خاطرات محمد علی حبیب اللهی از ۱۳۲۲ روز اسارت
نمی دانم ۱۳۲۲ روز را چگونه بر دیوار بند اسارت حک کرده تا روزی از قلم نیفتد و بتواند به آیندگان بگوید چند روز را به عشق خمینی (ره) و وطن اسلامیش درغربت و تنهایی سپری کرده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از گلستان ما محمد علی حبیب اللهی ،جانباز ۳۰ درصد شهرستان گنبد کاووس است که علاوه بر افتخار جانبازی ،۱۳۲۲ روز از عمر خود را در بند اسارت حزب بعث سپری
, شبکه اطلاع رسانی دانا, گلستان ما ,کرده است.در سالروز بازگشت آزادگان غیور به میهن اسلامیمان گفتگویی با این آزاده سرافراز داشتیم که شرح آن در زیر آورده شده است:
,*لطفا خوتان را معرفی کنید؟
, *لطفا خوتان را معرفی کنید؟,محمد علی حبیب اللهی ۵۳ سال دارم ،در سال ۵۹ با مدرک دیپلم به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمدم و اکنون باز نشسته سپاه هستم.
,*کی و در چه عملیاتی جانباز شدید؟
, *کی و در چه عملیاتی جانباز شدید؟,در بهمن ماه ۶۵ در عملیات کربلای ۵ با انفجار نارنجک از ناحیه پهلو مجروح شدم.
,

,
, *از اسارتتان بگوئید .چطور اسیر شدید؟
, *از اسارتتان بگوئید .چطور اسیر شدید؟,با فرماندهان جهت شناسایی منطقه رفته بودیم .منطقه را شناسایی کردیم .چند روز بعد شبانه با قایق رفتیم در منطقه ای که به سه راهی مرگ معروف بود مستقر شدیم.آن شب تا صبح نیروهای عراقی خاکریزها را هدف قرار دادند تا جائیکه خاکریزها به قدری کوتاه شد که مجبور بودیم خمیده راه برویم.فقط تعدادی از سنگر ها به دست بچه ها فتح شده بود.ما هم در یکی از این سنگر ها بودیم که با پرتاپ نارنجک از ناحیه کمر مجروح شدم .با تنگ شدن محاصره سنگر ما به محاصره درآمد.نیروهای عراقی به داخل سنگر آمدند وما را به عنوان اسیر به پادگان شرق بصره وسپس به استخبارات بغداد بردند.
,* در زمان اسارت متاهل بودید؟
, * در زمان اسارت متاهل بودید؟,بله متاهل بودم ودو فرزند داشتم.
,* آیا در زمان اسارت ارتباطی با خانواده داشتید؟
, * آیا در زمان اسارت ارتباطی با خانواده داشتید؟,خیر ،ما جزء اسیران مخفی بودیم نوشتن نامه و دیدن تلویزیون برای ما ممنوع بود
,*چند بار به جبهه اعزام شدید؟
, *چند بار به جبهه اعزام شدید؟,۳ بار .،شهریور ۶۱ ،بهمن ماه ۶۲ وسومین مرحله بهمن سال ۶۵
,* خاطره ای از آخرین روز اعزام به خاطر دارید؟
, * خاطره ای از آخرین روز اعزام به خاطر دارید؟,آخرین باری که می خواستم به جبهه اعزام شوم ،با تمام اعضای خانواده خداحافظی کردم وبه سمت اتوبوس ها به راه افتادم.پدرم که هیچوقت برای بدرقه تا کنار اتوبوس ها نمی آمد اینبار من را تا حرکت اتوبوس ها با چشمان اشکبارش بدرقه کرد . انگار حسی به او می گفت که این بار با دفعات قبل تفاوت دارد ومن به این زودی ها بر نخواهم گشت.
,در پایان وقتی پای درد دلش نشستیم، دلتنگ دوستانش بود واز بی مهری آنها گفت که دیگر سراغی از او نمی گیرند.
, در پایان وقتی پای درد دلش نشستیم، دلتنگ دوستانش بود واز بی مهری آنها گفت که دیگر سراغی از او نمی گیرند.,محمد علی حبیب اللهی سینه ای پر از خاطرات دارد ,خاطراتی از ابتدای شروع مبارزات وخدمت در سنگر سپاه تا در بند اسارت حزب بعث که همه آنها به همت سارا غریب آبادی در کتابی به نام ۱۳۲۲ روز اسارت جمع شده است.
,

,
, ,
]
ارسال دیدگاه