در تألیف پروانه شفیعینیا آمده است؛
خاطراتی از شهدای شنام در کتاب «زندگینامه شهید آزاده منوچهر شعبانی»
در قسمتهایی از کتاب «زندگینامه شهید آزاده منوچهر شعبانی» به شهدای شنام اشاره شده که در ادامه میخوانیم:[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آوای سیدجمال؛ سحرگاه بین خواب و بیداری صدای بانگ بیسیمچی موذن به آسمان بلند شد. خط دشمن به آسانی فرو ریخته و قله شنام فتح شده بود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, , آوای سیدجمال, ؛ ,نیروهای اسدآبادی فورا" به راه افتاده و به ابتدای قله رسیدند. حدود 60 نفر از نیروهای عراقی مستقر در قله غافلگیر شده، به اسارت درآمده و در حال انتقال به پشت خط بودند.
,همزمان با طلوع آفتاب رزمندگان در قله تجمع کردند. درگیری خاتمه پیدا کرده و آنها به شهر بیاره عراق کاملا تسلط داشتند.
,علاوه بر این شهر، چند شهر دیگر نیز از دور نمایان بودند. کامیونهای عراقی در دشت هموار بر روی جادههای آسفالت در حال تردد بودند.
,سمت چپ شنام، قله دیگری وجود داشت که پیشمرگان کرد عراقی «قیادهها» در آن جا مستقر شدند.
,تصرف آسان که بدون تلفات و تنها با چند زخمی انجام گرفته بود نیروها را مشتاق به ادامه پیشروی کرده بود که برادر متوسلیان مانع شد...
, ...,هلیکوپترهای خودی جواب خمپارههای عراقی را داده و به سمت آنها یورش بردند. بعد از ظهر آن روز لحظه به لحظه بر شدت انفجارها افزوده میشد.
,هیچ نقطهای در امان نبود. راکت هلیکوپترها، شلیک توپهای مستقیم، انواع خمپارهها و... قله را به لرزه درآورده بود.
,صخرهها فرو ریخته، سنگها متلاشی شده، گرد و خاک غلیظ به هوا برخواسته بود. لحظه به لحظه به آمار شهدا افزوده میشد.
,مجروحین را با قاطر به عقب منتقل کردند. کار کمک و امداد رسانی سخت شده و به حداقل ممکن رسیده بود. تشنگی همه را آزار میداد.
,بیژن شفیعی با دیدن قمقمههای خالی همه آنها را توی کولهپشتیاش ریخت و به سمت رودخانه پر خطری که زیر آتش دشمن قرار داشت، رفت.
,همه نگران او بودند که مورد هدف گلولههای دشمن قرار نگیرد. اما طولی نکشید که بیژن با خوشحالی با قمقمههای پرآب برگشت.
, .,در این هنگام کامیونهای عراقی مدام در حال رفت و آمد بودند و زیر قله شنام نیرو پیاده میکردند. یک گردان متراکم برای پاتک به نیروهای ایرانی مهیا کرده بودند.
,در این در حالی بود که تیرهای شلیک شده از طرف رزمندگان به آنها نمیرسید. تا شب ته مانده مهمات هم مصرف شد. انگار کوهها و صخرهها قرار نبود آرامش داشته باشند.
,موج عظیمی از گلوله و ترکش و... بر سر نیروها میریخت. صدای مجروحین به آسمان میرفت. نه امکان کمکرسانی به آنها بود و نه امکان جابهجایی و انتقال آنها به عقب!
, !,بعد از مدتی تعدادی از ساکنان محلی به کمک آمده و جنازه شهدا را با قاطر به عقب منتقل کردند. همه خسته بودند. مجروحین ناله میکردند. از زمین و زمان گلوله و آتش بر سرشان میریخت.
,هیچ گونه مهماتی در دست نداشتند و نمیتوانستند با آتش سنگین دشمن مقابله کنند. ناگهان یکی از قیادهها به بالای قله آمده و فریاد زد: «همه بکشین جلو، قله بغلی افتاده دست عراقیها»!
, !,قیادهها روی قله مجاور که صد متر با شنام فاصله داشت مستقر بودند. آن جا سقوط کرده بود و طولی نکشید که تمامی رزمندگان به محاصره دشمن درآمدند. تنها مسیر تدارکاتی مسدود شده بود. تانکری پر از گازوئیل که از عراقیها بر جا مانده بود، مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و آتش آن قله را روشن کرد.
,صدای خمپاره و دود و آتش و فریاد رزمندگان درهم پیچیده و فضای رعبانگیزی را به وجود آورده بود. رمقی برای رزمندگان نمانده بود. آتش باران دشمن تا نیمههای شب ادامه داشت...
, ... ,نزدیک ظهر، بر اثر شدت آتش دشمن نیروها ناگزیر در تنگهای متراکم شده بودند. این نقطه نیز خطرناک بود و هر لحظه احتمال این که آتش دشمن بر سرشان بریزد بیشتر میشد به همین دلیل برادر متوسلیان دستور داد از راه باریکهای که از شنام به روستای «بیدِرباز» میرفت، به عقب برگردند.
,سپس دستهای را مستقر کرد و خط آتشی در مقابل عراقیها تشکیل داد تا بقیه نیروها بتوانند به عقب برگردند. به هر سختی و مشقتی بود نیروهای بازمانده به همراه مجروحین عقبنشینی کرده و حدود دو ساعت بعد به رودخانه رسیدند و منتظر بازمانده نیروها شدند.
,در این جا اشک و آه همه یکی شده و با دیدن جای خالی دوستانشان ناله همه به آسمان بلند شده بود. اشک میریختند و نام دوستان و عزیزان از دست رفتهشان را به زبان میآوردند. صدای گریهشان در زلالی رودخانه طنین میانداخت و در میان کوههای اطراف میپیچید.
, .,آمار از شهدا گرفته شد، وضعیت بد روحی و تشویشی که بینشان بود مانع از آن شد که آمار دقیقی به دست بیاورند. اما شهادت بیژن شفیعی، خسرو آزرمی، محمد فروتن، محمد ورمزیار و محمد همایی قطعی بود.
,

, در این عملیات به دلیل شهادت پنج تن از رزمندهها، فقدان فرماندهی و نابهسامانی نیروها تنها کسی که روحیه از دست رفته رزمندگان را به آنها برگرداند منوچهر بود.
,پس از شهادت بیژن شفیعی سمت فرماندهی را قبول و پذیرفت که به صورت داوطلبانه تا پایان عملیات در کنار همشهریانش بماند. او تنها کسی بود که در آن وضعیت نابهسامان روحیه از دست رفته را به رزمندگان بازمیگرداند.
,منوچهر اشکریزان همه را به صبر و بردباری دعوت میکرد. پس از مدتی حضور مستمر در این مکان ناامید و مأیوس مسیر رودخانه را در پیش گرفتند.
, . ,حوالی عصر به منطقه «حیات» رسیدند. اکثر نیروها در آن جا به انتظار رسیدن دوستانشان تجمع کردند. حسین صوفیانی هم مدتی بعد به جمعشان اضافه شد. نام او تا لحظه آمدنش در لیست شهدا بود. دوستانش با دیدن او به شدت خوشحال شده و او را در آغوش گرفتند.
, . ,بازماندگان عملیات شنام، جهت تجدید قوا و هماهنگی با فرماندهی، به مریوان برگشتند. بعد از ظهر همان روز منوچهر نیروها را جمع کرد و چون تعدادی از آنها را نمیشناخت، شروع به آمارگیری کرد.
, .,بیژن شفیعی؟... شهید
,محمد ورمزیار؟... شهید
,خسرو ازرمی؟... شهید
,محمد همایی؟... شهید
,محمد فروتن؟... شهید
,او یکی یکی اسم شهدا را میخواند و دوستان دانشآموزشان اشک میریختند.
,خبر عملیات شنام و شهادت غریبانهی شهیدان؛ بیژن شفیعی٬ خسرو آزرمی٬ محمد هماییرشید٬ محمد فروتن و محمد ورمزیار و مجروح شدن تعدادی از همسنگران در اسدآباد میپیچد و بیشتر از همه خانوادههایی که فرزندانشان سالم از عملیات برگشته بودند را نگران میکند.
,دو روز بعد از این واقعه شهید علیرضا خزاعی فرمانده سپاه و عدهای دیگر به مریوان آمدند. شایعه شده بود که میخواهند به اسدآبادیها تسویه بدهند و بفرستندشان شهرشان. علیرضا خزاعی با دست خودش بیست و پنج دانشآموز را به مریوان برده و به دست برادر احمد متوسلیان سپرده بود.
,میخواست کارهایش را در اسدآباد سر و سامان دهد و پیش آنها برگردد. برگشته بود، اما چه بدموقع! پنج شهید، تعدادی مجروح! خانوادههای چند نفر از رزمندگان به هر طریقی بود مانع ادامه حضور فرزندشان در جبهه شدند و آنها را با خود به اسدآباد برگرداندند.
,مابقی نیروها با روحیهای بسیار بد و پریشان منتظر تصمیم مسئولین جنگ بودند که همان روز علیرضا خزاعی در جمعشان حاضر شد. شاهرضا زیوری و اسماعیل صوفی هم همراهش بودند.
,همزمان با ورود آنها نباتعلی فتاحی43، شیخ علی ولیزاده 44 و هادی شرکائی 45 نیز از راه رسیدند. خزایی وارد مقر که شد، دید هر کدام از رزمندگانش در گوشهای کز کرده و اشک میریزند.
, همزمان با ورود آنها نباتعلی فتاحی43، شیخ علی ولیزاده 44 و هادی شرکائی 45 نیز از راه رسیدند. خزایی وارد مقر که شد، دید هر کدام از رزمندگانش در گوشهای کز کرده و اشک میریزند. ,دلداریشان داد و نشست گوشه سالن. دور و برشان پر شد از بسیجیهایی که همشهریشان نبودند؛ همدانی، اصفهانی، کاشانی. جلسهای تشکیل شد و منوچهر شعبانی در ابتدای جلسه گزارش عملیات شنام را به علیرضا خزاعی داد و در انتهای صحبتهایش از او خواست با توجه به روحیه تضعیف شده نیروها از برادر متوسلیان بخواهد که یا باقیماندهی نیروهای اسدآباد را مرخص نماید و یا این که آنان را در پشت جبهه به قسمتهایی مانند تدارکات یا دژبانی مامور نماید!
, دلداریشان داد و نشست گوشه سالن. دور و برشان پر شد از بسیجیهایی که همشهریشان نبودند؛ همدانی، اصفهانی، کاشانی. جلسهای تشکیل شد و منوچهر شعبانی در ابتدای جلسه گزارش عملیات شنام را به علیرضا خزاعی داد و در انتهای صحبتهایش از او خواست با توجه به روحیه تضعیف شده نیروها از برادر متوسلیان بخواهد که یا باقیماندهی نیروهای اسدآباد را مرخص نماید و یا این که آنان را در پشت جبهه به قسمتهایی مانند تدارکات یا دژبانی مامور نماید!,جلسه در ساختمان اعزام نیروی مریوان و در اتاقی«ال» شکل تشکیل شده بود که به غیر از اسدآبادیها عدهای از بسیجیان کاشان و همدان نیز حضور داشتند. نوبت به صحبتهای فرمانده سپاه اسدآباد؛ علیرضا خزاعی رسید.
,برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت و آن گاه او لب به سخن گشود. لب به سخن نه؛ بلکه لب به قرآن گشود و هقهق گریهها با «بسماللهالرحمنالرحیم. ولاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین46...» او خاموش شد.
,صدایش پیچید توی سالن. اشک در چشمانش جمع شده بود، اما با تحکم صحبت میکرد: «نه! کسی را عقب نمیفرستم. بچههای اسدآباد از امروز مسئولیتشان سنگینتر شده... من اگر جای شما باشم تا عمر دارم به اسدآباد بر نمیگردم.
,برگردیم بگوئیم چی؟! بگوئیم ما 27 نفر بودیم؛ عدهای را جا گذاشتیم و عدهای روانهی بیمارستان شدند و ما عقب نشستهایم؟ برگردیم و شکست را بپذیریم؟... نه! بچههای اسدآباد باید به خط مقدم برگردند؛ برگردند به همان جایی که قبل از عملیات بودند. برگردند به همان جایی که دوستان عزیزشان را از دست دادند... »
, ... ,خزاعی روضه نخواند. قرآن خواند و معنا کرد و همه را از عمق جان به آن آگاه کرد و نشان آگاهی نیروها همان اشکهایشان بود و صدای بلند گریهای که به نشانهی انتقام و بازگشت مجدد به خط مقدم در مقابل فرماندهشان به آسمان رفت. دانشآموزان اسدآبادی گریه میکردند و او هم با قرآن دلداریشان داد!
, !,خزاعی غروب همان روز نیروهایش را به خط برد؛ روی ارتفاعات کوه تخت «اورامانات»، همان جایی که قبل از عملیات بودند. از روی بلندی «تته» چشم دوخته بود به «شنام»؛ انگار از آن فاصله دور پیکر شهدا را میدید. خزاعی پس از آن مسئولیت نیروهایش را به منوچهر سپرد، خداحافظی کرد و به اسدآباد برگشت.
,منوچهر و باقیماندهی نیروهای اعزامی به همراهی دو بسیجی فعال دیگر شهر اسدآباد؛ حسین گلزارعطا و علی ولیزاده به ارتفاعات «کوهتخت» برگشتند و از بلندای آن چشم در چشم دشمن دوختند و هر لحظه قتلگاه دوستانشان «شنام» را میدیدند.
, .,پنج روزی از شهادتشان گذشته بود. خونشان تازه بر صخرههای شنام لخته بسته بود. و غروبها رایحه خونشان با نسیمی دلانگیز بر مشام بازماندههایشان میرسید.
,منوچهر به انتخاب دوستانش یک بار دیگر به عنوان فرمانده، مسئولیت سر وسامان دادن به اوضاع را برعهده گرفت. او اشکریزان دیگران را به صبر و بردباری دعوت میکرد و دلداری میداد. [...]
, . [...],قسمتهایی از کتاب زندگینامه شهید آزاده منوچهر شعبانی
,تألیف پروانه شفیعینیا
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه