طنزی به تلخی یک داستان؛

وقتی دل جهان از عمران حسین خان به درد می آید

وقتی دل جهان از عمران حسین خان به درد می آید
این داستان و شخصیت های آن کاملا علمی تخیلی هستند و موقعیت داستان نیز غیر واقع است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کرمان۱۴۰۰،یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود یک خانواده ای بودند که همه پسته کار بودند یعنی توی کار کاشت و داشت و برداشت و فروش و خرید و دلالی و فرآوری و صادرات و ... پسته بودند. اکبر برادر بزگتر بود و حسین برادر کوچکتر! گشت و گذار روزگار باعث شد اکبر بشود بخشدار البته همین جوری یک هویی هم نبود کلی عرق جبین ریخته شد ولی از دست روزگار حسین هم کدخدا شد البته ایشان به پشتوانه اصالت پسته پست گرفت.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کرمان۱۴۰۰,

حسین که حالا شده بود حسین خان کلی برای خودش دفتر و دستک بهم زد بعد دید مردم ده کلی بهش اعتماد پیدا کردند ولی دید کدخدایی به صرفه نیست پس تصمیم گرفت یک شرکت برای خودش بزند و بزند در کار عمران!

,

اما عمران یا ایده و عرضه می خواست یا ایده و پول! حسین خان هیچ کدام را نداشت پس تصمیم گرفت هر دو را بدست بیاورد در همین حین متوجه شد که کدخدای قبلی با کمک یکی از اهالی ده کنار از شهر چند تا خودرو سفید خریده است پس رفت با آنها صحبت کرد و گفت من کدخدا هستم این خودرو سفید ها را بیاورید تا بیاندازیم در کار حمل و نقل مسافر که کلی سود دارد.

,

آنها هم همین کار را کردند. بعد از آن حسین خان گفت روستا به جاده هم نیاز دارد پس تصمیم گرفت یک جاده بزند اما پول نداشت یکی از اهالی پیشنهاد داد که باغ های پسته را بفروشند و پولش را به کار بیاندازند ولی حسین خان مخالفت کرد. حسین خان آمد یک سری برگه زرد را به مردم فروخت و قول سود های آنچنانی را داد. مردم هم اعتماد کردند و خریدند.

,

اما از آنجا که همیشه همه چیز نمی تواند رو به راه باشد مدیدریت اشتباه خودرو های سفید توسط حسین خان و اطرافیانش باعث ورشکستگی شد حسین خان هم تصمیم گرفت همه چیز را بفروشد و از دست خودرو ها خلاص شود اما برادر اکبر مخالفت کرد و به جای آن یکی از رفقایش را که خیلی مدیر خوبی بود را آورد سر کار خودرو ها نتیجه آن شد که با یک مدیریت درست همه چیز بر وفق مراد شد. البته نه همه چیز چون جاده ای که حسین خان قولش را داده بود نیز با مدیریت بد اوضاعش قمر در عقرب شد البته هر چند مردم که برگه های زرد خریده بودند بد بخت شدند ولی معلوم نشد که چطوری حسین خان و اطرافیانش حقوق های خوبی گرفتند و رفتند.

,

به هر حال روزگار گذشت و یک نفر که باغ پسته نداشت شد کدخدای ده ما پس تصمیم گرفت هر کاری حسین خان انجام داده بود انجام ندهد تا همه چیز رو به راه شود هرچند از آنجایی که عرضه نداشت نتوانست دزدی های حسین خان را بر ملا کند. کم کم جاده ای که حسین خان با آن مردم را بدبخت کرده بود رونق گرفت ولی از آنجا که حسین خان فلنگ را بسته بود حالا می دید که ای دل غافل سرش بی کلاه مانده است، برادر اکبر هم که از بخشداری رفته بود و او نمی توانست کاری کند پس تصمیم گرفت کمی از پول پسته ها را خرج کند آن هم نه برای اینکه کار عمرانی جدید کند نه برای اینکه بدهد به بزن بهادر ده تا کدخدا را در چشم مردم خراب کند.

,

البته حسین خان  تصمیم گرفت یک کار عمرانی هم بکند و آن هم اینکه یک ده برای خود بزند بنام "ده دل جهان" تا نشان دهد که دوست دارد همه جهان مال او باشد ولی خب آب کم بود نمی شود بدون آب هم ده زد ولی از آنجایی که کدخدا فکرهایی برای آب ده داشت مشکل او هم حل می شد.

,

ولی کدخدا مخالفت کرد اینجا بود که برادر اکبر وارد شد و کدخدا صحبت کرد تا این مشکل حل شود. کدخدا بنده خدا هم مانده بود چه کند هم اکبر را دوست داشت و هم از کار های حسین کفری شده بود و بزن بهادر ده اذیتش می کرد حالا شما بچه های عزیز بگویید کدخدای ده ما چه کند؟

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه