به بهانه تشییع هفت پیامبر عشق و شور و حماسه

امروز شهر کربلایی‌ها حال و هوایی دیگر داشت/ کاش برگردد "حبیب" سردار بی‌نشان کوشک، کاش برگردد!

امروز شهر کربلایی‌ها حال و هوایی دیگر داشت/ کاش برگردد "حبیب" سردار بی‌نشان کوشک، کاش برگردد!
امروز شهر من، شهر شهدا، شهر عاشورایی ها و شهر کربلایی ها، حال و هوایی دیگر داشت؛ امروز شهر من پر شده بود از عطر خوش کربلا، از بوی اسپند و گلاب و از شمیم دل انگیز شهدا.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نافع؛ و امروز "مریانج"، شهر من، شهر "عاشورا"های به یادماندنی، شهر "فاطمیه"‌های جان‌گداز و "غدیر"های بی‌همتا و شهر یادواره‌های بی نظیر؛ درست حال و هوای روزهای دفاع مقدس را داشت؛ روزهای جبهه و جنگ و شهادت؛ روزهایی که جوان ها دسته دسته رخت رزم می پوشیدند و راهی جبهه ها می شدند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع, ,

امروز درست شبیه همان روزها بود؛ روزهایی که مسجد مریانج محل آمد و شد آسمانی ها بود؛ حالا امروز هفت پیامبر عشق و شور و حماسه، بال در بال ملائک پر گشودند و میهمان شهرمان شدند.

,

همه آمده بودند؛ مرد و زن، کوچک و بزرگ، همگی لحظه شماری می کردند برای لحظه موعود؛ لحظه ملکوتی استقبال از کاروان شهدا.

,

اشک در چشم ها حدقه زده بود؛ کاروان که رسید؛ همگی بی اختیار به سمتش دویدند و درست یک لحظه، یک لحظه همه شهر منقلب شد؛ هفت شقایق، هفت قاصدک و هفت شهید میهمان شهر 153 لاله شهید شدند.

,

و درست یک لحظه، یک لحظه، شهر رنگ روزهای عاشورا را به خود گرفت؛ کاروان  در میان انبوه جمعیت به مسجد رسید؛ همان جا که محل قرار جبهه ها بود و درست همان جا صحنه ای زیبا و ماندگار رقم خورد؛ تابوت شهید " نیرپناه" اوج گرفت؛ صدای " یا حسین(ع)" جمعیت در آسمان طنین انداز شد؛ جوان ها، همان ها که جنگ را فقط شنیده بودند؛ در طوافی عاشقانه به گرد تابوت حلقه زده و بر سر و سینه زدند.

,

 

,

, ,

 

,

 

,

شهر یک‌پارچه کربلا شد؛ همه می‌خواندند: "این گل پرپر از کجا آمده، از سفر کرب و بلا آمده" و تابوت   بر سر دست مردم عاشورایی شهر مریانج اوج گرفت و به مسجد برده شد و همه جا یک باره عطر کربلای 4 را گرفت؛ عطر غواص های دست بسته را.

,

راستی یادم رفت بگویم دختر شهید "نیرپناه" را دیدم؛ از ساعت‌ها قبل آمده بود و منتظر بود؛ بی تاب و بی قرار زیر تصویر شهید "حبیب" و "علیرضا" و "حاج حسین"؛ سه یار دیرینه روزهای عشق و حماسه ، ایستاده و منتظر دیدار دوباره پدر بود.

,

اشک و ناله امانش را بریده بود؛ با نفس های بریده بریده می‌گفت: " پدرم را دیدم، در آغوشش گرفتم؛ دستش را روی سرم گذاشتم".

,

کاروان که رسید طاقت نیاورد؛ خودش را روی تابوت پدر انداخت؛ ضجه می زد. زانوانش دیگر رمق نداشت؛ سه روز بود که پا به پای پدر می دوید.

,

 

,

http://nafee.ir/sites/default/files/photo_2016-07-30_12-30-33.jpg

, http://nafee.ir/sites/default/files/photo_2016-07-30_12-30-33.jpg,

 

,

راستی از شهید "حبیب" گفتم؛ کاش می شد روزی هم خبر بازگشت "حبیب" را می دادند؛ کاش این بی قراری 34 ساله پایان می یافت.

,

 کاش برگردد تا برایش سنگ تمام بگذارند مردم این شهر عاشورایی و کربلایی که میدان "کربلایش"، مسیر عبور کاروان های عشق است و چه غوغایی می‌شود اگر حبیب بیاید؛ چه غوغایی!

,

کاش برگردد "حبیب"، سردار 21 ساله "رمضان"، سردار جاویدالاثر "محمد رسول ا..." ، سردار بی‌نشان کوشک؛ کاش برگردد!

,

سردار شهید " حبیب‌ا... مظاهری" فرمانده گردان مسلم بن عقیل(ع)  از لشگر 27 محمد رسول‌ا... و شهید شاخص سال 95 است.

,

این شهید بزرگوار سال 1341 در شهر مریانج متولد شده و رمضان 61 در منطقه عملیاتی کوشک به شهادت رسید و پیکر مطهرش هنوز به میهن بازنگشته است.

,

 

,

دل نوشته از سمیه مظاهری

, دل نوشته از سمیه مظاهری,

 

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه