آخرین خداحافظی با بقایای پیکر شهید:
چشمان مادر گل پرپر شده اش را می بیند/ اینجا محل عبور فرشتگان است
بند کفن باز میشود. استخوانهای جمجمه از هم بازشده اند. پیشانی بند را روی استخوانهای جمجمه انداخته اند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ شبنم همدان در یادداشتی نوشت: وقت خداحافظی است. خانواده شهید حبیب نیا به سختی از پیکر جدا میشوند. حسینیه اردوگاه ابوذر را خالی میکنند تا فقط چند نفر از خانواده شهید بمانند و خادمین کاروان شهدا.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شبنم همدان,
بند کفن باز می شود. استخوانهای جمجمه از هم بازشده اند. پیشانی بند را روی استخوانهای جمجمه انداخته اند.استخوانها را نگاه میکنم. چه کارت کردند آقاحمیدرضا؟ زیر چه شکنجه ای بشهادت رسیدی؟ زیر لب چه میگفتی برادر؟
موهایش به جمجمه چسبیده اند. استخوانی را بر میدارم و روی لبها و چشمهایم می گذارم.
_شفاعتمون کن ...
_سوریه رفتن ما رو درست کن آقاجان
هرکسی زمزمه و درد و دلی دارد.
,
,
,
,
مرضیه هم میخواهد استخوانهای پدر را ببیند. التماس میکند موافقت مسوولین را بگیرم. میگویم خود بابات بخواد میشه.
,
قبول میکند اما باز چشمهایش منتظر جواب مثبت است. دختراست دیگر. بهانه میکند بیشتر با پدر باشد. نزدیک تر..دست بکشد روی استخوانها...
از پشت پرده صدایش می آید.
_فدای دستای بسته ات بابا جون..قربون جای خالی چشمات باباجون...
,
,
کسی بخودش اجازه نمیدهد خلوت آنها را برهم بریزد.
,اینجا محل عبور و مرور فرشتگان است .این لحظات، وقت دعاست... دلی سبک میشود. مادری بعد سالها چشمش به جمال پسری روشن میشود و دختری و زنی ، پدر و شوهرشان را می بینند.
,,
یادداشتی از مونا اسکندری/ نویسنده دفاع مقدس
,انتهای پیام/ م
]
ارسال دیدگاه