ناگفته های یک معلول هنرمند؛
ما در تعریف های جامعه از خودمان گم شدیم+تصاویر
نمی دانیم بلاخره ما ناتوانیم، توانمندیم، قابل ترحمیم یا... در تعریف های هویتی به نام جامعه گم شده ایم در حالی که هستیم ومثل همه آنهایی که مثل ما نیستند زندگی می کنیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری فاروج، این ها درد دل های فاطمه سنایی، یکی از میلیون ها انسانی است که شبیه خیلی از افراد نیست، یک تفاوت ظاهری دارد که این تفاوت او را به تعریفی به نام معلول نزدیک می کند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری فاروج,18سالگی، زمانی است که خواهر وبرادر های فاطمه می فهمند باید بقیه زندگی را چگونه بگذرانند، از 8 خواهر وبرادر، 4 نفر در 18 اسلگی فهمیدند باید کم کم، راه رفتن را فراموش کنند، با ویلچر انس بگیرند وزندگی متفاوتی را تجربه کنند.
,
خودش هم مایل نیست توضیح دهد، ژنتیک باعث این تغییر اجباری شده یا .. می گوید گفتنش از حوصله من، وشنیدنش از حوصله مخاطب خارج است، همین را بگویم که من معلول هستم وبه مرور معلولیتم افزایش می یابد، از کندی حرکت یک پا شروع شد، حالا هر دوپایم به استراحت نشسته اند، حواسم نباشد دست هایم هم در ردیف پاهایم قرار می گیرد، باید چیزهایی بخورم که روند فلج شدن دست ها را هم کند کند.
,اما همانقدر که از پاهایم استفاده کردم، حالا تمام توانم را به خرج می دهم که تا زمان یار بودن دست ها، نهایت استفاده را از آنها بکنم.
,سوزن، پارچه، تورف روبان و.... همه چیزهایی است که روز وشب فاطمه را به هم می دوزد.
,
می گوید من هم گوشه ای می نشینم اما نه افسرده ومنزوی، در گوشه ای که من می نشینم، رنگ های زندگی می کنند، پارچه، روبان های رنگارنگ، کارگاه کوچک، همه آن چیزهایی است که مرا به تجربه های تازه زندگی می ساند واز سویی می شود منبع درآمدمن، وروغنی که چرخ های زندگیم را می چرخاند.
, می گوید من هم گوشه ای می نشینم اما نه افسرده ومنزوی، در گوشه ای که من می نشینم، رنگ های زندگی می کنند، پارچه، روبان های رنگارنگ، کارگاه کوچک، همه آن چیزهایی است که مرا به تجربه های تازه زندگی می ساند واز سویی می شود منبع درآمدمن، وروغنی که چرخ های زندگیم را می چرخاند.,گوشه وکنار خانه، پر است از ثبت لحظه های زندگی فاطمه با سرانگشتان هنرمندش.
, گوشه وکنار خانه، پر است از ثبت لحظه های زندگی فاطمه با سرانگشتان هنرمندش.,در جهیزیه بسیاری از نوعروسان روستا می توان رد انگشتان فاطمه را دید.
, در جهیزیه بسیاری از نوعروسان روستا می توان رد انگشتان فاطمه را دید.,می گوید، آدم ها به شرایطشان عادت می کند حتی اگر مجبور باشند ماه ها وحتی سال ها از گوشه اتاقشان خارج نشوند، مخصوصا اگر ساکن روستا باشند وتحمل نگاه اهالی در حالیکه کسی ویلچر آنها را حرکت می دهد سخت باشد.
, می گوید، آدم ها به شرایطشان عادت می کند حتی اگر مجبور باشند ماه ها وحتی سال ها از گوشه اتاقشان خارج نشوند، مخصوصا اگر ساکن روستا باشند وتحمل نگاه اهالی در حالیکه کسی ویلچر آنها را حرکت می دهد سخت باشد.,خروجش از خانه، زمانی اتفاق می افتد که بخواهد به شهر برود آنهم برای ملاقات با یک پزشک یا هر چند سال یکبار برای زیارت حرم رضوی، که باید خودرویی که اورا همراهی می کند تا دم در خانه بیاید، ویلچرش برقی نیست، از همان هایی است که قدرت بازو می خواهد تا حرکت کند، خواهر کوچکش ناگزیر است او را در آغوش بگیرد تا بتواند به صندلی خودرو منتقلش کند.
, خروجش از خانه، زمانی اتفاق می افتد که بخواهد به شهر برود آنهم برای ملاقات با یک پزشک یا هر چند سال یکبار برای زیارت حرم رضوی، که باید خودرویی که اورا همراهی می کند تا دم در خانه بیاید، ویلچرش برقی نیست، از همان هایی است که قدرت بازو می خواهد تا حرکت کند، خواهر کوچکش ناگزیر است او را در آغوش بگیرد تا بتواند به صندلی خودرو منتقلش کند.,
گاهی دلش برای کوچه پس کوچه ها روستا تنگ می شود، اما تحمل دلتنگی برایش آسان تر از نگاه در وهمسایه است. واز طرفی ناهمواری های کوچه تعللش را در عبور بیشتر می کند، پی او سهمی از حضور در کوچه های روستا را ندارد، شهر هم که می رود، انگار، متولیان شهر، یادشان رفته ممکن است آدم هایی باشند که روی پاهای خودشان حرکت نمی کند، معابر نامناسب، رمپ هایی که نیستند، پارک هایی که آدم های سالم هم برای تردد با مشکل مواجهند، مکان های تجاری که آسانسور ندارند، سینماهایی که با افرادی مثل او قهرند و...
, گاهی دلش برای کوچه پس کوچه ها روستا تنگ می شود، اما تحمل دلتنگی برایش آسان تر از نگاه در وهمسایه است. واز طرفی ناهمواری های کوچه تعللش را در عبور بیشتر می کند، پی او سهمی از حضور در کوچه های روستا را ندارد، شهر هم که می رود، انگار، متولیان شهر، یادشان رفته ممکن است آدم هایی باشند که روی پاهای خودشان حرکت نمی کند، معابر نامناسب، رمپ هایی که نیستند، پارک هایی که آدم های سالم هم برای تردد با مشکل مواجهند، مکان های تجاری که آسانسور ندارند، سینماهایی که با افرادی مثل او قهرند و...,همسایه ها هنرش را روی در ودیوار خانه که می بینند مشتری پر وپا قرص می شوند.
, همسایه ها هنرش را روی در ودیوار خانه که می بینند مشتری پر وپا قرص می شوند.,

,
, خیلی ها بر اساس شنیده ها مراجعه می کنند ودیده ها باعث می شود دست خالی از خانه فاطمه نروند.
, خیلی ها بر اساس شنیده ها مراجعه می کنند ودیده ها باعث می شود دست خالی از خانه فاطمه نروند.,دوست دارد کار کند وخرجش را خودش در آورد اما دغدغه اش همین بازار نابسامان کار است.
, دوست دارد کار کند وخرجش را خودش در آورد اما دغدغه اش همین بازار نابسامان کار است.,یک سالی هنر دستش در نمایشگاه صنایع دستی نوروزی شهر، خوب به فروش رفت، اما سال بعد، مسئول برگزاری نمایشگاه، رقم های عجیبی را برای دادن غرفه از او مطالبه می کرد وحالا سال هاست که دیگر این غرفه را ندارد.
, یک سالی هنر دستش در نمایشگاه صنایع دستی نوروزی شهر، خوب به فروش رفت، اما سال بعد، مسئول برگزاری نمایشگاه، رقم های عجیبی را برای دادن غرفه از او مطالبه می کرد وحالا سال هاست که دیگر این غرفه را ندارد.,می گوید، تولیدآنهم براساس آنچه بازار می خواهد از من، اما بازار را یکی باید با ما همراه کند.
, می گوید، تولیدآنهم براساس آنچه بازار می خواهد از من، اما بازار را یکی باید با ما همراه کند.,

,
, با کتاب آموختن را یاد گرفتن بی آنکه معلمی روی یادگیریش سماجت کند، کتاب اول، دوم و... هر کتابی که در حوزه هنرش به چاپ می رسید، به هر شکلی بود تهیه می کرد وهنرش به روز می شد.
, با کتاب آموختن را یاد گرفتن بی آنکه معلمی روی یادگیریش سماجت کند، کتاب اول، دوم و... هر کتابی که در حوزه هنرش به چاپ می رسید، به هر شکلی بود تهیه می کرد وهنرش به روز می شد.,هر رشته هنری که جایی برای خودش در بین مردم باز می کرد، روی انگشتان اوهم می نشست.
, هر رشته هنری که جایی برای خودش در بین مردم باز می کرد، روی انگشتان اوهم می نشست.,

,
, اما همه دغدغه فاطمه این روزها، بازاری است که تولیدات او را در خود جای دهد.
, اما همه دغدغه فاطمه این روزها، بازاری است که تولیدات او را در خود جای دهد.,نمی داند سراغ چه کسی باید برود، یا چه کسانی باید سراغ او بیایند، از مسئولانی که در مناسبت ها برای نشان دادن بیلان کارشان، آثار او را می برند وبی هیچ ایجاد روزنه تازه ای، باز می گردانند چون سلام وصلوات برنامه هایشان تمام شده واو به فراموشی می رود تا نمایشگاه بعدی، ناامید شده است.
, نمی داند سراغ چه کسی باید برود، یا چه کسانی باید سراغ او بیایند، از مسئولانی که در مناسبت ها برای نشان دادن بیلان کارشان، آثار او را می برند وبی هیچ ایجاد روزنه تازه ای، باز می گردانند چون سلام وصلوات برنامه هایشان تمام شده واو به فراموشی می رود تا نمایشگاه بعدی، ناامید شده است.,خود یا خانواده هم یارای ایجاد نمایشگاه یا محلی برای عرضه هنرش را ندارند.
, خود یا خانواده هم یارای ایجاد نمایشگاه یا محلی برای عرضه هنرش را ندارند.,این روزها، این دست های هنرمند که رو به تحلیل است فقط به آسمان بلند است.
, این روزها، این دست های هنرمند که رو به تحلیل است فقط به آسمان بلند است.,انتهای پیام/
, انتهای پیام/]
ارسال دیدگاه