تاریخ سینمای بوشهر به روایت هنرمند بوشهری
سیدرضا صافی نویسنده و کارگردان سینمای هم استانی با انتشار بخشی از تصاویر دوران فعالیت هنری خود خاطرات بسیاری را زنده کرده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سیرنگ، سیدرضا صافی نویسنده و کارگردان هم استانی با انتشار بخشی از تصاویر دوران فعالیت هنری خود با عنوان «تاریخ سینمای بوشهر» خاطرات بسیاری را زنده کرده است. نگاهی به خاطرات داریم که شامل دوران حضور وی در جبهه هشت سال دفاع مقدس نیز هست.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سیرنگ, سیدرضا صافی نویسنده و کارگردان هم استانی با انتشار بخشی از تصاویر دوران فعالیت هنری خود با عنوان «تاریخ سینمای بوشهر» خاطرات بسیاری را زنده کرده است. نگاهی به خاطرات داریم که شامل دوران حضور وی در جبهه هشت سال دفاع مقدس نیز هست. , تاریخ سینمای بوشهر,تاریخ سینمای بوشهر
, تاریخ سینمای بوشهر,- اپیزود هشتم: طراحی دکورهای عظیم

, پشت صحنه فیلم 8 میلیمتری «تلفن» محصول انجمن سینمای جوانان بوشهر- ۱۳۶۹
,معرفی از سمت چپ: اینجانب (نویسنده، کارگردان، بازیگر، تدوینگر و غیره) و دکور فیلم
,شرح پشت صحنه:
,اول: سازنده این دکور آقایان رامتین بالف (رامتین مرادی سابق) و عباس حمزوی (جهانگرد مفقودالاثر) بودند.
,دوم: مصالح ساختمانی این تلفن از جنس چوب بود، اما اینکه از کجا تهیه شده بود هیچ ربطی، تأکید میکنم هیچ ارتباطی به بنده نداشته و ندارد و البته نخواهد داشت.
,سوم: تقصیر ارشاد و آقای بلادی بود!
,چهارم: اگر به ما بودجه ساخت دکور میدادند چه نیازی بود که رامتین و عباس برن پایههای بوم نقاشی رو از توی گاراژ کتابخونه عمومی بردارن و باهاش دکور فیلم بسازند؟ ها؟
,پنجم: هرگونه ارتباط میان تغییر شهرت آقایان (ر، میم) و خروج از کشور (عین، ح) با موضوع فوق کاملاً به خودشان مربوط بوده و از عهده نگارنده خارج میباشد.
,امضاء (ر، صاد)
,,
- اپیزود نهم: پیشرفت تجهیزات فنی و حرکتی

, پشت صحنه فیلم داستانی خزان برگها، محصول شرکت صوتی و تصویری سروش - ۱۳۷۷
,معرفی از راست: عادل معمارنیا (صدابردار)، هوشنگ عباسی، مرد نشسته بر ویلچر (مدیر تصویربرداری)، سعید جوادزاده (دستیار کارگردان که علی الحساب به گروه تصویر قرض داده شده بود) رشاد مرادی (دستیار تصویربردار که علی الحساب به صدابردار قرض داده شده بود)، غلامحسین بارونی (بازیگری برای تمام فصول سینمای بوشهر) و اینجانب (کارگردان و تدوینگر) که البته در کادر نیستم ولی حضور معنوی دارم.
,در حاشیه:
,اول: هوشنگ که برای اولین بار در عمرش سوار بر ویلچر شده بود، اینقدر ویلچر سواری بهش حال داد که تعمداً این پلان را با ۴۹ برداشت ضبط کرد! (به تعداد سالهای تولدش)
,دویم: بعد از موفقیت فیلم در داخل کشور و ارسال به یونیسف، این ابزار جدیدالتأسیس فنی و حرکتی (ویلچر) به سایر نقاط جهان نیز صادر شد و در پروژههای مهم و مشهور سینمای جهان مورد استفاده قرار گرفت و بدینسان آغازی شد برای ابداع سایر تجهیزات فنی در سینما که فیلمبردار رویش مینشیند!
,,
- اپیزود دهم: یاد ایامی که ما خر داشتیم

, نمائی از سریال طنز «عزو و مزو» محصول شبکه استانی بوشهر- ۱۳۸۱
,معرفی: جوهر تنگستانی (بالا) و مسعود نجف پور بوشهری، به همراه جناب مستطاب خر
,نکته پسا تاریخی: سالها بعد از اتمام این سریال، برخی از بازیگران سرشناس هم استانی، تحت تأثیر منش بزرگوارانه جناب مستطاب، اقدام به بازآفرینی شخصیت وی نمودند.
,حاصل این بازآفرینی خلق شخصیتی عروسکی به نام «الی» (به ضم الف) است! این شخصیت عروسکی، همچنان از کاراکترهای محبوب برنامه کودک شبکه استانی سیمای بوشهر محسوب میگردد.
,,
- اپیزود یازدهم: اعزام به جبهه (پارت ۱)

, معرفی از سمت راست: بنده و آن بندهای که نمی شناسمش (سوم شخص مجهول) - استادیوم شهید بهشتی بوشهر، اعزام کاروان سپاهیان محمد (ص)
,عکاس: جعفر کهن
,شرح عکس: آذرماه سال ۶۶ بود که درس و مشق و مدرسه را از یکطرف و عالم تازه کشف شده سینما را با همه شگفتیها و وسوسهاش از سوی دیگر، رها کردم و به فرمان امام همراه با چند نوجوان هم درس و مدرسهای سبیل سبز نشدۂ دیگر، عازم جبهههای جنگ شدیم، اما قبل از جبهه باید آموزش میدیدیم.
,چند روز بعد در پادگان آموزشی نیروگاه بودیم که خبر آوردند از صداوسیمای تهران یک گروه فیلمبرداری به سراغ تو (من) آمدهاند!
,,
- اپیزود دوازدهم: اعزام به جبهه (پارت ۲)

, معرفی: بندۂ حقیر فقیر سراپا تقصیر، نشسته بر زمین چمن استادیوم شهید بهشتی بوشهر در روز اعزام سپاهیان محمد (ص) - آذرماه ۱۳۶۶
,عکاس: جعفر کهن
,ادامه پارت اول: اولین فیلم ۸ میلیمتریام را با نام «حیات» ساخته بودم. در روزهایی که شبانهروز گرماگرم آموزش نظامی در پادگان ذوالفقار (حوالی نیروگاه اتمی بوشهر) بودیم، اولین جشنواره فیلم تاریخ استان بوشهر در حال برگزاری بود.
,کاملاً درسته! در گرماگرم روزهای جنگ و حملههای پیاپی موشکی به شهرها، اولین جشنواره فیلم و عکس استانی سینمای جوان در حال برگزاری بود. جشنوارهای که به سبک اولین آثار تاریخ سینما، بصورت صامت (بدون صدا) برگزار میشد و اهالی بوشهر، دلخوش از دیدن اولین آثار سینمائی فرزندانشان در سکوت سینما فانوس، گوئی فیلم ایستگاه قطار (اولین تصویر متحرک سینمای جهان) را به نظاره نشسته بودند!
,در همین ایام که در حسرت نمایش اولین فیلمم بر پرده سینما، در حال کلاغپر و سینهخیز رفتن در پادگان بودم، از طرف فرماندهی پادگان احضار شدم.
,از صداوسیمای تهران اومدن، با تو مصاحبه کنن!
,,
- اپیزود سیزدهم: اعزام به جبهه (پارت ۳)

, معرفی از سمت چپ: نادر (یونس) رضایی نسب و بنده در حال خداحافظی قبل از اعزام این حقیر - استادیوم ورزشی شهید بهشتی بوشهر- کاروان سپاهیان محمد (ص) - آذرماه ۱۳۶۶
,عکاس: جعفر کهن
,ادامه دو اپیزود قبل: ...همینطور که خودم را میتکاندم، به سمتشون رفتم، کنار آسایشگاه پادگان ایستاده بودن.
,بعد از صحبتهای اولیه متوجه ماجرا شدم. از برنامه سینمای جوان شبکه دوم تلویزیون اومده بودن که از اولین جشنواره سینمای جوان استان بوشهر گزارش تهیه کنند.
,از سر شانس و اقبال، خبردار میشن که یکی از فیلمسازهایی که فیلمش توی جشنواره هست، داره توی پادگان آموزش میبینه که داوطلبانه بره جبهه! کور از خدا چی میخواد؟...
,توی گرماگرم اوضاع جبهه و جنگ، برنامه گزارشی این دوستان هم دقیقاً به موضوع روز کشور ارتباط پیدا میکرد: «فیلمساز نوجوونی که مدرسه و فیلمسازی و خونه و زندگی شو رها کرده بود و داشت آماده میشد که بره جبهه!»
,کارگردان جوونی که اون روز این برنامه صرفاً گزارشی رو به فیلمی مستند تبدیل کرد، جوان دانشجوئی بود به نام جعفر پناهی! مجری برنامه هم جوان همکلاسی کارگردان بود که آقای سماواتی صداش میزدن. امیر سماواتی!
,خلاصه حضور گروه تلویزیونی در پادگان ذوالفقار باعث شد که من دو سه روز نفس راحت بکشم و از شر آموزشهای سخت و خشن حاج عباس نیری، محمد دمشقی و دیگر مربیان پادگان ولو برای دو روز هم که شده راحت بشم.
,اما بهرحال فیلمبرداری تمام شد و گروه فیلمبرداری هم به تهران برگشتن. حالا من مونده بودم و مربیانی که انگار تشنه خونم بودن!
,چشمتون روز بد نبینه، استراحت دو روزه جلوی دوربین از دماغم بیرون کشیده شد و به اندازه تمام عمرم تا به الان سینه خیز و کلاغ پر و پامرغی رفتم.
,بدنم از شدت تماس با خاک زخمهای عفونی پیدا کرد و البته چیزی که اصلاً توقف نداشت، ادامه آموزشهای سختی بود که باید ما رو برای حضور در خط مقدم جبهه و عملیات آماده میکرد!
,,
- اپیزود چهاردهم: اعزام به جبهه (پارت ۴)

, آنکه نشسته بر چمن، منم منم منم منم (مثلاً شعر) استادیوم ورزشی شهید بهشتی بوشهر، روز اعزام کاروان سپاهیان محمد (ص) آذرماه ۱۳۶۶
,عکاس: جعفر کهن
,ادامه اپیزود قبل: ... خلاصه، گروه فیلمبرداری شبکه دو به تهران برگشت و مصیبت ایام آموزشی سخت دوباره شروع شد.
,روزی در بین آموزشها، یکی از بچهها با ترکش نارنجک زخمی شد (خیلی مواقع برای آموزش از مهمات جنگی و واقعی استفاده میشد)! ساعتی بعد از ادامه آموزش انصراف داد و به خانه برگشت. راستش دو دل شده بودم که برگردم یا بمانم.
,اون روزها آرزو میکردیم زودتر به جبهه اعزام بشیم تا از دست حاج عباس رها بشیم! جالب اینجا بود که به محض تقاضای انصراف، یک ساعت بعد می تونستیم خونه باشیم ولی با خودم می گفتم حدود نصف مدت زمان آموزش گذشته و حیفه که نشون بدم کم آوردم.
,علی الخصوص که حالا دیگه قرار بود چهره ملی هم بشم! مصاحبهها و ۴۵ دقیقه برنامهای که بیشترش حول محور من بهعنوان یک فیلمساز بسیجی می گذشت، اجازه نمیداد که تقاضای انصراف بدم. فردا جواب همکلاسیها رو چی بدم؟ بگم غیبت دو سههفتهای از مدرسه همش برای فیلم بوده؟ جواب همشهریا که برنامه رو قرار بود ببینن، چی بدم؟ نه بابا ولش کن. بخصوص که از طرف خانواده و مادر هم هیچ اصراری برای برگشتنم نبود! ایام می گذشت و به روز و ساعت پخش برنامه نزدیک میشدیم.
,قرار بود فردا یعنی یکشنبه شب ساعت نه و نیم برنامه سینمای جوان از شبکه دوم پخش بشه و من دل تو دلم نبود.
,چطوری باید برنامه رو میدیدم؟ خیلی از رزمندههای دیگه هم دوست داشتن ببینن چون خیلی براشون جالب بود که تلویزیون سراسری قراره بوشهر رو نشون بده! نمیدونستم چطوری برم پیش حاج عباس و بگم اجازه بده تلویزیون ببینیم.
,روز یکشنبه شد. احساس کردم اون روز حاجی کمی مهربون تر شده، کمی خیالم راحت شد که احتمالاً اجازه تماشای تلویزیون رو بده.
,تصمیم گرفتم تا شب صبر کنم و همون لحظه شروع برنامه، برم دفتر فرماندهی و خیلی مؤدبانه و سربهزیر اجازه بگیرم، متأسفانه در تمام آسایشگاهها حتی یک تلویزیون هم نبود.
,تنها دستگاه گیرنده تی وی یکی بود و اونهم توی دفتر فرماندهی پادگان. خلاصه شب شد و شام مختصری دادند و خوردیم، ساعت نزدیک به ۹ شب بود. ا
,اولین بار بود که میخواستم صورت خودمو از صفحه تلویزیون ببینم، منتظر بودم چند دقیقه دیگه بگذره که برم سمت اتاق فرماندهی ساعت از ۹ هم گذشت. خدا را شکر تا این ساعت رزم شبانه نزده بودن، امیدوار بودم که اگر هم بیدارباش بزنن بعد از نیمه شب باشه.
,,
- اپیزود پانزدهم: اعزام به جبهه (پارت ۵ و آخر)

, شرح عکس: اینجانب در سن ۱۵ سالگی، شلمچه، نهر خین (khayyen) اسفندماه ۱۳۶۶
, khayyen,عکاس: پرویز دشتپوری
,ادامه از قبل: ... ساعت از نه شب گذشته بود و کمکم داشت خیالم برای دیدن برنامه تلویزیون راحت میشد که صدای سوت بلند شد! این یعنی بدبیاری!
,تک تیر و رگبار تیرهای گازی بود که از جای جای پادگان بلند میشد. فقط سی ثانیه برای حضور در میدان صبحگاه فرصت بود و آنهم با تمام تجهیزات و اسلحه! کمتر از بیست و پنج ثانیه، همه به خط شده بودیم. سکوت مطلق، بی صدا، اگر صدایی بلند میشد، همه تنبیه میشدند!
,رزم شبانه یعنی همه چیز در سکوت. از جلو نظام، خبردار، به چپچپ، به راستراست... یادم نمیاد اون شب کی بالاسر گروهان بود اما هر کی بود، تعجب کرد از دیدن دست دراز شدۂ من! منتظر نموندم اجازه بده سریعاً رفتم پیشش و ماجرا رو توی یک خط و نصفی تعریف کردم.
,خندهاش گرفت و من رو به دفتر فرماندهی فرستاد. یک دقیقه بعد حاج عباس توی دفتر فرماندهی داشت به من نگاه میکرد و من داشتم صدایی شبیه صدای خودمو از اتاق بغل می شنیدم: «جنگ بستر خوبیه برای فیلمسازی، اما هدف من از اعزام به جبهه، انجام وظیفه شرعیه. من پانزده ساله هستم و همانطور که نماز...»
,ولی در اون لحظه واقعاً هدفم فقط و فقط این بود که تصویر صاحب این کلمات رو ببینم، چطور میشد که من در اینسوی دیوار باشم و صدای خودم رو از اون طرف دیوار بشنوم؟
,عجیب به هم ریخته بودم! تصویرم داشت در سراسر کشور پخش میشد و فاصله من با خودم فقط یک دیوار نازک بود! تقاضای التماس گونه من رو به فرمانده در این سوی دیوار، در ترکیب با صدای مقتدرانه آنسوی دیوار، ملغمهای بی تناسب بود.
,حاجی نگاهی کرد و سری به تأسف جنباند و حرفی زد که پس از آن هیچ اصراری از من نشنید! من رفتم و در آن شب کذائی قاطی بقیه بچهها مشغول سینه خیز و کلاغپر شدم و هیچگاه آن برنامه تلویزیونی یکشنبه شب را ندیدم! حاجی گفت: «چیه؟ میخوای خودتو ببینی؟ فکر میکنی خیلی هنرمندی؟» و من در همون لحظه حس کردم، جوابش منفیه! بنابراین بدون هیچ اصراری به میدان برگشتم مثل بقیه بچهها!
,اما جواب حاجی را یکی دو ماه بعد در جبهه پیدا کردم. شلمچه، نهر خین، در فاصله هفتاد متری دشمن. اونجا بود که فهمیدم هنرمند واقعی کیه!
,.
,.
,.
,ببخشید این قسمت هم طنز نداشت. ایشالا پستهای بعد جبران میشه!
,,
- اپیزود شانزدهم: پرده برداری از سرقت کثیف هالیوود!

, شرح عکس (از سمت راست): کیانوش قنبری (در نقش عباس)، اینجانب (نویسنده، تهیه کننده، کارگردان و غیره)، رضا کره بندی (در نقش یونس)، اون بالایی (ماکت کوسه) ساخته مازیار رنجبر است.
,پشت صحنه سریال قصههای عباس و یونس - بندر بوشهر، حوالی بندرگاه، آذرماه ۱۳۷۹
,عکاس: ناهید جهازی
,حواشی تاریخی: این قسمت از سریال (جزیره لاکپشتها) سکانس بسیار معروفی دارد که در آن کوسهها به قایق عباس و یونس حمله میکنند! این سریال پس از پخش موفقیت آمیز از شبکهی برون مرزی جام جم در سال 2000، باعث شد تا هالیوود بر اساس آن و البته بدون اطلاع بنده دست به یک سرقت وقیحانه هنری بزند. این بار دست کثیف استعمار از آستین استیون اسپیلبرگ به درآمد و با اینکه ما این فیلم را در سال 2000 میلادی ساخته بودیم، ولی او با توسل به تکنولوژی عبور از زمان، ۲۵ سال به عقب برگشته و فیلم آروارهها را در سال 1975 ساخت.
,این حقه کثیف سینمائی باعث شد تا همه تصور کنند اسپیلبرگ قبل از ما این فیلم را ساخته ولی من همینجا برای ثبت در تاریخ میگویم که ما قبل از سال 1975 این فیلم را در سال 2000 ساخته بودیم.
,باور کنید!
,/ انتهای پیام
]
ارسال دیدگاه