گفتگوی خواندنی قم فردا با آزاده قمی:

با پخش ترانه های مبتذل ، بچه ها را شکنجه روحی میدادند

با پخش ترانه های مبتذل ، بچه ها را شکنجه روحی میدادند
خش ترانه های مبتذل در طول روز از بلندگوهای اردوگاه ها به همراه ارائه ی تحلیل های غلط از جنگ در کنار مصاحبه با سرکرده های منافقین و توهین به مقامات کشورمان از رادیو های عراقی گوشه ای از شکنجه های روحی بود که اسراء را رنج می داد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از قم فردا حماسه صبر و یا هر واژه دیگری که بتواند اندکی از سختی ها و مشقات انسان هایی را تجسم و توصیف کند که هدفشان و راهشان فقط برای خدا و رضای خدا بوده است.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, قم فردا ,

 انسان هایی که در امتحان جهاد در راه خدا و در مسیر دفاع از دین، شرف و سرزمین خود پیروز شدند و دست سرنوشت و مشیت الهی آن ها را در بوته آزمایش دیگری نهاد که این بار نه تفنگ در دست داشتند و نه از حمایت همرزمان خود در سنگرها و گردان ها برخوردار بودند.

,

اسارت و در بند بودن در زندان های صدام، یکی از دیکتاتورترین و مستکبرترین حاکمان قرن بیستم که حتی  مردم کشورش هم از ظلم و جنایت هایش در امان نبودند، افتخار دیگری بود که نصیب سربازان گمنام امام زمان شد.

,

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی قم فردا، علی محمد احدی یکی از همین انسان های است که به فرمان امام و رهبر خود در جبهه حق علیه باطل حضور یافت و در اولین روز از سال 61 به اسارت نیروی های بعث صدام حسین در آمد.

,

آقای احدی چند سال در اسارت نیروهای بعث و صدام بودید ؟

,

هشت سال و پنج ماه ،در حالی که تنها یک سال و نیم از آغاز جنگ می گذشت و 3 ماه بود که در جبهه حضور داشتم، طی عملیات فتح المبین به اسارت نیروهای بعث در آمدم، البته تا لحظه ای که اسلحه سرباز عراقی بالای سرم نبود، هرگز فکر اسارت هم نمی کردم.

,

ما طی عملیات جلو آمده بودیم که اسیر ضد حمله عراقی ها شدیم ، خیلی از بچه ها شهید شدند و من 8 ساعت درون نهر آب خود  را  پنهان کرده تا در تاریکی شب به عقب برگردم  که با لگد سرباز عراقی حین پاکسازی ، لو رفتم و اسیر شدم.

,

 

,

خانواده شما چه زمانی از اسارت شما خبردار شدند؟

,

3 الی 4 روز بعد از اسارتم بخش فارسی رادیو بغداد از ما گزارش تهیه کرد و خواستند که نام و شهر محل زندگمیان را در پاسخ به سوالاتشان بگوییم. این کار بیشتر برای جنگ روانی و ایجاد حس پیروزی در بین نیروهای صدام انجام می گرفت.

,

8 روزبعد از اسارت طی بازدید نیروهای صلیب سرخ از اردوگاه، طی فرم های جداگانه ای از خواستند که نام کامل ،آدرس دقیق و احیانا متنی را برای خانواده هایمان بنویسیم.

,

البته از ترس اینکه نامه ها، جاسوسی تلقی شوند و نیروهای عراقی آن ها را ارسال نکنند به غیر از مشخصات و آدرس سکونتمان هیچ متنی ننوشتیم اما همین نامه ها در کمتر از یک ماه به دست خانواده های اسراء رسید و تا حدودی از رنج اسارت کاسته شد.

,

اغلب در اردوگاه ها چه شکنجه های داده می شد؟

,

به طور کل شکنجه ها ،خشن ،کینه توزانه و بی هدف بود اما با این وجود می توان آنها را در دو گروه دسته بندی کرد.

,

تا قبل از سال 65 شکنجه ها بسیار سخت بود به طوری که در اردوگاهی که من حضور داشتم دونفر از اسراء  در اثر اصابت کابل ،چشم خود را از دست دادند البته در این بین بعضی اوقات به برخی از اسراء  حساسیت پیدا می کردند و شکنجه های انفرادی  بسیار شدیدتری را روی آن ها انجام می دادند.

,

از سال 65 به بعد گزارشات صلیب سرخ از وضعیت اردوگاه ها که در بازدید های مختلف بدست می آمد  و همچنین  پیگیری های وزارت امورخارجه در سازمان ملل موجب شد، شکنجه های روحی جایگزین شکنجه های فیزیکی شود.

,

پخش ترانه های مبتذل در طول روز از بلندگوهای اردوگاه ها به همراه ارائه ی تحلیل های غلط از جنگ در کنار مصاحبه با سرکرده های منافقین و توهین به مقامات کشورمان از رادیو های عراقی گوشه ای از شکنجه های روحی بود، که  اسرا  را رنج می داد.

,

 

,

با توجه با اینکه شما بیش از 8 سال در اسارت رژیم صدام بودید، آیا اجازه انجام مراسم های مذهبی را داشتید؟

,

برای انجام مراسم های مذهبی شدیداً در مضیقه بودیم به طوری که حتی اجازه اذان دادن به ما داده نمی شد، دو نفر همزمان نمی توانستند نماز شب بخوانند و یکبار هم اجازه برگزاری نماز جماعت را به ما نمی دادند.

,

این سخت گیری ها در ماه های محرم و صفر شدیدتر می شد به طوری که از برگزاری هر گونه سینه زنی و عزاداری جلوگیری می شد اما با توجه به اینکه شیعه و محرم ،لازم و ملزوم یکدیگر هستند ،در مقابل تمام این سخت گیریها ما مراسم هایی را برگزار می کردیم بدون آنکه ترسی از تبعات و شکنجه های آن داشته باشیم.

,

آقای احدی زمانی که شما در سنگر اسارت بودید ،همرزمانتان تنها در فاصله چند صد کیلومتری شما در یک جنگ نابرابر به ظاهر با صدام اما در اصل با تمام دنیا در جنگ بودن ، آیا از اخبار جنگ مطلع می شدید؟

,

بستگی داشت که در کدام اردوگاه باشیم. بعثی ها در بررسی های خود به این نتیجه رسیده بودند که یکی از عوامل نا آرامی ها، اتحاد و شناخت اسرا از یکدیگر است به همین خاطر اسرا را مدام به اردوگاه های مختلف تبعید می کردند به گونه ای که من اسارت در  بیش از 8 اردوگاه را تجربه کردم.

,

در برخی از اردوگاه ها رزمندگان توانسته بودند با شگرد های  مختلف و به هر سختی که بود با خود رادیو های جیبی را داخل اردوگاه بیاورند و از این طریق برخی از اسراء از اتفاقات جنگ باخبر شوند البته در برخی موارد این رادیوها خراب می شدند یا اینکه توسط نگهبان ها کشف می شدند.

,

از طرف دیگر دو روزنامه عربی و انگلیسی به نام های الیرموک و بغداد در اختیار ما قرار می گرفت که می توانستیم از اخبار جنگ مطلع شویم. البته مطالب این روزنامه ها درست و واقعی نبود و ما از طریق عکس اخبار، آن ها را واقعی می دانستیم.

,

به طور مثال اگر رزمندگان ما توانسته بودند به پیروزی ها بزرگی دست پیدا کنند در این روزنامه ها به دروغ پردازی می پرداختند و در خبر آن تنها به  پیشروی نیروهای ایران  اشاره می شد اما تنها کافی بود که موشک عراقی به خاک ایران بخورد که از آن به عنوان پیروزی یاد می کردند.

,

بهترین خاطره ای که در این 8 سال اسارت داشتید ؟

,

در بیست و پنجم تیر 64 که اتفاقا سالگرد عملیات رمضان هم بود بعد از شمارش و آمارگیری روزانه که هر روز صبح انجام می شد، از بین تمامی اسراء تنها اسم من را صدا زدند و یکی از گروهبان ها  به من گفت که سریع وسایلم را جمع کنم، چشم ها و دستانم را بستند و تک و تنها داخل ماشین های مخصوصی که برای جابه جایی اسرا بود، قرار دادند.

,

خیلی مظطرب و نگران بودم به طوری که هنوز دلیل این کار آنها را نمی دانستم ،خود را برای هر اتفاقی آماده می کردم اما از اینکه نمی دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد رنج می بردم.

,

نا خودآگاه یاد این داستان افتادم که عالمی در حال احتضار و مرگ ناراحت بود، اطرافیانش دلیل ناراحت بودنش را پرسیدند که در جواب گفته بود: من از مرگ ترسی ندارم، از این ناراحتم که 80 سال از عمرم گذشت و یک سیلی در راه اسلام نخوردم.

,

با مرور این داستان در ذهنم، توانستم  از آن لحظه به ترس و دلهره ام پایان بدهم به طوری که باعث شد  در اوج سختی من تبسم کنم و بخندم. خنده ای که البته بی جواب نماند و افسر عراقی که همراهم بود، گفت: هر چقدر می توانی بخند که به جایی انتقال پیدا می کنی که زنده نمی مانی .

,

این تبعید آخرین جابه جایی من در بین اردوگاه ها بود و بعد از این تاریخ من و 149 نفر دیگر از اسراء در اردوگاه تکریت که برای زندانیان سیاسی بود ، در اسارت بودیم. جایی که حتی صلیب سرخ هم از آن اطلاع نداشت.

,

 

,

زمان بازگشت به میهن چه حسی داشتید؟

,

من جزء قدیمی ترین اسراء بودم و شماره اسارتم هم 2961 بود و قرار بود در سومین روز از مبادله اسراء ما را به مرز انتقال بدهند اما سومین روز هم گذشت و خبری از انتقال ما نشد، دو روز از روزی که قرار بود به مرز انتقال پیدا کنیم گذشت، روزهایی که سختی هایش برای پدرم و مادرم از تمام دوران اسارتم بیشتر بوده و همیشه می گفتند: آن دو روز طولانی تر از تمامی دوران اسارتت برایمان گذشت.

,

صدام قصد مبادله 150  اسیر اردوگاه تکریت را نداشت اما تیزهوشی وزارت امورخارجه و آقای ولایتی باعث شد که صدام مجبور به مبادله ما شود. در تاریخ سوم شهریور 69 وزارت امور خارجه وقتی از عدم مبادله ما خبردار می شود ،دستور توقف مبادله و انتقال 1000 نفر اسیرهای عراقی از قصرشیرین به کرمانشاه را صادر می کند، اقدام هوشمندانه ای که باعث شد 24 ساعت بعد صدام حاضر به مبادله ما شود.

,

بازگشت بعد از 8 سال برای ما اسراء معتقد بودیم که اگر جبهه برای خدا بوده ،از جبهه به بعد هم برای خداست، حال و هوای خاصی داشت و هرگز شیرینی آن روزها و لحظه دیدار با پدرم و مادرم وصف شدنی نیست.

,

منبع: قم فردا

,

انتهای پیام/ص

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه