنها به سپاهی ها حساسیت خاصی داشتند و به آنها به عنوان یک اسیر رسمی نگاه نمی کردند. بعد از برگشت ما به ایران هم ما و هم خانواده انها چشم براه بودند، آخرین گروه اسرا نیز به ایران برگشتند ولی باز خبری از آنها نشد. سرانجام مشخص شد که آنها نیز به همراه سپاهیان بسیار دیگر به دست دشمن شهید شده اند. آنها مظلوم ترین اسیران و شهیدان بودند که حتی محل شهادتشان مشخص نشد.

آناج، خانواده تان چطور از اسیر شدن شما مطلع شدند؟

موقع عزیمت من 21 سال داشتم و از ترس اینکه با رفتنم به جبهه مخالفت کنند بدون اطلاع خانواده به جبهه رفته بودم. بعد از اسارت فکر می کردند که من شهید شده ام حتی در دانشکده علوم پزشکی برای من به همراه سایر شهیدان مراسم یادبود برگزار کرده بودند. اما بعد از چند ماه توسط صلیب سرخ خبر اسارت و سلامتی خود را به خانواده رساندم.

آناج، برخورد عراقی ها در بدو ورود با شما چگونه بود؟

*ما فکر همه چیز را کرده بودیم اما هرگز اسارت را تصور هم نمی کردیم. عراقی ها جنگ را مغرورانه آغاز کرده بودند و فکر نمی کردند که وضعیت طوری رقم بخورد که آنها نیز اسیر بدهند و روزی مجبور به معاوضه اسرا شوند. برای همین در اوایل به راحتی اسرا را می کشتند به فجیع ترین وضع شکنجه می کردند و هیچ حق و حقوقی برایشان قائل نبودند و حتی راضی نبودند که تکه ای نان یا جرعه ای آب به آنها بدهند، در جایی بسیار تنگ و دارای رطوبت و غیر بهداشتی ما اسرا را زندانی می کردند.

دالان مرگ واقعیتی دردناک

سرباز ها کنار یکدیگر ایستاده و در دوصف کنار هم دالان شکلی را تشکیل می دادند و تقریبا در هر طرف 100 سرباز عراقی می ایستاد و ما را مجبور می کردند که از بین این دو صف عبور کنیم. وقتی ما از بین آنها می گذاشتیم آنها ما را با باتوم هایی که در دست داشتند کتک می زدند و ما از یک یک سرباز ها کتک می خوردیم تا به آخرینشان برسیم. ما اسم این دالان را تونل مرگ گذاشته بودیم چون وقتی کسی وارد آن می شد دیگر معلوم نبود که زنده بیرون خواهد آمد یا نه چرا عراقی ها از هر قسمت بدن که می خواستند می زدند چه سر باشد چه دست و پا.

ما را وقتی با قطار از بغداد به موصل انتقال دادند با توجه به فضولاتی که در قطار وجود داشت معلوم بود که با آن حیوانات را حمل می کنند، کاملا آهنی بود و هیچ پله ای و هیچ پنجره ای نداشت و داخل آن به قدری سرد بود که وقتی دستمان به بدنه آن می خورد به آن می چسبید. اکثر اسیر ها زخمی بودند و حتی زخمشان را پانسمان هم نکردند و هنگامی که ما به موصل ریدیم هیچ توان و امکانی برای پیاده شدن از قطار نداشتیم. عراقی ها ما را گرفته و از قطار به بیرون پرت می کردند چون قطار باربری بود و هیچ پله ای نداشت که ما پیاده شویم. وقتی اسرا را از قطار به پایین پرت می کردند اگر تا آن موقع کسی هم دست و پایش سالم مانده بود می شکست. بالاخره ما را با این وضع فجیع به موسل بردند. اما بعد ها که ایران نیز قدرت پیدا کرد و مجهز شد و از آنها اسیر گرفت مخصوصا بعد از عملیاتی چون شکست حصر آبادان یا بیت المقدس و . . . آنها فهمیدند که اسیر حق و حقوقی دارد و باید به آنها رسیدگی کنند هر چند که آنها تا آخر هم هیچوقت تغذیه و بهداشت مناسب برای ما تامین نکردند ولی نسبت به قبل وضعیت اندکی بهبود یافته بود چون اوایل واقعا فاجعه بود و آنها با کوچکترین بهانه می کشتند یا کور و کر می کردند و کتک می زدند.

 

, آناج، لطفأ خودتان را معرفی کنید., آناج، لطفأ خودتان را معرفی کنید.,
,
,
,
,
,
, آناج، از دوران دانشجویی تان بفرمائید. در چه رشته ای تحصیل کردید؟, آناج، از دوران دانشجویی تان بفرمائید. در چه رشته ای تحصیل کردید؟,
,
,
,
, حضور فعالانه در 29 بهمن/ مخالفت علنی مردم مسلمان با نظام فاسد شاهنشاهی, حضور فعالانه در 29 بهمن/ مخالفت علنی مردم مسلمان با نظام فاسد شاهنشاهی,
,
,
,
, پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز دورانی به یاد ماندنی, پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز دورانی به یاد ماندنی,
,
,
,
, آزادی های سیاسی در فضای دانشگاه های بعد از انقلاب, آزادی های سیاسی در فضای دانشگاه های بعد از انقلاب,
,
,
,
, حضور فعالانه گروه های کمونیستی و مارکسیستی در دانشگاه ها, حضور فعالانه گروه های کمونیستی و مارکسیستی در دانشگاه ها,
,
,
,
,
,
, ریشه انقلاب فرهنگی در دانشگاه تبریز, ریشه انقلاب فرهنگی در دانشگاه تبریز,
,
,
,
,
,
, رویه ی اسلامی در دانشگاه ها/ حضور داوطلبانه در سپاه, رویه ی اسلامی در دانشگاه ها/ حضور داوطلبانه در سپاه,
,
,
,
, آناج، از آغاز جنگ تحمیلی بفرمائید. شما در آن موقع در کدام قسمت فعالیت می کردید؟, آناج، از آغاز جنگ تحمیلی بفرمائید. شما در آن موقع در کدام قسمت فعالیت می کردید؟,
,
,
,
, اولین حملات هوایی در تبریز, اولین حملات هوایی در تبریز,
,
,
,
,
,
, اولین نیروهای اعزامی از تبریز به جبهه جنوب/ حضور در میان اولین های تبریزی, اولین نیروهای اعزامی از تبریز به جبهه جنوب/ حضور در میان اولین های تبریزی,
,
,
,
,
,
, شهید نادر بر پور اولین فرمانده آذربایجانی در جبهه جنوب, شهید نادر بر پور اولین فرمانده آذربایجانی در جبهه جنوب,
,
,
,
,
,
, حضور در سوسنگرد و بستان, حضور در سوسنگرد و بستان,
,
,
,
, 40 تانگ در برابر 40 نفر, 40 تانگ در برابر 40 نفر,
,
,
,
,
,
,
,
, حضوری کوتاه اما موثر در جبهه ی سوسنگرد, حضوری کوتاه اما موثر در جبهه ی سوسنگرد,
,
,
,
, شبیخون بهترین راه دفاع با نیروهای کم, شبیخون بهترین راه دفاع با نیروهای کم,
,
,
,
,
,
, آناج، از نحوه ی به اسارت در آمدنتان بفرمائید., آناج، از نحوه ی به اسارت در آمدنتان بفرمائید.,
,
,
,
, آناج، برخورد اولیه آنها با شما به عنوان اسیر چگونه بود؟, آناج، برخورد اولیه آنها با شما به عنوان اسیر چگونه بود؟,
,
,
,
, خدا می خواست که این شهید زنده بماند!سرنوشتی غیر قابل تصور برای شیر مردان آذربایجان, خدا می خواست که این شهید زنده بماند!سرنوشتی غیر قابل تصور برای شیر مردان آذربایجان,
,
,
,
, آناج، نمی توانستید قبل از اسیر شدن، کارت هایتان را دور بیندازید؟, آناج، نمی توانستید قبل از اسیر شدن، کارت هایتان را دور بیندازید؟,
,
,
,
,
,
, داستان غیر قابل باور و واقعی, داستان غیر قابل باور و واقعی,
,
,
,
,
,
,
,
, آخرین دیدار با شهیدی که هرگز برنگشت و نامی از او در میان اسرا برده نشد, آخرین دیدار با شهیدی که هرگز برنگشت و نامی از او در میان اسرا برده نشد,
,
,
,
,
,
, سراغ یاران از صلیب سرخ/ گلی گم کرده ام می جویم او را .../ مظلوم ترین شهیدان جنگ, سراغ یاران از صلیب سرخ/ گلی گم کرده ام می جویم او را .../ مظلوم ترین شهیدان جنگ,
,
,
,
, آناج، خانواده تان چطور از اسیر شدن شما مطلع شدند؟, آناج، خانواده تان چطور از اسیر شدن شما مطلع شدند؟,
,
,
,
, آناج، برخورد عراقی ها در بدو ورود با شما چگونه بود؟, آناج، برخورد عراقی ها در بدو ورود با شما چگونه بود؟,
,
,
,
, دالان مرگ واقعیتی دردناک, دالان مرگ واقعیتی دردناک,
,
,
,
,
,
,
, ,
آناج، چه نگاهی نسبت به آزادی داشتید؟
, آناج، چه نگاهی نسبت به آزادی داشتید؟, آناج، چه نگاهی نسبت به آزادی داشتید؟,


همیشه امید است که انسان را زنده نگه می دارد و در حدیثی بیان می کنند که بالاترین گناه یاس و ناامیدی است. ما هر روز می گفتیم انشاءالله فردا ایران اسلامی پیروز می شود و ما آزاد می شویم و اگر فردا این اتفاق نمی افتاد دوباره به فردای دیگر امیدوار بودیم. با امید و توکل سر می کردیم و هرکس امید و توکل نداشت دیوانه می شد و واقعا افرادی در بین اسرا بودند که مبتلا به جنون شدند. ما دائما خود را با دعا و قرآن و نهج البلاغه امیدوار می کردیم و انسان بدون امید مساوی با مرگ است.


آناج، سخت ترین لحظه و تلخ ترین خاطره تان برایمان بگویید:

*حوادث تلخ زیاد است از جمله این که روز انفجار حزب جمهوری اسلامی بود که شهید بهشتی هم در آن واقعه شهید شده بود. در عراق ولوله ای به پا شد و بین همه چنین شایع شد که نظام جمهوری اسلامی از بین رفت و ماوقع را از بلندگو ها پخش می کردند و با آب و تاب خبر از شهادت مسئولین عالی رتبه می دادند.

این ماجرا در روحیه ما تاثیر بسیار منفی گذاشته بود و حتی بعضی از بچه ها پنهانی و بطوری که عراقی ها نبینند، پتویشان را بر سرشان می کشدیدند و گریه می کردند چرا که نمی خواستند دشمن با دیدن گریه آنها شاد شود.

در آن دوران اتفاقات زیادی می افتاد. که شاید امروز بیان کردنش برایمان راحت تر از دهه های گذشته باشد... متاسفانه در میان اسرا بودند عده ای که بویی از اسلام و نظام اسلامی نبرده بودند. اینان افردای بودند خود باخته که در فضاهایی غیر از صحنه نبرد به اسارت در آمده بودند.. هویتشان برای ما معلوم بود، منتها از دید عراقی ها، آنها هم جزو ما به حساب می آمدند..

دشمن منصف در دل حکومتی بی انصاف

آنها با شنیدن این خبر شروع به شادی و بزن و بکوب کردند. آنها به قدری گستاخی کردند که دشمن نیز اعتراض کرد که اگر جشن می گیرید برای سقوط نظامتان بگیرید؛ ولی این را بدانید که هرچند عده ای کشته شده اند اما امام خمینی و پاسدارها و نظام هنوز هستند. حرف های این دشمن که قدری منصف بود و در دشمنی خود بهتر از آن ضدانقلاب های هم وطن ما بود آنها را دل سرد کرد و تحقیر شدند به طوری که به آن عراقی فحش هم دادند.

جالب تر اینکه آن سرهنگ عراقی به آنها گفت اگر حرف مرا باور نمی کنید من ساعت 12 شب رادیو را باز می کنم که شما ببینید که نظام جمهوری اسلامی سقوط نکرده است. ما منتظر بودیم که ساعت 12 شود و از رادیو اخبار را پخش کنند، ضد انقلاب ها نیز منتظر بودند و مدام فحش و ناسزا می گفتند اما ما چون نمی خواستیم درگیری رخ دهد جوابشان را نمی دادیم وگرنه ما می توانستیم آنها را مورد ضرب و شتم قرار داده و انتقام بگیریم اما امیدوار بودیم که توبه کنند و به اشتباه خود پی ببرند.

ای پاسداران دلاور، ای پاسداران رشید نظام اسلام، تفنگ خود را بردارید و بر سینه هر ناجوانمردی نشانه بروید

البته ما باورمان نمی شد که دشمن بعثی بخواهد از رادیو اخبار عدم سقوط ایران را برای ما پخش کند با این حال همه در سکوت منتظر بودیم. ساعت 12 رادیو تهران را تنظیم و پخش کردند. من هنوز اولین جملاتی را که در رادیو گفتند خوب و دقیق به خاطر دارم که گفت: ای پاسداران دلاور، ای پاسداران رشید نظام اسلام، تفنگ خود را بردارید و بر سینه هر ناجوانمردی نشانه بروید . . . وقتی ما این را شنیدیم فهمیدیم که خبر سقوط دروغ بوده است و نظام پابرجاست. ضد انقلاب ها مثل افراد شکست خورده کاملا مایوس شدند، چون آنها نیز همان فشاری را که ما در اسارت تحمل می کردیم تحمل می کردند اما هیچ اجری نداشتند در حالی که ما مقاومت و توکل می کردیم که اجری از خداوند دریافت کنیم.

ما از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شده و به همدیگر تبریک گفتیم و خدارا شکر کردیم که هیچ ضربه کاری به نظام وارد نشده بود. جالب اینکه آن اسرای ضد انقلاب اسم آن سرهنگ بعثی را سرهنگ حزب اللهی گذاشته بودند و می گفتند که ما او را هم گول زده ایم و از راه به در کرده ایم

این یکی از تلخترین حوادثی بود که در دوران اسارت تجربه کردیم اما با خوشی به پایان رسید.


ادامه دارد....
 

,
,
,
,
, آناج، سخت ترین لحظه و تلخ ترین خاطره تان برایمان بگویید:, آناج، سخت ترین لحظه و تلخ ترین خاطره تان برایمان بگویید:,
,
,
,
,
,
,
,
, دشمن منصف در دل حکومتی بی انصاف, دشمن منصف در دل حکومتی بی انصاف,
,
,
,
,
,
, ای پاسداران دلاور، ای پاسداران رشید نظام اسلام، تفنگ خود را بردارید و بر سینه هر ناجوانمردی نشانه بروید, ای پاسداران دلاور، ای پاسداران رشید نظام اسلام، تفنگ خود را بردارید و بر سینه هر ناجوانمردی نشانه بروید,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ادامه دارد....,
,

منبع: آناج

,

انتهای پیام/خ

,
 
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه